معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

سپید- سیاه - خاکستری

همیشه رستم در شاهنامه برای من شخصیتی قلدر - بی قید و بند و حیله گر داشت و به عنوان کاراکتری که در بیشتر داستان های شاهنامه حضور داشته و دارد؛ به شدت لجم را در می آورد و در دلم از فردوسی دلخور بودم که چرا این شخصیت ولنگار را این همه تحویل گرفته است . همانطور که همیشه وقتی صحبت از داریوش وآن جمله معروفش می شد : خدایا سرزمین مرا از دروغ - دشمن و خشکسالی حفظ فرما . کلی حرص می خوردم . در یک روز برفی با دوستی در کوه در میان انبوه برف به زحمت حرکت می کردیم . صحبت به اسطوره ها رسید . حرف که به رستم کشیده شد من با کینه دیرینه گفتم : اصلا" دوست ندارم راجع به این آدم حیله گر حرف بزنم . دوستم لبخندی زد و گفت : ولی من مثل تو فکر نمی کنم . گفتم : یادم ننداز که چقدر ناجوانمردانه سهراب کشت !! گفت : رستم انسانیه که سیاست ؛پهلوانی؛ قدرت و ... با هم داره و برای حفظ ایران حاضر شده از پسرش و زندگیش بگذره . درک کن مجبور بوده گاهی اوقات یه چیزهایی رو فدا کنه تا به هدف بزرگش که حفاظت از کیان ایران هست  ؛برسه  . حرف هاش قابل تامل بود . عموما" ما آدم های یک بعدی را دوست می داریم . آدم های سپید یا به ظاهر سپید را . ولی رستم شخصیتی سیاه و سپید و انسانی دارد. در مورد داریوش هم نمی دانم چرا ما به جای اینکه به هوشمندی و تیزهوشی او استناد کنیم سعی در قدیس نمایی او داریم . اگر داستان به سلطنت رسیدن داریوش را خوانده باشیم ؛درمی یابیم که خدعه مهتر داریوش و رسیدن او به قدرت از میان هفت تنان ؛ به نوعی رعایت قواعد بازی و اراده قوی این مرد بزرگ است که با درایت ؛ایرانی متحد و سربلند را به تصویر می کشد . خواندن تاریخ خوب است اما بزرگ کردن و فرانسان جلوه دادن مردان و زنان نمی تواند راه گشا باشد . اگر منطقی تر به شخصیت های بزرگ ایرانی بنگریم می بینیم که کورش - داریوش - رستم و... آدم های سپید و سیاهی بودند که دانایی بزرگترین مزیت روحشان بوده است . 

پی نوشت :  خداوندا خوب دیدن را  به ما عطا فرما.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱
تگ ها : نقد

لهجه در شعر

خیلی کم به شاعرهایی برخوردم که از لهجه شهرشان در شعرهاشان استفاده می کنند . البته شاید من ندیدم و خوب تحقیق و تفحص نکردم . در غزلیات سعدی به یک  بیت شعر رسیدم که برایم جالب بود شما هم بخوانید :

صبحم از مشرق برآمد باد نوروزازیمین        عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین

با گلها را پریشان می کند هر صبحدم         زان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین

نوبهار از غنچه بیرون شد بیکتو پیرهن         بیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین

دقت کنید شیرازی ها به بهاری و کم لباس پوشیدن می گویند یکتو لباس.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
تگ ها : شعر

به سلحشور مراجعه کن

من پیشنهادی برای جناب مستطاب سلحشور  هندی دارم . به جای اینکه خود را در ایران خسته کند و تبلیغ چند همسری و عشق و عاشقی از نوع پیامبرانه نماید سری به بالیوود بزند و با همتای هنریش!!!! جبار سینگ ؛ به ساختن و بازی در فیلم های دلخراش و جان تراش و پانزده ساله پسند بپردازد و پیامبران دیگررا با این فیلمنامه های آبگوشتی تباه  ننماید . بزرگان می گویند: اگر می خواهی مال و جان و آبرویت را ضایع کنی به سلحشور مراجعه کن .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩
تگ ها : نقد

من وآدم های بی ادب

با وجود شجاعتی که در خودم سراغ دارم به دلایل ادبی  به شدت از آدم های بی ادب هراسانم . نمی دانم چرا از روبرو شدن با مرد یا زنی که در هنگام صحبت کردن فریاد می کشد یا نمی تواند شاکله ادب را رعایت کند دچار حالت عصبی می شوم . و متاسفانه در اطراف ما ازاین دست افراد کم نیستند . و باز هم نمی دانم چرا برخی از افراد نمی توانند در هنگام گفتگو منطقشان را در خانه جا نگذارند و در معیت عقلشان در اجتماع ظاهر شوند. مدتی پیش برای عکاسی در خیابان ها پرسه می زدم پیاده روی  خلوتی را پشت سر گذاشتم و می خواستم از عرض خیابان عبور کنم که ناگهان صدای جیغ یک زن را شنیدم . در چند متری من یک پیکان و یک پراید ایستاده بودند . راننده پیکان آقای جا افتاده ای بود به همراه یک خانم محجب و راننده پراید خانمی بود آراسته که دختر جوانی در کنارش نشسته بود . چشمتان روز بد نبیند . آقای راننده و خانم راننده چنان کلمات زشتی برای هم پرتاب می کردند که برگ های درختان از خجالت پاییزی شدند . دختر خانم جوان هم هر چند دقیقه از پراید پیاده می شد و کلمات زشتی به راننده پیکان نسبت می داد و جیغ می کشید و روسری اش از سرش می افتد و با هل و فحش خانم راننده دوباره سوار می شد . به نظرم قائله بر سر یک تصادف کوچک بود که با رد و بدل کردن یک کارت بیمه حل می شد ولی منجر به معرکه ای شنیعی شده بود که بیا و ببین و من هم که در این مواقع از شرم فقط دوست دارم فرار کنم در ازدحام جمعیت گیج می زدم و عصبی دنبال مفری برای فرار می گشتم که عاقبت داخل یک تاکسی پریدم تا کلمات بد دنبالم نکنند و روحم را پریشان نسازند .  

