معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

غاده السمان

غاده سمان شاعر سوری ، فروغ شعر  کشورهای عربی است .از داستان زیاد صحبت کردیم شاید کمی نوبت شعر باشد از دیروز نام السمان ذهنم را قلقلک می دهد که راجع  به او حرف بزنم . ویکیپدیا می نویسد :

غادة السمان نویسنده، شاعر و متفکر سوری در سال 1942 در دمشق از پدر و مادری سوری متولد شد. پدرش مرحوم دکتر احمدالسمان رییس دانشگاه سوریه و وزیر آموزش و پرورش بود.نخستین کارهای غاده السمان تحت نظارت و تشویق‌های پدرش در نوجوانی به چاپ رسید.تحصیلات دانشگاهی را در رشته ادبیات انگلیسی از دانشگاه سوریه به پایان رساند و فوق لیسانس خود را در دانشگاه آمریکایی بیروت و دکتری ادبیات انگلیسی را در دانشگاه لندن گذراند. مدتی در دانشگاه دمشق به عنوان استاد سخنران کار می‌کرد، اما برای همیشه از این کار دست کشید و به کار مطبوعات روی آورد و حالا در مجله عربی الحوادث به عنوان ستون‌نویس (columnist) به صورت هفتگی قلم می‌زند و صفحه ویژه او با نام «لحظات رهایی» طرفداران فراوانی دارد؛ او برای نثر آثارش دفتر انتشاراتی تاسیس کرده است که تنها آثار خود را منتشر کند و در آن جا هیچ‌گونه فعالیت اقتصادی دیگر ندارد.
با نگاهی به آثار و جایگاه آن در سرزمین عرب او تنها زن شاعر و نویسنده پرکاری است که نسبت به مسائل پیرامونش آگاه است و آگاهانه عمل می‌کند.
نخستین مجموعه قصه او با نام «چشمانت سرنوشت من است» در سال 1963 منتشر شد.
در سال 1969 با دکتر بشیرالداعوق ازدواج کرد که صاحب انتشارات «دارا‌لطلیعه» و استاد دانشگاه و مدیر سابق بانک است.
«به تو اعلان عشق می‌کنم» که در سال 1976 به چاپ رسید،از مجموعه قصه‌های اوست که او را به عنوان یک زن نویسنده به جهان معرفی کرده است. غاده السمان زنی است که با هویت زنانه‌اش اشعاری ساده و فصیح را با افکاری منحصر به جهان تقدیم کرده است و در قصه‌هایش از دردها و رنج‌های مردم لبنان سخن رانده است. «کوچ بندرهای قدیمی» مجموعه قصه که در سال 1973 چاپ شد. اگرچه غاده السمان در عرصه‌های مختلف ادبی فعالیت دارد، امابیشتر به عنوان نویسنده مشهور است. رمان «کابوس‌های بیروت» نیز در سال 1976م به چاپ رساند.مجموعه قصه او با نام «ماه چهارگوش» در سال 1998 از سوی دانشگاه آرکانزاس آمریکا برنده جایزه ادبی شد. و رمان دیگر او با نام «بیروت 75» به زبان اسپانیولی در سال 1999 جایزه ملی اسپانیا را به خود اختصاص داد.
از دیگر آثار او می‌توان به مجموعه شعرهای «عشق» 1973، «شهادت می‌دهم برخلاف باد» 1987، «غمنامه‌ای برای یاسمن‌ها» 1996، «زنی عاشق در میان دوات» 1995، «ابدیت، لحظه عشق» 1999 نام برد.

در ایران غاده را بیشتر به عنوان شاعر می شناسند تا رمان نویس! . شعری از این شاعر: 

چیزی مسخره

در دوستی ماست

از من می خواهی که جامه ی کرستین دیور بر تن کنم

و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو

عصر آگین سازم

و دایره المعارف بریتانیکا را

حفظ کنم

به موسیقی یوهان برامز

گوش فرا دهم

به شرط این که

همانند مادربزرگم بیندیشم

از من می خواهی که پژوهشگری چون

مادام کوری باشم

چون مادونا

و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو

چون لوکریس بورگیا

هم بدین شرط

که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم

و زنی عارف باشم

اما فراموش کردی

چون رابعه ی عدویه به من بگویی چگونه !

 ( زنی عاشق در میان دوات ، ترجمه ی عبدالحسین فرزاد ، ص 60- 59 )

 

پی نوشت : هوای سرد این روزها خیلی دلگیر است و نوشتن را کند می کند.

پی نوشت 2: با این هوای سرد یاد داستان های روسی می افتم .

