معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

عکس های غار قلعه کرد

عکس ها رو از اینترنت گرفتم و به قولی دزدی اینترنتی مثل دزدی ادبی.

 

اینجا رو که نگاه می کنید یاد سر خوردن و اصابت سر بنده به سقف بیفتید .

 

یکی از بچه ها راجع به دنیای درون و برون صحبت می کرد تاویل خوبی داشت می گفت :غارها مثل دنیای درون می مونن و قله ها دنیای برون .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ ها : گردشگری

غار قلعه کرد

نمی دونم تا حالا فرود رفتن رو تجربه کردید یا نه؟ اما لذتش کمتر از خوندن کتاب دیوانه وار کریستین بوبن نیست همون قدر بی پروا و جالبه . شب از قزوین  حرکت کردیم به طرف غار قلعه کرد هوا سرد بودو بارانی . تو راه اونقدر از فیلم ها و سینمای کشورهای مختلف برای هم گفتیم که نفهمیدیم کی رسیدیم پای تپه و وسایلمون رو پیاده کردیم رفتیم به طرف غار جلوی دهانه غار سینه خیز رفتیم تا جایی که باید وسایل حمایت و ... بر پا می شد سرپرست برنامه  و کارکَـشته های گروه با دقت کارابین و طناب های ما رو چک کردن و بعد یکی یکی وارد یه چاه بیست متری شدیم همچنین تاریک بود که اصلا" نمی دونستی کجا هستی و بچه ها که بلدکار تر بودن خیلی راحت فرود می اومدن و من که تازه کار بودم با راهنمایی یکی از سنگ نوردهای خوب پایین می رفتم . غار قلعه کرد یه کلاهک خفن داره که تو اون قسمت اگه وارد نباشی کله پا می شی طبق order مربی اونقدر به خودم طناب دادم تا  کلاهک و رد کنم ؛ اما رد کردن همان و چند دور؛ دور خودم چرخیدن همان . بالاخره با سلام و صلوات بچه ها رسیدم پایین . چه جایی این غار ؛ تالارهای قشنگ و طبیعی که پای انسان کمتر به اونجا رسیده ؛ تو غار هم عکس می گرفتیم و هم مشغول اسم گذاری بودیم : تالار مجسمه ؛ عروس و دوماد و.... رسوخ آب و املاح با سنگ ها چه کرده بود؟ زیبا زیبا و تا دلتون بخواهد اثیری . تمام مجراها رو گشتیم و برگشتیم طرف دهانه غار ( بماند که من 500 بار سر خوردم و با وجود کلاه کاسک شونصد دفعه سرم خورد به سقف های کوتاه ) اونجا بود که فهمیدیم گم شدیم یکی از بچه ها شروع کرد به ثبت عکس العمل بچه ها با  دوربین . بالاخره پیدا که شدیم قسمت سخت کار شروع شد و مجبور شدیم مثل دزدهای دریایی از نردبان متحرک بالا بریم ( این قسمت خیلی خوش گذشت من که هر پله رو بالا می رفتم بچه ها پایین تشویقم می کردن حالا فکر نکنید شما برید بهتر از من هستید ها نخیر !!!!) از در غار که خارج شدیم خورشید داشت طلوع می کرد و یه مه نازک رو باغ و راغ نشسته بود که دلت می خواست همونجا بشینی و دیگه به شهر برنگردی . تو راه برگشت دیگه حال حرف زدن نداشتیم تا خود شهر خوابیدیم . پیشنهاد می کنم حتما" قلعه کرد رو ببینید . 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
تگ ها : گردشگری

دگیدلتنگی های آدمی

سالهاست که می خواهم کوله کوچک کودکیم را بر دارم

کوچ کنم به سوی تو

که روی پله های خانه ات مدت هاست منتظری

و هر روز نگاه خورشید را به صدای گنجشک ها و حرکت گندم ها را به گریه و لالایی ها گره می زنی

و زمین خدا را مثل کف دست پینه بسته ات می شناسی

شاید روز آمدنم فرا رسیده باشد  شاید .....

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢
تگ ها : شعر

التهاب روح

یک هفته است که روحم رعشه گرفته !!!!! همش دلم می خواد احساساتی بشم و لی مگه جای این کارها تو دنیاست ؟ خوش به حال مولانا ( همه میگن من عاشق مولانا هستم حالا از کجا فهمیدن خدا عالمه ! اما میگن عشق بو داره و آدم عاشق زود لو می ره) لبخند به هرحال خوش به حالش که دیگه قواعد دست و پا گیر مزاحمش نبود و اون طوری زندگی می کرد که می خواست . احساس می کنم روحم به پوستم که می خوره گر می گیرم حالم دگرگون می شه ؟ اشتباه نفرمایید بحث عرفان نیست این جنون که در قسمت های قبل عرض کردم که شاعرها بدجوری یا خوب جوری دارن دل شکسته نه دل شکسته نشید . ( با شما نیستم ) با دوستای شاعرم هستم که احتمالا"( عربیه می دونم ) یک ساله نوری دیگه به این کلبه احزان نمی یان . وای راستی نادر ابراهیمی هم رفت . خدایی ؛ خدا شمشیر کشیده رو هنرمندا !! اسمشون رفته تو لیست سیاهه خدا؟ همش میمیرن طفلکی ها! یاد یه فیلم (تشریفات ساده)از جوزپه تورناتوره افتم که کاراکتر اصلی فیلم داشت سوال و جواب بعد مرگ و پس می داد ما فکر می کردیم فیلم پلیسیه!!! این کارگردان خوب ایتالیایی که فیلم های سینما پارادیزو و مالنا رو ساخته چقدر خوب  همه رو سرکار گذاشته بود و حالا خدا هم مارو سر کار گذاشته هی هنرمندان و نویسنده ها رو میبره پیش خودش .( فکر کنم اونور یا شب شعره یا شب داستان و چون زمان هم معنا نداره هر کیه می ره اول جلسه ادبیه و بالاخره عشق و حال آفرینش بر پاست ) خدایی هذیان گفتم. فعلا" تا بعد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
تگ ها : زندگی

 

خیلی وقته چیز تازه ای ننوشتم البته تو فکر نوشتن بودم اما کو حرکت؟‌به زودی یه مطلب راجع منتره می ذارم اما حالا که خیلی گرفتارم کارشناسی ارشد مجاز شدم اما رتبه ام مورد دلخواهم نیست به هر حال اگه بخوایم ادامه بدیم ناچاریم فشار ها رو تحمل کنیم تا به مقصد برسیم گو اینکه مدرک کارشناسی ارشد مثل خیلی چیزای دیگه برای من مهم نیست ولی قرار گرفتن در فضای پویا و فعال دانشگاه می تونه تنوعی باشه ؟؟؟؟؟ اگه تو دلتون گفتید : دل خوش سیری چند ؟؟؟؟ راست گفتید نفستون حقه .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱
تگ ها :