معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

آبا

آبا مادر من نبود !اما از یک مادر مهربانتر بود ! راست می گویند که زنان ترک زبان با شدت بیشتری بچه هایشان را دوست می دارند ! هر تابستان مهمان خانه ی آبا بودم ! زبانشان را خوب نمی فهمیدم چون از این تیر و طایفه فقط خانواده ی من در یک شهر پارسی زبان زندگی می کرد ! ( یا حداقل اینکه طایفه پدریش پارسی زبان بود ) و به دلایل خنده داری از کودکی با من پارسی صحبت کرده بودند ! شاید به خاطر اینکه در مدرسه اشکالی برای یادگیری پیش نیاید چون بچه های دو زبان_ دچار مشکل یادگیری می شدند ! باری من هر تابستان به خانه باغ می رفتم ! خانه باغی که پر بود از سیب های سبز و گلهای رز و ناز و.... و کتابخانه یی پر از کتاب ! هنوز هم عاشقانه ترین خیال های من در دور و بر همان خانه که دیگر سالهاست آبا آنجا زندگی نمی کند می چرخد !آبا برای من معنای یک زن است که حسرت های فراوانی دارد و خواهران و برادری یتیم که باید همه را راست و ریست کند باید یک تنه هوای یک قبیله آدم را از آن سر آذربایجان تا تهران داشته باشد !از زمانی که یادم می آید آبا بیمار بود اما با همان بیماری به همه سرکشی می کرد غم همه را می خورد و برای همه تکیه گاه بود ! و کینه ی عجیبی از محمود خان ذوالفقاری که که سالها قبل آذربایجان را قلع و قمع کرده بود داشت !اینها همه می شود زندگی من و کودکیم ! آذربایجان و فرهنگش ؛آوازهایش ؛ عاشیق ها یش ؛ تاریخش ؛ زبان قرضیش که حالا .....

*آبا : به نشانه ی احترام به خواهر بزرگتر گفته می شود . بچه های خاله م به مادرشان می گفتند :آبا !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
تگ ها : زندگی

تاکسی نارنجی با سس توهم !

راننده دارد با مخاطبی آن سوی خط صحبت می کند . از صحبت هایش می فهمم که مخاطبش یک دختر یا زن جوان است ! چون راننده به شدت سعی دارد با کلاس حرف بزند - می گوید : من 700 تا کارگر زیر دستم کار میکنه !!!!!!!!! شما آدم ها را نمی شناسی من که گفتم این آدم بی شخصیته ! باید باهاش کات کنی ! خنده ام را پنهان می کنم ! مرد ادامه می دهد : بله هی من به شما میگم این یارو آدم حسابی نیست می گید نه بابام گفته خوبه ! حالا به حرف من رسیدید ! تاکسی داخل شهرک می پیچد ! آنقدر جذب صحبتهای با کلاس راننده تاکسی شده بودم که فکر می کردم بنز  سوار شدم ! 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
تگ ها : زندگی

pardon me

ای کسانی که روزی دوست من بودید منو ببخشید نمی تونم ببخشمتون !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
تگ ها : زندگی

هفت گناه !

به دهانت خیره می مانم

                                  که زندگی من و ما را نشخوار می کند

و از گناه های کرده و ناکرده ی 

                                   ما با نفرتی بر لب و اشتیاقی در دل سخن می گوید

و لذتی ناشناس در درونت تیر می کشد!

و هر روز صبح  ردپای قدیسین را در خوابت دنبال می کنی

خودت باور می کنی  که در سرزمین ریاکاری قدیسه شده ای !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
تگ ها : زندگی

زائری زیر باران

روز - داخلی - مراسم عقدکنان

سحر زیباتر از همیشه روی صندلی کنار همسرش نشسته ما بچه های کلاس چهارم تجربی تقریبن همه هستیم من ته ته دلم هی می گویم : بچه حرام شد! از این خزعبلاتی که فک می کنم همیشه درست است ! شب قرار است عروسی در کرج باشد ! شوهرش فقط مواظب است که هیچ مردی نزدیک همسرش نیاید !

روز - داخلی - کلاس زمین شناسی

طبق معمول داریم داستان کوتاه می خوانیم این عادت همیشگی ما در زنگ های زمین شناسی است زائری زیر باران را دست به دست می کنیم ! بی خود نیست که من در رشته ی تجربه ی هیچ گلی به سرم نزدم ! از بس که سر کلاس درس فیلم نامه و داستان کوتاه می خواندیم برای هم از فروغ و ابراهیم گلستان و براهنی و .... می نوشتیم !