پی نوشت ٣: البته من از غاده رمان نخوانده ام اگر کسی خوانده معرفی کند . کتاب شعرها بیشتر از این چند تاست . در خاطرم نیست !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
تگ ها : شعر

خالد حسینی

سرم به شدت شلوغ است بین آنتراکت ها یه فیلم می بینم و بعد درس می خوانم و بعد بی خوابی تا بی نهایت !چه زندگی شده این زندگی !من موجودی که می توانم بیست ساعت بخوابم حالا مدام در حال نذر کردن برای یک خواب سیرم ! سه کار برای من نعمت است و جزو بهترین تفریحات : کتاب خواندن و فیلم دیدن - سفر کردن - خوابیدن . مادرم می گوید: به یاد ندارم تو در جواب در مانده باشی ! خودم فکر می کنم می توانم تا ابد حرف نزنم ! از زنان ستمکارتر نسبت به زنان ندیده ام !(خدمت بعضی دوستان جسارت نباشه ولی واقعیت داره!) اگر زنی بخواهد زنی را از پا بیندازد به سادگی آب خوردن این کار را می کند . بالاخره هم جنسان رازهای وجودی هم را بهتر می شناسند . نمی دانم کسی تا به حال به اندازه من مورد ظلم زنی واقع شده یا روح حساس من  در حال بزرگ نمایی و اگراندیسمان کردن یک حقیقت ساده است !

هزارخورشید تابان خالد حسینی را همین نزدیکی خواندم . بادبادک باز را قبل تر ها خوانده بودم . خیلی قوی تر از کتاب دوم این نویسنده بود. لحظات تکان دهنده زیاد داشت . اما هزار خورشید تابان کمی به فیلم هندی نزدیک شده است . به هر حال در این داستان رقابت و کشمکش دو زن را به خوبی می توانید ببینید ولی بعد که اهلی هم می شوند . کلا" صفا و صمیمیت است که همینطور می بارد .

پی نوشت : نمی دانم چرا دورو بر ایران پر از کشورهای بدبخت - بیچاره است . سرت را هر طرف می چرخانی تیر و خمپاره عنقریب به چشم وچالت بخورد .

پی نوشت ٢: از فیلم های جنگی و خون و خونریزی متنفرم . یعنی امکان ندارد برای بار دوم نجات سرباز رایان اسپیلبرگ را ببینم .

پی نوشت ٣: دارم فکر می کنم اگر در اروپا بودم هم همین احساس ناخوشایند را نسبت به همسایه های هم مرزمان داشتم .

پی نوشت ۴: خدا فردوسی را نور باران کند که با شاهنامه اجازه نداد ایران عربیت را بپذیرد وگرنه ماهم  مثل مصر  ؛هم اسلامی بودیم هم عربی !

هزار خورشید تابان : خالد حسینی : ترجمه مهدی غبرایی

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤
تگ ها : کتاب

اشمیت و بوبن

 

فرانسه را نه تنها من ، که بسیاری کشور اندیشه و فرهنگ می دانند . کیشلوفسکی ، کوندرا و شاید پرایزنر عزیز همگی بالندگی را در فرانسه تجربه کردند . پس به من حق بدهید که بگویم که فرانسه یک کشور آزاد و پر هنر است . ( نمی گویم ادبیات و تمدن چون معتقدم هر اقلیمی تمدنی خاص و با ارزش دارد که با تقدم و تاخر به آن دچار شده است ). بوبن را با فراتر از بودن شناختم مانیفسیتی زیبا و تاثیر گذار در مورد عشق و مرگ . شاید تاثیرگذارترین نوشته بوبن در آن برهه بر روی ذهن خسته من که  از آسیب مرگ دوستی یگانه رنج می بردم ؛ التیامی فاخر بود . بعد اشمیت را با اسکار و خانم صورتی شناختم . هر دو این نویسنده ها فیلسوف و اهل اندیشه هستند . موسیو ابراهیم و گل های قرآن اشمیت که در همین چند ساله بر روی صحنه رفت .بسیار عمیق و قابل تامل است . اشمیت نمایشنامه نویس هم هست . جایی خواندم که از موسیقی هم سر رشته دارد . اما خرده جنایت های زن و شوهری را خیابان کریمخان خریدم ٢ تا هم خریدم . و بعد تله تئاترش را با بازی نیکی کریمی و فروتن دیدم . عالی بود . مهمانسرای دو دنیای اشمیت را هنوز تمام نکردهام . اما پیشنهاد می کنم . اشمیت و بوبن را تجربه کنید .

