معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

گروس عبدالملکیان


فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلاً
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین ...
زمین ...

نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت

□□□
این سمت یا آن سو
فرقی نمی کند!
انسان
به سایه درخت عادت می کند
به آتش نه.
اما
آن قدرها هم که گمان می کنی بد نیست
بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد
پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی
بنشینی کنار خیابان و
از پله های خودت پایین بروی
پله
پله
پله
آن قدر که می بینی
کسانی نشسته اند
بعضی ها گریه می کنند
بعضی ها آواز می خوانند و ...
ناگهان کسی را می بینی
که می شناسی اش
اما ...
شاید هم نمی شناسی اش
اما ...

این لبخند آمده بر لبانت را
تنها دو سطر دیگر برندار:

در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا می رسی.

□□□
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی

کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی

پی نوشت : من هم همینقدر به علاوه شعر زیبایی که اردشیر رستمی در تقویم ١٣٨٩ با نقاشی زیباتری آورده بود راجع گروس می دانم !

پی نوشت ٢: در این تعطیلات تقویم و کتاب زیبایی از مارکز هدیه گرفتم که هر دو به نوعی غافلگیر کننده بود .

پی نوشت ٣: باید برای خودم یک چمدان سفری بخرم ؛ از آنهایی که چرخ دارد . قرمزش را خواهم خرید می خواهم سفرهای هیجان انگیزی داشته باشم . تقویم اردشیر رستمی را حتما" بخرید خیلی زیباست .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
تگ ها : شعر

با او حرف بزن

فیلم زیبایی بود . فیلمی که به نظر من برداشت جدیدی از یک داستان عاشقانه بود. عشقی که در آن هیچ نشانی از انتظارات یک رابطه کلاسیک به چشم نمیخورد. از بده بستان های قراردادی خبری نیست. قوه تخیل المادوار در این فیلم بیننده را به تحسین وامیدارد. بنیتو عاشق دختری است که درکماست، او که قبل از وقوع حادثه ای که دختر را در حالت کما میبرد او را دورا دور می شناسد و به او عشق میورزد، به علایق او آشناست. میداند آلیسیا تا چه اندازه به سینمای صامت علاقه مند است. او به جای آلیسیا به تماشای فیلم میرود و بعد داستان را برای او که در کماست تعریف میکند. از فیلمی سخن میگوید که در آن مردی با سر کشیدن معجون ساخته شده توسط دلداده اش شروع به کوچک شدن و آب رفتن میکند. مرد انقدر کوچک میشود که سرانجام یکشب وارد واژن معشوقه اش میشود و تصمیم می گیرد همانجا بماند تا با او یکی شود. دیدن این فیلم موجب میشود که بنیتو برای یکی شدن، با آلیسیای در حال کما همبستر شود.
در دو فیلم آخر کارگردان چیزی که بیش از هر چیز به دل می نشیند شخصیت مردهای داستان هست که روحیاتشان هیچ ارتباطی به تصویری که فرهنگ های مردسالار تا کنون از مرد معرفی می کرده و می کنند ندارد. الگوهای قدیمی که همواره سعی درارزش گذاشتن جنبه هایی از مرد بودند که بر تفاوتهاشان با جنس زن انگشت میگذاشت، در این فیلمها جایگاهی ندارند و مفهوم خود را از دست می دهند. دو شخصیت مرد فیلم انسانهایی عاطفی، حساس و رقیق القلبند. به راحتی احساساتشان جریحه دار میشود و جالبتر از همه اینکه به راحتی گریه میکنند. « گریه» چیزی که مردهای ما آن را اسلحه زنها دانسته و هنوز هم اغلبشان میدانند. در فیلمهای آخر آلمادوار تعریف سنتی و انعطاف ناپذیر از مذکر و مؤنث مفهوم خود را از دست داده و تعریفی نسبی از آنها ارایه میشود. به عنوان مثال شخصیت زن داستان ترکیبی است از ویژگی هایی که در نظر اول حتی با هم می توانند مغایرت داشته باشند. او گاو باز است و ظاهری مردانه دارد ولی قبل از اینکه وارد میدان گاوبازی شود، درست ساعتی قبل از مسابقه میبینیم که همین زن برای تماشای مراسم ازدواج دو جوان به کلیسا رفته است و با دیدن زوجی که قسم یاد میکنند که در هر شرایطی یکدیگر را دوست بدارند درگوشه ای از سالن در حال گریستن است. کارگردان چنان استادانه تمامی این ویژگی ها را در قالبی زیبا ریخته که ذهن بیننده را مسحورمیکند. جنسیت شخص ثانویه میشود و از اهمیتش کاسته میشود. شاید قرن جدید فرصتی باشد برای آموختن ارزشها یی نوین و عاری ازهر گونه قالبهای پیش ساخته‏‏‏ برای مردان و زنان.

