معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

صندلی خالی

من صندلی های خالی را خیلی دوست دارم . انگار همیشه صدایم می کنند تا در آغوششان استراحت کنم و پای راستم را روی پای چپم بیندازم و از تماشای مردم لذت ببرم .

(آه دیدید آن پسرک شیطان را که دنبال توپش می دوید یا آن زن جوان را که از شدت هجوم افکار عذاب آور  اطرافش را نمی دید . صورت این زن از دور چه جوان بود ووقتی که نزدیک آمد پیر شد . مثل این بود که من فاصله جوانی تا پیری او را در چند دقیقه از نظر گذرانده بودم .)

خیلی وقت ها در اماکن عمومی آنقدر محو تماشای رفتار دیگران می شوم که بعد از چند دقیقه شرم زده سرم را پایین می اندازم و به رفتار خودم می خندم . اما این یک عادت است و نمی توانم ترکش کنم . البته یکی از دوستانم می گوید : تو به جزییات قیافه ها دقت نمی کنی که برای خودش یک دنیاست و می توانی از روی همین جزییات کلی اطلاعات در مورد شخص به دست آوری .

سیمین دانشور و جلال مدتی برای تمرین نویسندگی سر یک گذر می ایستادند و برای هر کدام از رهگذران داستانی می ساختند تا قوه تخیلشان قوی شود .

  

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩
تگ ها : زندگی

سحر

 یک اتفاق جالب ! در کتابفروشی به یک داستان از سحر میرچگینی بر خوردم . فکرکردم اشتباه می کنم اما نه اشتباه نبود این همان دختر شیطان و شلوغ دبیرستان ما بود که حالا قصه اش چاپ شده است . چقدر با هم احمد محمود و دولت آبادی و چوبک در زنگ زمین شناسی خوانده بودیم . حالا داستانش را چاپ کرده است کلی خوشحالی و تعجب . کار را نخواندم و لی از اینکه سحر حرکت جدیدی داشته خوشحالم . وقتی در سن پایین ازدواج کرد همه گفتیم : حرام شد . ولی همیشه هم قوانین و حکمی که ما صادر می کنیم درست از آب در نمی آید.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧
تگ ها : زندگی

گوسان پارسی

در پست های قبلی راجع گوسان ها یا لولی ها مطلبی نوشته بودم . گوسان ها را اول بار در کتاب تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام یافتم . بعد به  جستجوی کتاب گوسان پارتی نوشته مری بویس پرداختم و در نهایت دوستی لطف کرد و گوسان پارسی را جهت مطالعه معرفی نمود که انصافا" کار خوب و جالبی است . در حین خواندن این کتاب مدام به هوش این خنیاگران که از دنیای باستان پل ارتباطی به دنیای بعد از اسلام زده بودند آفرین گفتم . که با وجود مخالفت های اسلام با موسیقی و آواز ؛ به مدد ابتکار آیین های مذهبی و باورهای دینی را به چالش کشیده و تا هم اینک زنده مانده اند و با به وجود آمدن قهوه خانه ها در دوره صفوی نقالی را به آن مکان کشیدند و حتی الهام گر نقاشی قهوه خانه ای شدند . فکر کن از دربار پادشاهان تا قهوه خانه و حلقه مردم مشتاق شنیدن نقل . این گونه هنرمند به بین مردم عادی آمد تا زندگی کردن را آسان تر نماید و لطافت هنر را از اساطیر کهن به دنیای معاصر هدیه دهد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
تگ ها : کتاب

زبان پهلوی

یکی از دوستان برای سیزده بدر سفری داشته به کاشان ؛ مطلب جالبی تعریف می کرد که نوشتنش اینجا خالی از لطف نیست . می گفت : کاشان روستای دارد ابوزید اباد نام که مردمش زبان پهلوی را به خوبی می دانند . نکته جالب اینکه می گفت : بی سیمچی های دوره جنگ ایران و عراق از این منطقه بوده اند چون اعراب پهلوی نمی دانند . البته این قضیه را در مورد تاکستان قزوین هم شنیده بودم ولی تاکستانی ها تاتی صحبت می کنند . به هر حال باید رفت و دید که ابوزید ابادی ها چه گویشی دارند .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢
تگ ها : زبان

کامپیوتر

گفتم : این کامپیوتر ها کار نویسنده ها را در نگهداری مطالب  آسان کرده اند .

