معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

من قاتل پسرتان هستم !

زندگی را در مشتم گرفته ام . پیش تر ها زندگیم اینقدرکوچک و نامرئی نبود فشرده شدم میان چوب و سنگ !مثل خزه های که روی درختان بزرگ به زور خود را جا می کنند مخصوصا" اگر درخت تکیه داده باشد به صخره و آسمان ! برای دوستی متن طولانی را دکلمه می کنم برای پایان نامه اش می خواهد با لذت داستان را زیر دندانم مزمزه می کنم و بعد می خوانمش . (( من قاتل پسرتان هستم)) را فکر می کنم دوسال پیش هدیه گرفتم اما همه ای داستان هایش را نخواندم تکلیف درسی دوستم سبب خیر شد که من شروع به خواندن کنم . احمد دهقان نویسنده خوبی است . شنیدم نوشته هایش در آمریکا ترجمه شده و کارگردان معروف هالیوودی  قرار است از رمانش فیلمی بسازد . احمد دهقان در نوشتن بسیار واقع گراست و از بزرگ نمایی خود داری می کند . من از خواندن داستان هایش احساس درد کردم نمی دانم شاید شما هم وقت خواندن احساس مرا درک کنید !

پی نوشت : سفر به گرای 270 درجه هم از احمد دهقان است بخوانید .

پی نوشت 2: فردا امتحان دارم برام دعا کنید .

پی نوشت ٣: فکر نمی کردم بتونم به کسی نه بگم ! یعنی صریح و محکم ! اما تونستم و گفتم نه! باورم نمیشه اینقدر با اراده و شجاع شدم که می تونم مسلط بگم :نه!!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها : داستان

فروغ فرخزاد

٣٢ سالگی سنی نیست که بخواهی بگویی : آردش را بیخته بود و الکش را آویخته بود . وقتی رفت تنها 32 سالش بود اما شعرهایی سروده بود که عمیق  و ماندگار هستند  . بین غول های ادبیات ایران که همه مرد هستند تنها او ست که جهان را از زوایه دید یک زن نشانمان می دهد . وقتی می گوییم فروغ بلافاصله ابراهیم گلستان با آن چهره جذاب در ذهن زنده می شود . ابراهیم گلستان ؛پسر خاله فرح دیباست و انصافا" نویسنده و فیلم ساز آوانگاردی ست. گو اینکه به قول کاوه گلستان مرحوم( پسر ابراهیم گلستان ) وقتی فروغ رفت پدرم هم تمام شد . شاعری در شهرمان ادعای  استادی داشت و هر وقت حرف به فروغ می رسید می گفت : دختره ناخن دراز ؛ لوس و ننر . و رو به من می گفت: مبادا الگوی شعرت فروغ باشد! فروغ در دیماه زاده شده است و در بهمن ماه بر اثر حادثه تصادف از جهان رفته است .

همه فکر می کنند دخترکی که لباس خشن می پوشید و معشوقه ابراهیم گلستان بود یک شبه شاعر پر آوازه ای شده است  ! فروغ مثنوی خوان خوبی بود ؛ ردپای مولانا را می توان در شعرهایش حس کرد . در کتابی می خواندم که فروغ بسیار سرکش بود و ابراهیم گلستان یک بار سر صحنه یک فیلم برای این که حال فروغ را بگیرد پلان سیلی خوردن زن داستان از نقش مقابل را آنقدر تکرار کرد تا فروغ را به گریه انداخت .  

هوا سرد است به یاد خانقاه ظهیر الدوله  افتادم و سرایدارش که چنان با بد اخلاقی ما را از در راند که مجبور شدیم برای شیرین کردن تلخی رفتارش سر کیسه را شل کنیم !!!وقتی می گویم فروغ ناگهان سردم می شود یک آدم چقدر می تواند عذاب بکشد . همسایه هایش مدام در حال سرک کشیدن در زندگی خصوصیش  بودند آخر شب که از استودیو به خانه بازمی گشت مدام در حال فضولی  بودند! تا ببیند چه کسی همراه اوست !

اکنون را بی خیال ! که هر کسی تلاش می کند خودش را به فروغ بچسباند ! یکی خواب نما می شود و ادعای ارتباط با فروغ را در عالم خواب دارد . دیگری شعرهایش را دکلمه می کند آن یکی راجع به فعالیت های سینمایش کتاب می نویسد و.....

چه فایده تا زنده بود کسی چشم دیدنش را نداشت حالا هم که گرداگرد نامش در رسانه ملی  مین گذاری شده است مثل یک تابو ممنوع الذکر است .

فیلم ها و شعرهای فروغ همه جا هست و نیازی به معرفی ندارد . اما من ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را بسیار دوست می دارم.

فیلم سرد سبز را حتما" ببینید باوجود محدودیت ها فیلم خوبی از آب در آمده است .

پی نوشت : فروغ در زمینه تئاتر هم فعالیت داشته است . پری صابری خاطرات زیبایی از حضور فروغ در نمایش دارد .

