معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

ایرج کریمی -نسل جادویی

کتابخانه ایی که خودم کتاب  در قفسه هایش چیدم هنوز با من آشناست . هنوز وقتی واردش می شوم به اسقبالم می آید . قفسه هایش ؛کتاب هایش؛ میز هایش و کتابدارهایش هنوز با من دوستند . رد خودم را در گوشه گوشه اش می جویم . این بنا مرا دوست می دارد . روبروی میز کتابدار که می ایستم . آقای الف تعارفم می کند  داخل مخزن بروم کمی خجالت می کشم مدتهاست که نیامده ام . می گوید : تعارف نکنید بفرمایید . می روم داخل مخزن ؛ به سر و صورت کتاب ها دست می کشم . فکر می کنم این کتاب ها تا به حال کتابدار عاشقی چون من داشته اند ! ادبیات داستانی  ایران را می جویم . داستان های ایرج کریمی را ! نیست ! آقای الف به کمکم می آید می گوید : بذارید براتون سرچ کنم . جستجو هم نتیجه ندارد . کتاب ها را بو می کنم . خوش بوهستند ! اما داستان های کوتاه را نمی یابم .

نسل جادویی محصول ١٣٨۵ است . ایرج کریمی آرام آرام جا باز می کند ؛ قد می کشد بدون هیاهو ؛ بدون بوق و کرنا ! مثل نقشی می ماند که آرام در قلب و ذهن کشیده می شود پایدار و بدون عجله . داستان تخیلی دارد این نسل جادویی !راجع به نسل سوم انقلاب است اما دور از شعار زدگی و تعارف و بازی های رایج که گاهی دلت را به هم می زند . چند جوان نیروهای عجیبی دارند به اصطلاح متفاوتند . حالا ایرج خان کریمی این تفاوت را در کافه رفتن و بحث روشنفکرانه کردن به تصویر نمی کشد . بلکه این تفاوت به شکل بیرونی  در اموریی است که آنها انجام می دهند و بقیه نمی توانند! و به شکل درونی نوع رفتار و اندیشه و منش آنهاست . آنها از عشق و زندگی و هدف می گویند . کریمی به نسل سوم می گوید : نسل شعبده باز . این دغدغه را شاید دیگران و دیگران هم به نوعی بیان کرده اند اما کریمی بدون اغراق و بزرگ نمایی مسئله را ملموس می کند . شخصیت ها به باورت می نشینند . فیلم اجازه اکران عمومی ندارد . یعنی خوب سال تولید را که نگاه کنی معلوم می شود که خیلی منتظر مانده تا همین اکران خانگی را بگیرد . اما زیباست . می توانی چند بار ببینیش ! دیالوگ هایش را گوش کنی . نمی گریاندت ؛با احتساب آستانه خنده هر کس ؛ شاید نخنداندت ! اما زیباست دوست داری نگاهش کنی در یک فضای آرام ؛ زیر کولر و بدون هیچ صدایی !

نسل جادویی

کارگردان :‌ایرج کریمی

بازیگران : هدیه  تهرانی ؛رامبد جوان ؛ کوروش تهامی ؛ نگار جواهریان ؛ باران کوثری

سال تولید : ١٣٨۵ 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
تگ ها : فیلم

آدم

 

(آدم) اولین ساخته بلند عبدالرضا کاهانی است. ماجراهای این فیلم در روستای «عیش آباد» در خراسان می گذرد که همه اهالی آن نوازنده هستند. روستاییان، مرگ اهالی را به دلیل حرفه خود پنهان می‌کنند و ۲۰ سال است که مرگی از این روستا گزارش نشده است. داستان با ورود زنی شهری به این روستا آغاز می‌شود که به دنبال فردی به نام «آدم» می‌گردد و ظاهراً خاطراتی مشترک با او دارد؛ فردی که سبک زندگی منحصر به فرد مردمان روستا و گرایش آنان به «شاد زیستن» برگرفته از روحیه اوست.

با ورود زن که به دنبال آدم آمده است، روزمرگی اهالی به هم می‌ریزد و پس از چند روز آدم به همراه زن از روستا خارج می‌شوند در حالی که اهالی، مرگ نمادین «آدم» را آشکارا به سوگ می‌نشینند. این دومین بار است که نماد مرگ در سینمای ایران یک زن زیباست .( شایدبه نوعی اقتباس از مینوی خردباشد. ) قبل ترها در یک بوس کوچولو هدیه تهرانی نقش مرگ را بازی کرده بود ! از کاهانی بیست را دیده ام و هیچ را هم موفق نشدم در سینما ببینم . فیلم دست مایه خوبی دارد اما کار قوی و استخوان داری نیست .

