خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا
فیلم زیبایی بود . فیلمی که به نظر من برداشت جدیدی از یک داستان عاشقانه بود. عشقی که در آن هیچ نشانی از انتظارات یک رابطه کلاسیک به چشم نمیخورد. از بده بستان های قراردادی خبری نیست. قوه تخیل المادوار در این فیلم بیننده را به تحسین وامیدارد. بنیتو عاشق دختری است که درکماست، او که قبل از وقوع حادثه ای که دختر را در حالت کما میبرد او را دورا دور می شناسد و به او عشق میورزد، به علایق او آشناست. میداند آلیسیا تا چه اندازه به سینمای صامت علاقه مند است. او به جای آلیسیا به تماشای فیلم میرود و بعد داستان را برای او که در کماست تعریف میکند. از فیلمی سخن میگوید که در آن مردی با سر کشیدن معجون ساخته شده توسط دلداده اش شروع به کوچک شدن و آب رفتن میکند. مرد انقدر کوچک میشود که سرانجام یکشب وارد واژن معشوقه اش میشود و تصمیم می گیرد همانجا بماند تا با او یکی شود. دیدن این فیلم موجب میشود که بنیتو برای یکی شدن، با آلیسیای در حال کما همبستر شود. با او حرف بزن محصول سال 2002 - اسپانیا کارگردان و نویسنده : پدرو آلمودووار برنده بهترین فیلمنامه از جشنواره کن پی نوشت : نمرات اعلام شد؛ خستگی ام در آمد !!! دیشب تردید را دیدم کپی برابر اصل هملت ! به طور عینی و ملموس مدام به نمایشنامه هملت اشاره می شد. که یعنی فکر نکنید باهوشید زندگی این پسر شبیه هملت است !ما خودمان به شما می گوییم !!!!!!!!!!! ای ول اسم پسر سیاوش بود !(نمی دانم چرا یعنی زندگیش شبیه سیاوش شاهنامه بود!)پرده آخر واروژ کریم مسیحی را خیلی دوست داشتم .البته از تردید هم بدم نیامد : *آه افلیای بی دست و پا! البته این افلیا خیلی هم دست و پا دار بود ! نمی دانم چرا وقتی فهمیدم فیلم شباهت به هملت دارد زیاد خوشم نیامد . پس از ١٨ سال سکوت از کریم مسیحی انتظار بیشتری داشتم . ( البته این نظر یک بیننده است و همه می دانیم که هنر با سلیقه افراد ارتباط تنگاتنگی دارد ) اما نباید از حرکات زیبا و نمایشی بازیگران به خصوص بهرام رادان و ترانه علیدوستی گذشت بسیار زیبا ایفا نقش می کردند. پی نوشت : در حال اکنون از آغاز کردن هر داستانی حس دل زدگی می کنم . پی نوشت ٢: دیشب که فیلم تردید را می دیدم گره این همذات پنداری با شخصیت های پیچیده و سردرگم را یافتم : تنهایی !. وجه مشترک ما با این شخصیت ها تنهایی است که سبب می شود جذب آنان شویم . در فیلم آبی صحنه ای هست که ژولیت بینوش با موزیسینی که سالهاست به او ابراز علاقه می کند هم بستر می شود در آن هنگام فشار تنهایی و سردرگمی و استیصال را می توانی در تک تک حرکاتش ببینی . پلان های شنا در استخر را به خاطر بیاورید . انگار زندگی دیگر برایش قابل تحمل نیست و تکرار موتیف اشیاء آبی در عین آرامش - عذاب پنهانی را یادآور می شود .این تجربه را در نفس عمیق شهبازی هم کم و بیش می توان دید.( تنهایی به مفهوم معشوق داشتن یا نداشتن نیست در ذات معنای کلمه ؛تنهایی روح است!!!!!