معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

داستان یک شهر

 

 احمد محمود(عطاء) را زیر نیمکت دبیرستان شناختم . بعد نوشته های دیگرش را خواندم .زائری زیر باران را مثل تمام کارهایی که دزدکی خوانده ام زنگ زمین شناسی ، در میان تعاریف کواترز، توپاز، گرانیت و.... معلم خواندم . اوه چه لذتی دارد دزدکی کتاب خواندن، فیلم دیدن ،..... دیگر حتی سیب های باغ خاله جان هم طمع آن سالها را ندارد چه برسد به کتاب خواندن دزدکی . یادش بخیر کتاب های ممنوعه را با لذت و ترس می خواندم . چه روزهایی بود کلمات را با صدای سیما بینا می بلعیدم و با دل مویه های داریوش هضم می کردم ، بگذریم .....

اما داستان یک شهر
این رمان به نوعی ادامه داستان رمان همسایه‌ها است که البته بدون هیچ اشاره‌ای به آن ادامه پیدا می‌کند. داستان پس از کودتای 28 مرداد، یعنی همان زمانی که رمان همسایه‌ها به پایان می‌رسد آغاز می‌شود و دوره وقوع کودتا تا پاکسازی ارتش شاهنشاهی از افسران حزب توده را به تصویر می‌کشد.

به مانند همسایه‌ها تمامی اتفاقات از دیدگاه خالد روایت می‌شود و باز هم به مانند همسایه‌ها تلاش می‌شود تا اشاره مستقیمی به رویدادهای تاریخی و سیاسی کشور نشود بلکه تنها بازتاب آنها در زندگی طبقه پایین جامعه به تصویر کشیده شود؛ هرچند این نیت در بخشی از رمان به طور کامل فراموش می‌شود و نویسنده به ناگاه به شرح کامل آخرین روزهای تعدادی از افسران ارشد حزب توده که پس از کودتای 28 مرداد بازداشت و اعدام شدند می‌پردازد.

خالد، همان شخصیت اول رمان همسایه‌ها که در اواخر آن رمان به زندان افتاده بود در داستان یک شهر تبعید شده است و داستان همسایه‌ها در این رمان در فضای تبعید ادامه می‌یابد.

هیچ وقت به این اندازه از مشروب *خواری یک شخصیت داستانی لذت نبرده ام . این اعتیاد به مشروب چنان طبیعی به نظر می رسید که اگر آن را حذف می کردی انگار ساختار کتاب می شکست . ( این را باید حس کنی در قالب کلمات نمی گنجد)رمان لحظاتی دارد که میخکوب می کند انگار حضور داری و اعدام ها را می بینی،‌کشته شدن علی را شاهد هستی و کلی لحظه ناب دیگر.....

  آثار دیگر  احمد محمود: همسایه ها ، زمین سوخته ، مدار صفر درجه ،آدم زنده ، درخت انجیر معابد

داستان یک شهر : احمد محمود - ناشر معین

پی نوشت : با نویسنده های ایرانی رنج را تجربه کردم چوبک ، گلستان ، بهرام صادقی ،دولت آبادی ، احمد محمود ، ابراهیم نادری ، غزاله علیزاده ، منیرو روانی پور و صادق هدایت . در یک بزنگاه زندگی بد یقه ام را گرفتند و طعم در ایران زندگی کردن را از زاویه ای دیگر به من نشان دادند.

پی نوشت ٢: آخ چقدر دلم یک وبلاگ مخفی می خواد که تمام حرف های ناگفته را درونش بنویسم اینجا احساس می کنم مدام دو تا چشم کنجکاو دارند نگاهم می کنند .

پی نوشت ٣: آن اندازه که کتاب خریدم ، کتاب نخواندم .بیشتر کتاب دانم تا کتاب خوان .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸
تگ ها : کتاب

سلینجر

جی. دی. سلینجر

 

 

 

 

 

مادرم می گه: هر کی زیاد کتاب بخونه دیوونه میشه ! حالا نمی دونم هر کی زیاد فیلم هم ببینه دیوونه میشه یانه؟ ( میخوام این درد رو تعمیم بدم به اون هایی که فیلم زیاد می بینند)

به روانپزشک می گم : احساس یاس می کنم .

