معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

روزهای برفی

بچه که بودم  شیطنت زیر پوستیه شدیدی در من بود! که دوست داشت آب زیرکاه و رونده همه خرابکاری ها را انجام بدهد. ولی بدون صدا و آرام !‌عاشق باریدن برف بودم بااون جثه کوچیک روی برف ها می دویدم و بازی می کردم ! فک کن زمستان های شهر من گاهی استخوان سوز است از شدت سرما ! آن زمستان هم همینطور !‌بلور های برف با اشکال متنوع که از آسمان به زمین می ریخت  وسوسه ام می کرد که آشوبی به پا کنم . شگفت زده ی شکل دانه های برف ؛سرسره ایی کنار حوض درست کردیم . کلی سر خوردیم ! باقی بازی را گذاشتیم برای صبح. صبح کله سحر بلند شدم بررسی کردم؛ دیدم؛ بقیه خوابند و دویدم به طرف سرسره ! همه چیز از شدت سرما یخ زده بود . با احتیاط خودم را به بالای سرسره رساندم و آمدم که سر بخورم ؛ پایم در رفت و توی حوض افتادم ؛ یخ شکست رفتم داخل آب ! حالا داخل آب یخ به این فک می کردم کسی نفهمد که باز چه دسته گلی به آب داده ام و سریع از آب بیرون آمدم و دویدم داخل خانه و تند تند لباس هایم را عوض کردم و رفتم کز کردم کناربخاری ! مادر تازه بیدار شده بود . با تعجب نگاهم کرد و گفت : سردته ؟ گفتم : یه کمی ! آمد کنار بخاری و شعله را بالا برد!!!!!

پی نوشت : هیجان خونم که می افتد غمگین می شم !عاشق کارهای پرهیجانم !

پی نوشت ٢: کتاب جدیدی را تمام نکرده ام که اینجا بنویسم ؛همین است که به خاطره نویسی افتاده ام .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱
تگ ها : زندگی

هم دردی

از کلاس که در اومدم بیرون حالم اصلا خوب نبود . حس خوبی نداشتم ! اومدم ترمینال غرب سوار اتوبوس شدم ؛ پیش یه خانوم مودب نشستم . اتوبوس که پیچید طرف شهرم ؛ هدفون گوشم بود یکی از خواننده های رپ داشت یه دردی رو فریاد می زد که تا عمق قلبم می سوخت . همین طور آرام آرام شروع کردم به گریه کردن ؛ اشک های شور چشمام رو می سوزوند و پایین میومد . حالا حواسمم بود که دختره تو کوکمه . اما اصلا حوصله توضیح و اینا نداشتم . همینطور که هق هق می کردم . یه دست مهربون یه دستمال کاغذی تعارفم کرد . گرفتم .اشکام رو خشک کردم . تا مقصد ازم نپرسید : چرا گریه می کردی ! فقط مهربانانه نگام می کرد . محبتش خیلی به دلم چسبید . خیلی.

پی چسب : اتوبوس رو دوس دارم چون یه عالمه آدم توش می شینند که هر کدوم یه قصه دارند .

پی چسب ٢ : اینو ( نوشته بالا ) به پیشنهاد یه دوست گل نوشتم . ازش ممنونم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧
تگ ها : زندگی

فروغ فرخزاد

هر انسانی به هر حال عیب هایی  دارد و حسن هایی ! دخترکی شاعر را می شناختم !‌که برای نشان دادن ارادتش به فروغ مدام شب های شعر را بهم می زد و کارهایی انجام می داد که نمی شود در شهرهای کوچک انجام داد! خوب البته فروغ نشد و تنها کاری که کرد این بود که شعر گفتن را کنار گذاشت !

در کشور ما تیپ بیشتر مورد توجه قرار می گیرد تا منش آدمی که گاهی به او خیلی ارادت داریم ! فروغ با داد زدن و بی بند و باری  فروغ نشد! در سیر مطالعاتش دیدم که مثنوی خوانده بود و تفسیر های کتاب های آسمانی را مرور کرده بود وبا ادبیات کهن ایران آشنایی خوبی  داشت !‌چرا در برخورد اول همه فروغ را یک زن ناخن دراز و سبک سر می بینند ! و عمیق نمی شوند تا بدانند که او تئاتر کار می کرده ؛ دوره فیلمسازی و تدوین را در ایتالیا گذرانده  است و کلی کار مفید دیگرانجام داده تا شده فروغ عزیز ما ! تا می گویی فروغ می گویند : م ع ش و ق ه  ابراهیم گلستان !‌و این در حالی است که ابراهیم گلستان را بیشتر به واسطه ی معاشرت و استادی فروغ می شناسند ! مصاحبه ی از گلستان می خواندم  . خبرنگار از او پرسیده بود: همه معتقدند شما کربن وجود فروغ را تبدیل به الماس کردید ؟ گلستان پاسخ داده بود : اگر من اینقدر توانمندم چرا خودم الماس نشدم !

