معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

بانوی اساطیر ایران

خانم دکتر آموزگار که یورش اهریمن به قلمرو اهورمزدا را برایمان توضیح می دهد کلاس انگار نفسش را در سینه حبس کرده است!مثل این است که در صحنه ی نبرد روشنی و تاریکی حضور داریم !( البته کتاب اساطیر را که بخوانی اصلن این حالت را درک نمی کنی )

عادت ندارم تا با استادی درس دارم زیاد نزدیکش بروم خوش ندارم حس کند لنگ نمره و توجه هستم !اما بعد از تمام شدن دوره ام استاد مورد علاقه ام می شود رفیق فابریکم !دکتر آموزگار هم از مورد علاقه های من است !

اول ژانویه 2010 در حیاط دانشکده می بینمشان آرام و با وقار قدم بر می دارد سفید پوشیده مثل همیشه ! و پای آسیب دیده اش را کمی روی زمین می کشد !نزدیک می روم سلام می کنم سرش را به طرفم می چرخاند لبخند می زند و می گوید : خوبی دختر !نزدیکتر می روم می گویم : خانم دکتر امروز یه مطلبی رو باید بگم وگرنه سر دلم می مونه ! با سرش تایید می کند که بگویم . می گویم : ( یعنی سعی می کنم همه ی اعتماد به نفسم را جمع کنم و بگویم ) من هر جا که دیگه توان حرکت ندارم و زندگی سخت میشه یاد این همه پایداری شما می افتم و تسکین می گیرم !لبخند می زند !ته دلم قرص و محکم است که هر چه گفتم بی ریا و ظاهر سازی گفتم .صورتش باز می شود با همان ته لهجه ی ترکی می گوید : اول ژانویه مرا ساختی دختر ! به دور شدنشان خیره می مانم ! سبک شده ام !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠
تگ ها : زندگی

جادوی نویسنده 4

انسان شهرش را عوض می کند ؛ کشورش را عوض می کند و کابوس ها را نه .

فرقی هم نمی کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام یک از ایستگاه های جهان پیاده شده باشی . این تنها جامه دانی است که وقتی باز می کنی لبالب است از همان کابوس.

وردی که بره ها می خوانند .

نویسنده رضا قاسمی

اکنون نوشت : این قسمت کتاب رضا قاسمی دغدغه ی من هم هست یعنی مطمئنم این غم سنگین را هر کجا که بروم با خودم می برم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸
تگ ها : کتاب

the help

فیلم خدمتکار در مورد رفتار تبعیض آمیز ساکنان ایالت جنوبی آمریکا با سیاه پوستان است در این میان دختر سفید پوستی  به نوشتن کتابی در مورد زندگی خدمتکاران می پردازد که بسیار پر فروش می شود ....

کارگردان : تیت تیلور

بازیگران : وایولا دیویس- اما استون - برایس دالاس هاوارد - اکتاویا اسپنسر - جسیکا چاستین

محصول :2011آمریکا

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸
تگ ها : فیلم

یک حبه قند

اسکار تحریم شد یا نمی دانم بایکوت شد ! به هر حال قرار بود یک حبه قند به عنوان فیلم برگزیده برود مراسم اسکار ! لابد قسمت نبوده است ! فیلم زیبایی است حتمن ببینید!

تهیه کننده و کارگردان: رضا میر کریمی

بازیگران : رضا کیانیان ، نگار جواهریان و سعید پور صمیمی .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧
تگ ها : فیلم

ضدخاطرات

کودکی من شاید در چند دانه سیب سبز و رزهایی به درشتی دستهای کوچکم خلاصه شود !طعم کودکی من طعم همین سیب های بی نظیر خانه باغ ؛خاله مامان است !و کتابخانه یی پر از عطر کاغذ و چرم و چوب ! و صمد بهرنگی که داستان هایش عاشقم می کند در هفت سالگی ! فرامرز ( پسر خاله ام )صاحب این کتابخانه کوچک؛ همه ی بچه ها را دوست دارد .معلم است ! کتابهای سخت می خواند ! ما دزدکی می رویم به اتاقش کتابهایی که بعد می فهمیم به زبان فرانسه است را ورق می زنیم و هیچ نمی فهمیم ! حتی با هجی کردن هم نمی توانیم یک کلمه بخوانیم ! عکس های روی دیوار همه ریشو هستند !بعضی زیبا و بعضی زشتند !نمی دانیم چرا اینها را به دیوار زده ! ولی کلن از اتاق پر از کتابش و نقاشی هایی  که از جنگل و آهو و غروب  می کشد ! خوشمان می آید ! چند باری ما را در اتاقش غافلگیر می کند !لبخند می زند و چیزی نمی گوید ! بعد بزرگ می شویم و او کم رنگ می شود وسرخورده !خبر می شویم که به تبعید خود خواسته رفته ! دخترکانش را برداشته و رفته !حالا دخترکانش بزرگ شده اند یکی روزنامه نگار است !آن یکی وکیل ! اما فرامرز دیگر نیست ! گفتند ایست قلبی بوده  ! مثل خیلی از مرگ های خود خواسته که اسمش می شود ایست قلبی !  مهم نیست که چطور بروی ! مهم تر این است که ذهن کودکی ماندگار شوی !