چکش رو برمی داره محکم می زنه رو زانوم .( پام تا شکمش بالامیاد)

از شغل و تحصیلاتم می پرسه و بعد سری تکان میده ومی گه : پس چی کم داری ؟

ابروهام ناخودآگاه بالا میره‌ .راجع به دردمشترک میگم، می خنده . می گه:‌شاعری.

می گم: چه ربطی داره ! می گه: آخه اینا تو شعرها معنی داره . بعدش می گه : شما ها مشکلتون اینه که همه تون میخواد رییس بشید.

 می خندم و می گم من از بچه گی دلم می خواست پژوهشگر بشم ( خدایی مادرم یه جایی درست درمون می گه که کتاب ها تاثیر منفی رو من گذاشتن !)

می خنده: یه سفر برو دچار یکنواختی شدی .

می گم: خوب این حس رو تو سفر هم دارم چه فرقی داره !

می گه:تو زندگی خودت رو بکن به بقیه کار نداشته باش. (!!!!!!!!!!)

جی. دی. سلینجر نویسنده‌ی آمریکایی، کتاب “ناتوردشت”اش را در ژولای سال ۱۹۵۱ روانه‌ی بازار کتاب آمریکا و انگلستان کرد و طبیعتا پس از انتشار کتاب خود، دست مترجمان سراسر دنیا را برای برگردان این اثر، باز گذاشت. این گشاده‌دستی سلینجر باعث شد تا از ایران، محمد نجفی و احمد کریمی به ترجمه‌‌ی کتاب یادشده اقدام کنند. محمد نجفی در سال ۱۳۷۷ ترجمه‌ی خود را از این کتاب، به دست انتشارات نیلا سپرد. احمد کریمی نیز نمی‌دانم در کدام سال دهه ۷۰ فکر کرد که خوب است کتاب ناتوردشت سلینجر را ترجمه کند. او نیز در سال ۷۹ ترجمه‌ی خود را برای چاپ به نشر ققنوس داد. ناتوردشت نجفی تا کنون پنج بار چاپ شده و ناطوردشت کریمی نیز امسال به چاپ پنجم رسیده است. این دو ترجمه تفاوت‌های بسیاری باهم دارند که نخستین تفاوت، طبیعتا در جلدهاشان به چشم می‌خورد؛ یکی طرح جلد و دیگری کلمه ناتور در جلد؛ که نجفی با ت و کریمی با ط این کلمه را ترجمه کرده‌اند. هولدن ِ نجفی با زبانی عامیانه و به اصطلاح خودمان کوچه‌بازاری صحبت می‌کند اما هولدن کریمی “ساختار کتابی” را برای سخن گفتن با مخاطب برگزیده است.

 ناتوردشت نجفی این‌گونه شروع می‌شود: “اگه واقعا می‌خوای قضیه رو بشنوی، لابد اول‌چیزی که می‌خوای بدونی اینه که کجا دنیا اومده‌م و بچگی گَندَم چه‌جوری بوده و پدرمادرم قبل دنیااومدنم چیکار می‌کرده‌ن و از این جور مزخرفات ِ دیوید کاپرفیلدی.”

پی نوشت: ناتور دشت  سلینجر دنیایی زیباو لذت بخش است حتما" بخوانید. من ترجمه نجفی را خواندم خیلی لذیذ بود .

