معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

پارکینگ اختصاصی

آدمها می توانند هزار تا اسم داشته باشند ! هزار روش برای دوست داشتن ! هزار تا دوست ! هزار تا آرزو! هزار تا علاقه ! اما مابین همه ی ِ این هزار ها فقط یکی خاص میشود ! یک اسم ! یک دوست ! یک روش دوست داشتن ! یک آرزو! کمی فکر کن !

پی چسب : قدیما فکر می کردم فقط من زیاد ِ زیاد می تونم دوست داشته باشم ! بعدها فهمیدم این یک حس مشترکِ همه  همین حس را راجع به کس یا چیزی که دوست دارند تجربه می کنند و فکر می کنند : هیچ کی نمی تونه مثل ما دوست داشته باشه ! ( صمد آقا )

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦
تگ ها : زندگی

تسویه حساب

دیروز بعد از ده ماه که دفاعیه ام گذشته بود رفتم دانشکده برای تسویه حساب ! یعنی کارمندان یا تعجب می کردند یا سرزنش ! خدایی باری شده بود بر دوشم از بس که هر جا می رفتم مدرک ارشد می خواستند وگرنه به من بود که اصلن برای تسویه نمی رفتم ! داخل دانشکده برای آن همه تلاشی که کرده بودم غمگین شدم ! برای آن همه امید ! البته من که مدام می خوانم و می نویسم ! از این نظر برای خودم خوشحالم ! اما برای رشته ام که این همه مهجور مانده و حالا کسانی در راسش قرار گرفته اند که باید اول دوباره بروند کارشناسی بخوانند و عنوان دکتری را بیهوده بر دوش می کشند !

پی نوشت : گاهی می مانی اصلن چرا اینجا ادامه می دهی !

پی نوشت 2: البته تسویه حسابم کامل نشد از بس ساعات کار کوتاه بود نرسیدم همه یِ امضاء ها را بگیرم ! باید دوباره بروم دانشکده !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٤
تگ ها : زندگی

ناکجا!

آنجا ببر مرا که شرابم نبرده است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٦
تگ ها : شعر

ترس بدون مرز!

دخترک؛ وحشت تمام شدن دارد ! تمام شدن شیر پاکتی توی یخچال ! تمام شدن سریالی که هر شب می بیند ! تمام شدن روز ! تمام شدن تعطیلات ! با این همه ترس ؛ مجبور است مدام در رابطه اش عذرخواهی  کند بابت کارهای نکرده و اشتباهات انجام نداده ! باز از سر باید دنبال کس دیگری بگردد ! از بس که می ترسددوست داشته نشود ! دور سرش هاله ایِ سیاهی از ترس هایش بسته شده ! گنجشکش هر روز لب پنجره که می نشیند می گوید : اینقدر نترس ! اما او نمی داند چطور می شود نترسید ! چطور می شود این هاله را از دور سرش پاک کند ! اما....

این شاید رنج خیلی از زنان ما باشد ! ترس ؛ ترس ؛ ترس !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٦
تگ ها : زندگی

می نویسم خط می زنم !

همین الان که دارم این را می نویسم توی سرم کلمات رژه می رونند و می خواهند زودتر بپرند روی صفحه ی ِ مجازی و بعضی از عجله زیاد پرت می شوند و خودکشی می کنند ! می نویسم خط می زنم ! خاطرات زندگی مادرم را می نویسم کلی برای هر جمله فکر می کنم و سبک و سنگینش می کنم ! وسواس ادبی ام که تمام می شود به یاد ممیزی که می افتم دوباره از سر متن را می خوانم و خط می زنم ! یاد چشمهای ممیز که می افتم و مور مور کردنش که این ها چیه نوشتی و برگه ی ِ تصحیحی که برایم ارسال می شود که متن را کم کنم وگرنه خودشان کم می کنند ! دلم می ریزد ! اصلن این وقت ها دلم نمی خواهد بنویسم ! اضطرابی می گیرم مثل شبهای امتحان ! کلن از زیر نگاه بودن متنفرم ! از اینکه مدام کسی به قضاوت بنشیندم و رفتارم و نوشته هایم را خوب و بد کند! نمی دانم شاید به این عادت بعد خودسانسوری غلبه کردم ! شاید !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٠
تگ ها : کتاب