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧
تگ ها : زندگی

امان از پز روشنفکری

در13 ؛14 سالگی  مثل همین حالا عاشق کتاب خواندن بودم . یک روز در خانه عمه جانم مهمان بودم حوصله مان سر رفت هر کدام کتابی به دست گرفتیم تا بخوانیم . دختر عمه جان  کتاب کفش های غمگین عشق - ر. اعتمادی - و من کتاب وسوسه - جین آستین- . فضای کتاب های آستین انگلیسی فاخر و متین است و فضای کتاب های اعتمادی 6 و 8 . دختر عمه جان با ولع صفحات کتاب را می بلعید و من به کندی می خواندم و گاهی هم با حسرت به ورق های کاهی کتاب او چشم می دوختم و دلم می خواست کتاب او را بخوانم . اما حال و هوای کلاس گذاشتن و داستان خارجی خواندن اجازه نمی داد که از او تقاضا کنم کتابش را به من امانت بدهد تا بخوانم . بله ؛ بالاخره بنده بعد از خلاص شدن از پز روشنفکری  تمام کتاب های ر. اعتمادی را خواندم . نمی دانید خواندن این کتاب های زرد چه لذتی دارد و حالا عقده خواندن هیچ کتاب زردی بر دلم نمانده است . عینک

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧
تگ ها : کتاب

سفرهای نوروزی و بخت نامراد

از همین ابتدا عرض شود که : ما امسال می خواستیم تشریف ببریم جنوب . دست بر قضا چند روز اول عید را که هوا کمی تا قسمتی مساعد بود را در خانه ماندیم و هفته آخر را گذاشتیم برای مسافرت . چشمتان روز بد نبیند که نمی دانم دیو سرما را که و چگونه خبر کرده بود که را ه سه ساعته همدان را هشت ساعته رفتیم و با عجز و لابه پلیس راه که اگه برید میمیرید . برگشتیم و حالا بین راه هی نقشه می کشیدیم که کجا برویم . بله ؛ تصمیم گرفتیم سر خر را کج کنیم به کاشان برویم که هم فال باشد و هم تماشا . گو اینکه از شدت سرما هر جا سرویس بهداشتی بود خانم ها طالب بودند و به این نتیجه رسیدیم که ما تمام آثار تاریخی سرویس های بهداشتی از همدان تا کاشان را مورد تحقیق و بررسی قرار دادیم . بله؛ نزدیک کاشان عقلمان به کار افتاد یک زنگ به آشنایمان در کاشان زدیم و فریاد از آن سوی خط بلند شد که این طرف نیاییدکه اینجا سیل آمده است وما دست از پا درازتر به سوی شهر خودمان حرکت نمودیم .این هم سفرنامه نوروزی ما !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦
تگ ها : گردشگری

ترانه های سرزمین مادری ام

یک مادرم از مادرش نقل می کندکه : یک دختر گرجی عروس قبیله ای دیگر می شود و به همراه یک ینگه به محل اقامت داماد می آید . داماد ینگه عروس را با عروس اشتباه می گیرد و در دل به فک و فامیلش لعنت می فرستد که پیرزنی را برای او گرفته اند و به اصطلاح به روی عروس هم نگاهی نمی اندازد و ( مادربزرگم نقل می کند که :) دختر گرجی بسیار زیبا بوده و از این بی اعتنایی بسیار دل شکسته و غمگین شده بود . بالاخره پس از چند سال عروس خانم به تنگ می آید به سراغ داماد می رود و خود را معرفی می کند . داماد هم که می بیند چه اشتباهی کرده از در دلجویی وارد می شود ولی عروس خانم پا به فرار می گذارد در بین تعقیب و گریز ابیات زیبای رد و بدل می شود که همگی به ترکی است .

دو ادبیات شفاهی ایران خیلی رنگ و بوی اسطوره دارد و این اثیری بودن پیچیدگی را افزون می کند .

سه نتیجه اخلاقی: هرگز پیش داوری نکنید و زود قضاوت نفرمایید .

چهار نتیجه منطقی : اگر داماد عجله نمی کرد مثل سیندرلا و پسر پادشاه سال های سال با هم زندگی می کردند و بعد از کپک زدن ؛ فسیل می شدند اما حالا به همت ادبیات شفاهی قصه شدند و در سینه ها رویشی هزار باره دارند .

پی نوشت: ینگه معادل فارسی ندارد به پیرزنی از  خانواده عروس اطلاق می شده است که برای اثبات عفیف بودن عروس او را همراهی می کرده است.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩
تگ ها : فرهنگ

نوروز

برادرم از فشار کار اسفند هنوز خسته است و یک روز در میان با یادآوری فشار کار با خود واگویه می کند : ای تو روحت جمشید ، این فروهر ها هم بیکارند اسفند راه میفتند میان خونه مردم و.....و ما کلی به  ژستی که می گیرد می خندیم . دعوت را بدون دعوت ؛ همیشه پای یک زن در میان است را در سردرگمی ؛ دلداده را در یک آنتراکت دیدم ضعف فیلمنامه های هر سه فیلم با وجود نام کارگردان هایی که یدک می کشند نگران کننده بود. نمی دانم شاید ما زیادی از این حضرات توقع داریم ولی به هرحال در حسرت دیدن یک فیلم جذاب مدتهاست که منتظرم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸
تگ ها : زندگی