معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

مردگان خشمگین ، مردگان آرام

از فامیل پدر و مادرم برایتان گفته بودم تفاوت های آشکار آنها حتی پس از مرگ هم ادامه دارد :

مردگان خانواده یِ مادریم مدام در خواب فامیل رژه می روند و بسیار هم خشمگین هستند و انگار مرده اند تا بیشتر دیگران را عذاب بدهند ! هر وقت به خواب  کسی می آیند قرار است یک اتفاق بد بیفتد !

اما مردگان خانواده ی ِ پدری مردگانِ آرام و سه براهی هستند  از زمان مرگشان تا به امروز شاید به خواب فامیل یکی دوبار بیشتر نیامده اند ! البته ناگفته نماند یکبار هم که مادرِ پدرم به خواب من آمده بود داشت من را از تونل تاریکی عبور می داد که انتهایش نور بود و اگر برادرم در خواب به دادم نرسیده بود الان در برزخ ور دست مادربزرگم نشسته بودم داشتم کارهایش را انجام می دادم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٩
تگ ها :

ترس و لرز

همیشه از راه رفتن روی برف و یخ وحشت داشته ام !  آن شب که از ترس آستین ِ ژاکتِ تو را چنگ زده بودم !یادت هست ! آن وقت گفتی: محکم راه برو و نترس ! سالهاست که محکم راه می روم !اما هنوز می ترسم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥
تگ ها : زندگی

شجاع دل

این روزها خاطره باز شده ام مدام در خاطرات خوب و بد غوطه می خورم !می خندم و گریه می کنم ! از سحر برایتان گفته بودم ! همان یار دبستانی ( دبیرستانی ) !دیشب داشتم به یک تفاوت بزرگ خودم و سحر فکر می کردم .سحر از آن دسته آدم هاست که اعتراضش را هوار می کشد و راحت می شود و برعکس او ؛ من همیشه اعتراضم را با سکوت و سکوت و سکوت بیان کرده ام و همیشه از زدن حرف های تند فرار کرده ام برای همین هم فکر می کنم در آن دوران او هزینه ی سنگین تری از من پرداخت کرد !و من در حاشیه ی ِ امنیتی  سکوتم ، پشت حصارهای ترس ماندم و هی خواندم و خواندم و خواندم ! خواندنی که در پشت آن حصار تنگ فقط به حجم دردهایم اضافه کرد و دیگر هیچ !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
تگ ها : زندگی

کارهای ناتمام من !

1- دو مقاله ی نصفه دارم که باید تکمیل بشوند .

2- زبان فرانسه را رها کرده ام چون خوب پیش نمی رود !

3- داستان آبا را شروع کرده ام و فصل بندی انجام شده اما  هنوز با سرعتی که دوست دارم ؛ نمی نویسم .

4- انگلیسی را مثل تکلیف شب هر روز می خوانم .

5- داستان فرشته باران هنوز نصف_ است .

6- مدتی است برای سفر هر وقت برنامه ریزی می کنم در لحظه آخر نمی توانم بروم !

7- خوب زندگی کردن سهل و ممتنع است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٢
تگ ها : زندگی

تنگولیدن !

کتاب هایم جزء دارایی های بسیار ارزشمند من به حساب می آیند اما این روزها برایم شده اند معضل ! یعنی توی اتاق نه متری من همه جا پر از کتاب است ! روی میز ؛ قفسه ها ؛ زیر تخت ؛ .... حالا می بینم که اشتباه کردم که کتاب هایم را از تبعید بازگرداندم اگر نتوانم تا عید برای این حجم لطیف ولی جا گیر فکری بکنم دوباره همه را داخل کارتون می گذارم و می فرستم تبعید !

دلم برای خیابان انقلاب و کتاب فروشی فروهر و طهوری تنگ است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
تگ ها : زندگی

آن مرد با اسب آمد!

مردان بلند قد و سوار کار من را یاد پدر بزرگ ندیده ام می اندازند.مادرم که از پدرش می گوید ؛می روم به آذربایجان دهه ی 1320 خورشیدی ؛ قیام ها و جنبش ها و نا آرامی ها ! و مردی را می بینم که سوار بر اسبش از سفرهای دور باز می گردد . مزارع گندم و کشت زار هاو باغ های میوه  را پشت سر می گذارد با قلبی که برای ایران می تپد! بی اعتنا به تفنگ ها و مردان خشمگین میان کوه ها و دشت ها به تاخت می رود ! و از فردای پر از عذاب و تلاش فرزندانش بی خبر است ! 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧
تگ ها : زندگی