معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

اورهان ولی و طمع زندگی

وارد سوپر مارکت که می شوم با چشم هایم دنبال خوراکی هایی با طمع جدید می گردم !وارد کتابفروشی که می شوم دنبال اسم های آشنا  می گردم ! خدا یا مرا دانستن عطا کن !
«‌ازیه عشق قدیمی بی‌پیرخلاص شدم!/ دیگه تموم زنا خوش‌گلن!/ پیرهنم تازه است!/ حموم کردم و ریشم شیش تیغه‌س!/ بهار اومده!/ صلح شده!/ خورشید می‌تابه!/ می‌زنم به کوچه!/ همه آرومن.../ منم آرومم!» این یک تکه از شعر «خیال» اورهان ولی شاعر ترک است. شعرهای این کتاب همه مثل همین خیال، ساده، طنازانه، گاهی عاشقانه، گاهی سیاسی و گاهی هم عاشقانه و هم‌ سیاسی هستند. مثلا این شعر اورهان ولی کاملا سیاسی است: « چه کارایی که نکردیم واسه این وطن!/ بعضیا مردیم و / بعضیا مرثیه خوندیم!» شعر های این کتاب را یغما گلرویی ترانه‌ سرای مشهور کشورمان ترجمه کرده است. یغما گلرویی رسم الخط خاصی برای نوشتن شعر دارد. همین‌طور که می‌بینید او آخر تمام جمله‌ها علامت سجاوندی تعجب می‌گذارد و شعرها را با زبان عامیانه ترجمه کرده است. به‌هر‌حال این نوع ترجمه برای شعر‌های کسی که شعر آزاد را در ترکیه رواج داده و شعر را به کوچه بازار‌های استامبول آورده است، هوشمندانه و مناسب به‌نظر می‌رسد. جالب است بدانید زندگی اورهان ولی هم مثل شعرهایش ساده، طنازانه و سیاسی بوده است. او در 13 به در 1914 در استامبول به‌دنیا آمد و 36 سال بعد در چاله‌ای که شهرداری استامبول کنده بود افتاد و مرد. ناظم حکمت ؛اورهان ولی را « بزرگ‌ترین و زیباترین شاعر ترک» می‌داند. یغما گلرویی نام کتاب را از این شعر اورهان ولی گرفته است : «من باید/ باید/ باید یه ماهی می‌شدم/ تو تنگ شراب!» از اورهان ولی یک مجموعه شعر دیگر هم به نام « تو خواب عشق می‌بینی، من خواب استخوان» با ترجمه‌ی احمد پوری در نشر آهنگ دیگر چاپ شده است.
پی نوشت : روزی وارد کتابفروشی آشنایی شدم دست بر قضا کتابی برای خرید مد نظرم نبود کتاب روباه از لارنس را پیشنهاد کرد مقاومت کردم با عصبانیت گفت : اعتماد کن هر کتابی به یک بار خواندنش می ارزد ! واقعا" درست می گفت داستان زیبایی بود .
پی نوشت ٢ : ثریا -م را دیدم کلی حالت تهوع و احساس بدویت دارم !
پی نوشت٣: این وبلاگ بخش پیشنهادات هم دارد اگر نویسنده ای مد نظر است دریغ نفرمایید .

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
تگ ها : شعر

ناظم حکمت

 

ناظم حکمت شاعر و نمایشنامه نویس و روزنامه نگار و آزادی خواه ترکیه ای که در یونان به دنیا آمد و در مسکو درگذشت . شعرهای زیبایی دارد . برای من که ترکی را کم و بیش می دانم خیلی سخت است که احساس نهفته در یک شعر ترکی را برای یک فارسی زبان توضیح بدهم . ولی ترجمه هایی که از نوشته ها و شعرهای ناظم حکمت وجود دارد زیبا و گویاست . به هرحال به قول ترک ها: منیم قانم چکیر دا!علاقه من به  زبان ترکی و نوستالژی این سرزمین ها را داشتن در خون منست . و یک شعر از ناظم حکمت:

 

 کافه سه لک لک
    در «پراگ » ، در کافه «سه لک لک » همدیگر را می دیدیم ،
    اکنون کنار یک جاده ، با چشمان بسته ایستاده ام ،
    تو به درازای یک مرگ از من دوری .
    چه بسا در پراگ کافه سه لک لک وجود ندارد
    و زاییده خیال من است .
    در «پراگ » در کافه سه لک لک همدیگر را می دیدیم ،
    چشم به چهره ات می دوختم و در دل
    غزل غزل های سلیمان را می خواندم .
    در پراگ در کافه سه لک لک همدیگر را می دیدیم
    اکنون در کنار یک جاده ، با چشمان بسته ایستاده ام
    و تو به درازای یک مرگ از من دوری
    تصویری در هم ریخته ، در آیینه شکسته .
    در پراگ در کافه سه لک لک همدیگر را می دیدیم
    آه خواهرم . وای «سونیا دانیالوا»
    هیچ چیز، زودتر از مردگان فراموش نمی شود.

