معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

حکمت

لائوتسه می گوید: در جهان چیزی نرم تر و لطیف تر از آب نیست؛ با این حال در حمله به هر آنچه خشک- پیروزتر از او وجود ندارد.

مولانا می گوید:قوت می بشکند ابریق را.

پی نوشت: فاصله زمانی و نزدیکی اندیشه ها شگفت انگیز است.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
تگ ها : حکمت

به کجا چنین شتابان!

              

شاعر(( باغهای نیشابور)) برای همیشه از ایران رفت .

پی نوشت: بغضی عجیب گلویم را می فشارد مهاجرت همیشه برای من غم غربتی دارد که توان گفتن ندارم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
تگ ها : شعر

تذکره الاولیاء- حسن بصری

در هفته یک بار مجلس گفتی. هر بار که بر منبر شدی و رابعه حاضر نبودی فرودآمدی یک بار گفتند : چندین بزرگان و محتشمان حاضرند اگر پیر زنی حاضر نباشد چه شود؟ گفت شربتی که ما از برای حوصله پیلان ساخته باشیم در سینه موران نتوان ریخت . وهرگاه که مجلس گرم شدی و آتش در دل ها فتادی و آب از چشم ها روانه شدی روی به رابعه کردی و گفتی :(( هذا من جمرات قلبک یاسیده)) اینهمه گرمی از یک آه جگر و دل توست. سوال کردند که (( جمعی بدین انبوهی که در مجلس تو حاضر می شوند دانیم که شاد شوی)) گفت : ما به کثرت شاد نشویم اگر دو درویش حاضر شوند ما شاد شویم.

پی نوشت: تذکره را دریایی یافتم ازسورئال عطاری ؛که این همه رویا و واقعیت در یک کتاب تبارک الله !

همانگونه که هایکو را در اشعار حافظ و سعدی هم یافتم .البته باراهنمایی بزرگوار قرآن پژوه خرمشاهی گرامی .

پی نوشت ٢: تذکره الاولیا را حتما" بخوانید .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
تگ ها : کتاب

رفتن...

یادتت هست روز خاک سپاریت کل خیابان را قرق کرده بودند. چه جمعیتی آمده بود . گفته بودم که از مرده می ترسم . اما از تو نمی ترسیدم پابه پایت می آمدم . ترمه رویت کشیده بودند . خورشید می گفت : بچه ها رفتند غسالخانه دیدنش . من ندیدم ؛ دیر رسیدم . باغ های اطراف پر ازشکوفه بود . توی عمرم آن همه شکوفه یک جا ندیده بودم .همه سفید پوشیده بودند تو خواسته بودی . اواسط اسفند بود انگار بهار به پیشوازت آمده بود . بغضم مثل بغض دم سال تحویل داغ بود . خورشید که داد زد . فهمیدم که داخل قبر  گذشتنت  . پری نگذاشت نزدیک بیایم گفت: طاقت نمی آوری . روی پا خشکیده بودم . چقدر زندگی را باهم دویده بودیم . یادتت می آید . خورشید موهای مجعدش را به باد می داد .نای حرکت نداشتم مثل همیشه یخ زده و آرام در برابر مرگ . بابک نزدیکم آمد. با لب های خندان گریه می کرد . هنوز هم نمی دانم کی می خندد و کی گریه می کند . گفتم : رفت .گفت : زود رفت . و باز با گریه خندید . به خودم نگاه کردم نه گریه می کردم نه می خندیدم . به رخ آب را نزدیک دهانم آورد . گفت : مثل گچ سفید شدی. آب را پس زدم . گفتم : باید برم بهار داره میاد . از بوی تند ماهی دودی عید تا سنبل ها همه در انتظار منند باید برم . اما کسی در درونم زمزمه می کرد: بهار حضور توست ؛ بودن توست ....... بغضم شکست نقاب ترک خورده را کناری انداختم تا می توانستم داد زدم . تا می توانستم دلتنگی هایم را شیون کردم . اما سبک نمی شدم . می دانستم که حالا نگاه می کنی یک دل سیر می خندی و می گویی : چکار کنیم شاعر دیگه رعایتش رو بکنید. از خنده تو خنده ام گرفت. به رخ آرام گفت : بچه ها دیوونه شده . به خودم نیاوردم قاه قاه خندیدم به مرگی که فکر می کرد تو را از ما گرفته است . به تو که فکر می کردی انتقام تمام بدی ها را با مردن بی وقتت از دنیا گرفته ای . چشمانم سیاهی رفت و دیگر نفهمیدم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢
تگ ها : داستانک

بی تا

از هژیر داریوش فقط بی تا را دیدم . کارگردان بی نظیری است.خدا رحمتش کند . چه تناقضی بین کاراکتر مرد و زن داستان هست .یک طوری دلت برای بی تا می سوزد.حس می کنی که این گلی ترقی عجب زن ایرانی را  خوب فهمیده است . دیالوگ های بی تا خیلی ناب و اصیل است . مثل شخصیت دختر فصه که ساده و دوست داشتنی است و انگار نیاز به تلنگری دارد تا بیدار شود و یا دوباره متولد شود بی تا نماینده نسلی از دختران ایران است که هنوز ادامه دارند . عشق به هرقیمت ! برعکس برخی که یک استحاله آرام را از سر می گذرانند .داستانی از چخوف می خواندم که زن قصه با هر ازدواج به شکل همسر در می آمد و حتی سلایقش تغییر می کرد  . قسمت هایی از فیلم که بی تا روزنامه و کتاب می خواند و اپرا گوش می دهد . از زیباترین صحنه های فیلم است .

پی نوشت:

بی تا - ١٣۵١

کارگردان: هژیر داریوش

فیلمنامه : گلی ترقی

آهنگساز: لوریس چکناواریان

بازیگران: گوگوش.عزت الله انتظامی. مهین شهابی.سینا ضیاییان

پی نوشت٢: من فکر می کردم اولین نفری هستم که رابطه بد مردان و زنان را در ایران کشف کرده ام و بعد فهمیدم که مثل خیلی مطالب دیگر من آخرین نفر بودم . بی تا شاهد من است که گلی ترقی شیفتگی و شیدایی برخی زنان ایران را زودتر از من دریافته است .

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
تگ ها : فیلم