گاهی حس کرده اید که هیچ کس حتی عزیزترین فرد زندگیتان درکتان نمی کند واین یعنی تنهایی!) پی نوشت ٣: قصدم گفتن از تنهایی بود نه چیز دیگری - بودن یا نبودن مسئله این است ! پی نوشت ۴: احساس فرسودگی می کنم گاهی حس می کنم قرن هاست زندگی می کنم و این خستگی حاصل سال های متمادی زندگی است افسوس ! * قسمتی از شعر احمد شاملو. سلینجر هم رفت . خوب زندگی همین است . دخترک فکر می کرد وقتی که طعم لذیذ زندگی را زیر زبان مزه مزه می کند وقت خوبی است برای مردن ! اگر در مواقعی که از زمین و زمان شاکی است و آرزوی مرگ دارد بمیرد !پیش خودش خیلی سرفراز نیست چون به آرزوی هرچند لحظه ای و آنی اش رسیده است .اما اگر در هنگام لذت بردن از زندگی بمیرد کلی هم باعث افتخار است چون از جای دل کنده است که علاقه به ماندنش بیشتر از میل به رفتنش بوده است . بگذریم کلی حرف توی دلم مانده بود همه اش یادم رفت این حافظه را باید بدهم یک تعمیر اساسی بشود . این لحظه زمان اکنون است و من ............ بی خیال . می خواستم بگویم چقدر دلم شعرخوانی می خواهد شاملو خوانی ؛ فروغ ؛ سپهری و.... چقدر دلم بی خیالی می خواهد بی خیال و سبک مثل لحظات سال تحویل که آسمان نمی دانم چه رنگی است و نور آفتاب پر رنگ تر است . امروز جشن سده است . جشن سده ؛ را در ایران باستان به مناسبت صدمین روز از زمستان بزرگ می گرفتند روایت دیگری می گوید چون ایزد ( یا ایزد بانوی) رپیهوین در زیر زمین به گرم کردن ریشه های درختان و گیاهان مشغول است در ده بهمن آتش بزرگی می افروزند تا به او نیرو بدهند . ( ر. ک به مقاله ایزدانی که با بهار بازمی گردند . دکتر ژاله آموزگار) جای دیگری خواندم چون از شب یلدا چهل شب می گذرد و خورشید که تازه متولد شده چهل روزه می شود این جشن را می گیرند !!!!!!!!!!نمی دانم به هرحال هم کلاسی های من با هزار ترفند خودشان را در این جشن که در کوشک ورجاوند کرج برگزار می شود جا کردند و تاسف نمی خورم که به این جشن دعوت نیستم و یا تلاشی برای حضور انجام ندادم . در زمان اکنون هیچ چیز آنقدر برایم ارزش چانه زنی ندارد . تا بعد ببینم چه بلایی می خواهد نازل شود . نویسنده هایی ایتالیایی عجیب از نظر فرهنگی شبیه ما هستند آثار و افکار و حتی تا محدودیت فرهنگی .دفترچه ممنوعه آلبادسس پدس را که می خواندم در لحظه لحظه داستان حس می کردم این زن ایرانی است که دارد زندگیش ؛ دردهایش ؛ محدودیت هایش و.... را شرح می دهد . نمی دانم زمانی که در کلاس فرهنگ ایران باستان خانم دکترآموزگار می گفت در جامعه کوچ نشین زن قدرت کمتری دارد چرا نخواستم موضوع را به بحث بکشد و بیشتر در مورد زن ایرانی صحبت کنیم شاید به خاطر کمبود وقتی که همه اسیرش هستیم !پدس نگاه ویژه ای به زن دارد و جامعه را از دید زنان به خوبی به تصویر می کشد گو اینکه پدس فیمنیست است و من اسارت این تفکر را سالها پیش ترک کرده ام . به هرحال پدس دنیای ویژهای دارد . دیوار دبیرستان مجموعه داستانی است که بسیار خواندنی است . نمی دانم شاید لحظاتی در این داستان بود که به شدت حس همذات پنداری مرا برمی انگیخت برای همین اینگونه قوی در ذهنم خانه کرده است . قسمتی از یک مقاله راجع به پدس را از روزنامه همشهری انتخاب کردم توجه کنید: زنان علیه زنان یکی از هنرمندیهای پدس در نمایاندن شیوه برخورد زنان با یکدیگر است که چون از سوی یک زن اتفاق میافتد، باورپذیر و تکاندهنده است. نویسنده در داستانهای مختلف، تقابل مادر و دختر، مادر و مادرشوهر، 2 رقیب و 2 دوست را در زندگی