معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

تخت سلیمان

تخت سلیمان در ٢۵ کیلومتری تکاب در آذربایجان غربی قرار دارد و یکی از سه آتشکده مهم ایران باستان در این منطقه واقع شده است . آتشکده آذرگشنسب ( آتش جنگاوران ) که روایت است توسط کیخسرو بنا شده است که پسر سیاوش است و نماد بازگشت او به زمین . منطقه کوهستانی است و از زنجان تا تخت سلیمان فقط چند آبادی وجود دارد و فضای تاریخی عجیبی در سیطره کوه ها حکم فرماست . علاقه عجیب فرمانروایان به ساخت بنا ها بر دامنه کوه ها بسیار جالب است  این چندمین بنایی است که دیده ام و در دامنه کوه یا بالای تپه واقع شده است . شیب نسبتا" تندی بازدیدکنندگان را به داخل محوطه راهنمایی می کند و طبق معمول یک تابلوی ناقص راهنما بعد از ورودی وجود دارد . از بناهای ساسانی و ایلخانی یادی شده است و لی به یاد دارم که در مورد حضور اشکانیان در این محل مطالبی خوانده ام . بناهای هشت ضلعی و دوازده ضلعی متعلق به دوره ایلخانی است . دریاچه در انعکاس نور به رنگ سبز دل انگیزی در آمده است . بقیه بناها بنای آتشکده ؛ معبد آناهیتا و طاقی های بسیار زیبا که نیمه مخروبه است . کارگران و مرمت کاران در حال مرمت هستند ولی نمی دانم چرا این مرمت ها تمامی ندارد و هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود . کارکنان تخت سلیمان مشغول گفتگو به زبان ترکی در مورد فرق لهجه ی ترکی استانبولی با لهجه خود هستند و جالب این جاست که دوست داشتن را به لهجه خودشان و به زبان مردم ترکیه صرف می کنند . در کنار دریاچه قبر جوانی است که می گویند اسیر جادوی این دریاچه شده است . ( اما شنیدیم که غواصان عمق دریاچه را اندازه گیری کرده اند و زنده بیرون آمده اند به هر حال جای زیبایی است . کمی بالاتر زندان سلیمان قرار دارد ( جالبتر اینکه نام این کوه ؛ کوه بلقیس است ).

               

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
تگ ها : گردشگری

تخت سلیمان

تخت سلیمان بودیم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
تگ ها : گردشگری

از تنهایی مگریز!

هجوم می آورد این تنهایی از چهار طرف. تنها می مانم در جمع دوستان و باز در خلا راه می روم و با خودم گپ می زنم گاهی قطره اشکی از گوشه چشمانم به سوی می دود و باز به شیشه های شفاف پناه می برم و صورتم را می چسبانم به طراوت حرف هایشان و دوباره ذهنم غوغا می شود غبطه ؛ غبطه ؛ غبطه به تمام آدم هایی که وحشت نام و ننگ نداشته اند و آزاد و رها بدون صورتک زیسته اند و ناگهان آنی شده اند که می خواستند بدون دغدغه قضاوت و شدن را بر بودن بی اثر ترجیح داده اند حتی به قیمت نبودن .  گاه آرزو می کنم کاش قاصدکی بودم و به پرواز در می آمدم و سفر می کردم به نمی دانم کجا؟ حالا دل کوه ها هم دیگر محل امنی برای با خودت بودن نیست و احاطه شدی در هیچ و یا شاید هم همه ! تکرار تکرار تکرار دلم هوای تازه می خواهد . به یاد دارم که گاهی از شدت دل گرفتگی به دشت و کوه می زدیم و تا جا داشت فریاد می کشیدم یعنی که ما هستیم . یا نه این روزمرگی را باید یک جایی از درون تن مان بیرون می ریختیم تا نگندیم ! اما حالا حتی هنر فریاد زدن را هم فراموش کرده ام . حالا فقط گوش می دهم شاید می خواهم گوش سپردن را بیاموزم ؟  به قیمت فراموش کردن دل سپردن .

انگار در درون قلبم یکی به تار احساسم  زخمه می زندولی آهنگش خوش نوا نیست هنوز آشفته و پریشان است و صدای ناهنجارش گوشم را می آزارد . گوش می سپارم در دورها خنیاگری داستان زندگی من وما را به آواز می خواند گوش می سپارم از رنج هایمان می گوید از تلاش های بیهوده ؛ از دویدن و نرسیدن ؛ از بیدار خوابی های طولانی ؛ فریاد می زنم - می خوانمش دور می شود و آخر قصه همچنان  پنهان می ماند . نمی دانم چه خواهد شد اما باید بروم . باید .....