روز - خارجی - حیاط دبیرستان

طبق معمول ناظم های بلند و کوتاه ما را زیر نظر دارند ما هم که مدام در حال رد و بدل کردن کتابهای ممنوعه هستیم و یا بحث روی دوره های هنری ایران ! محکوم و مغضوبیم ! سحر و منصوره و شهروز از امتحانات پایان سال محروم می شوند ! زندگی ادامه پیدا می کند ! من هنوز ممنوعه می خوانم !

روز - داخلی - کتابفروشی

کتابهای داستان را ورق می زنم می رسم به اسم سحر چگینی ! کلی خاطره در ذهنم زنده می شود ! بعد از سه تا بچه و کلی کار و زندگی کتابش را چاپ کرده است !‌خوشحال می شوم ! که هنوز پایدار است !

شب - داخلی - اتاق پذیرایی

شماره اش را گیر می آورم و اس ام اس می زنم ! چنان استقبالی می کند که انگار همین دیروز پیش هم بوده ایم ! حرفهای قشنگی می زند وقتی می گویم ما نسل سوخته ایم ! می گوید تجربه ی ما منحصر به فرد است هیچ کس غیر هم نسلان ما نمی تواند تجربه ما را لمس کند ! مثل دیدن کارتونهایی که دریه دوره بسیار نوستالژیک است ! می خندم ! بعد از این همه سال دوست من همان دخترکی است که با من زائری زیر باران می خواند و داستان کوتاه می نوشت !

بعدن نوشت : شاید اینها را به افتخار احمد محمود نوشتم که سالگردش نزدیک است .شاید!شاید هم برای دل خودم نوشتم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٩
تگ ها : کتاب

پیاده شو؛ برقصیم !

راننده تاکسی : دختر چهار ساله و زن بیست ساله م رو از دست دادم توی تصادف !

مرد مسافر: می دونستید من توی بند ستار و لیلا فروهر ساز می زنم !

راننده تاکسی : دختر کوچولوم رو یه دل سیر ندیدم همش حسرت خنده های قشنگش رو دارم !

مرد مسافر به دخترکان بغل دست :شما ها که بهتون میاد خیلی کم سن باشید ها تو که فکر کنم متولد 68 به  بالایی ! ( انفجار خنده )

راننده تاکسی : از تنهایی خونه نمی رم شب تا دیر وقت کار می کنم ! تنهایی بد دردیه! !

مرد مسافر: آره داداش من رفته بودم شب شعر برج میلاد اونجا چند شاعر غمگین بودند گفتم بهشون : شاد باشید ! چرا شعر غمگین آخه !

بعد رو به راننده تاکسی : اقا من دلم می خواد اینجا توی جاده پیاده شم برقصم اصلن همه برقصن ! دخترها تایید می کنند !

راننده تاکسی آهی می کشد . 

به ماه کامل نگاه می کنم ! چقدر آدم اینجا تنهاست !

 

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤
تگ ها : زندگی

چشمانی بالای گره بسته !

زندگی شاید همین لحظه ای گذرایی باشد که گاهی ثبت می شود در ذهنت و گاهی هم نه !  و شاید دسته گل هایی باشد که دسته دسته پنج شنبه عصرها از تنها گل فروشی با سلیقه ای شهر می خری تا نمیدانم با این گل ها چه کنی ! دل به دست بیاوری ! بگویی به یادت بودم ! یا دوستی را محکم کنی و هم زمان با هورت کشیدن قهوه ای فرانسویت بگویی : زندگی داشتن چشمان بالای گره بسته است ! و من گره دستها را از هم باز کنم و زل بزنم به فنجان قهوه ام که تلخ تر از همیشه است و بروم به ته این احساس ها و روزمرگی را از کلماتت بو بکشم ! و دوباره برسم به همان دلزدگی همیشه ام که می گوید: همه ی این ها فقط یک بازی احمقانه است باور نکن ! و یادم بیاید که  دسته های گل نرگس تو را  توی خوابگاه که بوی عفن هوس و همخوابگی می دهد پرت کرده ام  از بی انگیزگی که فقط عطر هوس دارد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤
تگ ها : زندگی

همین طوری

آن که بی باده کند جان مرا مست .کجاست ؟

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢
تگ ها :