معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

وندیداد

آنگاه جم فراز شد به روشنی ها ؛ به نیمروز به راه خورشید . او این زمین را شکافت با سورا یا سنبه زرین و از آن عبور کرد با تازیانه . این سان گویان : ای سپندارمذ محبوب فراز شو و گسترده برای بردن چارپایان و ستوران و مردمان .وندیداد- داستان جم - بند١٠

اوستا جزء دشوارترین زبان های خاموش است . حروف زیاد و سختی تلفظ کلمات در وهله اول کلافه ات می کند و می خواهی قید همه چیز را بزنی ! اما محتوای مطالب درگیرت می کند . آنقدر درگیر انسجام و قانونمند بودن این زبان می شوی که دل کندن از آن برایت سخت می شود !

قصدم صحبت از زبان اوستا نیست چون خیلی فنی و تخصصی است .بلکه می خواهم به نکته ایی اشاره کنم ؛  قبل از رنسانس انجیل فقط به زبان لاتین نوشته شده بود و هر کسی نمی توانست انجیل را بخواند و دانستن لاتین یک نوع تفاخر و سواد به حساب می آمد ( گو اینکه زبان سختی است و خواندنش ممارست فراوان می خواهد)اما پس از رنسانس انجیل به زبان های مختلف دنیا ترجمه شد و همه توانستند به محتوای آن به راحتی دست یابند !!!!!!!!!! می گویند اوستا را روحانیون زرتشتی تدوین کرده اند این زبان ترکیبی که دستورش ؛ساختاری نشانه محوردارد و با شناختن نشانه ها می توانی ماضی و مضارع و امر را به راحتی تشخیص بدهی !!!!!! به هر حال این را می خواستم بگویم که این زبان مخصوص مغ ها و موبدان بوده و مردم عادی نمی توانستند آن را بخوانند از این رو مراسمات مذهبی هم با حضور همین مغ ها و موبدان امکان پذیر بود فکرکن که در دین زرتشت از بر خواندن اوراد و ادعیه چه جایگاهی دارد ! موبد و مغ برای دانستن این زبان رمزی چه شان و منزلتی داشته است !!!!! چرا اوستا به زبان های مختلف ترجمه نشد !! چرا رنسانس فکری در ایران اتفاق نیفتاد !( ۴٠ بند وندیداد خواندم ۴٠٠سوال برایم ایجاد شده است  !!!!!!!!!)

پی نوشت : یادش بخیر ! با یک کشیش آلمانی در مورد کتاب های مقدس صحبت می کردیم و او همین مطلب را بازیرکی بیان کرد و گفت : چرا کتاب مقدس شما فقط به یک زبان نوشته شده و ترجمه های مختلف ندارد ! چرا آن را فارسی نمی خوانید ! سنم خیلی کم بود ! مثل ا . ح . م . ق  . ه . ا هر چه که در کلاس های در س دیکته کرده بودند  برایش گفتم مثل: وحدت بین امت ها  و این حرف ها ! بزرگوارنه نگاهم کرد و گفت بیشتر فکر کن !( فکر کنم چون داشت شعرهایم را می خواند کمی به شعورم امیدوار بود !!!!!!!)

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
تگ ها : کتاب

سنگی بر گوری

کاری از جلال را ورق می زدم ! اخلاق حکم می کند که به نویسنده ها( همه نویسنده ها) و شاعران احترام بگذارم . داستان های جلال حسی نوستالژیک در من زنده می کند که دوستش می دارم . ولی گاهی که لجم از همه در می آید و به زمین و زمان فحش می دهم در این گیر و دار این مصائب را  بیشتربه گردن  شریعتی ؛ جلال ؛ احمد محمود ؛ دولت آبادی و .... چند نویسنده دیگر می اندازم . نه !‌نمی خواهم بگویم این خوب است و آن بد ! اما خدایی این آخر ها جلال بد فالش می زده بد !

پی نوشت : اگر سنگی برگوری جلال هنوز موجود باشد و اگر نباشد که دست فروش های انقلاب برایتان تهیه می کنند !حتما" بخوانیدش کار زیبایی است .