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
تگ ها : کتاب

فیلم بازی

فکر نمی کنم اصلا" تحمل داشته باشم یک نفر یک ربع هی بامن پرسش و پاسخ راه بیندازد . رفته بودم کلوپ برای گرفتن فیلم . یه اقایی داشت فیلم می گرفت . با صاحب کلوپ دنبال یه فیلم خوب می گشتم و آقاهه می گفت : باید بگردم یه فیلم خوب برات پیدا کنم . فکر کن همین شد که این مشتری گرامی شروع کرد  هر چی فیلم دیده بود را اسم برد . منم بایک دیدم ! جلوی بحث بیشتر را می گرفتم ( خدایی حوصله سوال و جواب ندارم ) بعدش گفت : شما یه پا فیلم باز هستید! خدایی خودم را کلی کنترل کردم تا نزنم زیر خنده . نگاهش نکردم . فقط گفتم : ممنون. (یه احساس انزوایی این روزها بهم دست میده که با ورزش و کتاب و فیلم و اینترنت هم برطرف نمیشه .یه زمانی بود که کیمیایی رو به خاطر این دیالوگ دوست نداشتم . درست یادم نیست شاید یه همچی چیزی تو فیلم سلطان وچند تا فیلم دیگه :( می خوام یه طوری خودم رو سر به نیست کنم ) ولی فکر کنم حرف درستیه و خدایی رسیدن به این درجه ، درد عظیمی رو طلب می کنه . فکر می کنم بهش رسیدم . بد هم رسیدم . آدم خوش بینی مثل من حالا اینقدر آویزان شده که تو خلاء دیالوگ های یاس آلود زمزمه می کنه.) اما این جمله از مینوی خرد هم خیلی زیباست:

دانا از مینوی خرد پرسید: کدام زمین آزرده تر است.

مینوی خرد پاسخ داد:آن زمین آزرده تر ،که در آن مویه و شیون بیشتر است .

پی نوشت: ایران زمین باید خیلی آزرده باشه چون ما خندیدن بلد نیستم و در گریه کردن مهارت خاصی داریم.

پی نوشت ٢: خندیدن سخت نیست اما اگر بگذارند . ......

پی نوشت ٣: در اعتقادات نیاکان ما گریه پس از مرگ برای عزیزان مذموم شمرده می شده است و آنان معتقد بودند چون فرد درگذشته برای رسیدن به جهان دیگر باید از رودخانه ای عبور کند گریه بسیار برای او ،باعث می شود که این رودخانه خروشان و پرآب شود و در گذشته  برای گذشتن از این مرحله دچار مشکل  گردد . ( چه اجداد باشعوری داشتیم خدایی ).

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥
تگ ها : زندگی

ایتالو کالوینو

ایتالو کالوینو را با ویکنت دو نیم شده شناختم و بعد بارون درخت نشین ؛ شهرهای نامرئی ؛ اگر شبی از شبهای زمستان  مسافری و..... . سحری در قلم دارد که تا آخر یک نفس می خوانی . البته اگر محکوم به جو گیر بودن نشوم هیچ نویسنده ای میلان کوندرا نمی شود .

پی نوشت: دوستی می گفت همکاری دارم که در دانشگاه معتبر .... ادبیات خوانده است روزی شعر پریا اثر شاملوی عزیز را دادم تا برایم کپی کند چون فرد مورد نظر می دانست من دستی در نوشتن دارم شعر را خوانده بود وقتی خواست شعر را پس بدهد گفت: چه شعر قشنگی گفته اید من تحت تاثیر قرار گرفتم . می خواهم اسم دخترم را پریا بگذارم . !!!!!!!!!!!!!!! دارید اطلاعات عمومی بالای یک کارشناس ادبیات را .

پی نوشت ٢ : نمی دانم نیازی هست که حتما" ادبیات خوانده باشی تا شاعران و نویسندگان ایران و جهان  را بشناسی و آثارشان را مطالعه کنی . زمانی که کتابدار بودم این خلاء را به خوبی حس می کردم که دانشجویان ادبیات ما صرفا" مطالب کتاب را حفظ می کنند و بعد یک نمره ناپلئونی و دیگر هیچ . ( اونوقت میگن چرا برای رفتن دکتر کدکنی مثل عزیز مرده ها زار میزنی ؛ قضاوت کنید ببینید راه دیگری برایم مانده است ).