با او حرف بزن

محصول سال 2002 - اسپانیا

کارگردان و نویسنده : پدرو آلمودووار

برنده بهترین فیلمنامه از جشنواره کن

پی نوشت : نمرات اعلام شد؛ خستگی ام در آمد !!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
تگ ها : فیلم

یک - دو- سه ،آرامش

دیشب تردید را دیدم کپی برابر اصل هملت ! به طور عینی و ملموس مدام به نمایشنامه هملت اشاره می شد. که یعنی فکر نکنید باهوشید زندگی این پسر شبیه هملت است !ما خودمان به شما می گوییم !!!!!!!!!!! ای ول اسم پسر سیاوش بود !(نمی دانم چرا یعنی زندگیش شبیه سیاوش شاهنامه بود!)پرده آخر واروژ کریم مسیحی را خیلی دوست داشتم .البته از تردید هم بدم نیامد :

*آه افلیای بی دست و پا!

البته این افلیا خیلی هم دست و پا دار بود ! نمی دانم چرا وقتی فهمیدم فیلم شباهت به هملت دارد زیاد خوشم نیامد . پس از ١٨ سال سکوت از کریم مسیحی انتظار بیشتری داشتم . ( البته این نظر یک بیننده است و همه می دانیم که هنر با سلیقه افراد ارتباط تنگاتنگی دارد ) اما نباید از حرکات زیبا و نمایشی بازیگران به خصوص بهرام رادان و ترانه علیدوستی گذشت بسیار زیبا ایفا نقش می کردند.

پی نوشت : در حال اکنون از آغاز کردن هر داستانی حس دل زدگی می کنم .

پی نوشت ٢: دیشب که فیلم تردید را می دیدم گره این همذات پنداری با شخصیت های پیچیده و سردرگم را یافتم : تنهایی !. وجه مشترک ما با این شخصیت ها تنهایی است که سبب می شود جذب آنان شویم . در فیلم آبی صحنه ای هست که ژولیت بینوش با موزیسینی که سالهاست به او ابراز علاقه می کند هم بستر می شود در آن هنگام فشار تنهایی و سردرگمی و استیصال را می توانی در تک تک حرکاتش ببینی . پلان های شنا در استخر را به خاطر بیاورید . انگار زندگی دیگر برایش قابل تحمل نیست و تکرار موتیف اشیاء آبی در عین آرامش - عذاب پنهانی را یادآور می شود .این تجربه را در نفس عمیق شهبازی هم کم و بیش می توان دید.( تنهایی به مفهوم معشوق داشتن یا نداشتن نیست در ذات معنای کلمه ؛تنهایی روح است!!!!!گاهی حس کرده اید که هیچ کس حتی عزیزترین فرد زندگیتان درکتان نمی کند واین یعنی تنهایی!)

پی نوشت ٣: قصدم گفتن از تنهایی بود نه چیز دیگری - بودن یا نبودن مسئله این است !

پی نوشت ۴: احساس فرسودگی می کنم گاهی حس می کنم قرن هاست زندگی می کنم و این خستگی حاصل سال های متمادی زندگی است افسوس !

* قسمتی از شعر احمد شاملو.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
تگ ها : فیلم

جشن سده

سلینجر هم رفت . خوب زندگی همین است . دخترک فکر می کرد وقتی  که طعم لذیذ زندگی را زیر زبان مزه مزه می کند  وقت خوبی است برای مردن ! اگر در مواقعی که از زمین و زمان شاکی است  و آرزوی مرگ دارد بمیرد !‌پیش خودش خیلی سرفراز نیست چون به آرزوی هرچند لحظه ای و آنی اش رسیده است .اما اگر در هنگام لذت بردن از زندگی بمیرد کلی هم باعث افتخار است چون از جای دل کنده است که علاقه به ماندنش بیشتر از میل به رفتنش بوده است . بگذریم کلی حرف توی دلم مانده بود همه اش یادم رفت این حافظه را باید بدهم یک تعمیر اساسی بشود . این لحظه زمان اکنون است و من ............ بی خیال .