گفتم کیشلوفسکی ، آن روز در استخر به آبی آب زل زده بودم یاد فیلم آبی افتادم یاد ژولیت بینوش و بازی بی همتایش در این فیلم عزیز . آبی را یک فیلم شش دانگ می دانم . آوای موسیقی زیبایش هنوز به اوجم می برد .

پی نوشت : ملغمه ای شد این پست از حس های مختلف .

پی نوشت ٢ : ها نمی دانم چرا فکر می کنم به نویسنده های داخلی توجه  نداریم گو اینکه داستان نویسی ایران هنوز مانده تا به پای اروپا برسد ولی خالی از لطف نیست خواندن نوشته های داخلی .

پی نوشت ٣: رفیق اعلی نوشته کریستین بوبن هم بسیار زیباست که به زندگی فرانچسکو آسیسی می پردازد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳
تگ ها : کتاب

حسین منزوی

به شمعدانی های لب باغچه قول داده ام که دیگر حرفی نزنم که نتوانم تا آخرش بروم . همین تابستان ٨٨ به خودم قول داده ام که مهارت روی مهارت بگذارم . قول داده ام که هیچکس را !نه! هیچ چیز را دست کم نگیرم ! پیش بینی نکنم ! عاشق بمانم . مردم و کشورم را دوست بدارم . این حس های ماندگار . این نداشتن ها و تلاش های بی جهت . این پرسش های تا بی نهایت بی جواب . قیافه های عبوس مردان و زنانی که از کنارت می گذرند . دلشوره های دم صبح که همیشه با یک درست می شود یا درستش می کنیم . ختم به خیرش می کنی . کاج لب در زرد زرد شده ، دلم می خواست قدم آنقدر بلند بود که تمام برگ های زردش را بکنم و به  سر و صورتش لامپ و شرشره بیاویزم . چرا؟ نمی دانم !‌شاید شادی بزرگی نزدیک است شاید این چهره های عبوس قراراست سالها بخندند شاید غم دارد کوله بارش را می بندد تا برای همیشه یا حداقل مدتی برود . بگذارد نفسی تازه کنیم . چقدر دلم هوای تازه آرامش می خواهد . چادر زدن روی قله و نفس کشیدن بر بلندیها . نگاه کردن به مهتاب از بالا . مثل ماه و پلنگ حسین منزوی . گفتم حسین منزوی یاد شعر زیبایی از منروی افتادم:

 آهای تو که یه جونمت هزار تا جون بها داره

بکش منو با لبی که بوسه شو خون بها داره

بذار حسودی بکشه رقیب و وقتی می کشه

سرش تو لاک خودش _ چیکار به کار ما داره

سرت سلامت اگه باز میخونه ها بسته شدند

با چشم مست تو آخه به می کی اعتنا داره

خوشگلا خوشگلن ولی باز تو نمیشن کی میگه

خوشگل خالی ربطی با خوشگل خوشگلا داره

کی گفته ماه و زهره رو شبیه چشمای توان

چه دخلی خورشیدای تو به اون ستاره ها داره

قصه من با *تن تو ، قصه آب و ماهیه

وگرنه کی یه* خوابیدن این همه ماجرا داره

من خودمم نمی دونم چجوری عاشقت شدم

چیزی که ابتدا نداشت چطوری انتها داره

نترس از اینکه عشق من با  تو یه روز تموم بشه

چیزی که ابتدا نداشت  چطوری انتها داره

پی نوشت : این شعر همیشه پاییز ها به یادم می اندازد که زندگی زیباست حتی با دلخوشی های کوچکش .

پی نوشت ٢: حسین منزوی را می شناسید این اسم توضیح ندارد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
تگ ها : شعر

اری دلوکا

شاید امروز روز خوبی برای من و تو نباشد . اما یادت باشد که یک روز خوب است از عمر کوتاه ما که مثل کتابی ورق می خورد و شاید کسانی در انتظار پایان بندی تلخ و شیرین این قصه هستند . نمی دانم ! هر که ،که هستی . هرکجا ،که هستی . به این فکر کن که به این ساعت ها و لحظه ها چه هدیه ای خواهی داد ! تا به حال دقت کرده ای که زندگی فرهنگی ایتالیایی ها چقدر به ما نزدیک است ! اری دلوکا را نمی دانم می شناسی یانه ! بنای نویسنده یا نویسنده بنا . که کتابهایش را از راه بنایی به چاپ می رساند . نمی دانم مثل مولف ایرانی درگیر ممیزی و دنگ و فنگ ناشر و مقدمه اول کتاب برای فروش کتاب اول و پخش هم هست یانه !وضعیت نشر ایتالیا رانمی دانم . اما از اینکه یک بنا نویسنده تا این حد قابلی است شگفت زده و خوشحالم .فیلم ها و کتاب های ایتالیایی به شدت مرا به یاد ایران  می اندازد . شنیده ام موسسه ای ایتالیایی مدتهاست که بر روی فرهنگ مردم ایران پژوهشی را انجام می دهد . به هر حال ((مونته دیدیو ، کوه خدا)) کار زیبا و خواندنی است . حتما" بخوان.