پی نوشت ٣ : امیدوارم توی دلتون نگید چه لوسه همش در حال گریه کردن . دست خودم نیست این حالت ها واقعیه من یک آدم گریه گریه و هستم!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
تگ ها : کتاب

شهر اسلامی

 سایت هایی که پر از  اصطلاحات ایران باستان است را  دوست نمی دارم . احساس می کنم  نوعی رفع تکلیف است . با یکی از دوستان یک پروژه تحقیقی  راآغاز کردیم که در حین انجام پروژه خاطره ای را از دانشجویانش تعریف می کرد فکر می کنم خالی از لطف نیست بازگوییش . می گفت: به دانشجویانم گفتم طرح یک شهر اسلامی را اتود بزنند . آنها به اتفاق مسجد و کاشی آبی کشیدند وتمام المان ها ی مسجد را نقش زدند . گفتم : غیر از مسجد چه نماد دیگری نشان دهنده شهر اسلامی است .گفتند: نمی دانیم . فکر کردم چه سوال جالبی مطرح کرده است برای خود من هم نشان شهر اسلامی مسجد و امامزاده است . پرفسور نجم الدین بمات کتابی دارد به نام شهر اسلامی که همراه انتخاب پاره ای از نوشته های ابن عربی و ابن ندیم و.... تصاویر زیبایی از خانه ها و معماری و رسوم ازدواج و مرگ و .... در آن به چاپ رسیده است که بسیار چشم نواز است و از دیدنش دچار وجد می شوی . مخصوصا" وقتی به عکس گل سرخ های کاشان می رسی .( نمی دونم چرا اینا رو نوشتم ) . به کاشی های رنگ وارنگ شوش فکر می کردم سربازهای سرزنده و شیک پوش گارد جاویدان داریوش و دال شیر و ... حسرت می خوردم که چرا نمی دانم سه هزار سال پیش چگونه این شاهکار ها خلق شده است که مطمئنا" اگر به ریشه و آغاز هر پدیده ای دست می یافتیم الان وضعیت مطلوب تر بود . در حین این تحقیق که راجع به قنات بود . سوالی مطرح شد مبنی بر اینکه اگر روزی دچار بی آبی شویم چه باید انجام بدهیم ؟ شما می دانید من در گذشته ام چه چیز را گم کرده ام ! 

پی نوشت: تذکر دادن دوستان که باید شاد خوار بود این سه روز آخر هفته بگذره سعی می کنم شاد باشم دیگه !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
تگ ها : زندگی

ارتباط ایرانی

 

نمی دانم شاید اگر خانواده می دانستند من این همه اشک ذخیره در چشمانم دارم اسم دیگری برایم انتخاب می کردند مثلا" اشک ناز؛ اشک ریز ؛ اشکی ؛اشک دونه؛ یا ...دیروز برنامه ای می دیدم به اسم ارتباط ایرانی که کارشناس برنامه دکتر محسنیان راد بود و مجری ، آقای سید اسماعیل میرفخرایی ، باسواد و مغرور . در واقع کتابی به نام ایران در چهار کهکشان ارتباطی را توضیح می دادند که سه جلدی است و به ابزار و راهکارهای ایرانی  برای ارتباط پرداخته است . دکتر محسنیان رادبا حسرتی عمیق در مورد درخت توز و خدنگ و میزان بالای مصرف کاغذ در دوره آل بویه و تلگراف خانه ( چارتاقی ها) و چارپارها و کبوترخانه و ... صحبت می کرد وقتی به کتاب سوزان دوره مغول و سلجوقی و ایلخانی  رسید ؛من ناخودآگاه اشک می ریختم .

پی نوشت : این روزها حتی نام ایران مرا به گریه می اندازد . فکر می کنم بیماری روحی گرفتم ؛باید درمان شوم .چه روزهای تلخی به این  مردم و کشور گذشته است . بیچاره حافظ و سعدی و عطار و......