می خواستم بگویم چقدر دلم شعرخوانی می خواهد شاملو خوانی ؛ فروغ ؛ سپهری و.... چقدر دلم بی خیالی می خواهد بی خیال و سبک مثل لحظات سال تحویل که آسمان نمی دانم چه رنگی است و نور آفتاب پر رنگ تر است . امروز جشن سده است . جشن سده ؛ را در ایران باستان به مناسبت صدمین روز از زمستان بزرگ می گرفتند روایت دیگری می گوید چون ایزد ( یا ایزد بانوی) رپیهوین در زیر زمین به گرم کردن ریشه های درختان و گیاهان مشغول است در ده بهمن آتش بزرگی می افروزند تا به او نیرو بدهند . ( ر. ک به مقاله ایزدانی که با بهار بازمی گردند . دکتر ژاله آموزگار) جای دیگری خواندم چون از شب یلدا چهل شب می گذرد و خورشید که تازه متولد شده چهل روزه می شود این جشن را می گیرند !!!!!!!!!!نمی دانم به هرحال هم کلاسی های من با هزار ترفند خودشان را در این جشن که در کوشک ورجاوند کرج برگزار می شود جا کردند و تاسف نمی خورم که به این جشن دعوت نیستم و یا تلاشی برای حضور انجام ندادم . در زمان اکنون هیچ چیز آنقدر برایم ارزش چانه زنی ندارد . تا بعد ببینم چه بلایی می خواهد نازل شود .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
تگ ها : زندگی

آلبادسس پدس

نویسنده هایی ایتالیایی عجیب از نظر فرهنگی  شبیه ما هستند آثار و افکار و حتی تا محدودیت  فرهنگی .دفترچه ممنوعه  آلبادسس پدس را که می خواندم در لحظه لحظه داستان حس می کردم این زن ایرانی است که دارد زندگیش ؛ دردهایش ؛ محدودیت هایش و.... را شرح می دهد . نمی دانم زمانی که در کلاس فرهنگ ایران باستان خانم دکترآموزگار می گفت در جامعه کوچ نشین زن قدرت کمتری دارد چرا نخواستم موضوع را به بحث بکشد و بیشتر در مورد زن ایرانی صحبت کنیم شاید به خاطر کمبود وقتی که همه اسیرش هستیم !پدس نگاه ویژه ای به زن دارد و جامعه را از دید زنان به خوبی به تصویر می کشد گو اینکه پدس فیمنیست است و من اسارت این تفکر را سالها پیش ترک کرده ام . به هرحال پدس دنیای ویژهای دارد . دیوار دبیرستان مجموعه داستانی است که بسیار خواندنی است . نمی دانم شاید لحظاتی در این داستان بود که به شدت حس همذات پنداری مرا برمی انگیخت برای همین اینگونه قوی در ذهنم خانه کرده است . قسمتی از یک مقاله راجع به پدس  را از روزنامه همشهری انتخاب کردم توجه کنید:

زنان علیه زنان

یکی از هنرمندی‌های پدس در نمایاندن شیوه برخورد زنان با یکدیگر است که چون از سوی یک زن اتفاق می‌افتد، باورپذیر و تکان‌دهنده است.

نویسنده در داستان‌های مختلف، تقابل مادر و دختر، مادر و مادرشوهر، 2 رقیب و 2 دوست را در زندگی خانوادگی و اجتماعی‌شان نشان می‌دهد و با نقل شکل مواجهه آنها و ناراستی و پنهان‌کاری‌شان در قبال همدیگر، طرح تازه‌ای در تحلیل روابط زنان با همدیگر می‌اندازد که تاثیرگذار و به یادماندنی است.

در داستان‌های او، گاهی زنان مبلغ نظریه «زن علیه زن» می‌شوند؛ در حالی که نویسنده، جهان مردانه را نیز نفی نمی‌کند. داستان‌های پدس را هم زنان می‌خوانند، هم مردان و برای هر2گروه، جذابیت خاص خود را دارد.

پی نوشت : همیشه احساس های قدیمی در عین شیرین بودن غمی تلخی را با خود همراه دارد خواب یکی از عزیزانم  که دیگر در کنارم نیست دو روز گذشته را به کابوس تلخی مبدل کرده است !

پی نوشت ٢: کتاب های دیگر پدس که اصلیت کوبایی - ایتالیایی دارد ! عروسک فرنگی - از طرف او - تازه عروس - درخت تلخ - هیچ یک از آنها بازنمی گردد- عذاب وجدان - دیوار دبیرستان

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
تگ ها : کتاب