معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

فیه مافیه

در آدمی عشقی و دردی خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفضیل در هرپیشه ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می کنند و هیچ آرام نمی گیرند زیرا آن چه مقصود است به دست نیامده است آخر معشوق را دلارام می گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست ؛ از بهر گذشتن است . خنک او که زودتر بیدار  و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایه های نردبان عمرخود را ضایع نکند .

پی نوشت :

خارخار: خلجان ؛ اضطراب

خنک : خوشا

فیه مافیه مجموعه مقالات حضرت مولانای رومی است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
تگ ها : کتاب

روزمرگی

ته مانده سیگار را از روی میز جمع می کنم . پوست میوه ها را در سطل می اندازم . روزنامه های پراکنده را مرتب می کنم . روی شیشه با انگشت  می نویسم : یک روز یخ زده دیگر و دستمال نم دار راروی میز می کشم . جوراب هایت را از روی مبل بر می دارم . نوشته های پراکنده ات را در قفسه می گذارم . روی صورتت خم می شوم . ناله می کنی : چرا صورتت خیسه!اما چشمهایت را باز نمی کنی تا اشک هایم را ببینی .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
تگ ها : داستانک

تهمینه

١

سهراب که سوخت

تهمینه  سقط کرد

ققنوس مرده را.

٢

صبح سهراب کشان

آغاز ستاره چین

حکایت نوش دارو ؛

دروغ سیزده بدر !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢
تگ ها : شعر

نغمه

گاستون باشلار می گوید: ستاره ها آواز می خوانند /چه نغمه غم انگیزی دارد این آواز خوانی /زمین سیاه پوش کدام عزاست ؟

پی نوشت: نمی دانم شاید کس دیگری هم گفته باشد که ستاره ها آواز می خوانند من اول بار در نوشته های باشلار این مطلب را خواندم.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
تگ ها : زندگی

اروپا

می گویم : شما فیلم های اروپایی و جشنواره کن هم دارید؟

می گوید: من اصلا" فقط اروپا کار می کنم فیلم هام همه هالیوودیه!!!!!!

پی نوشت : این صاحب کلوپ خیابان ما برای خودش خداست!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩
تگ ها : فیلم

خدا بودن

دلتنگ که می شوم دلم برای خدا هم می گیرد برای تنهاییش نه! برای چشمانی که باید تنهایی خیلی ها را ببیند و خم به ابرو نیاورد؛ صبوری کند . گاهی فکر می کنم چه دل بزرگی داردکه هی ما دلتنگی می کنیم و غر می زنیم و او بادل گنده اش هی گوش می کند . اعتقاد برای من فقط یک حس خوب داشتن است رابطه ای یک آدم با سنگ صبورش و دیگر هیچ. فکر کن هی با یکی حرف بزنی و نخواهد برایت فک بزند و تایید کند ؛تکذیب کند ؛یا تحلیل و پیش داوری کند . فقط در سکوت و با متانت گوش فرا دهدو فقط به تو گوش فرا دهد و این یعنی آخر آرامش . فکر کن یکی هی نخواهد تجربیاتش را برایت حلاجی کند بعدش از شدت غصه های تو برود گوشه ای افسردگی بگیرد .خدایی این خدا خیلی هنرمنداست . ها فکر کن همین حالا هم دارد همین دری وری های من را می خواند و شاید فقط با لبخند کوچکی سکوت می کند و هیچ نمی گوید حتی یک کامنت هم نمی گذارد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
تگ ها : معنویت

چت

می گویم: با IDمن چت نکن.

می گوید: چقدر سخت می گیری !

دارم بلند بلند راجع به چت کردن صحبت می کنم که می پرد جلو و با ایما و اشاره حالیم می کند که جلوی پدرش حرفی از چت نزنم . با تعجب می گویم : این همه سکرت بازی لازمه؟!

می گوید: این همه روشنفکربودن خوب نیست!پلک هایم همانطور بالا می ماند . قبل تر هافکر می کردم  نقاب زدن به چهره مختص محیط های کاریست !دیگر نمی دانستم ریشه های تظاهر این همه عمیق شده است که یک پدر و دختر این همه اسرار مگو دارند! 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
تگ ها : زندگی

رفتن

مدتی است که برای خواندن هر کتابی یا دیدن هر فیلمی یا دیدار هر دوستی .... ساعت ها فکر می کنم و کارم به رمل و اسطرلاب می کشد.

پی نوشت : البته با آن شعر مولانا خلط نشود:

علت عاشق ز علت ها جداست   عشق اسطرلاب اسرار خداست

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
تگ ها : زندگی

شعر

این شعرهایی که می گذارم یک کمی قدیمی هستند مثل : شعرانار.سر فرصت جدید تر ها را هم  می گذارم . گواینکه قدیم ها احساس بهتری جاری بود. ( منظور قدیم فلسفی نیست ).

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
تگ ها : شعر

انار

نارس اناری با ناز ازشاخه می افتد / پیراهن پاییزیم را باد به بازی کودکانه می برد / پله های یک دست سفید را باگریه هاشور می زنم / در که باز می شود فاصله پر می کشد به دیروز نبودنت /

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
تگ ها : شعر

چشم عروسک

گفت:چشم عروسک دارید ؟

چشم ها را جلواش گذاشتم و فکر کردم چقدر برای بچه اش عروسک می سازد . با وسواس چشم های یک اندازه را جدا می کرد .چشم ها زل زده بودند به زن .روزهای بعد هم آمد .  یک روز با شوهرش آمد ؛مرد بلند و تکیده بود.عصر همان روز مرد دستفروش را دیدم که عروسک های دست ساز را کنار خیابان ریخته بود و می فروخت .چشم ها زل زده بودند به من .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦
تگ ها : داستانک

شعر دیگران

آفتاب ؛اگر می دانست آفتابست /تاقچه بالا می گذاشت.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
تگ ها : شعر