معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

سالی که گذشت ....

می خوام خیلی رسمی بگم سال نو مبارک و از حواشی بپرهیزم و هی نگم کی چیکار کرد!  سال نو مبارک - خوش بگذره

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
تگ ها : زندگی

کودکی

در حیاط خانه خواهرم با پسرش بازی می کنم پسر کوچکش برای هر شی یک بازی اختراع کرده و حتی از حرکت یک پروانه به خنده می افتد . خواهرم سرش را از پنجره بیرون می آورد و به شوخی پسرش را صدا می زند : فرنود اون آقای سیب زمینی فروش رو صدا بزن و سیب زمینی بخر و پسرش با پاهای کوچک سه سالگی به سوی در می دود و در را باز می کند و با صدای کودکی می گوید : آقا یه دونه سیب زمینی بدید .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤
تگ ها : داستانک

خانه های یک شکل

از ریاضی شاید همین یادم مانده باشد که اعداد را از راست به چپ سه تا سه تا جدا کنم و بخوانم ! اما از معماری در این حد هم نمی دانم فقط این را خوب خوب درک می کنم که از خانه های یک شکل بیزارم و همیشه حس می کنم داخل این خانه های آدم هایی با سلیقه های یک شکل و چهره های مات زندگی می کنند و شب هایشان را در بیخودی رویاهای گچی می گذرانند . انگار یک فکر استبدادی این ها را وادار کرده که در قوطی کبریت های یک شکل بلولند . همیشه از تصور پنجره های یک شکل و بی فرم که مثل یک چشم به ظاهر سالم ولی کوراست تنم میلرزد انگاردستی می خواهد مرا دراین سوراخ های تاریک زندانی کند و من در تکاپوی گریزم . یک زمانی کارتون  شاهزاده کوچولو را که می دیدم از روشن شدن چراغ خانه های یک شکل با گذر شازده کوچولو به وجد می آمدم اما حالا فقط به یاد جنگ و قحطی و کمبود مکان و غذا می افتم و فکری که به جای  عموم مردم تصمیم می گیرد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤
تگ ها : زندگی

تنهایی

فکر می کنم به این مسئله مهم که : چرا آدم  با همسر و بدون همسر تنهاست !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
تگ ها : زندگی

زندان سلیمان

تخت سلیمان که بودیم  دیدن زندان سلیمان رااز شدت گرما حذف کردیم و حالا با خواندن کتاب " تاریخ باستانی ایران " و دانستن این مطلب که در آن مکان آثار مانایی موجود است مرض دیدن زندان سلیمان را گرفته ام . حالا کی دوباره شیز بطلبد و آن طرف ها برویم . خدا عالم است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۸
تگ ها : گردشگری

آقای استاد

یک آقای استادی بود که از ادبیات ؛ فیلم ؛ داستان و ....  فقط به نقد قسمت های اروتیک می پرداخت و خیلی جالب بود مدام به ما هم سفارش  می کرد فلان کار اروتیک را بخوانیم یا ببینیم !!!!!! بیچاره بونوئل ؛ یوسا ؛ سعدی ؛ مولانا و بقیه خجالت

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
تگ ها : زندگی

خواب

خمیازه سرعت شگفت انگیز اینترنت ! خستگی من ؛ اسفند پایان ناپذیر ؛ خیابان های شلوغ ؛ سرمای استخوان سوز ؛ خریدهای بی سرو و ته ؛ ماچ وبوسه های بیخود عید با زنان فامیل ؛ سر درد های عذاب آور من ؛ حساب و کتاب مالی (‌چقدر قراره به حساب بریزند ؟)خوب فکر کردن دیگه بسه متفکر

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
تگ ها : زندگی

قضاوت

می گه : شنیدی نیکی کریمی هم خرابه ؟

می گم : نیکی کریمی !!!!!!!!!!

می گه : آره برادرم خودش دیده.