پی نوشت ٢: تهرانی ها را دوست دارم آنقدر با محبت  شرمنده ام کرده اند که نمی دانم کی باید جبران کنم .

پی نوشت ٣: چرا این روزها اینقدر فحش دادن آرامم می کند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥
تگ ها : کتاب

هوشنگ ابتهاج

دیریست ، گالیا!

 

در گوش من فسانه دلدادگی نخوان

 

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!

 

دیریست گالیا! به ره افتاد کاروان

 

عشق من و تو؟

 

این هم حکایتی است

 

اما، در این زمانه که درمانده هر کسی

 

از بهر نان شب

 

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

 

شاد و شکفته، در شب جشن تولدت

 

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

 

امشب هزار دختر همسال تو، ولی

 

خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک

 

زیباست رقص ناز و سر انگشتهای تو

 

بر پرده های ساز،

 

اما، هزار دختر بافنده این زمان

 

با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

 

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

 

از بهر دست مزد حقیری که بیش از آن

 

پرتاب می کنی به دامان یک گدا

 

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

 

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

 

در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

 

در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

 

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان،

 

دست هزار کودک شیرین بی گناه

 

چشم هزار دختر بیمار ناتوان.

 

دیریست گالیا! هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

 

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

 

هنگامه رهایی لبها و دستهاست

 

عصیان زندگیست...

 

در روی من مخند!شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

 

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

 

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

 

یاران من به بند ، در دخمه های تیره و نمناک باغشاه

 

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

 

در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه

 

زود است گالیا!

 

دیگر ز من فسانه دلدادگی مخواه،

 

اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه

 

زود است گالیا!

 

نرسیده است کاروان...

 

روزی که بازوان بلورین صبحدم،

 

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت

 

روزی که آفتاب، از هر دریچه تافت

 

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

 

رنگ نشاط و خنده گمگشته باز یافت

 

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

 

سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها

 

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

 

سوی تو ، گالیا !!!

(هوشنگ ابتهاج)

از دیروز مدام این شعر در سلول سلولم فریاد میکشد من فرشته عذاب خودم هستم !

هوشنگ ابتهاج برای شعردوست ها نام آشناست نیازی به معرفی ندارد . کنسرت علیزاده در سالن بزرگ وزارت کشور بود . همه بودند استاد شفیعی کدکنی - شجریان - ابتهاج عزیز نمی دانید چه حسی داشتم مدام دلم می خواست بروم نزدیک کدکنی و ابتهاج ! اما مگر خجالت می گذاشت ! حس می کردم من چه حرفی می توانم به کدکنی بزنم غیر ازاینکه : استاد من عاشق کارهای شما هستم ! حس می کردم خیلی لوس و بی معنی است که بخواهی حرف های الکی بزنی !و بالاخره در کمال حسرت جلو نرفتم مثل همیشه سکوت کردم ! 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱
تگ ها : شعر

عشق و بانوی ناتمام کجا !آئورای فوئنتس کجا!

سالها پیش تقریبا تمام کارهای امیرحسین چهل تن را خوانده بودم . کتاب عشق و بانوی ناتمام  به نظر زیبا و دل انگیز بود. داستان به این شکل آغاز می شد که زنی ؛ نویسنده ای را استخدام می کرد تا خاطرات شوهر مرحومش را مرتب کند . آن زمان به نظرم کار زیبایی آمد . اینس فوئنتس را سفارش دادم در یک روز ابری آشنایی از تهران بگیرد و به محض دریافت کتاب با ولع تمام خواندمش ! لائورا دیاس را در یک نشست مینی مال هدیه گرفتم !‌از موضوع پرت شدیم چند رو زپیش آئورا را شروع کردم خدای من چقدر شبیه عشق و بانوی ناتمام بود گو اینکه چهل تن در این تقلید از شازده احتجاب گلشیری هم مدد جسته بود . فکر کن ! زمانی چقدر  این کتاب را دوست می داشتم ! و گاهی هم از چهل تن برای پیچیدگی افکارش دفاع می کردم اما حالا ! وای دنیا چقدر کوچک است . نویسنده های آمریکای لاتین معجزه گرانی هستند که تخصص عجیب و غریبی در مبهوت کردن دارند . داستان نویسی  ایران کجا ایستاده است ! 

