معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

نوروز مبارک باد

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
تگ ها : زندگی

افکار بدچرا!!!!!!!!

شوهر دوستم قبل از این که با اون ازدواج کنه خواستگار من بود . یک روز دوستم با ناراحتی منو کشید کنار گفت : xقبلا" تورو دوس داشته ؟ نمی خواستم زندگی یک زن بهش تلخ بشه و تو عذاب رقیب داشتن بمونه گفتم : نه فقط از سر تنهایی یه موقعی خر شد اومد خواستگاری من همین ! برق شادی رو تو چشمهاش دیدم فکر کردم که هیچ وقت دلم نخواسته که زندگی کسی رو ویران کنم حتی به قیمت شادی خودم !!!!!!!!!!! از پیش داوری دل خوشی ندارم ! چرا ما اینقدر راجع هم زود قضاوت می کنیم چرا فکر می کنیم طرف مقابل دقیقا" مثل ما داره فکر می کنه ؟ چرا به خودمون اجازه میدیم این قضاوت های نادرست رو تو رفتارمون نشون بدیم ؟ همه این سوال ها برای من ؛یک زن ؛ یک انسان مطرحه !

پی نوشت : احساس زنده گی و سرشاری دارم انگار تا حالا اینقدر زنده نبودم ای ول به خودم !

پی نوشت 2: تا حالا اینقدر دلم نخواسته دم عید برای خودم کفش و لباس و وسیله بگیرم .مثل اینکه کودک درونم هنوز زنده اس بدجوری هم شیطونه ؛ رفتم یک ست قرمز برای خودم خریدم نمی دونید چه رنگ باحالیه !

پی نوشت 3: دارم کم کم تمرین عتیقه شناسی می کنم !!!!!!!!

پی نوشت ۴ : زندگی خیلی کوتاهه امروز حس می کنم همه مردم دنیا رو دوس دارم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
تگ ها : زندگی

هورتن صدای یک هو می شنود !

از همین تریبون اعلام می کنم این وبلاگ مخصوص تبلیغات تصادفی نیست !

چشم هام نیمه باز بود که دیدم یه فیل با یه گل که محکم با دماغش گرفته بودش داره این طرف و اون طرف می ره! تو تی . وی البته ! بعد ماجراش رو که فهمیدم چشم ها باز شد . توی اون گل یه شهر بود که اون ها نمی تونستند هورتن رو ببینند و هورتن هم نمی تونست اون ها رو ببینه فقط شهردار اون شهر با هورتن ارتباط داشت . حس کردم یه نوع ارتباط متافیزیکی برقرار شده ! خیلی مفهوم جالبی داره این کاتون حتما" ببینید این تی . وی گاهی به شدت بی شخصیت هم گاهی برنامه های خوب میذاره .

 هورتن صدای یک هو می شنود! یک فیلم انیمیشن دیجیتال و سه بعدی، محصول 2008 است که بر اساس کتابی به همین نام ساخته شده و چهارمین فیلم بلند استودیوی بلواسکای است. این فیلم اولین انیمیشن کامل با تکنولوژی دیجیتال است که از داستان های «دکتر سئوس» اقتباس شده و توسط «جیمی هیوارد» و «استیو مارتینو» بر اساس فیلم نامه «کن داریو» و «سینکوپل» ساخته شده است.این دومین همکاری توامان «جیم کری» و «استیو کارل» در نقش هورتن فیل و شهردار هو – ویل است و در ضمن دومین اقتباس از داستان های دکتر سئوس با بازی جیم کری می باشد. اولی، فیلم گرینچ یا چه کسی کریسمس را دزدید، بود.

خلاصه داستان:
در جنگل « نول » روزی هورتن (فیل) از یک ذره غبار صدای فریاد کمکی می شنود. با اینکه نمی تواند هیچ کس را روی ذره ببیند، تصمیم میگیرد به آن کمک کند. این ذره غبار، خانه ی «هو» ها است در شهری به نام «هو-ویل» زندگی می کنند. هورتن موافقت می کند که برای حفاظت از آن ها و شهر و خانه اشان کمک کند اما این چیزی جز دردسر از جانب اطرافیان اش – که او را باور ندارند – برای او ندارد. اما هورتن هم چنان بر این سخن ارزشمند پافشاری می کند که « یک شخص یک شخص است هر قدر هم که کوچک باشد.»

بگذریم عقاید  زرتشتی میگه‌: اهورمزدا ( سرور دانایی ) تنهایی از پس اهریمن بر نمی اومد پس انسان رو آفرید تا در جنگ با بدی ها یاریش کنه ! داری نقش انسان رو !

