معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

ای دوست ، ای ترنم باران

شبکه چهار یک برنامه نقد پخش می کند  جلوی تلویزیون به بالشم تکیه داده ام و زل زده ام به صفحه روشن ، نمی دانم کی خوابم می برد . بیدار که می شوم جز همان صفحه روشن ، اطرافم پر از سیاهی است . رخوت تمام تنم را پر کرده و نای حرکت ندارم یاد برنامه نقد که می افتم دوباره بیهودگی درونم را پر می کند و شروع می کنم به حساب کردن چند سال دارم تا چند سال دیگر زنده ام و هنوز هیچ کاری نکرده ام هر وقت که این حس به سراغم می آید کتابهای نخوانده را می چینم رو ی پوست میز شروع می کنم به سخت خواندن ، بعد هم می نویسم و بعد پاره می کنم و بعد به خودم می گویم : توهیچی نمی شی . و باز همان رخوت . دهانم خشک است و این یعنی وقت چایی است . چراغها را روشن می کنم . سهراب سپهری زل زده به من لبهایش تکان نمی خورد و اما می دانم که می گوید : تو هیچی نمی شی من هم سن تو بودم چهار تا کتاب چاپ کرده بودم . توی اتوبوس از پنجره بیرون را نگاه می کنم سر یک چهار راه دو مرد با هم گلاویز شده اند تا جایی که ممکن است نگاهشان می کنم . چه سوژه ای خوبی برای نوشتن است کیفم را می گردم طبق معمول نه  خودکاری هست و نه کاغذی . از خودم می پرسم : چرا دعوا می کردند . که اتوبوس از کنار درختی عبور می کند که مادری با حوصله به جوجه اش غذا می دهد . کنارم دختر بچه ای مدام عروسکش را می بوسد . با خودم می گویم   این بار راجع به مهربانی می نویسم . همیشه از آدمهایی که کتاب چاپ می کنند لجم می گیرد یادم نمی آید تا به حال به چیزی جز چاپ نوشته ها و شعر حسودی کرده باشم . اما فکر می کنم پشتکارم کم است . وگرنه تا به حال .... تلفن را که بر می دارم صدای پروانه می پیچد توی مغزم و یک ریز حرف می زند . تمام دوستان مشترکمان را را دوباره جلوی چشمم زنده می کند و من هم طبق معمول خوب گوش نمی دهم ولی حرفی می زند که ذهنم را از سستی بیرون می کشد : شنیدی کتاب لیلا هم چاپ شد . در هم می روم و مثل همیشه تا شب  ورودی ذهنم تابلوی ورود ممنوع دارد و تنها اندوه است که در شاه نشین ذهنم نشسته است . اسم تمام نویسنده های کلاسیک و مدرن را مرور می کنم . باز اسم آن نویسنده منزوی آمریکایی که خیلی صمیمی می نویسد را به یاد نمی آورم . کتابهای قفس  فلزی را با چشم می کاوم . خم می شوم و ردیف های پایین تر را نگاه می کنم .هان پیدا کردم  ناتور دشت – سلینجر . از بچگی به هر چه نویسنده و شاعر حسودی می کردم . با خودم هستم که می گویم : وای اگر بمیرم و هیچ کاری نکرده باشم . دیگر مردم  من را به یاد نمی آورند . یاد کتابی از میلان کوندرا می افتم : جاودانگی . باران اریب می زند به شیشه پنجره  و من به قطره ها فکر می کنم که همیشه هستند . همیشه هستند و فقط شکلشان تغییر می کند .  

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱
تگ ها : داستانک

فیلم

کی باورش میشه من بعد از هشتصد سال فیلم رگبار رو دیدم . فکر کنم این ایتالیایی هااز روی سینمای ما فیلم ساز شدن یا نمی دونم شایدم هم برعکس .اما نه خدایی نمیشه که وقتی میگن هنر نزد ایرانیان است بس . معنی اش اینکه ما نفر اول هنر دنیابودیم !!!!!!!!!!!!!چشمک

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها : فیلم

هملت

این دیالوگ پایانی فیلم(نمایشنامه) هملت برای خودش محشری است :

هملت روی صخره های ساحل در حال مرگ:و اینک خاموشی ...

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥
تگ ها : فیلم

اندر حکایت جناب مستطاب محمد صالح علا - شاعر

بینندگان جان تاختی میریم تاختی برمی گردیم  شما یک بسته رسانه ای رو ببینید من همچنان دست به سینه در مقابل شما ایستادم.