پل - نمایشگاه نمی دانم کدام خیابان هستیم تو به عکس ها خیره مانده ایی حسودیم می شود که این همه عاشقانه به سوژه هایت فکر می کنی ! عکس می گیری و طبقه بندی می کنی . در باغ هنرمندان آنقدر از حجم ها عکس می گیری که دادم را در می آوری ! عصبانی شدن در ذات تو نیست و این مرا بیشتر عصبانی می کند . اتوبان ایران پارس را با گلفروش هایش دوست دارم و دسته های نرگسی که برایم می خری  و بعد دامانی پر از گل دارم .

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت     بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
تگ ها : کتاب

من عاشقتم دلت قرص هیچی نگو - هیچی نپرس

با شین راجع به زنان و مردان حرف می زنیم! راجع به زنانی که  به شدت از رفتار متعصب مردان شاکی اند ! اما شاید  از دیدن رفتار متعصب آنها  خر کیف هم می شوند و در دلشان می گویند : عاشقمه !

به میم می گویم نامزدت متعصبه ؟

گردنش را کج می کند و با لذت می گوید :‌خیلی !

گفتا زکه نالی که  از ماست که برماست !

چند تار مو و زمانی برای مستی اسب ها را دیدم ! از دو کارگردانی که من دوستشان دارم شاید چند تار مو دلچسب ترین فیلم ایرج کریمی باشد زیبا و متفاوت ! بهمن قبادی را به خاطر کارهای ویژه اش مدتهاست که بیشتر دوست می دارم در یک هفته فیلم مهمان شهر ما بود فعال و خوش فکر ! هیچ وقت یادم نمی رود زمانی که مجری مهمانان را که یک موسیقی دان جذاب و بهمن قبادی بودروی سن دعوت کرد  دخترها آقای جذاب را به شدت تشویق  کردند. مجری زیرچشمی نگاهی به شاگردانش انداخت و چیزی نگفت . صحبت که شروع شد بهمن قبادی آن قدر با کلمات دلبری کرد که وقتی می خواست از جایگاه پایین بیاید از شدت استقبال نمی توانست حرکت کند و می گویند که : فلفل نبین چه ریزه ........

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
تگ ها : فیلم

آرزو

کاش  به اندازه تو صبور بودم ..........

کاش  به اندازه تو مهربان بودم ...........

کاش  به اندازه تو فیلم دیده بودم ........

کاش به اندازه تو کتاب خوانده بودم ........

کاش به اندازه تو شجاع بودم .............

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
تگ ها : زندگی

معمم.کور و ادنا اوبراین

در قهوه خانه ایی در دربند نشسته بودیم و من از خستگی نمی توانستم چیزی بخورم و طبق معمول یکی از بچه ها کلیدر را تازه خوانده بود داشت گل محمد را توصیف می کرد . حوصله نداشتم چشم دوخته بودم به ابرهای سیاه . مولود داشت از شجریان می گفت و من گوش می کردم . سردی قله هنوز توی تنم بود . بچه ها با یک شب تاخیر به قله رسیده بودند و همه اش به خاطر حال نامساعد من بود که در پناهگاه امیریه دچار ضعف و تهوع شدم و تا خود قله را با حالی بد طی کردم و صدایم در نیامد. روی قله که تحملم تمام شد و بالا آوردم پیرمرد کوهنوردی مثل پدرهای نگران نزدیک شد و کوله ام را گرفت برایم جا باز کرد تا استراحت کنم . شرمنده بودم ! شرمنده این ضعف جسمانی که همه جا ترمز کارم می شود . پایین قله زندگی در جریان بود. 

