معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

پری خوانی

اجداد قوم ترکمن که ترک نژاد  شرقی بودند،   به هنگام مهاجرت از غرب چین به سوی آسیای میانه خنیاگرانی را  به همراه داشتند که  آنها  را « اوزان» مینامیدند. اوزان ها زبان گویا و روایتگر رنج های مردم خود بودند. کار عمده اوزان ها انجام  آئین شاد مانی  و پرخوانی ( جادو پزشکی ـ موسیقی درمانی ) بود. و در مقام قهرمانان قبیله حماسه ها می سرودند. اوزان ها در واقع بنیانگزار و پایه گذار موسیقی ترک زبانان هستند٫ به عبارتی اوزان ها ٫ بخشی ها ٫ عاشیق ها و سرایندگان ترک که در سوگواری و شادی و رزم وبزم با کلامی ساده و موزون و دلنشین  آثار خود را به نسلهای بعد از خود انتقال می دهند . جز راویان سنت شفاهی این قومند .

اوزان ها با موسیقی درمانی پری خیر را طلب می کنند و شر بدی را از بیمار دور می کنند . دکتر عناصری برایمان از پری خوانی با لذتی عجیب سخن می گفت . به این می مانست که بخشی یا باغشی را می بیند که برای بیمارش دوشب دوتار تجویز می کند و بیمار می رود که دوشب مفرح را همراه با آوای دوتار داشته باشد . حرف می زند و من غرق می شوم در جذبه ی این دریای ناشناخته که باید جستجویش کنم .

پی نوشت : این اوزان ها مثل همان گوسان هایا  هنیاگران یا خنیاگرهای ایران باستان هستند که تبدیل به نقالان کنونی شده اند .اعتقادات شمنی در میان آداب و رسوم ترکمن ها به شدت مشهود است .

پی نوشت ٢: هوای تجویز دوشب دوتار را کرده ام !جادو پزشک من کجاست ؟

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠
تگ ها : فرهنگ

من !!!!!!!!

می گه: تو دوس داری با صدای بلند موسیقی گوش بدی ؟

می گم : آره خوشم میاد !

نمی گه :‌صدای موسیقی رو بلند می کنه احساس می کنم داره تحقیرم می کنه احساس می کنم داره عیبم رو به رخم میکشه !!!!!!!!

بعدش فک می کنم : موسیقی رو باید با صدای بلند گوش کرد نباید گوش تیز کنی تا بشنوی؛ باید نغمه های شیرین از سلول هایت بگذرد . تا بفهمی که این نوای آسمانی چقدر دلنشین است باید تمام وجودت گوش شود و بشنود!!!!!! صدای ضبط را تا آخر زیاد می کنم غرق می شوم در صدای مامک خادم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥
تگ ها : زندگی

حضرت مولاناو ......

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ، دریغ
به دام دیو در افتی، دریغ آن باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق، فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپردی مگو وداع، وداع
که گور پردۀ جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی، بر آمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
ترا غروب نماید، ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟
کدام دلو فرو رفت و پُر برون نامد؟
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟
تو را چنان بنماید که من به خاک شدم
به زیر پای من این هفت آسمان باشد
دهان چو بستی ازین سوی، آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد

حالانسخه معاصر این شعر:

روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم نگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلمه تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفت.

دوست عزیزی این شعر رو برام فرستاده بود که ازش متشکرم .

پی نوشت : کپی برابر اصل کیارستمی رو گرفتم .الان خوشحالم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸
تگ ها : شعر

کسی مقصر نیست !!!!!!!!!

فک می کنم آدم بعد از مرگ هم نیاز دارد گاهی صدای خوشی بشنود آنطرف را که نمی دانیم چه خبر است ولی به نظرم نیاز است نوای خوشی بشنویی حالت خوش شود . این روزها نمی دانم خستگی راه است یا کار ! دست و دلم به هیچ کاری نمی رود آنقدر زمان هدر شده دارم که نمی دانم با این بطالت چه کنم ! گاهی دنبال مقصر می گردم گاهی نمی خواهم ادامه بدهم !‌اما همیشه نوای از درونم می گوید: این نیز بگذرد!!!بعد با موسیقی خودم را آرام می کنم تلاش می کنم از زمین و زمان آرامش بگیرم !!!!اما گاهی همین زمین و زمان هم آنقدر خسته و بیمارگون هستند که امکانش نیست انرژی دلخواهت را به تو بدهند . طی این دو زوز دو کتاب مصور از امین منصوری خواندم : داف و دیوانه - عشق و لجن ! باید تامل کرد . نمی خواهم شتاب زده راجع به این نوشته ها حرف بزنم . دوست نازنینی لطف کرده بود و کتاب ها را برایم میل زده بود! هر کس داوطلب است ؛ بگوید تا کارها را برایش بفرستم .