اگر از آسمان سنگ ببارد - اگر همین الان خبر بیاورند که کل کره زمین در آتش سوخت - اگر تمام آثار باستانی در چشم به هم زدنی تخریب شود - جناب صالح علا در یک برنامه زنده در هزارتوی هنر گم شده و بی تفاوت از اینکه دو قدم پایین تر چه اتفاقی می افتد همچنان دست به سینه در دو قدم مانده به صبح در خدمت شماست . یعنی چه مخدر قویست این هنر هفتگانه!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱
تگ ها : نقد

آهستگی

سهراب می گوید : مثل زنبیل پر میوه تب تند رسیدن دارم . و من با این بند شعر چه خلسه ها که نداشتم. اما:

فکر کن چطور می شود اگر به جای دویدن آرام بروی وفصل ها را ببینی .

فکر کن چطور می شود اگربه جای رفتن به تند خوانی ؛آهسته خواندن را تمرین کنی و کلمات را در دهانت مزه مزه کنی و لذت ببری .

فکر کن چطور می شود اگر به جای سرعت ١٢٠ در رانندگی با سرعتی متعادل بروی از راندن لذت ببری .

پی نوشت : عجله کار شیطان است . یعنی از بودنت لذت ببر.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸
تگ ها : زندگی

مدرک گرایی و کوندرا

میلان کوندرا در بار هستی می نویسد:

آنچه فرد تحصیل کرده را از فرد خود آموخته مشخص می سازد؛ وسعت دانش نیست بلکه ؛ مراتب مختلف نیروی حیات و اعتماد به نفس است .

گاهی اوقات این جملات کوندرا مرا به تامل بیشتر وا می داردکه در این کشور به معلومات و دانسته های یک فرد توجه نمی شود ودر ابتدای درک یک انسان سوالی که از او پرسیده می شود این است : مدرکت چیست ؟ از کدام دانشگاه؟به نظر من این مضحک ترین سوالی است که می شود از کسی پرسید چون با مدرک دانشگاهیش که نمی شود محک زد چقدر شعور و دانایی دارد. دربین کسانی که به دانشگاه نرفته اند می توانی افرادی را بیابی که ((خدا)) هستند و آنقدر می دانند که می خواهی از شعف شناختنشان هورا بکشی ...( در این مجال در مقابل دانش و کوشش استادان مسلم ادبیات ایران احمد شاملو و محموددولت آبادی عزیز سر تعظیم فرود می آورم که تمام قواعد قانونی آموزش را به هم زده اند و تبدیل به اسطوره شده اند)

پی نوشت: سوء تفاهم نشود در بین دانشگاهیان هم انسان های باسواد فراوان دیده می شوند مقصود تخطئه قشر دانشگاهی نبود .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها : کتاب

به روز شدن

دوستی میگه : دیگه کتاب نمی خونم این کشتی شکسته در این دریای متلاطم دوام نمیاره پس ترجیح میدم دیگه نخونم !

فکر می کنم من چند سال دیگر این جمله را به دوست دیگری خواهم گفت .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱
تگ ها : کتاب

ترنم

صبح خواهد شد/وبه این کاسه آب ؛آسمان هجرت خواهد کرد

حتی اگر تمام دنیا امیدی که در این قطعه شعرپنهان است را احمقانه بدانند من به اندازه معصومیت یک نوزاد باورش دارم.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
تگ ها : زندگی

لبه تاریکی

در سریال لبه تاریکی ؛ داریوس نیروی که برای نابودی گایا آمده است . جمله زیبایی می گوید: دانستن ؛ مردن است.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦
تگ ها : فیلم

زاویه دید

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود/

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد/

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦
تگ ها : شعر

جان شیفته

نوشتن را دوست دارم چون  آرام بخش  است و نوستالژیک. آرام بخش از آن نظر که می توانی حرفهایت را بگویی البته  نه همه کلمات را . نوستالژیک چون حرفهایی که در یک زمان گفته ای را دیگر هرگز نمی توانی تکرار کنی .

پی نوشت : مصلحت اندیشی با سن آدمی رابطه بسیار مستقیمی دارد. قبول ندارید چندساله گذشته را با امروزتان مرور بفرمایید.

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
تگ ها : زندگی

عبید

اسم عربی عبید زاکانی همواره برای من که در سحر اساطیر و فرهنگ اثیری ایران غرقم نامانوس و دور از ذهن بوده است ولی وقتی دیوان شعرهایش را خواندم بی شک به بی همتا بودن عبید زاکانی که در دوره ایلخانان با طنازی و زیبایی به بیان حقایق تلخ می پردازد پی بردم و بازهم به تیزهوشی و نکته سنجی ایرانی بالیدم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
تگ ها : شعر

 

روزی دوباره ما کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
تگ ها :

محتسب

محتسب بو می کند اینجا دهان بسته را

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱
تگ ها : شعر