معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

همین جوری!!!!!!!!!!

داستان بشقاب پرنده یی در کاشیرو از موراکامی را می خوانم . نویسنده های ژاپنی و کلا آسیای دور برایم خیلی ملموس نیستند با دنیایی به شدت شفاف ولی رمزآلود ! حس می کنم باید مدتها در کنارشان باشم تا بتوانم درک نسبی از باورها و زاویه ی دیدشان داشته باشم . به ندرت وقت کتاب خواندن دارم کاملا درگیر زبان سغدی هستم و با لغت نامه ی فرانسوی بنونیست سر و کله می زنم . گاهی فیلم می بینم . مثلا" هفته پیش جدایی نادر از سیمین را دیدم . دارم به این موضوع فکر می کنم که برداشت آدمها از فیلم ها و کتاب ها چقدر متفاوت است . دوست بسیار عزیزم در یک زمان با من فیلم پیش گفته را دیده است ولی نقدی که او می کرد با نقد من از زمین تا آسمان فرق داشت ! شاید هم این فاصله ی سنی کار دستمان می دهد ! نگاه های متفاوت ؛ آدمهای متفاوت ! همیشه در حسرت این بوده ام که بدانم دیگران به شدت من احساس دریافت می کنند و یا احساساتی می شوند ! نمی دانم اما گاهی موتیف های مشترک آنقدر زیاد می شود که تو حس می کنی دوستت دقیقا مثل خودت است اما همیشه اینطور نیست .......

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
تگ ها : زندگی