خانوادگی و اجتماعیشان نشان میدهد و با نقل شکل مواجهه آنها و ناراستی و پنهانکاریشان در قبال همدیگر، طرح تازهای در تحلیل روابط زنان با همدیگر میاندازد که تاثیرگذار و به یادماندنی است. در داستانهای او، گاهی زنان مبلغ نظریه «زن علیه زن» میشوند؛ در حالی که نویسنده، جهان مردانه را نیز نفی نمیکند. داستانهای پدس را هم زنان میخوانند، هم مردان و برای هر2گروه، جذابیت خاص خود را دارد. پی نوشت : همیشه احساس های قدیمی در عین شیرین بودن غمی تلخی را با خود همراه دارد خواب یکی از عزیزانم که دیگر در کنارم نیست دو روز گذشته را به کابوس تلخی مبدل کرده است ! پی نوشت ٢: کتاب های دیگر پدس که اصلیت کوبایی - ایتالیایی دارد ! عروسک فرنگی - از طرف او - تازه عروس - درخت تلخ - هیچ یک از آنها بازنمی گردد- عذاب وجدان - دیوار دبیرستان زندگی را در مشتم گرفته ام . پیش تر ها زندگیم اینقدرکوچک و نامرئی نبود فشرده شدم میان چوب و سنگ !مثل خزه های که روی درختان بزرگ به زور خود را جا می کنند مخصوصا" اگر درخت تکیه داده باشد به صخره و آسمان ! برای دوستی متن طولانی را دکلمه می کنم برای پایان نامه اش می خواهد با لذت داستان را زیر دندانم مزمزه می کنم و بعد می خوانمش . (( من قاتل پسرتان هستم)) را فکر می کنم دوسال پیش هدیه گرفتم اما همه ای داستان هایش را نخواندم تکلیف درسی دوستم سبب خیر شد که من شروع به خواندن کنم . احمد دهقان نویسنده خوبی است . شنیدم نوشته هایش در آمریکا ترجمه شده و کارگردان معروف هالیوودی قرار است از رمانش فیلمی بسازد . احمد دهقان در نوشتن بسیار واقع گراست و از بزرگ نمایی خود داری می کند . من از خواندن داستان هایش احساس درد کردم نمی دانم شاید شما هم وقت خواندن احساس مرا درک کنید ! پی نوشت : سفر به گرای 270 درجه هم از احمد دهقان است بخوانید . پی نوشت 2: فردا امتحان دارم برام دعا کنید . پی نوشت ٣: فکر نمی کردم بتونم به کسی نه بگم ! یعنی صریح و محکم ! اما تونستم و گفتم نه! باورم نمیشه اینقدر با اراده و شجاع شدم که می تونم مسلط بگم :نه!!!!!!!! ٣٢ سالگی سنی نیست که بخواهی بگویی : آردش را بیخته بود و الکش را آویخته بود . وقتی رفت تنها 32 سالش بود اما شعرهایی سروده بود که عمیق و ماندگار هستند . بین غول های ادبیات ایران که همه مرد هستند تنها او ست که جهان را از زوایه دید یک زن نشانمان می دهد . وقتی می گوییم فروغ بلافاصله ابراهیم گلستان با آن چهره جذاب در ذهن زنده می شود . ابراهیم گلستان ؛پسر خاله فرح دیباست و انصافا" نویسنده و فیلم ساز آوانگاردی ست. گو اینکه به قول کاوه گلستان مرحوم( پسر ابراهیم گلستان ) وقتی فروغ رفت پدرم هم تمام شد . شاعری در شهرمان ادعای استادی داشت و هر وقت حرف به فروغ می رسید می گفت : دختره ناخن دراز ؛ لوس و ننر . و رو به من می گفت: مبادا الگوی شعرت فروغ باشد! فروغ در دیماه زاده شده است و در بهمن ماه بر اثر حادثه تصادف از جهان رفته است . همه فکر می کنند دخترکی که لباس خشن می پوشید و معشوقه ابراهیم گلستان بود یک شبه شاعر پر آوازه ای شده است ! فروغ مثنوی خوان خوبی بود ؛ ردپای مولانا را می توان در شعرهایش حس کرد . در کتابی می خواندم که فروغ بسیار سرکش بود و ابراهیم گلستان یک بار سر صحنه یک فیلم برای این که حال فروغ را بگیرد پلان سیلی خوردن زن داستان از نقش مقابل را آنقدر تکرار کرد تا فروغ را به گریه انداخت . هوا سرد است به یاد خانقاه ظهیر الدوله افتادم و سرایدارش که چنان با بد اخلاقی ما را از در راند که مجبور شدیم برای شیرین کردن تلخی رفتارش سر کیسه را شل کنیم !!!