pride and prejudice

غرور و تعصب را از بی بی سی نگاه می کنم یعنی اگر این فیلم و چند فیلم دیگر را هزار و یکبار دیگر پخش کنند من با ولع تا آخرش را می بینم ! هنوز هم گاهی می روم سراغ ساندیتون و غرور وتعصب که به صورت e-bookدارمشان و چند فصل را یک باره می خوانم . جین اوستین را در دوره یی شناختم که ممیزی کتابهای ترجمه شده بیداد می کرد و از آنجایی که فضای کارهای ِ آستین به شدت پاستوریزه است به نظر نمی رسد که خیلی از سر و ته ش زده باشند چون در نسخه یِ سینمایی غرور و تعصب هم صحنه ی خاصی نبود ! کتابخانه که کار می کردم پسرکی بود عاشق کتاب ! کارهای آوستین را خواند بعد رفت سراغ کارهای ِ نویسندگان روس ! یک روز که برای امانت گرفتن کتابی از تولستوی آمده بود گفت : از زمانی که نوشته های روسی را خوانده ام کتابهایی مثل غرور و تعصب و.... برایم جالب نیست ! با تعجب نگاهش کردم ! اما هرچه که فکر می کنی نباید بر زبان بیاوری ! تغییر نگاه آدم ها نیاز به زمان دارد نه راهنمایی ! الان مطمئنم که دیگر نویسنده های دو کشور را باهم مقایسه نمی کند بلکه با توجه به شرایط اجتماعی و فرهنگ و زمان اثر نویسنده را به نقد می کشد !

pride and prejudice

نویسنده : جین اوستین

این کتاب یکی از ماندگارترین رمان هاست که به فیلم هم تبدیل شده است !



  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦
تگ ها : کتاب

فهیمه رحیمی

برای من ؛ کتابخوانی از فهیمه رحیمی شروع نشده است خدایش بیامرزد ! اما خیلی ها با فهیمه رحیمی کتابخوان شدند ! همین نزدیکی ها که داشتم کتابهایم را وجین می کردم لاشه ی ِ چند کتاب از فهیمه رحیمی را پیدا کردم ! یعنی آنقدر پاره و پوره شده بود که نمی شد نگاهش کرد ! کتابخوان بودن یعنی چه ! شاید خیلی ها را بشناسیم که در خانه شان یک کتابخانه به تمام معنا داشته باشند! اما کلن کتاب دان هستند نه کتاب خوان ! تحلیل یک کتاب به نظرم از خواندنش مهمتر است ! خیلی مهمتر ! چیزی که ما در خواندن رعایتش نمی کنیم !گاهی کتاب خواندن می شود یک عادت ! مثل سیگار کشیدن ! که وقتی دو روز نمی خوانی انگار چیزی گم کرده ایی ! این ها را که می نویسم یاد انجمن نیم سکرت ادبی خودمان می افتم که صبح جمعه ها در زیرزمین یک آموزشگاه کنکور برگزار می شد و ما که آن وقت بچه دبیرستانی بودیم با چه شوری می رفتیم و شرکت می کردیم ! شاید من آنجا به معنای واقعی کتابخوان شدم چون همه در آن محفل از من بزرگتر بودند ! کلی کتاب خوان ! بعدها سرنوشت تک تک شان را دنبال کردم ! یکی نویسنده یِ مطرحی  شد !آن یکی نقاشی موفق! یکی رشته ی حقوق را در ترم آخر انصراف داد و از عشق خانم معلمِ سنتور نواز  جمع ادبیات خواند ! یکی هم این اواخر در رقابت شورای شهر برنده شد ! هم او که غم نان مردم را داشت و حالا پرادو سوار شده بود !به هرحال مطالعه همیشه هم تو را نمی برد به عاقبت گل محمد کلیدر ! گاهی هم می کندت صاحب کرسی فلان مرکز و منصب ! بگذریم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٥
تگ ها : کتاب