پی نوشت ٢: ایران در چهار کهکشان ارتباطی - دکتر مهدی محسنیان راد - ناشر : سروش  - سال نشر : ١٣٨٨  به نظر کتاب جالبی می آید دیروز سومین برنامه بود که به محتوای این کتاب پرداخته می شد.

پی نوشت ٣ : گفتم کتاب سوزان یاد فیلم فارنهایت ۴۵١ درجه از فرانسوا تروفو افتادم که در آن فیلم در سال دوهزار نمی دانم چند ماموران دولتی کتاب خانه ها را به آتش می کشند و گروه مخفی انسانی تشکیل شده بود که  به حفظ کردن کتاب ها همت گماشته بود . جالب ترین نکته فیلم این بود که هر انسانی با نام یک کتاب شناخته می شد: سپید دندان؛ باباگوریو، دکتر ژیواگو و .... ( این جاست که سنت شفاهی  برتری هایش را نشان می دهد. سینه به سینه نقل کردن.)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
تگ ها : کتاب

سه بر خوانی

سه بر خوانی نوشته بهرام بیضایی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان -1378

مثل همیشه انتظار داشتم با متن متفاوتی مواجه شوم که شدم و دردناکی این قصه در ذهنم ته نشین شد . نمایشنامه آرش از بین سه نمایشنامه دیگر بسیار زیبا و بس غمگین است . تکه ای از آن را با هم می خوانیم :

و تیر می رفت؛ و باد از پی او.و چندان سوار دشمن و دوست که پس آن می رفتند ،در مرز پیشین از آن بازماندند. کنار بر درختی تک،سترگ و ستبر و سالدار و سایه دار؛برآن مرغی نشسته ،نفیر کش و آوازخوان !و سواران با نفیر او آنجا گرد آمدند . پس مرغ برخاست - خونش از گلوچکان - و سبکبال رفت ،در ابر ،تا ناپدید شد و سواران به این نشان فرود آمدند ، و سر بر خاک نهادند . و تیر می رفت . روز از پی روز ،و شب از پس شب ! بندیان که آمدند آن را در شتاب دیده بودند؛و گروگان ها . آوارگان دشت به دیده ی خود باور نداشتند ؛ و هنگامه در آنان افتاد که از پشته های ویرانه سر بر آوردند . و هر کس از آن می گفت ؛پدر با پسر ،برادر با برادر ، و زن شویمند با شوی . و شور برخاست ،و افسانه ی تیر در دهانها افتاد ؛ از تیره به تیره ،از سینه به سینه ،از پشت به پشت . و تا گیهان بوده است این تیر رفته است .

خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد،و در سپیده دمان زیباست . ابرها باران به نرمی می بارند . دشتها سبزند . گزندی نیست . شادی هست ؛ دیگران راست . آنک البرز؛بلند است و سر به آسمان می ساید . و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم ؛و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛با لبخند زشت . و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند ؛آرش بازخواهد گشت .

پی نوشت : آرش با زخواهد گشت . هر کلمه ای که نشان از  انتظار داشته باشد بسیار تلخ است  و اندکی شیرین و شیرینی که با امید همراه است لذتی دارد وصف ناشدنی . اما امید بستن به اسطوره ها ، نمی دانم مدتهاست که فکرم را مشوش کرده است این امید داشتن به اسطوره ها از جنس روزگار من نباید باشد ولی .....!