وقتی می گویم فروغ ناگهان سردم می شود یک آدم چقدر می تواند عذاب بکشد . همسایه هایش مدام در حال سرک کشیدن در زندگی خصوصیش بودند آخر شب که از استودیو به خانه بازمی گشت مدام در حال فضولی بودند! تا ببیند چه کسی همراه اوست ! اکنون را بی خیال ! که هر کسی تلاش می کند خودش را به فروغ بچسباند ! یکی خواب نما می شود و ادعای ارتباط با فروغ را در عالم خواب دارد . دیگری شعرهایش را دکلمه می کند آن یکی راجع به فعالیت های سینمایش کتاب می نویسد و..... چه فایده تا زنده بود کسی چشم دیدنش را نداشت حالا هم که گرداگرد نامش در رسانه ملی مین گذاری شده است مثل یک تابو ممنوع الذکر است . فیلم ها و شعرهای فروغ همه جا هست و نیازی به معرفی ندارد . اما من ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را بسیار دوست می دارم. فیلم سرد سبز را حتما" ببینید باوجود محدودیت ها فیلم خوبی از آب در آمده است . پی نوشت : فروغ در زمینه تئاتر هم فعالیت داشته است . پری صابری خاطرات زیبایی از حضور فروغ در نمایش دارد . پی نوشت 2 : نمایش شش شخصیت در جستجوی نویسنده نوشته پیراندلو ( نویسنده ایتالیایی ) از کارهای نمایشی فروغ است . کتابخانه که کار می کردم وقتی کتاب های داستایوفسکی را به اهل کتاب می دادم و زمانی که با این نویسنده آشنا می شدند؛ دیگر نمی شد کتاب های جین اوستین را برای مطالعه تعارفشان کرد و این کار را سخت می کرد . شب های روشن فیلمی از فرزاد موتمن را که دیدم بیشتر عاشق داستایوفسکی شدم .گو اینکه از قبل ترها هم به خاطر خواندن ابله و شخصیت پردازی استثنایی شاهزاده ؛ عاشقش شده بودم . اما با شبهای روشن( ایرانیزه شده) این حس عمیق تر شد . با شب های روشن که دست پخت مشترک داستایوفسکی و موتمن است می توانی ماه ها زندگی کنی بی وقفه عاشق باشی و به زیبایی بیندیشی که حتی در فروش کتابخانه شخصی استاد وجود دارد و خبر از تغییر می دهد . در کتابخانه که کار می کردم عاشق کوچک سالی داشتم که برای خاطر جلب توجه من از آوردن نذری ظهر عاشورا تا خواندن نوشته های کوندرا را امتحان می کرد ولی هر گز به این فکر نکرد که من به فرهیختگی دختر داستان شب های روشن نیستم تا آن همه تلاش را سپاسگزاری کنم . از گفتن این همه حاشیه می خواستم بگویم داستایوفسکی و جین اوستین هردو در حال و هواهای متفاوت معرکه هستند و نمی توانی از هیچکدام بگذری . پی نوشت : چند شب پیش مهمان دوستی بودیم. یکی از دوستان کلیدر را می خواند این کتاب را چند نفر در زمان های متفاوت برایم تعریف کرده اند اما هنوز نتوانستم به درستی به آن بپردازم .