معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

 

من اصلا قرار نیست تو وبلاگم فقط شعر بنویسم مثل همیشه که تو همه چیز و به همه جا سر می زنم شاید تو نوشته هام همه جور مطلبی ببینید . اما چرا یادم رفت بنویسم قیصر عزیز هم رفت شاعری که بوی جنوب و شرجی می داد و تو شعرهاش می شد تبسم دکتر کدکنی رو دید حیف ....
باورم نمی شود کی کسی شنیده است  زیر خاک گم شوند قله های استوار
البته این حواس پرتی دلیل داره شاید یه روز گفتم !!!!!!!
راستی تا یادم نرفته اختتامیه دومین جشنواره بین المللی فجر (استانی )هم برگزار شد برنده ها دفاع کردند و اون هایی که دیده نشده بودند نقد .   
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳٠
تگ ها :

 

یه مطلب جالب خوندم :‌نمی دونم درخت آسوریک رو خوندید یا نه ؟ یه منظومه ست مربوط به ادبیات ایران باستان در مورد گفتگوهایی بین یه بز و یه نخل . که این ها به مذهب آشوری و زرتشتی می پردازند و نخل نماد جامعه کفر یا آشور و بز نماد جامعه زرتشتی این و تا اینجا داشته باشید . تو شهر سوخته سیستان و بلوچستان یه سفالینه کشف کردند که نقاشی یه بز و داره که تو پنج حرکت می ره طرف درخت و برگ هاش و می خوره محقق ها و دانشمندها دارن تحقیق و پژوهش می کنن که ثابت کنند این اولین انیمیشن ( پویا نمایی ) دنیاست و در این خصوص با آسیفا هم وارد تبادل نظر شدند . خدایی دست رو هر چی که فکر ش و بکنی می ذاری می بینی نبوغ ایرانی به عنوان یکی از تمدن ساز ها تو اون وادی دخیل بوده و اما حالا چرا این قدر به فرهنگ سازی بی تفاوت شده خدا عالمه ؟؟؟؟!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
تگ ها : کتاب

 

شکوفه ها باد را صدا می زنند برای پرواز

                                                          و من تو را برای دوست داشتن .

 

چشمان خیست را دوباره باز کن بانو      شعری بخوان یا قصه ی آغاز کن بانو

تو مثل گندم های نورس خوب و سرشاری  با بادهای شرق رقصی ساز کن بانو

دیر است بودن از شدن های خودت بامن  حرفی بزن قلب مرا همراز کن بانو

پر ریخت احساسم در این غربت سرای زرد  پرهای سرخم را ببر پرواز کن بانو

ماندم در این غربت که نامش مرگ تدریجی   یا زندگی ؟ تفسیر کن اعجاز کن بانو

مثل پریسا یا قمر نت های عشقت را           با من بخوان آواز کن آواز کن بانو

من یک کتاب بسته ام در پیش روی تو          بانو مرا آغاز کن لب باز کن بانو

 

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۱
تگ ها : شعر

 

 

یک شعر رو که خیلی دوست دارم و مال خودمه براتون می ذارم

کسی دوباره مرا از سکوت دزدیده است        و نام کوچک ما  را از آب پرسیده است

کسی دوباره مرا از ستاره خورشید                به نام خوانده و نوری دوباره پاشیده است

گذار حادثه از شاهراه های خطر                      به اعتماد عزیزی که صبح را چیده است

صدای سوت قطار سپیده می پیچد                 مسافر افقم عشق را کسی دیده است

و باز همسفر بادهای منتظرم                          پیام وحشی توفان چه زود پیچیده است

و کوچ می کنم از خویش تا نهایت مرگ            نگاه کن تو به این تک درخت خشکیده است

ولی دوباره یکی نور را صدا زده است               پرنده دل من تا بهار رقصیده است

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
تگ ها : شعر

 

من شاعرم یا شاید این طوری بگم بهتره قدیما شاعرتر بودم ولی حالا .... نمی دونم شاید اونقدرها هم احساساتی نیستم ولی هنوز همونطوری دیوونم ؛ دیوونه دیوونه ؟؟؟؟؟

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
تگ ها :

 

خیلی دلم می خواد هر روز یک مطلب جدید بذارم اما نزدیک امتحانم هست باید درسمو بخونم اما بعد امتحان تلاش خودمو می کنم .   
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
تگ ها :