گفت : اصلا با وجود کامپیوتر چه نیازی به نویسنده ها داریم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱
تگ ها : زندگی

چرا دایره ؟؟؟

می دانیم که اشکانیان شهرهایشان را دایره ایی شکل می ساختند و گارد جنگی یشان هم دایره ای شکل بوده است وبرعکس رومی ها  گارد مستطیل شکل داشته اند و سلوکی ها  شهرهایشان را مربع شکل می ساختند. معمارها یک تزی دارند و می گویند: اگر به دنبال آرامش روحی هستید در چیدمان دکوراسیون منزل از وسایلی که به شکل دایره هستند استفاده کنید یا مبلمان را دایره وار بچینید. اشکانیان زندگی عشیره ای داشته اندو همیشه در معرض تهاجم بودند پس حق داشتند به دنبال امنیت وآرامش باشند و آین ذهنیت را به محیط پیرامونشان تسری دهند . تاریخ شکل شهر مطلب زیادی در خصوص ایران ارایه نمی دهد ولی اگر وقت کردید نگاهی به این کتاب انداختید . ضرر نخواهیدکرد.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠
تگ ها : نقد

کتابدار

با دوستی صحبت می کردم می گفت : دردوره دبیرستان هر وقت که از کتابدار کتابخانه .... کتابی می خواستم می گفت : این کتاب مناسب سن تو نیست !! ( فکرکن یکی از کتابهایی که  گفته است به دردت نمی خورد تذکره الاولیا بوده است !!!!!!!!)اول تعجب کردم گفتم این همان برخورد قیم مابانه ما ایرانی هاست که تلاش می کنیم به جای دیگران فکر کنیم و بدون توجه به احساس و اندیشه آنان برایشان تصمیم بگیریم . با انصاف تر که شدم یادم افتاد که خودم هم در دوره ای که کتابدار بودم گاهی از این گاف ها می دادم اما واقعیت امر این است که این مسئله یک سیاست کلی است و به کتابخانه ها ابلاغ می شود که شرایط سنی افراد را برای مطالعه در نظر بگیرند . حالا فکر کن ابلاغ از بالا و کوتوله مستبدی در درون که علاقه ی شدیدی به امر و نهی دارد با افکار و انگیزه مخاطب عاشق مطالعه چه می کند .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧
تگ ها : کتاب

طعم گیلاس

فیلم های اسکار رو هم دیدم با سپاس از کارگردان ها و عوامل ساخت این فیلم ها ؛اما اصلا" خوشم نیومد . نمی دونم چرا یکهو دلم فیلم هامون خواست .یاد دوستی افتادم زمانی که برای اولین بار هامون رو دیدم شوکه شده بودم . به دوستم که اون زمان سینمای جوان می رفت گفتم : خیلی فیلم سنگینی بود . قیافه متفکرانه ای گرفت وگفت : نه من کاملا" فهمیدم موضوع چی بود تعجبحالا بالاخره گذشته ها گذشته .اما دلم یه فیلم خوب و حسابی می خواد که حداقل تا یک ماه تو خلسه بازی ها و داستان فیلم باشم یعنی میشه افسوس

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦
تگ ها : فیلم

بر باد رفته

زمانی که با دو خواهرون ( خواهر های من) ؛ سه تایی کتاب می خوندیم . کارهای بامزه زیاد می کردیم . یک بار یادمه من برباد رفته رو امانت گرفته بودم . هر چی فکر کردیم نمی دونستیم باید چیکار کنیم که همه مون کتاب رو هم زمان بخونیم ! طبق معمول که من نابغه دیوونه بازی هستم پیشنهاد بسیار جالبی دادم !!!!!!!! به خواهر بزرگه گفتم : تو جلد یک رو بخون ( خوب بزرگتر بود و احترامش واجب بود!) جلد دوم هم که جنگ بین شمالی ها و جنوبی ها بود رو دادم به خواهر کوچیکه که از ما مظلوم تر بود .( خدا منو ببخشه ) جلد سوم  رو هم خودم که نابغه تر بودم خوندم !(‌البته برای من بد نشد چون زودتر می فهمیدم آخر داستان چی میشه !!!!) خواهر کوچیکه هنوز گاهی که یادش می افته می گه: خیلی نامردی.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢
تگ ها : زندگی

عشق فیلم

این روزها برای اینکه به اتفاقات اطرافم فکر نکنم ؛همش دارم نبش قبر خاطرات می کنم . خواهر کوچیکه من خیلی نسبت به من آرومتره  و به شدت عشق فیلمه . یه دوره من به خودم حق می دادم که بهش بگم چیکار بکنه و چیکار نکنه! وقت امتحانات  آخرسال بود و هوا بهاری و زیبا. داشتم فیلم بن هور را تماشا می کردم و لذت دیدن دکورهای عظیم و چشم نواز و بازی زیبای کرک داگلاس باعث شده بود که سه ساعت از جلوی تلویزیون تکان نخورم ولی خواهر کوچیکه رو مجبور کرده بودم در اتاق کناری درس بخونه چون فردا امتحان داشت . تلفن زنگ زد بلند شدم تا تلفن رو بردارم دیدم چشمی از درز در داخل اتاق را نگاه می کند . اول تعجب کردم از اتاق پریدم بیرون . دیدم خواهرم پشت در نشسته و کل فیلم را با من تماشا کرده و چون من خیلی احساس مسوولیت می کردم !!!!!!!!مجبور شدم شب تا صبح بیدار بمانم ؛تا درس هاش رو مرور کنیم . این هم عاقبت رفتار قیم مابانه من !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
تگ ها : فیلم