( لابد نیم عمرم برفناست !) پی نوشت ٢: گاهی فکر می کنم دلیل علاقه شدید من به شخصیت ابله ناشی از نزدیکی ویژگی های من به اوست! پی نوشت ٣: جنایت و مکافات - برادران کارامازوف هم شاهکارند البته من راسکولنیکوف را بسیار دوست می دارم ! اعتراف می کنم این دانستن و ندانستن بد گریبانم را گرفته ! گاهی که می خواهم وارد مکان آشنایی شوم دلم می خواهد این محفوظات را پشت در بگذارم وارد شوم تا حین حرف زدن به کسی برنخورد که من می دانم و او نمی داند . خدایا چرا این ها را می نویسم ! پدر تجربه بسوزد! به هر که از هرچه می گویی . فکر می کند داری اظهار فضل می کنی . در حالی که من ؛بلند فکر می کنم !!!! امروز از وقتی بیدار شدم مدام این شعر از از شفیعی کدکنی عزیزم می ریزه تو ذهنم ؛از وقتی از ایران رفته توان نوشتن از ایشون رو نداشتم ولی حالا !با هم این شعر رو بخونیم : به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز پی نوشت : کریسمس مبارک پی نوشت ٢: قضیه دانستن و ندانستن نیست ! ماجرا حسی است که ایجاد می شود و من این حس را دوست نمی دارم ! پی نوشت ۴: امروز دلم می خواست به جای آن پسرک شل در داستان اسکروچ باشم ! ( نازی چقدر مظلومیت اون بچه قلبم رو به درد میاره مثل همه بچه های فقیر !) نیکوس کازنتزاکیس را کوچک بودم که شناختم هنوز هم کوچکم ! شاید هیچ وقت بزرگ نشوم . شاید هیچ وقت به اندازه تو و شازده کوچولو بزرگ نشوم تا بدانم که نیکوس و حسین چه گفتند ! کوچکم کوچک مثل شنبم های صبحگاهی دوره اساطیر که از بوی خورشید مست می شوند و بعد تبخیر و پرواز به سوی نور . آزادی یا مرگ کازانتزاکیس معرکه ای است مثل آخرین وسوسه های مسیح - مسیح باز مصلوب - زوربای یونانی و کتاب های دیگر ! آخرین وسوسه های مسیح را که می خواندم مدت ها در خیال سکر آور لحظات کتاب غرق بودم یادش بخیر ! پی نوشت :کاش امروز بودی تا ثابت شود چه کسی در کنار تو تاب می آورد ! پی نوشت 2: باز عاشورا ! من حالم بد است بد ! 
در دو فیلم آخر کارگردان چیزی که بیش از هر چیز به دل می نشیند شخصیت مردهای داستان هست که روحیاتشان هیچ ارتباطی به تصویری که فرهنگ های مردسالار تا کنون از مرد معرفی می کرده و می کنند ندارد. الگوهای قدیمی که همواره سعی درارزش گذاشتن جنبه هایی از مرد بودند که بر تفاوتهاشان با جنس زن انگشت میگذاشت، در این فیلمها جایگاهی ندارند و مفهوم خود را از دست می دهند. دو شخصیت مرد فیلم انسانهایی عاطفی، حساس و رقیق القلبند. به راحتی احساساتشان جریحه دار میشود و جالبتر از همه اینکه به راحتی گریه میکنند. « گریه» چیزی که مردهای ما آن را اسلحه زنها دانسته و هنوز هم اغلبشان میدانند. در فیلمهای آخر آلمادوار تعریف سنتی و انعطاف ناپذیر از مذکر و مؤنث مفهوم خود را از دست داده و تعریفی نسبی از آنها ارایه میشود. به عنوان مثال شخصیت زن داستان ترکیبی است از ویژگی هایی که در نظر اول حتی با هم می توانند مغایرت داشته باشند. او گاو باز است و ظاهری مردانه دارد ولی قبل از اینکه وارد میدان گاوبازی شود، درست ساعتی قبل از مسابقه میبینیم که همین زن برای تماشای مراسم ازدواج دو جوان به کلیسا رفته است و با دیدن زوجی که قسم یاد میکنند که در هر شرایطی یکدیگر را دوست بدارند درگوشه ای از سالن در حال گریستن است. کارگردان چنان استادانه تمامی این ویژگی ها را در قالبی زیبا ریخته که ذهن بیننده را مسحورمیکند. جنسیت شخص ثانویه میشود و از اهمیتش کاسته میشود. شاید قرن جدید فرصتی باشد برای آموختن ارزشها یی نوین و عاری ازهر گونه قالبهای پیش ساخته برای مردان و زنان. 