پی نوشت 2 : نمایش شش شخصیت در جستجوی نویسنده نوشته پیراندلو ( نویسنده ایتالیایی ) از کارهای نمایشی فروغ است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها : شعر

ابله !!!!

کتابخانه که کار می کردم وقتی کتاب های داستایوفسکی را به اهل کتاب می دادم و زمانی که با این نویسنده آشنا می شدند؛ دیگر نمی شد کتاب های جین اوستین را برای مطالعه تعارفشان کرد و این کار را سخت می کرد . شب های روشن فیلمی از فرزاد موتمن را که دیدم بیشتر عاشق داستایوفسکی شدم .گو اینکه از قبل ترها هم به خاطر خواندن ابله و شخصیت پردازی استثنایی شاهزاده  ؛ عاشقش شده بودم . اما با شبهای روشن( ایرانیزه شده) این حس عمیق تر شد . با شب های روشن که دست پخت مشترک داستایوفسکی و موتمن است می توانی ماه ها زندگی کنی بی وقفه عاشق باشی و به زیبایی بیندیشی که حتی در فروش کتابخانه شخصی استاد  وجود دارد و خبر از تغییر می دهد . در کتابخانه که کار می کردم عاشق کوچک سالی داشتم که برای خاطر جلب توجه من از آوردن نذری ظهر عاشورا تا خواندن نوشته های کوندرا را امتحان می کرد ولی هر گز به این فکر نکرد که من به فرهیختگی دختر داستان شب های روشن نیستم تا آن همه تلاش را سپاسگزاری کنم .  از گفتن این همه حاشیه می خواستم بگویم داستایوفسکی و جین اوستین هردو در حال و هواهای متفاوت معرکه هستند و نمی توانی از هیچکدام بگذری .

پی نوشت : چند شب پیش مهمان دوستی بودیم. یکی از دوستان کلیدر را می خواند این کتاب را چند نفر در زمان های متفاوت برایم تعریف کرده اند اما هنوز نتوانستم به درستی به آن بپردازم .( لابد نیم عمرم برفناست !)

پی نوشت ٢: گاهی فکر می کنم دلیل علاقه شدید من به شخصیت ابله ناشی از نزدیکی ویژگی های  من به  اوست!

پی نوشت ٣: جنایت و مکافات - برادران کارامازوف هم شاهکارند البته من راسکولنیکوف را بسیار دوست می دارم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
تگ ها : کتاب

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

اعتراف می کنم این دانستن و ندانستن بد گریبانم را گرفته ! گاهی که می خواهم وارد مکان آشنایی شوم دلم می خواهد این محفوظات را پشت در بگذارم وارد شوم تا حین حرف زدن به کسی برنخورد که من می دانم و او نمی داند . خدایا چرا این ها را می نویسم ! پدر تجربه بسوزد! به هر که از هرچه می گویی . فکر می کند داری اظهار فضل می کنی . در حالی که من ؛بلند فکر می کنم !!!!

امروز از وقتی بیدار شدم مدام این شعر از از شفیعی کدکنی عزیزم می ریزه تو ذهنم ؛از وقتی از ایران رفته توان نوشتن از ایشون رو نداشتم ولی حالا !با هم این شعر رو بخونیم  :

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای!
ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست
نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده ست و تا دشت بیداریش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز.

پی نوشت : کریسمس مبارک فرشته

پی نوشت ٢: قضیه دانستن و ندانستن نیست ! ماجرا حسی است که ایجاد می شود و من این حس را دوست نمی دارم !
پی نوشت ٣ : به تجربه ثابت شده که مردان ؛ زنان  اندیشمند را دوست نمی دارند !

پی نوشت ۴: امروز دلم می خواست به جای آن پسرک شل در داستان اسکروچ باشم ! ( نازی چقدر مظلومیت اون بچه قلبم رو به درد میاره مثل همه بچه های فقیر !)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
تگ ها : شعر

آزادی یا مرگ!

نیکوس کازنتزاکیس  را کوچک بودم که شناختم هنوز هم کوچکم ! شاید هیچ وقت بزرگ نشوم . شاید هیچ وقت به اندازه تو و شازده کوچولو بزرگ نشوم تا بدانم که نیکوس و حسین چه گفتند ! کوچکم کوچک مثل شنبم های صبحگاهی دوره اساطیر که از بوی خورشید مست می شوند و بعد تبخیر و پرواز به سوی نور . آزادی یا مرگ کازانتزاکیس معرکه ای است مثل آخرین وسوسه های مسیح - مسیح باز مصلوب - زوربای یونانی و کتاب های دیگر ! آخرین وسوسه های مسیح را که می خواندم مدت ها در خیال سکر آور لحظات کتاب غرق بودم یادش بخیر !

پی نوشت :کاش امروز بودی تا ثابت شود چه کسی در کنار تو تاب می آورد !

پی نوشت 2: باز عاشورا ! من حالم بد است بد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها : داستان