پی نوشت ٢ : دوست داشتم از آرش بیشتر بگویم اما آخر هفته ها به شدت گرفتارم قصدم از گذاشتن عجولانه این پست شاید به نوعی وسواس و حسرت به روز بودن باشد نمی دانم شاید ... این روزها کلمات تردیدی  دوستان صمیمی یم شده اند .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧
تگ ها : کتاب

سنت شفاهی در ایران باستان

نکته قابل توجه در فرهنگ و میراث باستانی ایران شفاهی بودن بسیاری از اندیشه ها و قصه ها و افسانه هاست . که باعث شده است بسیاری از آنها نابود شود و به دست ما نرسد این مطلب برای یک ایرانی آزاردهنده و دردآور است . اما چند روز پیش تاویل و نظری خواندم از خانم دکتر آموزگار در کتاب زبان ،فرهنگ ، اسطوره  که مجموعه مقالات ایشان بود در موضوعات مختلف ؛ که در این خصوص هم مقاله مستقلی نگاشته بودند که خالی از لطف ندیدم  قسمت هایی از این مقاله را در اینجا بیاورم:

به دلیل عدم توجه زیر بنای سنت شفاهی ما بار تهمت های فراوانی را به دوش کشیده ایم : تهمت تاریخ مدون نداشتن؛ بی الفبا بودن؛ بی کتاب و بی کتابخانه بودن و بسیاری تهمت های دیگر.

در آغاز توجه به این نکته ضروری است که سنت شفاهی در کنار فرهنگ پدر سالاری از خصوصیات اقوام کوچ کننده است و اجداد آریایی ما در منزل مهاجرتشان ردپایی از این سنت برجای گذاشته اند و این موضوع تنها ایران ما را شامل نمی شود؛ بلکه سرزمین های هم جوار دیگری هم در میراث کوچک گری اقوام آریایی با ما سهیم هستند.

ما معمولا" پذیرفته ایم که نیاکان ما دیرتر از دیگران و به خصوص دیرتر از همسایگان میان رودی ما؛ آغوش به روی خط گشوده اند . اما در عین حال فراموش نکنیم که اگر منظور از نگارش؛ ضبط کردن اندیشه هاست پس نخستین نگاره های روی سفال ها هم می توانند گام هایی برای نوشتن باشند و از آن جا که به زعم ایران شناسان و از آن جمله گیرشمن ؛ زادگاه اولیه سفال منقوش ؛ نواحی غربی سرزمین ایران بوده است.

پس ایران ما هم جایگاهی ارزنده در این شاهراه فرهنگی می یابد و این سفال ها ما را شاید بتوان گاهواره ی نوزاد نگارش نیز فرض کرد.

بنابراین باورهای اسطوره ای ؛ واژه های زبان موهبتی الهی هستند و از تقدس برخوردارند. چون با نامیدن هر شئی؛ آن شی به هستی در می آید ؛ در حالی که با نگارش انسان واژگان زبان را در نشانه ها زندانی می کند . انسان در خط می تواند دستکاری کند و از این رو نگارش را به نوعی تخطی انسان از سلطه خدایان تلقی کرده اند . نیروی خدایان بر روی گفتار اعمال می شود ؛ در حالی که انسان بر نوشته ها تکیه می کند .

سنت معمول در بین النهریین که فرهنگ کوچ کننده ندارد؛ سنت نگارش است و به تدریج در آن جا خدایانی موکل بر نگارش نیز پیدا می شدند . یکی از نامی ترین آن ها نابو / نبو  پسر مردوک است که معمولا" قلم به دست نقش می شودو حامی کاتبان به شمار می آید و یا در مصر ایزد تاث که ایزد دانایی و خرد است با اختراع خط ارتباط پیدا می کند .

جامعه ی میان رودان و همچنین مصر جامعه ای ایستا هستند و کتابت جزئی از این فرهنگ است در حالی که در یونان و هند و ایران به مسائل نگارش از لونی دیگر نگریسته می شود .

یونان هم فرهنگ شفاهی را ارج می نهد و با همه ی زیر بنای فرهنگی ؛ تمدن یونان نگارش نبوده است و کلام در آن نقش اساسی داشته است . در سده ی هفتم ق.م در یونان شعرهای رزمی و بزمی و اخلاقی هنوز  به نگارش  در نیامده اند و در میان مجموعه ی خدایان یونان ما ایزد خاصی موکل بر نگارش نداریم .

در هند نیز به هم چنین همیشه سنت شفاهی بر کتبی برتری داشته است .