فرو ریخت پرها نکردیم پرواز
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای!
ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست
نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده ست و تا دشت بیداریش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز.
پی نوشت ٣ : به تجربه ثابت شده که مردان ؛ زنان اندیشمند را دوست نمی دارند !
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت
٩:٥٩ ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت
٦:٤٤ ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت
٦:۳٧ ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت
٦:٤٤ ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ساعت
٦:٤۱ ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت
٦:۳۳ ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت
۸:٥٥ ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت
۸:٠٠ ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت
۸:٠٩ ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |
وارد سوپر مارکت که می شوم با چشم هایم دنبال خوراکی هایی با طمع جدید می گردم !وارد کتابفروشی که می شوم دنبال اسم های آشنا می گردم ! خدا یا مرا دانستن عطا کن !
«ازیه عشق قدیمی بیپیرخلاص شدم!/ دیگه تموم زنا خوشگلن!/ پیرهنم تازه است!/ حموم کردم و ریشم شیش تیغهس!/ بهار اومده!/ صلح شده!/ خورشید میتابه!/ میزنم به کوچه!/ همه آرومن.../ منم آرومم!» این یک تکه از شعر «خیال» اورهان ولی شاعر ترک است. شعرهای این کتاب همه مثل همین خیال، ساده، طنازانه، گاهی عاشقانه، گاهی سیاسی و گاهی هم عاشقانه و هم سیاسی هستند. مثلا این شعر اورهان ولی کاملا سیاسی است: « چه کارایی که نکردیم واسه این وطن!/ بعضیا مردیم و / بعضیا مرثیه خوندیم!» شعر های این کتاب را یغما گلرویی ترانه سرای مشهور کشورمان ترجمه کرده است. یغما گلرویی رسم الخط خاصی برای نوشتن شعر دارد. همینطور که میبینید او آخر تمام جملهها علامت سجاوندی تعجب میگذارد و شعرها را با زبان عامیانه ترجمه کرده است. بههرحال این نوع ترجمه برای شعرهای کسی که شعر آزاد را در ترکیه رواج داده و شعر را به کوچه بازارهای استامبول آورده است، هوشمندانه و مناسب بهنظر میرسد. جالب است بدانید زندگی اورهان ولی هم مثل شعرهایش ساده، طنازانه و سیاسی بوده است. او در 13 به در 1914 در استامبول بهدنیا آمد و 36 سال بعد در چالهای که شهرداری استامبول کنده بود افتاد و مرد. ناظم حکمت ؛اورهان ولی را « بزرگترین و زیباترین شاعر ترک» میداند. یغما گلرویی نام کتاب را از این شعر اورهان ولی گرفته است : «من باید/ باید/ باید یه ماهی میشدم/ تو تنگ شراب!» از اورهان ولی یک مجموعه شعر دیگر هم به نام « تو خواب عشق میبینی، من خواب استخوان» با ترجمهی احمد پوری در نشر آهنگ دیگر چاپ شده است.
پی نوشت : روزی وارد کتابفروشی آشنایی شدم دست بر قضا کتابی برای خرید مد نظرم نبود کتاب روباه از لارنس را پیشنهاد کرد مقاومت کردم با عصبانیت گفت : اعتماد کن هر کتابی به یک بار خواندنش می ارزد ! واقعا" درست می گفت داستان زیبایی بود .
پی نوشت ٢ : ثریا -م را دیدم کلی حالت تهوع و احساس بدویت دارم !
پی نوشت٣: این وبلاگ بخش پیشنهادات هم دارد اگر نویسنده ای مد نظر است دریغ نفرمایید .
نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۸ساعت
۸:۱٠ ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

