معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

جرج اورول

قلعه حیوانات را شاید خیلی ها خوانده باشند . داستانی که هر کس می تواند به روزگار خودش و به تحولات بزرگ کشورش تعمیم بدهد . ١٩٨۴ را به زور خواندم یعنی فضای سرد و مسمومش کشنده بود حس می کردم دارم خفه می شوم از آن همه حس بد که در تک تک صحنه ها خفته بود . اما آن قسمت که مخالفان * تبخیر می شدند هنوز مرا به شدت به خنده می اندازد . هوای تازه کار متفاوتی است یک نوع دلزدگی و خستگی پس از جنگ که همه چیز را به گند کشانده و می توانی بوی گندش را از لابلای کلمات حس کنی . قصدم این نیست که از هر کتاب یک خط بنویسم . جرج اورول به نظرم تئوریسین وقایع قرن ماست . چه خوب نکات انحرافی را درک کرده و توضیح جامعه شناختی می دهد . به هر حال من که از خواندن آثارش خیلی لذت بردم !

پی چسب : فکر کن  زندگی چه بازی هایی دارد .

پی چسب ٢: به طور جدی یک جمله کلیدی که باعث می شود سبک شوی را کشف کردم وقتی به کسی می گویی ازت متنفرم ! چقدر احساس خوبی داری !

پی چسب ٣: من نمی دانستم که ریشه کلمات بریدن و سرنوشت و تقدیر یکی است بریدن هم یعنی سرنوشت تعیین کردن مثلا اگر شنیده باشید می گویند : برای فلانی ٣ سال زندان بریدند !!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
تگ ها : کتاب

خواندن !

برادرم کار بلندی از سولژنتسین را می خواندو گاه گاهی صحنه ای را  با دیالوگ هایش برایم می گوید . و من طبق معمول از اینکه نمی توانم هیچ دیالوگی را از حفظ درست و حسابی بگویم غمگینم . فکر کن اگر من بازیگر تیاتر بودم چه وضع اسفباری داشتم . مجبور می شدم همه گفتگوها را فی البداهه بگویم !جبران خلیل جبران را با پیامبر شناختم . دروغ نگویم هر وقت جبران می خوانم به یاد مسیح می افتم !

آنگاه سخنوری به او گفت :

درباره ی آزادی با ما سخن بگو!

به شما میگویم:

به راستی که همه چیز در نهادتان می جنبد و شما را در آغوش می کشد.

آنچه  میخواهید و آنچه از آن می هراسید.

آنچه دوست دارید و آنچه از آن بیزارید.

آنچه در پی آن می کوشید و آنچه از آن میگریزید.

تمام این خواسته ها مانند نور و سایه در شما می جنبند.

و اگر سایه متلاشی گردد و هیچ اثری از آن نماند نور تابان آن سایه ی نور دیگر میشود.

آزادی شما نیز این چنین است.

اگر زنجیرهایش بگسلد زنجیری بزرگتر برای آزادی دیگری میشود.

یک نوع عرفان پیچیده در آثار جبران هست که دوست می دارم .پیامبر و دیوانه و اشک و لبخند و... ویکی پدیا کمک بیشتری می کند تا این نویسنده لبنانی ساکن  آمریکا را بهتربشناسید.

خوب به هر حال حافظه من همینه دیگه بهتر نمی شه !

پی نوشت : بچه بودم فکر می کردم حفظیاتم خوبه !الان می فهمم که تا هرمطلبی رو خوب نفهمم یاد نمی گیرم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤
تگ ها : کتاب

هزار و یک شب

 

حتما" این پیامک برای شما هم آمده است :

برای ستیز با تاریکی شمشیر نمی کشم ؛

                                                            چراغی می افروزم !

این جمله از زردتشت بسیار زیبا و تامل برانگیز است . هزار و یک شب را همه یا خوانده ایم یا روایت هایش را شنیده ایم .یکی بود و یکی نبود در سرزمینی دور پادشاهی زندگی می کرد که به علت خیانت همسرش با خود عهد کرده بود که هر شب با دختری ازدواج کند و سحرگاه او را به جلاد بسپارد . نوبت به شهزاد که می رسد با ترفندی نرم داستان هایی نغز  برای پادشاده روایت می کند . هزار و یک شب داستان سرایی ؛ هزار و یک شب صبر !بیم وامید و شجاعت همگی از شهزاد اسطوره ایی می سازند که ملک جوان بخت در انتهای این داستان ها عاشقش می شود و در مورد زنان تغییر رویه می دهد . شهزاد مهربانی و صلح و دوست داشتن را به ملک می آموزد . این داستان پس از حمله اعراب در کشورهای عربی به شدت مشهور شد و همراه بسیار دیگر از کتب ایرانی به عربی ترجمه شد . در حال حاضر اعراب مدعی این هستند که این داستان عربی است !

گر صبر کنی ز غوره ؛حلوا سازم

پی نوشت : منیرو روانی پور داستان نویس معاصر ایرانی الاصل مقیم اون ور آب هم یک داستان هزار و یک شبی  دارد که بسیار زیباست . یادم نیست که در مجموعه سیریا سیریا است یا در آن مجموعه دیگرش .

پی نوشت ٢ : یاد من باشد برای منیرو یه نوبت معرفی بگذارم !این زن ساده ؛ با استعداد !

پی نوشت ٣: این برنامه به شما تقدیم می شود با حمایت چای شهزاد !

پی نوشت ۴ : پیشنهاد می شود تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام را یک نگاهی بیندازید .( نوشته دکتر تفضلی - دکترآموزگار )

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
تگ ها : کتاب

هشتاد و هشت نامه

از آنجایی که در سال نو کلا " تعطیل بودیم ! ذهن و روح و فکر همه ! و فقط مهمون بازی کردیم . خیلی خوش گذشت . یعنی کتاب ودرس وفیلم حسابی و زندگی تمام و کمال تعطیل بود .قبل سال تحویل یه حس عجیب داشتم . احساس می کردم زندگی مثل یه گل سرخ داره تو دستم پژمرده می شه و من هیچ کاری نمی کنم ! (مثل همیشه !) بعدش یه حس سرتقی اومد سراغم و بهم نهیب زد که زندگی عاشقانه در گذشته(نوستالژِِی) رو تعطیل کنم و سرسخت تر بشم ! بعد سرگیجه های صبحگاهی اومد سراغم که تا همین الان ادامه داشته ! خلاصه که سال اسرارآمیزی رو شروع کردم . البته گفته باشم من سال ها رو با قلبم پیش بینی می کنم مثلا" ١٣٨٨ با بیماری و مسمومیت و تشنج برام همراه بود از همون اول سالی قلبم گواهی می داد چه سال گه ای می خوام داشته باشم ولی امسال دلم گواهی بد نمی ده . خوب البته ٨٨ به اندازه کافی روح و قلبم رو له و لورده کردو اندازه تمام عمرم عذاب کشیدم . اما از حقش نگذریم سال پر تکاپویی بود پر از یادگیری ؛ گاهی موفقیت و باور کنید ٨٨ واقعا" احساس زنده بودن داشتم . حالا بد گذشت و اینا رو ولش . اما امیدورام  ٨٩ برای همه مون پر از رستن و شکوفایی باشه .

پی نوشت : ما همچنان می خواهیم به امید خدا به معرفی کتاب ادامه دهیم . ( ناصرالدین شاهی نوشتم ها.( البته نه به روایت ابوالحسن ورزی که کم بود ننه بزرگ منو رو هم به امیر کبیر بچسبونه ))

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸
تگ ها : زندگی