پی نوشت : با وجود اینکه بارها به مفاهیم عشق و دوست داشتن فکر کرده بودم و نوشته منصوری برایم تازه نبود اما لذت بردم از خواندنشان.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳
تگ ها : کتاب

رویین تن بودن .............!

ما همه رویین تنیم اما ....!!!!!!!از شیندن واژه مرکب " نقطه ضعف "‌چه تصویری در ذهنتان زنده می شود !‌ دشمن ؛ نقطه قوت ؛ شکست ؛ ویرانی ؛ ناتوانی و.......... یا کلمات تداعی شده ی دیگر! برای من؛ آشیل ؛ زیگفرید ؛ اسفندیار ! شباهت های عجیب و نزدیک این اسطوره ها به هم باعث می شود فکر کنم که خالقان این اسطوره ها یا دوستان نزدیکی بوده اند یا روانشناس ؛ جامعه شناس ؛ مردم شناسانی قابل ! در این اسطوره ها ما به انسان های طماع ؛ مغرور ؛ لج بازی ؛ .... برمی خوریم . که حاضرند بر سر غرور خودتا پای جان بروند .گشتاسب یا همان ویشتاسپ اوستایی و فارسی میانه ؛ به پسرش اسفندیار قول سلطنت می دهد به این شرط که رستم را دستگیر کند و به نزد او بیاورد . مادر اسفندیار؛ کتایون زنی نیمه ایزد است که با تعمید اسفندیار در آب مقدس او را رویین تن نموده (‌البته چون کودک در موقع تعمید چشمها را بسته است ؛ نقطه ضعف این پیکر نامیرا همین نقطه  است ) اسفندیار دچار خدعه ی سیمرغ می شود و به دست رستم از پای در می آید.همین روند را در داستان های  ملل دیگربا اندکی تفاوت می بینیم .حکیم فردوسی با زیبایی و نکته سنجی ضعف ها را به تصویر می کشد . اگر مغرور شوی خواهی شکست  و جالب اینکه اسفندیار از ناحیه چشم رویین تن نیست . عضوی که می بیند و باعث ایجاد هزار آرزو می شود !!!!!!!!! حکیم فردوسی به واقع یک نظریه پرداز است . که با توان وافری به نقد مردمش می پردازد ولی این نقد به قدری حرفه ایی انجام می گیرد که نه تنها مخاطب را نمی رنجاند . بلکه جذب می کندو سالهای سالها به دنبال خودش می کشد .

پی نوشت : خاستگاه پیدایش اسطوره ؛ ترس؛ جهل و آرزوی بشر بوده است . اما ما هنوز هم در شرق با اسطوره ها زندگی می کنیم .

پی نوشت ٢: سنت پسر کشی در شرق در مقابل سنت پدر کشی در غرب همیشه مقوله جالبی است برای پژوهش ! حالا بگذریم که نظریه ای می گوید :‌این دقیقا" تحجر و نوگرایی است که در شرق و غرب حاکم است.  موضوع شگفتی است  وادارم می کند جستجوی عمیق تری راجع به آن داشته باشم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
تگ ها : کتاب

غزل بگو به سادگی ....

حافظ غزل نگفته و در حد عشق نیست
این روزها که هیچ کسی قد عشق نیست!
دیگر برای من که رمانتیک نیستم
باران پر از ترانه ی ممتد عشق نیست!
دستت نمی رسد که بباری به سمت من
نزدیک تر بیا! نفسم سد عشق نیست
یوسف اگر به آینه ها تن نمی دهد
این منطق درست تو در رد عشق نیست
معیار عاشقیِت دنیا تو نیستی
بابابزرگ عاشق تو ، جد عشق نیست!

حدیث غلامی

این غزل رو از وبلاگ پندار نیک عزیز برداشتم .

پی نوشت : هر وقت خسته م فقط شعر آرامم می کند.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
تگ ها : شعر