بعدتر نوشت : این روزها درد صادق خان هدایت را عمیق تر حس می کنم یعنی چطور بگویم درکش می کنم !!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٥
تگ ها : زندگی

همین جوری

دوست داشتن های دوره ی خامی پر از معصومیت است پر از گریه و آه و لطافت و ماه و مهتاب  ! اما بعدش سخت میشوی ! مثل صخره هایی که عادت کرده اند به لطافت باران عادت نکنند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳
تگ ها : زندگی

دکتر عبدالعظیم رضایی

" در مورد تیر و کمان آرش نیز عده ای از دانشمندان و مستشرقین معتقد هستند که آرش در نتیجه ی اختراع آلت مخصوصی موفق به پرتاب کردن تیر شد، از جمله ی دانشمندان دکتر جیوانجی  مدی ملقب به شمس العلما می باشد وی در مجله ی آسیای اظهار داشته است، آرش در نتیجه ی اختراع آلت مخصوصی موفق به پرتاب آن تیر تاریخی و شگفت انگیز شده و متلاشی شدن بدن او پس از پرتاب کردن تیر و مسافتی که آن تیر پیموده است، دلیل بر وجود چنین اختراعی می باشد که شاید شبیه به موشک بوده و با متلاشی شدن کالبدش اسرار آن اختراع عجیب مکتوم مانده است. در صفحه ی 146 شرح بیست باب ملا ظفر آمده است: " حکما تیر مجوف (میان خالی) را از ادویه پر کردند و در وقت طلوع آفتاب آرش آن را از کوه طبرستان بر کمان نهاد و به طرف مشرق انداخت. حرارت آفتاب آن را جذب کرد و بسرحد تخارستان رسانید " .

مطلب بالا را نوشتم تا با عقاید دکتر عبدالعظیم رضایی بیشتر آشنا شوید ! برنامه ی ما وفرازمینی ها که در مورد منشا پیدایش اسطوره بود  به تامل واداشتم ! وقتی با نوشته های دکتر آشنا شدم فکر می کردم چه نظریات عجیبی! و چون بیشتر ایده های خودشان راجع به ایران باستان و اسطوره ها را در کتاب " اصل و نسب ودین های ایران باستان "مطرح کرده بودند، کتاب رفرنس زیادی نداشت ! اما بعد از دیدن برنامه ی یاد شده به این نتیجه رسیدم که به ما یاد نداده اند پژوهش را با خلاقیت مخلوط کنیم و نگاه نو داشته باشیم ! همین بود که چند سال پیش من از خواندن کتابهای دکتر عبدالعظیم رضایی دچار بهت شده بودم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳
تگ ها : کتاب

عشق سگی (amores perros)