کتاب : مونته دیدیو ، کوه خدا  نویسنده اری دلوکا  ترجمه مهدی سحابی

پی نوشت : فردا روز دیگری است . اسکارلت اوهارا - برباد رفته - مارگارت میچل

پی نوشت ٢: اری دلوکا کوهنورد هم هست . من هم مدتی کوهنوردی کرده ام . کوه آرامشی دارد که فکر نمی کنم در هیچ ورزشی بتوانی این عظمت و آرامش را در ک کنی . بی جهت نبوده که پیامبران برای تمرکز به کوه پناه می بردند . (نک به مقاله کوه های مقدس  که در فصلنامه کوه منتشر شده است )

یاد آمد نوشت: خیلی از آدم هایی که چند تا کار بی ربط به هم رو انجام می دن ، خوشم میاد . ( مثل اری دلوکا) رفته بودم فیلم بگیرم یه آقایی اونجا بود که ظاهرش نشون میداد باید کارگر باشه. خدایی یه شناختی از فیلم ها و کارگردان ها داشت که واسه خودش خدا بود . گاهی غبار نازکی روی جواهرات رو می گیره که باید چشم هات رو بشوری تا جوهر ذاتی اونها رو تشخیص بدی .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦
تگ ها : کتاب

صمد بهرنگی

پسرخاله ای داشتم که خدا رحمتش کند نقاش بود و روشنفکر . در خانه شان کتابخانه بزرگی داشت . نمی دانم شاید آنقدرها هم از من بزرگتر نبود ولی خوب شاید من خیلی کوچک بودم . این پسرخاله مدتی هم معلم بود. نمی دانم چرا وقتی می گویم صمد چهره لاغر و رنگ پریده اش توی ذهنم جان می گیرد . با کارهای صمد بهرنگی دبستان نمی رفتم که  آشنا شدم به واسطه همین پسرخاله دانا و مهجور. به هر کسی بگویی صمد فورا" می گوید: ماهی سیاه کوچولو .( یاد آن ترانه حبیب بخیر . صدای مردانه و حزن آلودی دارد البته الان که دیگر شش و هشت هم می خواند آن وقت را می گویم که آرمان گرا بود و فاخر می خواند ). ولی من تمام کارهایش را دوست دارم . تلخون . الدوز و کلاغ ها . پسرک لبو فروش . .... هی چه روزهای را با افسانه ها و قصه های آذری شب کرده ام . ناگفته نماند که رگه مادری من ترک است و با صمد نسبتی قبیله ای هم  دارم . به هر حال کارهای صمد خواندنی است . بزرگ و کوچک نمی شناسد . عمیق است  و به یاد ماندنی . یادم رفت بگویم اسم صمد مرا یاد کریستین اندرسن و قصه های نازش هم می اندازد . چه نویسنده تاثیر گذاری است این مرد .

پ ن : با وجود حجم فراوان درس ها و اضطراب امتحان نیامده و نمره های ندیده تنها نوشتن آرام بخش قوی است که دوست دارم مدام مصرف کنم .

پ ن ٢ : فکر نمی کنم آدمی به اندازه من از دکتر رفتن بیزار باشد . انگار می خواهند دفنم کنند . معتقدم که انسان خودش بیماری را به درون راه می دهد .

پ ن٣ : صمد و ارس و تلخون و ارسباران و ... خدا چقدر اسطوره و اسطوره بازی دارد این انسان با این  زندگی کوتاهش .

اضافه نوشت :دلم لک زده برای نوشتن یک شعر یا داستان اما کو مجال نوشتن . فکر می کنم تا اواسط بهمن اگر با این روال دوام بیاورم عاقبت بخیری روی شاخش است . رستگاری را نمی دانم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
تگ ها : کتاب

لورا اسکوئیول

مثل آب ،برای شکلات ! آمریکای لاتین را بسیار دوست می دارم . که همواره پر از رمز و راز است و به قول دکتر کزازی عزیز ماز راز است .از یوسا ، مارکز ، اسکوئیول و .... وقتی این کتاب را خواندم هنوز ماهی ها عاشق می شوند . را علی رفیعی نساخته بود . لذتی دارد خواندن یک کتاب پر از عشق ، آشپزی ، اعجاز و شگفت زدگی به آن معنی که نمی توانی تصور کنی . ( شاید با کمی اغراق از زاویه دید یک آدم با درجه هیجان من )

اما واقعا" همین یک کار لورا اسکوئیول می بردت به دنیای عشق های نوجوانی . زمانی که فکر می کنی زندگی یعنی دوست داشتن و عاشقی و دیگر هیچ .