ما نیز در ایران در چنین فرهنگی به سر برده ایم . مانیز در میان گروه ایزدان خود که هر یک نماد معنویتی هستند. ایزد موکل نگارش نداریم . در فرهنگ کهن ایرانی ؛ خط پدیده ای دیوی است و هنری است که تهمورث از اهریمن و دیوان می آموزد . واژه ی منتره ی هندی در ایران منثره است که صفت سپنته به معنی مقدس و فزونی بخش را به عنوان پایانه می پذیرد و تبدیل به یکی از بزرگ ترین خدایان ایرانی به نام مانسرسپند می گردد که هم کلام مقدس و برکت بخش است و هم ایزد موکل برآن . در یشت ها منثره روان و سفید و درخشان و پرفروغ اهوره مزدا است و به زبان آوردن آن آسودگی می دهد و شفا می بخشد .

پی نوشت: روان پزشکی هم از نام همین ایزد ( مانترسپند= یعنی کلام درمانی ) گرفته شده است .

پی نوشت ٢: نمی خواستم این متن طولانی شود اما آنقدرمطلب جالب بود که مرتب به نکاتی که انتخاب می کردم اضافه می شد . ناگفته نماند که مقاله ازنکات انتخابیم بسیار طولانی تر است .

کتاب : زبان ، فرهنگ ، اسطوره  دکتر ژاله آموزگار تهران، انتشارات معین ، ١٣٨۶

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥
تگ ها : کتاب

کتاب

تکه ای از کتاب نویسندگان قرن بیستم فرانسه نقدی بر کتاب جاودانگی اثر میلان کوندرا:

کوندرا عمیقا" نگران شکسته شدن حریم خلوت شخصی است . جامعه ؛ داوری کردن درباره ی خصوصی ترین مسائل شان ؛ را جزو حقوق خود کرده است و حتا مرگ هم نمی تواند ما را از نگاه های این چشمان حریص برای نفوذ در خلوتمان در امان دارد . برای همین است که پدر اگنس؛کسی که بیش از همه به فردیت و حریم خلوت خود ارج می گذارد،هرآنچه را که مربوط به اوست ،پیش از مرگش ،از میان می برد،زیرا مردگان از همان اولین لحظه ای که می میرند، همه ی حقوق خود را از دست می دهند . هیچ قانونی در برابر تهمت از آنان دفاع نمی کند . برای همین است که وقتی اگنس دنیای ابدیت را شبیه به دنیای کنونی تصور می کند - دنیایی پر از وراجی ها و با همین آدم های متظاهر و کنجکاو - از خیر جاودانگی می گذرد و آن را مشمئز کننده می یابد.

بی تردید ، بیشتر افراد در طلب جاوادنگی هستند؛ برخی به جاوادنگی بزرگ دست می یابندو برخی به جاوادنگی مختصر. اما اینان نمی دانند که با رسیدن به جاودانگی، هر گونه حقی را بر زندگی شان از دست می دهند . نمونه های روشن این مسئله درجاودانگی، گوته،همینگوی و بتهوون هستند . کنجکاوی درباره ی آثار اشخاص به پایان رسیده است و این آثار، مستقل از آفرینندگانشان ، به حیات خود ادامه می دهند ( و تازه کمتر کسی علاقمند به جوهر اندیشه ی اینان است ).در عوض،کنجکاوی درباره ی زندگی خصوصی آنها همچنان ادامه دارد و جریان داوری قطع نشده است :

همینگوی گفت:

- می دانی یوهان ،آنها می خواهند به من تهمت هایی بزنند. به جای این که کتاب هایم را بخوانند ، دارند درباره ی من کتاب می نویسند . می گویند من زن هایم را دوست نداشته ام ؛ که به اندازه ی کافی به پسرم توجه نکرده ام ؛ که با مشت به دماغ یک منتقد کوبیده ام ؛ که من دروغ گفته ام و......

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
تگ ها :