برای رسیدن به امید آدم باید فرآیند تلخ ؛پردرد و سیاهی را طی کند . ایناریتو

عشق سگی

کارگردان : الخاندرو گونزالز ایناریتو

بازیگران :Emilio Echevarria-Gael Garcia Bernal_Goya toledo

محصول سال :2000

امتیاز فیلم درIMDB-8.2/10

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٢
تگ ها : فیلم

جنس اول

هم کلاسی داشتم که از دراویش نمی دانم کدام فرقه  و ساکن  استان گلستان بود با قد کوتاه و هیکل فربه وقتی روی صندلی می نشست بدنش از صندلی بیرون می زد ! نمی دانم چرا زبانهای باستانی می خواند چون به زور و با عذاب می خواند ! به هر حال ! خیلی نوک زبانی و شیرین حرف می زد ! آن صدای نازک و ظریف برای مردی که سبیل هایش تا پایین لبش می آمد کمی عجیب بود ! و با آن در نجف و عقیق و فیروزه ایی که به شکل انگشتر انگشت هایش را پر کرده بود مدام از تقوی و حج و ریاضت می گفت ! علاقه ی فوق العاده یی به جنس لطیف داشت ! دانشکده زبان هم که بیشتر به سالن مد می مانست تا جای درس و بحث ! به هر حال ! این بنده خدا هر بار سعی می کرد با سوال و جواب های آن چنانی همین جنس لطیف را که بسیار دوست می داشت و سالها بود که بایکی از همان ها همخانه و آشیانه شده بود و جوجه هایی هم داشت بکوبد و جنس اول بودنش را به طریقی ثابت کند ! سر کلاس فرهنگ با خانم دکتر ج بحث دراویش را پیش کشید ساعت آخر روز یکشنبه بود هی گفت و گفت و فصل الخطاب صحبت هایش این شد که به فرقه ی محترم شان خانم ها حق ورود ندارند !من هم که زبانم همیشه فاصله یی را جلوتر از خودم حرکت می کند با چرخشی با حضرتش چشم در چشم شدم و گفتم : دلیلش خیلی روشنه فرقه ی شما هرچی هست قوانینش رو آقایون نوشتند ! دخترها منفجر شدند ! استاد لبخندی زد !من صاف و مستقیم نشستم !بنده خدا تا آخر کلاس دیگر حرفی نزد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
تگ ها : زندگی

chance

مادرم می گوید: آدم باید شانس داشته باشد ! اشاره اش دقیقن به بیماری من است که یک سال است مرا مهمان مطب پزشکان کرده !

من می خندم !

کفری می شود ! و داستان کنیز و خانمی را به ترکی برایم تعریف می کند و با اینکه می داند زبان ترکی را خوب بلدم اما اواسط داستان هی می پرسد: anniran*

من هم هی اذیتش می کنم به جای فارسی ، انگلیسی جواب می دهم که می خندد!

داستان شانس شاید داستان خوش باوری فرهنگ ماست که به بخت خواب و بخت بیدار یا به اصطلاح شانس اعتقاد دارد اما داستان :

کنیزکی زیبا به زنی کچل و زشت خدمت می کند و هر روز که خوشبختی خانمش را می بیند آه می کشد و روز به روز تکیده و لاغر می شود !

یک روز خانم، کنیزک را به کناری می کشد و می پرسد :تو چرا غذا نمی خوری و هر روز لاغرتر می شوی ؟ کنیزک می گوید : از دست بخت بد ! خانم دوزاریش می افتد که قضیه حسادت و این حرفهاست! به کنیزک می گوید من جایی را بلدم که تو جواب این معما را پیدا می کنی و کنیزک را به لب چاهی می برد و می گوید : بخت من و تو درون این چاه هستند بگذار اول من بختم را صدا بزنم و لب چاه می رود و صدا می زند : بختم!

صدایی از چاه بلند می شود و می گوید : جانم ! تا تو بیداری من بیدارم ! خانم رو به کنیزک می کند و می گوید : شنیدی ؟ ! حالا تو بختت را صدا کن . کنیزک به لب چاه می رود و بختش را صدا می زند و صدای از چاه بیرون می آید و می گوید : زهرمار ؛ من تازه خوابیده بودم !

مادرم به نوری که از پنجره سرازیر شده و نقش های فرش را برجسته کرده نگاه می کند ! من به واژه شانس فکر می کنم !

*می فهمی .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
تگ ها : داستان

ترشی زندگی

در این تعطیلی کلی ترشی شور /سیر ترشی /خیار شور درست کردم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤
تگ ها : زندگی

جادوی نویسنده 3

همه ی ما می خواهیم در وجود قدرتمند یک خطا کار پیدا کنیم و در آدمیزاد ضعف یک قربانی بی گناه را بجوییم . بارهستی ؛میلان کوندرا

برای اطلاعات بیشتر اینجا را بخوانید .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱
تگ ها : داستان

تنهایی

گاهی اوقات دوست دارم در اتاق را ببندم بروم آن ته ته های ناخوداگاهم پنهان شوم و به آفرینش فکر کنم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱
تگ ها : زندگی

گوشواره های برفی

دوری دوستی می آورد انگار ! دخترکی که چند سالی بود که فقط دیدارش  اعصابم را خرد می کرد ! در عروسی دوست مشترکمان گوشواره یی به شکل دانه های برف  گوش کرده بود ! چقدر باشکوه شده بود ! چه حس دوست داشتن عجیبی داشتم ! دختر این را فهمید جلو آمد؛ دست دادیم !یخ های بدی  ذوب شد ! طبق معمول آنقدر دست های دوست داشتنم زود رو می شود که نقاب بی تفاوتیم ترک می خورد و بدون نقاب می شوم همان دخترکی که حاضر است برای شادی دیگران غصه هایش را پنهان کند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠
تگ ها : زندگی

کمی به عقب برگردیم !