کارگردان و تدوینگر: عبدالرضا کاهانی 
 
بازیگران: مهتاب کرامتی، فرشته صدر عرفایی، حامد بهداد، مهران احمدی 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠
تگ ها : فیلم

میگل د اونامونو

اسپانیا را با آمنابار ؛ لورکا؛پیکاسو؛ آلمادووار؛ بونوئل ؛سروانتس دوست میدارم .و اونامونو این فیلسوف _نویسنده یا این نویسنده _ فیلسوف کد دیگری است برای دوست داشتن کشور ماتادورها و کولی ها .

هابیل و چند داستان دیگر نوشته میگل د اونامونو ترجمه بهاء الدین خرمشاهی است .هابیل اصلی ترین داستان این کتاب است . که نگاهی مدرن به داستان هابیل و قابیل دارد. خواکین مونگرو و هابیل از کودکی با همند . هابیل نقاش می شود و خواکین پزشک . خواکین به شدت اهل رشک و شک است و با تمام سخت کوشی حس می کند که آنچه حقش بوده ؛ نصیبش نشده است . او می اندیشد که هابیل با نقاشی هایش به مردم جان می بخشد ولی او نمی تواند بیمارانش را نجات دهد . روابط زمانی تیره تر می شود که قرار است هابیل ؛ خواکین را در رسیدن به عشقش ( هلنا ) یاری دهد اما هلنا در این بین عاشق هابیل می شود و کینه خواکین نسبت به هابیل عمیق تر می گرددو تا جایی می رسد که خواکین قصد کشتن او را دارد.شاید اونامونو در این داستان تحت تاثیر لرد بایرون هم باشد.اما قصد من مطرح کردن نکته دیگری است !‌هیچگاه خودمان را جای آدم هایی که از نظرمان به شدت گناهکار هستند گذاشته ایم یا تلاشی برای درک آن ها و شرایطشان داشته ایم ! نمی دانم شاید واقعا درکش مشکل باشد که خودمان را جای یک قاتل یا دزد بگذاریم !( برای خود من همیشه اینطور بوده است که :‌نه من نه! این اتفاق برای من هرگز روی نخواهد داد!!) خدا پاندورارا نیامرزد که در صندوق دردو رنج و بدی را باز کرد تا جهان از شرارت پر شود .

می دانم که هم اکنون می گویید انسان است و حق انتخاب ! من هم قبول دارم اما گاهی انسان در بدترین شرایط نمی تواند تصمیم بگیرد انگار این نقش را برایش نوشته اند تا بازی کند . گاهی سعی می کنم درک کنم البته گاهی ! ( گواینکه حالا از دیدن فیلم هایی که آدم هایش به شدت بدند پرهیز می کنم یعنی تحملش را ندارم که ببینم !)کازانتزاکیس در داستان آخرین وسوسه های مسیح می گوید : اگر یهودا نبود داستان مسیح اینقدر تاثیر گذار نبود !‌پس یهودا المان موثر این داستان است که نقش کلیدیش را هیچ نقش دیگری نمی تواند پر کند ! در درد جاودانگی اونامونو می خوانیم که هابیل یان بهشت را ساختند تا شکل تفاخرشان کامل شود !‌دقت کنید گاهی که به شدت موفقید ناخوداگاه چه غروری از کلمات و رفتارتان ساطع می شود که طرف مقابل را وادار به عکس العمل می کند !‌ شاید الان که این مطلب را می نویسم دچار شوک آنی باشم و چند ساعت بعد پشیمان به دنبال مقصر بگردم !

پی نوشت : در کتاب مینوی خرد زمانی که روان درگذشته گناهکار به دوزخ می رسد اهریمن او را مورد خطاب قرار می دهد :‌که چگونه آن بهشت خوش بو وخوب  را گذاشتی و به این جای بدبو و بد آمدی! به نظرم نکته اش این  است که اهریمن می داند جای که خودش قرار دارد بد بو و بد است و خوش بویی و خوبی را ستایش می کند ! پس چرا رها نمی کند و نمی رود پیکارش! در این مورد هر چه با خانم دکتر آموزگار کل کل کردم قبول نکرد که این نقش اهریمن است و پذیرفته که موجود بد را بازی کند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
تگ ها : کتاب

زنان بدون مردان -2

 

حالا فقط سکوت بود سکوت و دیگه هیچی ؛و من فکر کردم تنها راه رهایی از درد !رهایی از دنیاست !

