معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

تمام شد !

تمام شد !

همه ی بیدار خوابی ها ! ساعت 4 صبح سفر کردن ها ! مجسمه های عزیز چهار باغ ! حیاط کوچک دانشکده زبان ! دستم پشت تریبون یخ زده به استادم زل زده ام که در جواب سپاسگزاری من می گوید : ما از تو سپاسگزاریم که دانشجوی خوبی هستی ! پشت در سالن دفاع آدم می جوشد ! 27 شهریور است بادها خبر از تغییر فصل می دهند ! دنیای خواندن متون موقتن تمام شده ! چرا گفتم موقتن از فردا خبری ندارم ! اما بعد از دفاع به زنی می مانم که دچار افسردگی پس از زایمان است و ذهنم مدام به دنبال یک بهانه برای دلتنگی و آشوب می گردد !

تمام شد !

تصوراتم از خواندن فرهنگ و زبانهای باستانی با این پایان اصلن مناسبت ندارد !

من فارغ  از تحصیل نشدم ! اما دانشکده زبان حتمن مرا کم خواهد داشت نشاط و شور مرا برای یاد گیری !

تمام شد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٩
تگ ها : زندگی

رکوئیم برای دوستم !

گاهی فکر می کنم مرگ همان آرامشی است که دنبالش هستی و عطشش را داری و سراغت را نمی گیرد ! یادم هست زمانی بیمار بودم برای آرامش کوهنوردی و سنگ نوردی می کردم در یکی از برنامه ها یکی از بچه ها افتاد جلوی چشم من ! باورم نمی شد ! سرش شکافته شده بود و صورت جوانش پر از خون بود ! یک ساعت پیشش کلی عکس گرفته بودیم -خندیده بودیم ! رد خون روی سنگها و صخره ها مانده بود ! فقط یادم هست که از شدت استیصال بلند گریه می کردم نمی توانستم ذره یی خودم را کنترل کنم ! زندگی چه بازی هایی که ندارد ! بعد خبر آوردند که تمام کرده ! البته تمام کرده بود ولی بچه ها نبض کاذب  را زندگی حدس زده بودند ! در مراسم مرگش یکی از بچه ها خلاقیت به خرج داده بود و رکوئیم برای دوستم پرایزنر را که در سوگ کیشلوفسکی ساخته بود به بچه ها هدیه داده بود ! خواهر کوچک من از آشفتگی خواب نداشت کار پرایزنر را که گوش می کرد دچار تشنج می شد ! دیگر خودتان حدس بزنید که ما چقدر خلاق هستیم و مایه آرامش اطرافیان !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٥
تگ ها : زندگی

اگر زندگی این است !

سال 91 برای فامیل ما شروع خوبی نداشت ! اول خاله ام  رفت و پریشب هم دختر دایی ام که دست هایش مثل نهال های جوان بود ! ایست قلبی همین ! مراسم خاکسپاری همین الان است که من نرفته ام و روبروی مانتیور نشسته ام ! دارم فکر می کنم الان که دارم بیسکویت می خورم و به مرگ فکر می کنم !و فکر می کنم زندگی چقدر  غیر قابل پیش بینی است  ! چه وقت کس دیگری ؛ کسی که مرا می شناسد جای دیگری در حال بیسکویت خوردن به مرگ می اندیشد و من سفر مرگ را آغاز کرده ام ! برایم کمی ترسناک است ! گو اینکه دیگر آنقدر برایم ناملموس نیست ولی ته دلم وحشت دارم ! البته شاید بیشتر از مراسم مرگ که خیلی نا زیباست ! اگر می شد در مورد مرگ هم تجربه داشت ! شاید ..... بی خیال یک طوری می شود دیگر !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۳
تگ ها : مرگ

همین طوری

فکر می کنم سن که بالا می رود تازه مزه کلمات را می فهمیم و تازه می دانیم چه باید بگوییم و بنویسیم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱
تگ ها : زندگی

فامیل بازی !

کلا"  مقوله ی معاشرت فراوان و فامیل بازی خیلی برایم جالب نیست اما همیشه در مقایسه بین فامیل پدر  و مادرم به نتایج بامزه یی می رسم :

فایمل پدرم به شدت اهل در لحظه زندگی کردن هستند و کلا " اهل حال ! یعنی اگر صد روز در کنارشان باشی بگو و بخند و حرکات موزون و آشپزی معرکه و خانه های مد و آخرین فشن سال و.... از وجود نازنینت دریغ نمی شود !اگر هر کدام این حضرات را ده سال هم نبینی بعد ده سال تعجبی از تر و تازه ماندنشان نصیبت می شود که شاید در حل معمای آب حیات کمکت کند !

بر عکس فامیل پدر گرامی فامیل مادرم ؛به شدت درسخوان ؛ اهل فکر و هنر و ... کلا" کنار اینها که باشی کل درد و مرض کائنات یادت می افتد مثل این است که این طایفه اصلا" در کتابخانه به دنیا آمده اند و افکار مثل قورمه سبزی در سرشان می جوشد !

به نوه ها و نسل جدید خانواده پدری که برسی دخترها حداکثر در 18 سالگی یک شوهری پیدا کردند اکثرا" دماغ ها جراحی شده و پوست ها برنزه و رفتن به سولار و وقت گرفتن از پرفسور شمس جزو مباهات و پسرها تیپ مدل های فشن تی وی و به شدت دلبر !!!

اما نسل جدید خانواده مادری دختر و پسر مهندس در یک رشته سخت ! خود خور با ظاهری ساده ! مغرور و شاید رویای فرار مغز دغدغه هر شبشان !

از این همه پرحرفی می خواستم بگویم با این همه تفاوت پدر و مادر من چطور با هم ازدواج کرده اند !!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩
تگ ها : زندگی

همین طوری !

بلوتوثی می دیدم از دخترکی در شهرک اکباتان ( البته چند سال پیش بود ) . دخترک مورد نظر که صورتش خوب دیده نمی شد توی هوای زمستانی با چند تا مرد همراه شده بود و بعد با یه آهنگ هندی یا عربی یا تلفیق هر دو داشت استریپ تیز نصفه و نیمه انجام میداد! قصدم نصیحت نیست ولی خیلی دلم می خواد بدونم این کار چه حس و لذتی داشته که اون داشته  انجامش میداده ! گاهی فکر می کنم این خانوما  که برای اعتراض لخت میشن و عکس می گیرند و در شبکه اجتماعی پخش می کنند یعنی واقعا" منظورشون اعتراض هست !!!!!!! یعنی متوجه نمیشم این کار چه جور اعتراضی هست !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٦
تگ ها : زندگی