معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

کورش بزرگ

پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود. بخشی از وصیت نامه کورش بزرگ

پی نوشت : وقتی  پاسارگاد بودم این متن برام اسمس شد!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
تگ ها : کتاب

ارداویراف نامه

هر وقت امتحان ریاضی  داشتم شعر گفتنم می گرفت ! می نوشتم و خط می زدم غزلی یا شعرکی متولد می شد . اعداد را می دیدم اما یاد نمی گرفتم !‌دلزدگی تاریخی من نسبت به حساب و کتاب امروزی نیست !‌حالا هم نزدیک امتحانات بازهمان حال و روز را دارم با این تفاوت که حالادرس هایم را عاشقانه می خوانم و می دانم در پایان راه خبر تازه یی در انتظارم نیست !

بگذریم ارداویراف نامه  فیلیپ ژینیو را دکتر آموزگار ترجمه و پژوهش کرده ؛ کار جالبی است برای کسانی که به متون ایران باستان ؛ آیین شمنی و به آداب و رسوم ایرانیان باستان علاقه مند هستند . این کتاب را نمایشگاه خریدم . بخوانید و بدانید .

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
تگ ها : کتاب

درنای سپید سیبری

 

درنای سپید سیبری

درنای سپید سیبری ؛ بال می کشد به روی دریای رویاهایم /

سیمرغ می شود و بر قاف می نشیند/

پر می کشد و عطار می شود ؛ ((سی مرغ )) را به بند کلمات کتابی از کدکن به تهران می آورد /

برلبان جنگاوران بهرام 1می شود و درکشاکش کمان ها می رقصد/

درنای سپید سیبری با پرهای شفابخش از جادوی کلمات نیاکانم سر برمی کشد /

کودکی می شود که انگشتان نازکش را درون خمیری ترش فرو می برد /

و در دورست های مبهم جنگی را می بیند که پر از اسفندیار است /

و زنانی که از داغ سهراب هایشان بر درگاه شاهنامه می گریند /

1- بهرام ایزد جنگ است و در اوستا یشتی به نام این ایزد وجود دارد .

پی نوشت : مقاله یی می خواندم از دکتر مردای غیاث آبادی در مورد اینکه درنای سپید سیبری و سیمرغ یکی اند . آمیزش مقاله و احساس من شد چند خط بالا .

پی نوشت 2: می گویند : سیمرغ جلوه ایی از بهرام ایزد جنگ است .

مقاله را اینجا بخوانید .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
تگ ها : شعر

هرگز...

می توانم صندلیم را در اتوبوس به هرکسی تعارف کنم .

 می توانم لقمه نانم را با همه تقسیم کنم .

 می توانم خانه ام را به هر بی خانه یی ببخشم .

 می توانم دلقکی باشم برای شادی کودکی  .

اما هرگز ؛هرگز برای آرامش یک دل نگران ؛ اندیشیدن را ترک نخواهم کرد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
تگ ها : شعر

ضحاک

قصه ضحاک ماردوش رو خوندید! حتما خوندید ؛ اگر هم نخونده باشید تو یه نقالی یا تی وی یا مادربزرگی ؛ کسی براتون گفته به هر حال ؛ تا حالا فک کردید که چرا ضحاک مغز جوان ها رو به مارهاش می داده تا بخورند . فک کردید می دونم ؟!. شاهنامه پر تمثیل و آموزه س برای همین حکیم فردوسی قابل ستایشه . ملتی که فک نکنه مرده ! این  رو حکیم فردوسی با داستان ضحاک بهمون میگه و اگه جلوتر بریم منظورش اینه که جوانی زیر بار ظلم میره که فکری از خودش نداشته باشه ! مغزش رو مارها خورده باشن .( قصدم بحث های تخصصی ادبیات نیست . بیشتر نکته ها مد نظرم هست )

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
تگ ها : کتاب

شدن...

اگر به خاطر خواندن یشت های زرتشت نبود دیگر ادامه نمی دادم !

پی نوشت :‌هیچکی نمی دونه که شیرینی این نوشته ها چقدره! حوصله ندارید وگرنه مهریشت رو کامل میذاشتم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
تگ ها : کتاب

همینجوری

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند
تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد
لیلا کردبچه

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
تگ ها : شعر

خدا و من

دیشب که از شدت درد انگشتانم را بر پیشانیم می فشردم ؛‌حس می کردم دست های مهربان خداوند را در دست دارم و فشار آرام دستهایش را روی پیشانیم حس می کنم . 

پی نوشت : بچه که بودم فک می کردم خدا فقط مال ایرانی هاست!!!!!

پی نوشت ٢:‌خانم دکتر (ر) از مهاجرت که حرف می زند چشمهایش پر از اشک می شود می گوید :‌من اگر بروم دلم برای هندوانه فروش سر کوچه هم تنگ می شود !!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦
تگ ها : زندگی

تولد خورشید مبارک

شاید پس از سالها این اولین شب یلدایی بود که احساس می کردم دستی در درونم هزار شمع روشن کرده است و دریچه ی روحم به ناکجا آبادی گشوده شده است که نمی دانستم کجاست !!!!!!!!و برای چند ساعت بی دغدغه یی ؛ مثل آدم های شاد به لحظه (( حال )) فکر  کردم !!!!!!! و بی آنکه بدانم؛ چرا؟بسیار خشنود بودم ! تولد خورشید مبارک

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱
تگ ها : زندگی