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
تگ ها : زندگی

اندر احوالات سعدی خوانی ما

سعدی نامه سالار عقیلی روشنیدید؟ اگر نه بشتابید . در ایران از هر کسی بپرسی حافظ کیه ؟ یک بیت دیگه حداقل اطلاعاتیه که به شما تقدیم می شه!این رو هم از سایه سر حافظ پژوه ها داریم و اقبال بلند حضرت حافظ و جناب سعدی حالا به هر دلیل مهجور مونده .این جانب تا مدتی پیش شعرهای اروپا و خاورمیانه و خاوردور شده بودند غذام . به همت شاملوی بزرگ در کتاب همچون کوچه بی انتها هر کسی رو هم که نمی شناختیم رفتیم جست و جو نمودیم . مثل من شده بود از دیگر شناسی به خودشناسی رسیدن ( بخندید حق دارید ) به هرحال ما مثل چی ؟ شعر خارجی می خوندیم تا یه آن وحی شد که:یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم ( کیمیاگر کوییلو رو دریابید )این شد که در زمان حال روزی ٣٠ دقیقه سعدی می خوانیم و امایک نکته این که سالار عقیلی هم مثل حسین علیزاده رفت در لیست بهترین های ما .این شعر از سعدی رو خوندید .

همه قبیله من عالمان دین بودند           مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

این شاه بیت این غزل زیباست و باقی غزل :

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت        جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم               که کید سحر بضحاک و سامری آموخت

تو بت چرا بمعلم روی که بتکر چین             بچین زلف تو آید ببتگری آموخت؟

هزار بلبل دستان سرای عاشق را             بباید از تو سخن گفتن دری آموخت

برفت رونق بازار آفتاب و قمر                      از آنکه ره بدکان تو مشتری آموخت

همه قبیله ی من عالمان دین بودند           مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

مرا بشاعری آموخت روزگار آنگه         که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت

مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من          وجود من زمیان تو لاغری آموخت

بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع           چنان بکند که صوفی قلندری آموخت

دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن           کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت

من آدمی بچنین شکل و قد و خوی و روش  ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت

بخون خلق فرو برده پنجه کاین حناست      ندانمش که بقتل که شاطری آموخت

چنین بگریم از ین پس که مرد بتواند           در آب دیده ی سعدی شناوری آموخت

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧
تگ ها : شعر

مانترسپند 1

 

 

در ایتدا کلمه بود - کلمه نزد خدا بود - کلمه خود خدا بود /عهد جدید انجیل یوحنا .

تا به حال تامل کردید که کلمات چه نقش مهمی در زندگی ما دارند . به قدرت کلمات کوچک اما محکمی که از دهان خارج می شوند فکر  کرده اید . وقتی به کسی می گوییم : توچقدر لایقی انرژی فراوانی را در رگ روحش تزریق می کنیم وقتی از عشق می گوییم جان تازه ای به طبیعت می بخشیم و مثل این است که جهان به رقص می آید.ذهنم دوباره گیج دنیای اساطیر می شود . میترا - ورونه - میتوخت -مانترسپند و راز - شاید فیلم راز جدیدترین بازخوانی این اندیشه ایران باستان باشدکه: کلمات چون فوران آتشفشان قوی هستند . گاهی مخرب و گاهی سازنده  . میترا نام آشنایی است در دنیای اثیری ایران ایزد نگه دار عهد و پیمان و این یعنی  که صحبت کردن - پیمان بستن - قول و قرار چه میزان در نزد مردمی که قرن ها پیش می زیستند ارزشمند بوده است . مانترسپند ( ایزد کلام مقدس -درمان گر) در برابر هماوردش  میتوخت دیو قرار می گیرد و نبرد اشون و دروگون به وجود می آید . به عمق وظایف دقت کنیم مانترسپند ایزد کلام مقدس و درمانگریست یعنی کلام راستی و درست کاری آرام بخش روان هاست و شفا می بخشد قلب های خسته انسان در رنج را . فیلم راز از این نظر جالب است که  به همین مفاهیم  پرداخته است  . تکرار اعجاب انگیز کلمات و قدرت سخنان خوب - پاداش طبیعت . چه بازخوانی زیبایی است  از یک تفکر  ایرانی- شاید هم جهانی -و ما کجای زمین ایستاده ایم که نمی دانیم بر خویشان ما در اعصار دور چه گذشته است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
تگ ها : نقد

باد ما راخواهد برد

 

یکی از هنرمندان دنیای مجازی این کار رو گذاشته بود داخل سایتش خیلی برام جالب بودیاد شعر باد مارا خواهد برد فروغ افتادم  به هر حال یه نگاه بود دوست داشتم( البته با اجازه دوست بزرگوارم) شما هم ببینید . به نظر شما باد مارا خواهد برد ؟