گو اینکه تاثیر عمیق گلستان را بر فروغ نمی شود انکار کرد ! گلستان از نویسندگان بزرگ و خوب ایران است که خیلی خوب شناخته نشده !‌اما بی انصافی راجع به  فروغ عمقی بس وسیع تر دارد !‌

ادامه مطلب   
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۳
تگ ها : شعر

حکیم فردوسی

داشتم فکر می کردم که حکیم بزرگ ما ؛ تئوریسین بزرگی است چقدر  رمز وراز در شاهنامه نهفته است . که با شناسایی آنها به اصل و ریشه خیلی از مشکلات اجتماعی پی می بریم و می توانیم خودمان را و کشورمان را بهتر بشناسیم ! مطلبی می خواندم در مورد سام و زال ؛ واینکه زال دچار یک سوتفاهم تاریخی می شود و ناچارتا دوره جوانی را در کوه قاف و نزد سیمرغ می گذراند !‌اما نکته قابل توجه این تاویل ظریف در این جاست ! که چرا سام و اطرافیانش آنقدر از زال و با موها و صورت سپید وحشت می کنند! نویسنده به این مسئله اشاره کرده است  که این مطلب  ریشه تاریخی دارد و ما از زمان های قدیم از متفاوت ها می ترسیدیم . تفاوت برای ما به منزله نیروی اهریمنی بوده است !‌و هر چه که به شکل معمول و عادی نبوده به نظر پلید می آمده است و زال هم دست خوش همین تفکر شده است و برای مدتها دور از قصر می زیسته است . تفاوت و تغییر همواره برای ما وحشت آور بوده است و مدام در برابرش مقاومت کرده ایم ! اما داستان ما و شاهنامه به همین جا ختم نمی شود ! این کتاب عظیم تر و عمیق تر از آن است که بشود ساده از کنارش گذشت !گاهی فکر می کنم چه می شد اگر وقت کافی برای این کتاب عزیز می گذاشتیم و با تحلیل و تاویل می خواندیمش !لطفا شاهنامه را بخوانیم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
تگ ها : کتاب

بازهم کوندرا

می پرسد : تو سابینا هستی یا ترزا؟

می گویم : گاهی هر دو ؛ گاهی هیچ کدام !‌اما فقط دلم می خواهد خودم باشم !

پی چسب : سابینا و ترزا شخصیت های اصلی رمان بارهستی هستند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
تگ ها : کتاب

نقاش - پیامبر

مانی اگر پیامبر هم  نباشد ؛ هنرمند بزرگی است . مردی که نسبش به بابل می رسد ! شهر اساطیر ! مردی که می نویسد ؛ نقاشی می کند ؛ ترجمه می کند ؛ تلفیق می کند ! هر چه از مانی می خوانم شگفت انگیز و گاهی سخت برای درک کردن است ! باید وقتی برای این نقاش - پیامبر یا پیامبر نقاش بگذارم تا خوب معرفیش کنم !

این مطلب را بخوانید !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧
تگ ها : کتاب

نیمه غایب

می گوید : می خوام برم اجرای لیلی و مجنون  اثر لوریس چکناواریان.

می گویم : دکتر تو چرا به جای طب ؛ هنر نخوندی آخه بچه جون !

می گوید : خانواده خواست ما هم خوندیم !

اما تا به حال پزشکان زیادی را دیده ام که عاشق هنر و نویسندگی هستند و دکتر ما هم ایضا"!

کتاب نیمه غایب را حتما بخوانید داستان برمی گردد به دوره دهه شصت و دانشگاه و جوان ! سبک متفاوتی دارد این کتاب در روایت ! چاپ دهمش را خریدم فک کن چقدر این کتاب نفوذ کرده که با وجود سبک متفاوت و کتاب خوان های اندک کشور به چاپ دهم رسیده ! البته ناگفته نماند تیراژ کتاب سنگ بترکد در ایران از سه هزار تا بیشتر نمی شود ! خدا عاقبت ما را به خیر کند . یادم رفت نویسنده نیمه غایب حسین سناپور است از آدم های نازنین و کار درست روزگار !

لوریس چکناواریان می گوید : از من می پرسند دوست داری دوباره بیست ساله شوی؟ می گویم : نه !‌کلی زحمت کشیده ام رنج و شادی دیده ام تا هفتاد ساله شده ام !

دلم می خواهد دست های استاد را ببوسم و بگویم استاد شما خدا رو فهمیدید من افتخار می کنم که هم وطن شما هستم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
تگ ها : کتاب

فراموش شده ها !

دوستی داشتیم که هنوز بیست روز از مرگ همسرش نگذشته بود که داشت دنبال یک کیس جدید برای ازدواج می گشت !!!!!!! اون روز دوباره یاد این دوست فراموش شده افتاده بودم کلی عصبی شده بودم ! که یکهو وحشت کردم . چون هر وقت به یاد اشتباهات دیگران می افتم و تو دلم شروع به سرزنش می کنم یه مدت بعد به شدت سر خودم میاد !‌

پی نوشت :‌اینو بهش میگن یه آدم خرافاتی که می ترسه راجع به دیگران فکر بد بکنه !قضیه این دوست فراموش شده فقط منو یاد آدم هایی میندازه که حرمت سرشون نمی شه و آدم ها با لطف فراوون براشون مثل یه وسیله هستند که میشه به امانت فروشی سپرد!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩
تگ ها : زندگی

شگفتی یک لبخند

من نمی دانم
_ و همین درد مرا سخت می آزارد_
که چرا انسان این دانا
این پیغمبر
:در تکاپوهایش
_چیزی از معجزه آن سو تر_
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟
*
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند
!چه شگفتی هایی پنهان است
*
من بر آنم که درین دنیا
_خوب بودن _به خدا
سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی
.بیگانه است
!و همین درد مرا سخت می آزارد

"
احمد شاملو

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦
تگ ها : شعر