پی نوشت : در ایران باستان دی ماه ماه خداوند بوده است و نامی نداشته است شاید برای اسرارآمیز کردن این ماه ! ترک ها می گویند: آدی یوخ!

پی نوشت 2: دوست عزیزی دیشب زنگ زد و تولدم را تبریک گفت . خودش باورش نمی شد که روز تولدم را فراموش کرده است . گفتم : کاش مشکل کائنات همین مسایل کوچک بو د!

پی نوشت ٣: به زودی در این مکان دست گلی از آموزش و پرورش نصب خواهد شد تا این سایت های ایران باستانی  افراط گرا بدانند و بنویسند و بخوانند تا یادشون نره که تمدن و فرهنگ ایران در چهار تا یشت و گات خلاصه نشده و باید هوشیار بود !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢
تگ ها : شعر

درباره خودمان !

گاهی فکر می کنم بهتره کمی آدم بشم و هی به این نبش قبر خاطرات گیر ندم ولی مگه میشه ! درباره الی رو دیدم و کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد بهمن قبادی که خدا بود! از این هیچکس اصلا" خوشم نمیومدا ولی الان دیگه قضیه فرق می کنه . خدایا به ما روشن بینی عطا فرما . اما درباره الی ؛ به سینمای ایران امیدوار بودم ؛ امیدوارتر شدم فیلم خوبی بود اصغر فرهادی رو به خاطر دید اجتماعیش دوست دارم اما حالا به خاطر تعالی نگاهش و سبک بیانش دوست ترش می دارم . داشتم به الی فکر می کردم به مرگ ناگهانیش به قضاوت های بی رحمانه ای که راجع به اش می شد یاد کوندرا افتادم که می گه: حقوق آدم ها بعد مرگ از بین میره و دیگه نمی تونند از خودشون دفاع کنند .

پی نوشت : دوست عزیز من وقتی مرد همه گفتند اسطوره بود در حالی که وقتی زنده بود همه می گفتند خسیس و.....

پی نوشت ٢: پاییز مجال فکر کردن به ما میده نمی دونم شاید خوب فکر کردن البته من که الان اونقدر ساکنم که مدام دارم به این جمله فکر می کنم: آب هم یه جا بمونه می گند_.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
تگ ها : فیلم

سرباز فرهنگ و نزار قبانی !!!!!!!!!!

یه پسر بیست ساله که مهندسی نساجی می خونه پهلو دستم نشسته داره از پدر کارخونه دارش برام می گه .تلاش می کنم آدم مودبی باشم و خوب به حرفهاش گوش بدم و اون هم با حرارت از اینکه دوست داشته همیشه اول باشه و آی کیوش بالاست و از این حرف ها برام میگه .خدا خیلی دوستم داره که چشم هام به نور حساسه و همیشه عینک آفتابی به چشمم هست وگرنه شیطنت تو چشم هام لو میداد که اعتقادی به حرف هاش ندارم . ولی کلا" جوون پویاییه . می گه : شما چرا اینقدر به فرهنگ علاقه دارید . می گم :من سرباز فرهنگم . ( خودم خندم میگیره ) می گه: شما خیلی علایقتون مثل آقایونه! می گم : یعنی چی ! می گه : تک بعدی نیستید ! (‌البته داشتید نکته ظریف این تعریف رو ! داشت از آقایون تعریف می کرد نه از من ! )

گیس عشق ما بلند شده
می باید قیچی اش کنیم
وگرنه،
تو را و مرا می کشد.
***
آن سوی روزهای دوری و تنهایی
با بوسیدن لبان تو احساس می کنم
نامه یی عاشقانه را
در صندوق ِ پست ِ قرمزی انداخته ام.
***
هر مرد که پس از من ببوسدت
بر لبانت ،
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته ام.
***
چشمانت کارناوال آتش بازی ست!
یک روزدر هر سال
برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد.
***
آه ! ای کاش ،
روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم،
عاشق توام.
______________
نزار قبانی، شاعر سوری

پی نوشت : از نزار قبانی چیزی جز همین چند شعر نمی گویم . فقط نزار یک شاعر سوری است پر از عشق!

پی نوشت ٢: از اتفاق برایتان گفتم ! اتفاقی که باعث می شود من هر هفته لااقل یک انسان با دنیایی ویژه را در سفرهایم در اتوبوسی که مرا به خانه ام  می برد تجربه کنم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤
تگ ها : شعر

شل سیلور استاین

 

او قطعه ای کم داشت

و شاد نبود.

پس راه افتاد

به جست و جوی گم شده اش.

قل می خورد و می رفت

و آواز می خواند:

می گردم

می پویم

گم شده ام را

می جویم

من یک نیمه گمشده هستم یانه! دنبال نیمه گمشده ام می گردم یانه! اصلا" نیمه گمشده یعنی چه ! یعنی اینکه من لیاقت کامل شدن ندارم باید یکی باشدتا مرا کامل کند ! ها اینجاست که سیلور استاین با آن  قلم نازنین و زاویه دید عمیق به سراغ مخت می آید و می گوید: در جستجوی قطعه گمشده یعنی چه؟ . اگر دروغ نگویم ١٠ بار این کتاب کوچک و کودکانه را خواندم و نمی دانم چند بار هدیه داده ام و دوباره خریده ام . زیبا و شگفت انگیز با کلماتی ساده ولی عمیق مثل دریاچه نیلگون تخت سلیمان تکاب . با استاین اعجاز را تجربه می کنی انگار سعدی یا حافظ دارد حرف می زند ساده و خودمانی . اما اگر توانستی مانندش را بنویسی. بیا من جایزه ات را تقدیم کنم . کارهای دیگرش را در ویکیپدیا ببین !