قد بلند و آراسته است ! متفاوت می پوشد ! وقتی با هم راه می رویم افتخار می کنم که دوست من است ! وارد ساختمان عظیمی می شویم که او مهندس معمارش بوده !شاگرد اول کنکور شهرسازی دانشگاه تهران است ! وارد دفتر مهندسیش که می شوی حس می کنی که وارد یک هنرکده شده ای !‌مدیر گروه یک رشته در دانشگاه فلان است ! اما همسرش مشتاق زنان دیگر است ! چرا ! این چرایی است که نمی توانم از او بپرسم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
تگ ها : زندگی

jealous

هر وقت از قلم کسی خوشم بیایدبعد از مدتی می افتم به دور باطل اینکه چرا من یک طرفه باید توجه کنم یا چرا مثلن به فلانی بیشتر از من توجه کرد یا یک کلمه در نقد فلان کار بیشتر با او حرف زد و از این نوع حسادت ها که در من تازگی ندارد و حتی اگر طرف نویسنده  یا استادی باشد که فقط مجازی بشناسمش !مدتی پیش در مورد استادم که در آمریکا زندگی می کند و لطف فراوانی دارد و جدیدترین کارها و مقالاتش را همین طور داغ داغ برایم می فرستاد هم دچار همین حال شده بودم تا جایی که رفتم ایمیل آدرسش را نگاه کردم ببینم من در کدام ردیفم و وقتی دیدم که ایمیل آدرس من در ردیف اول است کلی ذوق کردم ! این هم یک بیماری است که زمان درمانش از دست رفته و کهنه شده !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦
تگ ها : زندگی

مهاجر

ف. از فرانسه برگشته ! شادتر و غمیگن تر شده به گمانم ! قبل از رفتنش یه دختر فربه بود که قدش کوتاه تر به نظر می رسید اما آن روز که با دوچرخه به دیدنم آمد کشیده تر و بلندتر شده بود ! می خواهد انیمیشنی بسازد ،راجع داستان با هم بحث می کنیم ! انگار فرشته یی باشد که خدا ناگهان برایم فرستاده است. کلی از فرانسه و سوربن می گویدو پسری از تبار یخ و برف که حالا برای ازدواج با او پدرش باید نامه یی بنویسد و نمی نویسد ! حرکاتش وقتی حرفهای پدر را نقل قول می کند با غمی تلخ آکنده است ! فکر پسر را می کنم که منتظر ف نشسته تا بازگردد و ازدواج کنند! هر دو دانشجوی دکتری فلسفه در سوربن هستند ! سوالی برایم پیش می آید خجالت می کشم بپرسم ! دختری با این همه توانایی گیر یک نامه است ! قرار می شود که با هم فرانسه بخوانیم ! با خودم قرار های زیادی گذاشته ام و همه را شکسته ام ! اما ف با چنان شوری حرف می زند که انگار از میان راه های بن بست روبرویم راهی باز می شود ! مینیاتور ها را می بینیم ! چین و هند و ایران و نگارگری و صفویه و قاجاریه و..... مینیاتورها جلوی چشمم رژه می روند ف با دوچرخه اش دور می شود !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
تگ ها : زندگی

جادوی نویسنده 2

می خواهم به یاد من باشی ... اگر تو به یاد من باشی . عین خیالم نیست که همه فراموشم کنند .

(کافکا در کرانه : هاروکی موراکامی )

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
تگ ها : کتاب

اورهان پاموک

تقریبن همه ی کسانی که مرا می شناسند علاقه ی من به زبان ترکی را می دانند و این را هم می دانند که تعصب به هیچ زبانی ندارم ! دیروز بیماری باعث شد در خانه بمانم ! فکر کنید خانه ساکت بدون هیچ صدایی باشد و شما هم بخواهید برنامه ی محبوبتان را ببینید همین طور که پیاز سرخ می کردم به حرف های مریم عرفان دربرنامه تماشا گوش می دادم که راجع به اورهان پاموک نویسنده ی مشهور ترک حرف می زد و در سفری که به ترکیه داشت برنامه یی ساخته بود در خصوص رمان موزه ی معصومیت ! و به نظرم چقدر جالب بود که نویسنده یی برای نوشتن یک رمان موزه یی بسازد و با خاطرات معشوقه کاراکترش زندگی کند ! برای ته سیگارهای فسون ( معشوقه کمال) بیوگرافی بنویسد ! فکر کنم سه تا از کتابهای اورهان پاموک در ایران ترجمه شده و برای موزه ی معصومیتش جایزه ی نوبل ادبی گرفته است ! توضیحات بیشتر را اینجا بخوانید !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱
تگ ها :