پی نوشت : کاش شبانه روز ٧٢ ساعت بود من به شدت وقت کم میارم ! 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
تگ ها : فیلم

تصویر دوریان گری

َ

رمان دوریان گری کاری است از اسکار وایلد . که در مورد مردی است که تصویر نقاشی شده اش به شکل جادویی از پیر شدنش جلوگیری می کند در واقع بازخورد هرزه گردی ها و فساد دوریان در تابلو نمایان می شود و دوریان نه پیر می شود نه بیمار ! تمام زنانی که روزگاری توسط او اغفال شده اند پیر و فرتوت می شوند ولی او همچنان جوان می ماند و برای این که رازش آشکار نشود نقاشی را در اتاقی پنهان می کند صورت زیبای نقاشی روز به روز کریه تر می شود . تا اینکه دختری کلید اتاق را می رباید و راز آشکار می گردد و عاقبت دوریان شمشیری را در قلب تابلو فرو می کند و هر دو نابود می شوند .

پی نوشت : آموزنده بود!

پی نوشت ٢:در ایران قدیم ایام هفته و ماه به نام ایزدان شناخته می شده است و هفته به این شکل نام گذاری نمی شده است چهارشنبه سوری به این سبب به وجود آمده است که چون فروهر ها ( ارواح نیاکان درگذشته ما ) در روزهای آخر سال به خانه هایشان بازمی گردند در این شب بر پشت بام ها آتشی روشن می کنند تا ارواح راه خانه شان را گم نکنند !

پی نوشت ٣ : اقتباس های سینمایی هم از رمان دوریان گری صورت گرفته است .

کارگردان اقتباس جدید دوریان گری ؛الیور پارکر است که پیش از این فیلم‌هایی چون «خیابان ترینیانز»، «من واقعا از شغلم متنفرم» و «اهمیت ارنست بودن» اثر اسکار وایلد را در کارنامه هنری خود دارد.

در این فیلم که ماه سپتامبر (شهریور) 2009 اکران  شد، «بن بارنز»، «کالین فرث»، «ربکا هال» و «بن چاپلین» بازی کرده‌اند.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
تگ ها : فیلم

عزیزکم

رسیدم ترمینال غرب . کتاب های سنگین و ساعات طولانی درس خسته ام کرده بود .اتوبوسی که پر شده بود حرکت کرد . زیر لب لعنتی فرستادم . همین طور که خسته و گیج به صف مسافران نزدیک می شدم یکهو دخترکی کوچک جثه از صف جدا شد با چند گام بلند  خودش را به من رساند و از گردنم آویزان شد وهی قربان صدقه ام رفت و هی کلماتی را مثل اوراد دینی تکرارکرد که : شما خط فکری منو عوض کردید شما باعث شدیدمن فکر کردن رو یاد بگیرم !!!!. هنوز به خاطر نیاورده بودم که کیست و او هی تند تند ماچم می کرد بالاخره وقتی رضایت داد هر دو به طرف صف مسافران حرکت کردیم . خجالت می کشیدم بگویم که یادم نیست کجا با هم آشنا شدیم . که یک مرتبه شروع کرد از کتابخانه گفتن که تازه فهمیدم از اعضاء کتابخانه بوده است در واقع از نفراتی که توسط من از راه به در شده اند . گفت : که در یکی از دانشگاه های معتبر درس می خواند خوشحال شدم . حالا شما هی  این رفیقتان را دست کم بگیرد . با وجود اینکه یادم نمی  آمد کدام کتاب ها باعث علاقه وافر این دخترک به من شده است . اما تا مقصد کلی حرف زدم و بعد یک لیست فیلم دادم دستش تا ببیند . نکته جالب اینکه می گفت : تو خوابگاه ما همه شما رو می شناسند از بس من ازتون تعریف کردم !!!!!!!!

پی نوشت : حالا هی منو دست کم بگیرد بزنید تو ذوقم !!!!!!!!!!!!!

پی نوشت ٢: نمردیم موندیم یک نفر از ما تعریف کرد .

پی نوشت ٣: کلا" کتابخانه جای خیلی مفیدی است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
تگ ها : زندگی

لحظه ای با من باش...

چشمک بزن در آینه شاید غزل شود
دستی که خوب وا شده باید بغل شود!
در آینه ببوس خودت را به جای من
تا روی آینه پر لک عسل شود
من چای تلخ هندی ام آرام نوش کن
باشد که قند ،  روی زبان تو حل شود!
در آینه به قلب خودت قول داده ای
باشد که دست های تو مرد عمل شود!
 واریز کن تمام خودت را به پلک من
نگذ ار این نگاه، چک بی محل شود!

حدیث غلامی

پی نوشت : بهار که می شود دلم نمی خواهد زیر هیچ سقفی باشم دلم می خواهد بروم به دشت و دمن و فقط عکس بگیرم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢
تگ ها : شعر

آرش کمانگیر

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را
 در کنار بام دیدن
یا شب برفی
 پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
 یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
 آرزومان کور
 ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ
 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا نیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
 پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 نقابی سهمگین بر چهره می اید
 به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
 همان بایسته آزادگی این است
 هزاران چشم گویا و لب خاموش
 مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
 پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ ای آفتاب ای توشه امید
 برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
 به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 باد در غوغا.
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 شعله بالا می رود پر سوز
سیاوش کسرایی - شاعر حماسه های نو را باید تجربه کرد .

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢
تگ ها : شعر