پی نوشت : حوصله که نداشته باشی فکر کنی، همین طور چرت و پرت به دهانت می آید و می گویی!

پی نوشت 2: از تمام دوستان که ما را در اتفاق نمی دانم چه! تولدمان یاری نمودند سپاسگزاریم .که برخی زحمت میل زدن و کامنت گذاشتن و برخی زحمت پیامک دادن و اینها ... را کشیدند .انشاء الله خوشی هایتان جبران کنیم قلب

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
تگ ها : کتاب

عباس معروفی

 

 

اگر کسی پشت سرت حرف زد آن هم از نوع  ناجور ناراحت نشو ! حتما" آنقدر اهمیت داری که دیگران این همه انرژی خرجت می کنند. عباس معروفی را اگر نمی شناسی سمفونی مردگان را حتما" بخوان . اگر نخوانده ای پیشنهاد می کنم این کار را از دست ندهی . سورملینا و آیدین و آیدا .... در یک منطقه ترک نشین با سرمایی که زود آغاز می شود در انتظارت نشسته اند . سمفونی مردگان را که می خواندم یاد ابیش افتادم یک داستان نسبتا" بلند که زیبا بود و درد ناک .

ناگفته نماند که پیکر فرهاد و سال بلوا نوشته معروفی را خریده ام اما هنوز نخوانده ام که به امید خدا در اولین فرصت می خوانمش .

پی نوشت : عباس معروفی ناشر - روزنامه نگار - نویسنده ایرانی الاصل و مقیم آلمان است .

پی نوشت 2: اگر دلت خواست (( فریدون سه پسر داشت )) هم از عباس معروفی است، بخوان . اگر خواندی و خوب بود به من هم بگو .

پی نوشت 3: فکر کن اگر یک آن زمانی که دارند پشت سرت حرف می زنند برسی و بشنوی که چه می گویند چه حالی می شوند و چه حالی می بری از رنگ به رنگ شدنشان !

پی نوشت ۴ : تولدم مبارک !٢ روز دیگر من دوباره متولد می شوم !تنها میوه پاییزیه خانواده و متولد آذر!( میوه!!!!!!!!!!!!!!)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸
تگ ها : کتاب

ریموند کارور

همه اش سعی می کنم آرام باشم به خودم قوت قلب می دهم که :‌این نیز بگذرد ! اما باز هم پر از وهم و خیالم ! هفته پیش در سفرهای کوتاه آخر هفته ام با دختری از جنس بهار آشنا شدم شاید اگر مرد بودم این آشنایی به ازدواج ختم می شد چشمکباور نمی کنید که  این دختر به چه اندازه  شبیه من بود! نه از لحاظ قیافه! بلکه سبک زندگی ! که متعجب بودم از این همه شباهت  ! جالب این جاست که رشته تحصیلی اش ادیان و عرفان بود که مکملی است برای رشته من ! چه لذتی بردیم از رد و بدل کردن اطلاعات فیلم ها و کتاب ها و آهنگ ها ....نفهمیدیم کی رسیدیم . خوب خاطره بس ! کارور نویسنده و شاعر آمریکایی را نمی دانم می شناسید یا نه ! کار اولی که از او خواندم کلیسای جامع بود . داستان های کوتاهی پر از استیصال و درماندگی ! زندگی های کش دار و بی حوصله مثل زندگی ما!اگر می خواهید داستان کوتاهی بی حادثه و آرام اما پر از انتظار نا به جا بخوانید به سراغ کارور بروید ! بعد فاصله را خریدم با ترجمه مصطفی مستور که یادم باشد راجع به او هم حرف بزنیم . هر وقت کارم داشتی تلفن کن و بعد وقتی از عشق حرف می زنیم از چی حرف می زنیم ؟ نمی دانم شاید از کارور خوشتان نیاید اما به یکبار امتحان کردندش می ارزد . من کلیسای جامع را خیلی دوست دارم شما چطور!

پی نوشت : از کارور که صحبت می کنم یاد پرنده خارزار می افتم این فیلم بلند را هر کس ندیده است نصف که چه عرض کنم تمام عمرش بر فنا ! زیبا و حیرت آور ! یک فیلم هفت ساعته (‌شاید سریال ) شگفت انگیز که من سه بار دیده ام !

پی نوشت ٢: شنیدم که دانشمند ایرانی نظریه ای داده مبنی بر اینکه زمان دو بعد دارد طول و عرض نمی دانم اگر راست باشد دوست دارم به گذشته سفر کنم ! چون آن زمان هم بهتر از حالا نبوده است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
تگ ها : کتاب