فیلم زنان بدون مردان را اغلب یک فیلم فمینیستی می دانند! این در حالی است نگاه انسانی کارگردان بدیهی ترین نکته این فیلم است . مونس یک زن با گرایشات سیاسی در بند خانواده ایی سنتی است  که پس از مردن و دوباره زاده شدن هویت یک زن اندیشمند را به نمایش می گذارد که در جستجویی ژرف همه چیز را می کاود ! در هیاهوی یک میتنگ در میان هواداران دکتر مصدق کلماتی بر ذهنش جاری می شوند :

ایستاده بین این دست ها و صداها حالا می دونستم اراده ایی که همه چیز رو به جریان درمیاره به من برگشته بود .

 و در این تکاپو  با هواداران حزب توده همگام می شود ما نقش حزب و وقایع آن سال ها را از نگاه کارگردان خیلی پر رنگ نمی بینیم مثل تاریخ معاصر سال سوم فقط ورق می زنیم و می گذریم !

فخری زنی است درگیر افکار روشنفکرانه ! هنرمند است و هنوز پس از سال ها زندگی با یک نظامی عاشق پیشه مانده است و در پی همین افکار همسرش را ترک می کند وبه باغی در کرج پناه می برد !

زرین کلاه روسپی که ناگهان دچار تحول می شود و پس از پشت سر گذاشتن اتفاقاتی برای  تطهیر به باغ کرج پناه می برد !

البته بیشتر تمایل دارم که از مونس بنویسم شاید به این دلیل که این زن سبب می شود گرایشات زن گرایانه فیلم را آنقدر پررنگ نبینیم وقتی فائزه و مونس وارد قهوه خانه می شوند مونس پای رادیو می نشیند و به اخبار حوادث گوش می سپارد ولی فائزه مدام در ترس و هراس است که مبادا کسی مزاحمش بشود ! ذهنیت تابوگرای فائزه انگار حوادثی ناخوشایند را که باب میل افکار سنتی است به وجود می آورد ! تعرض ؛ ظلم وجور ؛ جنس دوم بودن و .... در حالی که مونس به این نگاه غلبه می کند و با تابو شکنی انسان دیگری می شود !‌از این زاویه دید مردان داستان نه تنها هیولا نیستند بلکه در واقع به نوعی خود قربانیان جامعه توسعه نیافته هستند !

در پلان های متفاوتی زرین کلاه و فائزه را می بینیم که از مردان گریزانند ! در پلانی که فائزه در حال نماز خواندن است و باغبان مهربان در حال رسیدگی به درختان و گل ها می بینیم که فائزه با چه نفرت و هراسی پنجره را می بندد تا از نگاه او دور بماند . در پلان دیگری زرین کلاه را خیره به مردان نمازگزار مشاهده می کنیم اما به محض اینکه آن ها سر از سجده بر می دارند زرین کلاه پا به فرار می گذارد .

مونس در صحنه ایی ازتظاهرات با خود می اندیشد :

این بار من اینجا بودم نه تنها برای نگاه کردن بلکه برای دیدن !نه تنها برای بودن بلکه برای عمل کردن !

زنان  فیلم هر کدام به نوعی سرخورده هستند فخری به خاطر از دست دادن عشقش؛ زرین کلاه برای زندگی تباه شده  بدون عشقش  ؛ فائزه سردرگم میان ماندن و رفتن و شاید به نوعی از دست دادن مردی از جنس خودش ! این زن ها همه به نوعی در حال تجربه هستند و کنجکاو دانستن !‌نمی دانم از میان این یافتن ها کدام برتر است شاید از زاویه دید هرکسی حرکت کردن و شدن معنی خاص خودش را داشته باشد ! اما در این میان مونس نگاه ویژه ایی به زندگی دارد وقتی پس از کودتا در گیر و دار دستگیری ها ؛علی ( همراه وهمفکر مونس ) سربازی را می کشد !‌مونس به جای فرار کردن پیکر بی جان سرباز را در آغوش می گیرد !‌شاید این ضربه ایی باشد که منتظریم فیلم در بزنگاهی به روحمان وارد کند !و ناگهان می بینیم که مونس می شکند در پی همه این کشاکش ها مرگی در انتظار انسان است که مدام از آن می گریزد و فرقی ندارد تو از کدام طرف باشی؛ لشگر قوی یا ضعیف بی آنکه بدانی خاموشی فرا می رسد :

مرگ دشوار نیست این تصورش _ که دشواره ! انگار آنچه که همه ما در جستجوش بودیم یافتن شکلی تازه ؛ راهی جدید به سوی رهایی بود !‌ 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
تگ ها : فیلم