 

در شب اکنون چیزی می گذرد   و بر این بام که هر لحظه در او بیم ریختن است

 

ابر ها همچون انبوه عزاداران لحظه باران را گویی منتظرند

 

لحظه ای و پس از ان هیچ

 

پشت این بنجره شب دارد می لرزد

 

و زمین دارد باز میماند از چرخش

 

بشت این بنجره یک نامعلوم نگران من و توست

 

باد ما را با خود خواهد برد

 

باد ما را با خود خواهد برد 

 

                             

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
تگ ها : شعر

رویش

مدتی است که درگیری های شغلی نمی گذارد خوب بیندیشیم ؛ خوب نگاه کنیم . اما یک اتفاق جالب افتاد ما بعد دو سال که نمی توانسیتم داستان بنویسم ( اگه گفتید چی شد سوال ما داستان جدیدی نوشتیم که خیلی با احساس است . (‌البته اگه این شغل کمی تاقسمتی زمخت من بذاره ناراحت عیبی ندارد زندگی پر از جزر و مد است ما تحمل می کنیم ( اما خدایش من با این روحیه چرا تو این شغلم گریه 
کسی کاری با ما نداشته باشد ما رکورد حبس شدن در خانه و مطالعه هزار ساعت را می زنیم ( اما ٧ ساعت پشت میز به چیزای الکی فکر کردن زور داره خدایی ها استرساما هیچ نگران نباشید ما جمع اضدادیم صبر می کنیم تا راه بهتری بیابیم . فعلا" تا بعد
  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠
تگ ها : زندگی

میلان کوندرا

 

در مورد میلان کوندرا نویسنده 78 ساله  چک که 30 سال اخیر زندگیش را در فرانسه گذرانده به جرات می توان گفت که یکی از نویسندگان برجسته این قرن است که خوانندگان و طرفداران رمان و داستان های فلسفی را دچار شگفتی نموده است . اولین کاری که من از این نویسنده خواندم ودچار بهت شدم بارهستی یا سبکی تحمل ناپذیر هستی بود ( فلسفی ترین رمان این نویسنده ) که حدود دوسال پیش یک اقتباس سینمایی از این اثر دیدم که دچار وحشت شدم . فیلم یک برداشت سطحی و اروتیک بودکه زیبایی کتاب را در هم می ریخت . ( اگر دوست داشتید ببینید ) تخصص کوندرا در ایجاد فضاهای نامانوس و آدم های سردرگم است که یکی از شاخصه های  جذابیت رمان هایش نیز به همین دلیل است . کارهای دیگر کوندرا عبارتند از :

1- شوخی ( به خاطر همین اثر مجبور به ترک وطن و اقامت در فرانسه شد ) 2-ژاک و اربابش 3- جاودانگی۴-آهستگی 5- دون ژوان 

6- عشق های خنده دار 7- جهالت 8- هویت  9- زندگی جای دیگری است 10 - کتاب خنده و فراموشی 11- وصایای تحریف شده 12- مجموعه مقالات 

به نظر می رسد که کوندرا تحت تاثیر فلسفه نیچه باشد . 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
تگ ها : کتاب

دوستان من

همیشه دوست داشتم در مورد یک دوست که متعلق به کشور ؛ زبان و دینی دیگر بود بنویسم . دوست کشیش من یک پروتستان از کشور آلمان بود. که در پی رفت و آمدهایش با همکاران اداری با انگلیسی دست و پا شکسته من و فارسی با مزه او الفتی بین من و او شکل گرفته بود . تیلمان یکی از انسان های خوب خدا بود که به من فکر کردن یاد داد . یک کشیش ٨٠ ساله جهان دیده در برابر دختری پر شرو شور که هنوز تا پختگی راه فراوانی داشت . نمی دانم حالا کجاست؟ چه می کند اما امیدوارم که همواره در پناه رفیق اعلی باشد . هر وقت به فرانچسکوی آسیسی فکر می کنم به یاد او می افتم که با مهری شرقی از مزار این قدیس برایم کارت پستالی فرستاده بود و برای این که برای من روشن شود عکس کجای دنیاست نوشته بود :

اینجا آسیسی است

قبر مرد مقدس

مثل امامزاده

آلمان که رفت نامه نوشت . به همه سلام رسان .

هرگز این صداقت شرقی و این یک دستی را از خاطر نخواهم برد مردی که به من یاد داد به هر چیزی در جهان بیندیشم و برای مهربانی مرز نکشم و بی نهایت دوست داشته باشم

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳
تگ ها : زندگی