 مثل آب برای شکلات نویسنده : لورا اسکوئیول ناشر: پیک بهار

پ ن: ماهی ها عاشق می شوند هم فیلم ماهی ست . دلت می خواهد بارها بارها ببینی که کیانیان بزرگ چه بازی دل انگیزی را در نقش یک عاشق قدیمی ارایه می دهد با همه محدودیت های سینمای ایران یاد فیلم های هالیوود می افتی که کاراکتر مرد و زن به شدت کامل و دوست داشتنی هستند و هر وقت می خواهی خودت را تصور کنی فقط در نقش نونهالی و طرف مقابلت را با افتخار  در نقش کیانیان می بینی  .( البته در یک فضای بارانی و در ساحل دریا ).

پ ن ٢: باز هم پاییز شد دیگ احساسات من شروع به جوشیدن کرد . ( کاریش نمی شه کرد!)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها : کتاب

جومپا لاهیری

حالا که رفتن به هند و تحصیل در این کشور اسرار آمیز مد شده است . امروز می خواهم ازجومپا لاهیری برایتان بگویم . این نویسنده هندی تبار آمریکایی الاصل !! که با مترجم دردها که یک مجموعه داستان کوتاه است در ایران شناخته شد و پس از آن  هم نام را به بازار نشر فرستاد . البته بر طبق ترجمه های صورت گرفته در ایران آمار می دهم .

جومپا لاهیری (به انگلیسی: Jhumpa Lahiri) (به بنگالی:ঝুম্পা লাহিড়ী) (زادهٔ ١١ژوییه ١٩۶٧  در لندن با نام نیلانجانا سودشنا) نویسنده آمریکایی هندی تبار است. لاهیری با نخستین اثرش، مجموعه داستان مترجم دردها (۱۹۹۹)، برنده جایزه ادبی پولیتزر در سال ۲۰۰۰ شد. همچنین نخستین رمان او به نام همنام (۲۰۰۳) در ساخت فیلمی به همین نام در سال ۲۰۰۷ مورد اقتباس قرار گرفت

دوستی شطرنج باز از یک در گیری بین اوباش در یک پارک گزارش می داد و با هیجان از زد و خورد بین آنان می گفت . در بین سخنانش یاد شطرنج باز ساتیا چیت رای کارگردان محترم هندی افتادم . در آن فیلم کشور هند در حال سقوط بود و ارتش انگلیس در حال تصاحب خاک هند و شطرنج بازان به شدت در حال شطرنج بازی  ! همین طور افکارم را جستجو می کردم که یاد بزرگ مهر حکیم افتادم که یک بار که در زمان انوشیروان شطرنج را هندیان به ایرانیان هدیه کرده بودند ؛ با فرستادن تخته نرد به هند روی هندیان را کم نموده و حواشی دیگر ( تاریخ را فاتحان می نویسند به این معتقد نیستم که ما باهوش ترین انسان های روی زمین بوده ایم ). در کتاب مترجم دردها ،همین داستان کوتاه ( مترجم دردها) خیلی زیباست .

داستان های کوتاه

  • مترجم دردها با ترجمه امیرمهدی حقیقت (ترجمان دردها با ترجمه مژده دقیقی) (۱۹۹۹)
  • خاک غریب (۲۰۰۸)با ترجمه امیرمهدی حقیقت

رمان

  • هم نام ( ۲۰۰۳)با ترجمه امیرمهدی حقیقت

پی نوشت :کتابفروش هم کتابفروش های قدیم ، رفتم کتابفروشی تمام کتاب هایی که خوانده بودم را گذاشته بود پشت ویترین  - هم بازار نشر کساد است و هم بازار فروش . کتابفروش ها هم فقط کتاب های پرفروش را پشت ویترین ها تکرار می کنند .

پی نوشت ٢ : البته اونقدر کتاب نخونده هست که شونصد سال کتاب چاپ نشه کتاب داریم بخونیم .

پی نوشت ٣ : این شونصد سال رو از هولدن  ناتور دشت یاد گرفتم.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳
تگ ها : کتاب