شاید ١۶ سالگی ؛ سن تولد رفتن و حرف های عاشقانه زدن و فکر های داغ داشتن است  . شانزده ساله است و سردرگم . وارد امامزاده که می شود یک راست می رود جای همیشگیش می نشیند چشم به آدم ها می دوزد. چقدر از نگاه کردن به آدم ها و حرکاتشان لذت می برد . معمم * کوری دارد برای یک زن مسئله شرعی می گوید . با ذهن شکل نگرفته و کنجکاو می خواهد از مرد سوال بپرسد ! نزدیک می شود و می پرسد : عدالت چیه ؟ چطور رعایت میشه ؟ معمم * کور می گوید : تا منظورت از عدالت چه باشد ! مثلا عدالت برای دو زن یک مرد که در یک خانه زندگی می کنند اگر منظور است که خوب شرایطی دارد که باید نکته به نکته رعایت شود . حالا تو مجردی یا متاهل!

ادنا اوبراین کتابی دارد به اسم دختری تنها ! که بهمن فرزانه آن را ترجمه کرده است . شاید کتاب پخته و منسجمی نباشد شاید به سطحی نگری دچار باشد اما تحول فکری یک دختر معمولی را به زنی که می اندیشد به زیبایی توصیف می کند . زنی وارد زندگی یک هنرپیشه می شود با ذهنیت ازدواج و اسب سفید و.... و نمی تواند زندگی خاص آقای بازیگر را با دوستان و روابط ویژه اش درک کند و ... پس از جدایی تحولی در زندگیش اتفاق می افتد که با وجود اندوه ؛ چیزهای خوب دیگری نیز به همراه دارد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢
تگ ها : کتاب

ژوزه ساراماگو

وارد گورستان که می شوم آرامشی دارد که درمنده ام می کند . کنارگوری می نشینم . به نیاکان نادیده ام فکر می کنم به استودان ها و ناووس ها و کتاب ها و قایقران ارواح وسکه زیر زبان مرده و .... کلی پیشینه و اسطوره دیگر. پیرمردی کنارم می نشیند  قرآن کوچک و مستعملی را از جیبش بیرون می آورد و با صدای خش دار شروع به خواندن می کند . دلم آشوب می شود . می گوید : کدوم سوره رو بخونم ! می گویم : نمی دونم . می گوید : الرحمن ٢٠٠ تومن . یاسین ۵٠٠ تومن و.... نگاهش می کنم . به شدت مفلوک و مستاصل است . یاد کشیش های پابرهنه آمریکای لاتین می افتم . می گویم : یه چیزی بخون . می گوید : بقره رو بخونم . می گویم : نه ! بابا جان همین حمد رو بخون چنده ! پولی کف دستش می گذارم و می خندم . می گویم : پدر جان این زنده بود گوشش به این پند ها بدهکار نبود حالا که دیگه دستش از دنیا کوتاه ست . می گوید : چی گفتی ! یعنی می گی کره ! نه جانم پیامبر خودش می گه وقتی می میریم شنواتر می شیم ! می گویم : نه منظورم چیز دیگه اس! تازه بفهمه حالا که دیگه کاری ازش بر نمیاد انجام بده ! نگاهش به رویم خیره می ماند . شروع به خواندن می کند .

از ژوزه ساراماگو اول بار کوری را خواندم . کتابی که می خواهی در صفحاتش از خوف عذاب شخصیت ها مدام گریه کنی . دکتری که ناگهان کور می شود و این کوری اپیدمی شهر را فرا می گیرد و...... بعد همه نام ها که تلفیق زیبایی از اسطوره و واقعیت بود راجع به یک متصدی بایگانی و نام یک شخص مجهول که کل داستان بر حول همین چند شخصیت می چرخید . بعد بالتازار و بلیمونداکه رئالیسم جادویی شدیدی برآن حاکم است .

اگر من رمان کوری بودم مدام به رهگذران می گفتم :‌لطفا " مرا بخوانید .

پی نوشت : بعد از شب ها بیدار خوابی ؛ رخوت عجیبی در وجودم خانه کرده که نمی دانم چیست !

