معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

یلدانگاری

زمستان برای من با نون خامه ایی های پدرم معنی می شود ! دخترک کوچک اندامی را می بینم که از اشکال زیبا و هندسی برفها حیرت زده است و می خواهد این حس حیرت را با همه تقسیم کند !

یلدا برای من با هزار چشم تو معنی می شود که خواب ندارند و پاسبان عهد و پیمانند با نیایش هایی که به درگاهت نثار می شود که در جنگ ها همراه سپاهیانمان باشی یا وقتی که هنوز خطی برای نوشتن نیست نوارهای سبز و آبی را در بیابان رها می کنیم تا به کتیرا ها بچسبد و آرزوهایم برآورده شود . تو از آن دوره ها می آیی دوره ی که هنوز نیاکان من بر پشت اسب هایشان سرزمین ها را در می نوردند قصه ها و خدایانشان را با خود از ییلاقی به قشلاقی می برند ! و زمانی که پدران من یکدیگر را به حرمت تو سوگند می دهند و پیمان می بندند و شاهد و نگهبان پیمانهایشان تویی ! من تو را ای مهر ؛ ای مهربان اینگونه به خاطر می آورم !

و حافظ با تو زمزمه می کند :

پیمان شکن هر اینه گردد شکسته حال       ان العهود عند ملیک النهی ذمم

یلدا در زبان سریانی به معنی میلاد است .

و در واقع شب یلدا شب تولد مهر است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩
تگ ها : فرهنگ

My passion

مدتی بود که دلم سورپرایز می خواست دیشب زنگ زدند اقوام گرامی برای شب نابودی جهان دعوتم کردند شاهنامه خوانی !

اضافه نوشت : یعنی اگر جهان تمام شود ما آخرین لحظاتمان را شاهنامه می خواندیم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥
تگ ها : زندگی

زندگی خصوصی

گاهی فکر می کنم ما  از دست بعضی آدمهای کنجکاو اصلن زندگی خصوصی نداریم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠
تگ ها : زندگی

Des leben der Andere*

این مردم لیاقت آزادی را ندارند. آنها به هرچیز که در اطرافشان قرار دارد عادت می کنند حتی اگر برایشان غیرقابل تحمل باشد .( دوست نویسنده ی گئورگ دریمن که اعلام می شود خودکشی کرده است ).

*زندگی دیگران

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩
تگ ها : فیلم

جادوی نویسنده 5

«این گذشته است که شب می خزد زیر شمدت .پشت می کنی و می بینی روبروی توست . سر در بالش فرو می کنی و می بینی میان بالش توست . مثل سایه است و از آن بدتر.سایه ،نور که نباشد ،دیگر نیست .اما گذشته در خموشی و ظلمت با توست . و من که نمی توانم نبودن خودم را رقم بزنم و من که چهارمیخ  ِ اقتدار ِ سوزان  ِ گذشته ام ،حق ندارم برای ماتیلد دل بسوزانم .»

همنوایی شبانه ارکستر چوبها

نویسنده : رضا قاسمی

ناشر : نیلوفر

چاپ اول : 1384

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۸
تگ ها : کتاب

فیزیوگرافی

الان ده روز است که هر شب یک ساعت معین فیزیوتراپی می روم ! مدتی که به انتظار می نشینم کلن می روم توی نخ این بندگان خدا که دردی دارند آمده اند برای فیزیو ! بین آنهایی که زمانشان با من یکی است پیرمردی هست حدود هفتاد سال بسیار مرتب و شیک می آید به نظرم معلم بوده است ! اصلن شخصیت از حرکاتش می ریزد ! آخ که اگر بدانید چقدر کنجکاوم با این انسان پر طمطراق حرف بزنم ! کلاه و کفش مشکی می پوشد و کت و شلوارش هر رنگی است بافت و بلوز ابریشمی که زیر بافت می پوشد کاملن با هم هم خوانی دارند ! نگاه اضافی به کسی نمی کند ! دیروز یک بنده ی خدایی که زنش را می آورد برای درمان و معلوم است روستایی است با او سر صحبت را باز کرده بود ! خدایی مکالمه این دو شنیدن داشت آقای روستایی مداوم با بادی لنگواج حرف می زد و او با حرکات آرام و آهسته و خیلی شمرده جواب می داد ! همه ی حرفی که زد این بود : ورزش برای سلامتی مفید است ! و آن بنده ی خدا کل راه های درمانی که فامیلشان با ابزار مختلف پیشنهاد کرده بودند را با حرکات نمایشی برای ایشان اجرا  کردند! یعنی باید باشید و ببینید که چه معرکه ایست فیزیوتراپی ما!

پی چسب این نوشته : هفته پیش چنان در افکارم غرق بودم و آنقدر گرم گفت و گو با درونم بودم که متوجه نشدم جهت پله برقی عوض شده و دو بار در پایین پله هاتلاش کردم سوار پله هایی که به طرف پایین می آمدند بشوم !:)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
تگ ها : زندگی

دزد کتاب

کار من کمی تا قسمتی با مقوله ی کتاب مرتبط است !دو سال پیش در نمایشگاه کتابی در قسمت تازه های کتاب ؛کتابی پیدا کردم در مورد پادشاهی ایلام !بسیار جذاب به نظرم آمد !از آنجا که همیشه همکاران خودم این بخش را اداره می کنند کتاب پسندیده شده را داخل کیفم گذاشتم و چون هر چه گشتم همکارم را پیدا نکردم پیش خودم گفتم فردا اطلاع می دهم که کتاب را بر داشته ام !از غرفه دور شدم که صدای مردانه یی من را مخاطب قرار داد : خانم ؛خانم ؛ کتاب رو کجا می برید ؟ اول مثل اینکه درست نشنیده باشم بر نگشتم ! ولی اصرار صدا وادارم کرد برگردم و با اعتماد به نفس بگویم : شما ؟ مردجوان و عصبانی گفت : این کتابها برای تازه های کتاب فلان شرکت است ! یعنی رسمن دزد گرفته بود ! هیچ توضیحی قبول نبود ! کتاب را پس دادم ! تا یک هفته فکر می کردم همه ماجرای کتاب دزدی من را می دانند و توی دلشان قاه قاه به من می خندند !

بعدن نوشت : البته بعد معلوم شد چون با همکار ما چپ افتاده بود انتقامش را از ما گرفته ! :)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱
تگ ها : کتاب