شما جای من بودید چی جواب می دادید ؟

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
تگ ها : زندگی

فیلم

وقتی که ذوق مرا کور نمودند فیلم دیدن حرفه ای ! را کنار گذاشتم . اما یک خبر مهم من دوباره به بی نهایت فیلم دیدن علاقمند شدم . دوست مهربانم هم وعده تهیه فیلم های اسکار امسال را داده است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
تگ ها : فیلم

سورنا

از تب زدگی دل گیر می شوم و آهسته و پیوسته رفتن را از شتاب زدگی دوست تر می دارم . الان از هر نوجوانی راجع ایران بپرسی راجع به کورش و داریوش و..... برایت صحبت خواهد کرد. البته امیدوارم این موج به یک حرکت دائمی تبدیل شود . بگذریم راجع به سورنا مطلبی می خواندم به این مضمون: نام سورنا از سورن ( قبیله پارتی ) گرفته شده است و این نام هم از نام اردویسور آناهیتا گرفته شده است که نام این ایزد بانو هم ریشه در نام  سرس وتی  دارد . معنای لغوی سورن یعنی نیرومند . 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
تگ ها : تاریخ

رستوران

چند شب پیش با دوستان به رستوران رفته بودیم و طبق معمول که من از مطالعه رفتار مردم در حالت های مختلف لذت می برم شروع کردم به بررسی حرکات و با وجود تذکرات همراهان همچنان به شغل شریف کنجکاوی ادامه  دادم . تلویزیون بزرگ سالن یوزارسیف پخش می کردمرد میز کناری ما با ولعی وصف ناپذیر سریال را دنبال می کرد و مدام پسرش را ساکت می کرد و به گارسون غر می زد که صدای تلویزیون را زیاد کند ! نمی دانم اگر می خواست سریال نگاه کند برای چه به رستوران آمده بود! کافی بود رستوران را به خانه ببرد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
تگ ها : زندگی

کودکی

تصور کن کودکی و در پیمودن سال به اسفند رسیده ای . چه لذتی دارد خریدن کفش ولباس و خوردنی های گوناگون ؛ به مهمانی رفتن ؛ با بچه های فامیل شادی کردن ؛ عیدی گرفتن و ..... اما هر چه بزرگتر می شوی نوروز شکل نمادین تری می گیرد و دیگر از شادی کودکانه و بوی رنگ و چهارشنبه سوری و سیزده بدر به وجد نمی آیی . ( بنده چند سالی است که سیزده بدر را به مطالعه اختصاص داده ام ) . نمی دانم چرا شکوه سنت ها در کودکی آنقدر عظیم و زیباست و در بزرگسالی شکل یک کار پر زحمت ! ( البته عید مجالی برای گشت و گذار است ) خیالتان راحت که هیچ ترفندچرخ و فلک حریف امیدواری من نمی شود و از همین حالا برای مسافرتی که درتعطیلات خواهم رفت کلی هیجان زده هستم . اما نازنین ترین اعضای کارناوال عید کودکان هستند که عاشقانه ترین نغمه ها را همراه لادن و بنفشه و سنبل می خوانند و هرگز از هیچ تکراری خسته نمی شوند .من عاشق تمام کودکان جهانم و دلم می خواست آغوشم به اندازه تمام آنها جا داشت تا از گزند هرچه بدی حفظ شان کنم . نوروز برهمه کودکان جهان و همه کسانی که کودک درونشان رها وآزاد است مبارکباد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
تگ ها : زندگی

اسفند

ها! فکر کردید می خوام راجع به اسطوره سپندارمذگان حرف بزنم ؟ نه دیگه . می خوام بگم اسفند که می شه آدمها ( ایرانی ها) فکر می کنند دنیا تموم می شه . توی همین هفته بنده چند تا همایش و نشست دعوت بودم ( البته فقط اونی که دعوت نبودم را با شور و شوق رفتم ! همایش کتیبه ها رو می گم ) همه جا پر بوی رنگ و گرد و غبار و زیبایی تغییر هست و من عاشقانه این نو شدن رو دوست دارم اما ترافیک کاری اسفند همیشه رو مغزم فشار میاره . خوب چی می گفتم . قدیم تر ها ( قدیم فلسفی رو عرض نمی کنم ) اسفند شروع به مرور خودم می کردم که در سالی که گذشت چه کارای خلاف و درستی انجام دادم تا عبرت بگیرم و انسان بشم تو سال جدید و بعد یه مدت احساس گناه داشتم که عمرم رو تلف کردم ولی یه خبر خوش الان مدتهاست که دیگه احساس گناه و از این حرف ها ندارم . بله چی فکر کردید . الکی که نیست . همیشه عاشق بادهای گرم اسفندم اما مثل اینکه امسال جز سرما خبری از پیک های پیشتاز بهار نیست اما باشه باز هم غنیمت همین که بهار دوباره میاد و باز هم آغازی دیگر .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥
تگ ها : زندگی

شعری از حضرت خیام نیشابوری

چون  فوت شوم بباده شویید مرا

تلقین ز شراب ناب گویید مرا 

خواهید که روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده بویید مرا

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥
تگ ها : شعر