پی نوششت ٢: در امام زاده ایی دستگاهی بود که سکه می انداختی و قرآن می خواند!

استودان و ناووس : ظروفی برای نگه داری استخوان مردگان ! 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
تگ ها : کتاب

پینوکیو

 

١- کوچک است و نازنین ! بغلش می کنم و ناخگیر کوچکم را از کیف آرایشم بیرون می آورم . مقاومت نمی کند . از بس با خاک بازی کرده است زیر ناخن های کوچک و خوشگلش سیاه شده است .

می گوید : این بابام ناخن های منو نمی گیره  ببین چه کثیف_.

می خندم آرام ناخن هایش را می گیرم و فکر می کنم اگر نمی دانستم پدر ومادرش کیست به حقوق کودکان زنگ می زدم . با نگاه معصومانه اش کاملا سرم را شیره می مالد . یاد گربه چکمه پوش کارتون شرک می افتم . خدایی این بچه ها هر کدام یک پا پینوکیو هستند . ( خانم دکتر آموزگار به ما می گوید: نسل پینوکیو !)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤
تگ ها : زندگی

آزاد مثل قاصدک های بهاری !

سرم روی شیشه بزرگ ماشین خنکای _ آرامش را حس می کند . شب پیش اصلا" نخوابیده ام . ٧:٣٠ سر کلاسم . کمی با همکلاسیم سر قضیه قنات های یزد بحث می کنم جدی می گیرد و سعی دارد گفتگو به نفع او تمام شود اعتنا نمی کنم . ادامه می دهم . تحقیقم را می دهم به استاد ؛ نگاهی می اندازد تیتر مقاله جذاب است . تایید می کند که مقاله خوبی است ! من که همیشه در زمینه درس و خواندن زیاده طلب هستم . ناگهان به ذهنم می رسد که اگر دکتر مرادی غیاث آبادی هم این نوشته را می خواند تاییدش می کرد یا می گفت : پیففففففففف! دوستم می گوید :‌استاد کلی لذت برد نمره ات رو گرفتی ! می خندم . تکلیف ندانسته هایم چه می شود ! سرم را روی شیشه بزرگ جابه جا می کنم . دلم نمی خواهد کسی حالت نیمه هوشیار و رهایم را ببیند اما خواب غلبه می کند . تقریبا" خوابم . با صدای بوق بلندی که برای سبقت گرفتن فریاد می کشد از خواب می پرم . خانم کنار دستم در خواب عمیقی است . مدتهاست که خواب عمیق را تجربه نکرده ام ! نگرانی مداومم به حرکت یک مگس حساسیت نشان می دهد ! صدای زنگ تلفن ! شماره خانه! دلم نمی خواهد کسی بداند کجایم ! چه می کنم ! دشت ها یه دست سبزند . دلم سفر می خواهد حالا دور یا نزدیکش فرق نمی کند . جایی که بشود آرامش لحظه را حس کرد . جایی که کسی دنبالت نگردد . جایی برای زندگی  ! آزاد مثل قاصدک های بهاری !

پی چسب : کمی خودستایی ! فکر کن وقتی کلاس را هم سطح خودت ندانی چه مصیبتی می شود !

پی چسب ٢: تا مرد سخن نگفته باشد  عیب و هنرش نهفته باشد .

دقت کردید در انگلیسی و فارسی من و مرد هر دو به معنی انسان هم هست گاهی در شعر ها هم مقصود از مرد همان انسان است . فکر کن وقتی می گویند قحط الرجال است شامل حال زنان هم می شود ! ای فلک !

پی چسب ٣: ترافیک باعث می شود دیر برسم همزمان با همکلاسی مذکرم از پله ها بالا می روم می گوید : عجله نکنید خیلی دیر نکردیم ! می گویم : امروز برای یک درس فقط اومدم باید برگردم ! می گوید : فردا دانشکده نیستید ! می گویم : نه ! می گوید :‌حیف شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( فکر کنم احساس صمیمیت کرد !)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢
تگ ها : زندگی