جمود

دیروز کتابخانه ی کوچکم را مرتب کردم . کتاب هاو مقاله های  نویسنده هایی که مثل من فکر نمی کردند را بیرون ریختم ! حالا یک کتابخانه ی مرتب دارم و یک فکر آسوده !‌چون در ذهن من همه فقط موافقند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
تگ ها : نقد

بزرگ علوی

تا به حال دو بار به این حال و روز دچار شده ام که ناگهان احساس کرده ام اعصابم کرخت شده و توان فکر کردن ندارم بعد یکهو دیده ام که داخل گورستان نشسته ام ساعت ٨ یا ٩ شب و فک کن که بعدش خانواده چقدر سرزنشم کرده اند برای انجام این کار بد ! پریشب که از شدت گرما ذوب می شدی آمدیم که مثلا" هوایی بخوریم هر کس پیشنهادی می داد ! من گفتم : بریم گورستان هیجان خونتون بره بالا! چنان اعتراضی شد که خونم یخ کرد فک کن !

مارگریتا ،مارگریتا به هیچ کس نگو ! این دیالوگ را از زبان مرتضی - ف در داستان رقص مردگان از کتاب ورق پاره های زندان نوشته بزرگ علوی می خوانیم ! یک معلم زبان فرانسه عاشق یک دختر روس می شود که با پدرش زندگی می کند و شریک ربا خوار پدرش مداوم در این خانه حضور دارد . مارگریتا پیانیست خوبی است  و قطعه ایی که به خوبی می نوازد رقص مردگان است که مردک را سخت پریشان می کند یک روز که مردک ربا خوار قصد تعرض به دختر را دارد دخترک او را می کشد و مرتضی قتل را به گردن می گیرد ! داستان های کتاب ورق پاره های زندان از رنج های مردم می گوید البته رنج هایی که اغلب شیرین اند و با عشق توامند !‌

گفتم :‌رقص مردگان ! ما رفتیم گورستان شب هم رفتیم هیچ مرده ی در حال رقصی ندیدیم !

بزرگ علوی هم چند داستان خوب دارد که یکی همین رقص مردگان است که خواندنی است.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢
تگ ها : کتاب

بازگشت به روزمرگی

حالا شما فک کن ما وسط اون همه کلمه که باید یه لغت نامه ایی چیزی بذاری تا بفهمی مثلا داریوش  و خشایارشا و نمی دونم تنسر و مینوی خرد و اهورامزدا به هم چی می گفتند و چه نقشه هایی برای ما می کشیدند یه دفعه که نه هزار دفعه یاد آرتور رمان خرمگس و نمی دونم  ژیسلن داستان کریستین بوبن و مارگریتای - داستان رقص مردگان بزرگ علوی افتادم بد !!!!!!!! هی دلم می خواست بشینم دوباره همه رو بخونم ! اما عذاب وجدان امتحان نمی ذاشت که ! فک کن دوره دبیرستان و کارشناسی هم هر وقت ریاضی یا آمار امتحان داشتیم من شعر گفتنم می گرفت !!!!!!!! حالا نصف شب نشستی داری تانژانت و کوتانژانت می خونی یه دفعه یه مصرع از طرف خدایان هدیه می شد ماهم که جورگیر نمی تونستیم هدیه رو پس بفرستیم بقیه اش رو می گفتیم و حساب کنید امتحان چه حال و روزی داشت دیگه !!! اما راستیتش یه عالمه کتاب خوب یادم افتاده که اینجا بنویسم و می نویسم چون بالاخره امتحانات تموم شده ما کم کم دچار روزمرگی می شیم  و کلی حرف های دلخراش دیگه !

پی نوشت : تو این هاگیر واگیر امتحانات این جانب به فکر خرید گوشی و عینک آفتابی افتادم و از اونجایی که در اولین فروشگاه خریدم ر و انجام می دم !!!!! صاحب یک عینک آفتابی و موبایل جدید شدم !!!!! لازم به ذکر است که عینک آفتابیم دوماه بود شکسته بود و من برای انتقام از سربه هوایی م نمی رفتم بخرم !!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧
تگ ها : زندگی

امتحانیات

خدمت خواهران و برادران گرامی عرض می کنم یه امتحان دیگه مونده ؛ من الان اصلا" نمی دونم کجام چی می خورم اصلا" موهام چرا اینقدر وزوز و نامرتب _ این که تو آینه اس منم یا آتوسا دختر کوروش !!!!!!!!!!!حالا برمی گردم میگم چه خبر!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
تگ ها : زندگی