معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

گذشته

دیشت با فاطمه و باران فیلم گذشته را دیدیم ! عالی بود ! گو اینکه با پایان بندی فیلم مشکل داشتم ولی خوب بود ! فضای فیلم خیلی دلچسب و شرقی بود ! کلن توی فضای فیلم هستم هنوز ! صبح از سرویس جا ماندم !( جا نماندم سرویس نیامد ) بعد دست بر قضا یکی از دوستان قدیم را دیدم ! روزگار با انسان چه می کند ! زمانی با همین دوستم روزی نبود که از هم خبر نداشته باشیم ! اما بعد ....... ناگفته بماند بهتر است شاید اشتباه بزرگ زندگی او در دوستی من بودم و اشتباه من او ! به هرحال گذشته دست از سر آدم برنمی دارد !

پی نوشت : جالب ماجرا باران دختر فاطمه است که نشسته بود با ما گذشته را می دید ! طفلکم آخرهای فیلم دیگر خسته شده بود اینقدر لوکیش فیلم محدود و دیالوگ ها طولانی بود ! اما با همه ی ِ اینا خوب تحمل کرد عزیزکم

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۸
تگ ها : زندگی

شاهزاده خانمی از ییلاق

ریشه به ریشه چسبیده ام به خاندان مادریم ! نمی دانم به کجا می رسم ! مثل یک پازل قطعات کوچک را می گذارم کنار هم تا این قصه به کجا برساندم ! ولوله افتاده درون ذهن فامیل ! همه می خواهند بدانند بالاخره اهل کجا بودند و جدشان که بوده است ! تا اینجای ِ قصه تا خلخال رفته ایم ! در جستجوهایمان رسیده ایم به یک شاهزاده خانم قجری ! انگار گل اندام قجری آرام ارام جلو می آید تا خطوط چهره اش را ببینیم ! از کار سرنوشت در عجبم ! مکان ؛ زمان نمی شناسد این قصه گو هر جا که میلش بکشد باید دستهایت را بالا بگیری و از وسط قصه بروی داخل دهلیز یک داستان دیگر ؛ یک سرزمین دیگر ! قصه یِ مادرم؛ ارسلان ؛ آبا ؛ گل اندام ؛ یزید محمد حالاها حالاها کار دارد ! تازه می فهمم این یک دندگی خُلقم از خلقت چه کسی مایه گرفته است !

پی نوشت : زمانی که کودکی بیش نبودم و مادرم خیلی کم رنگ و گسیخته از این شاهزاده خانم قجری می گفت فکر می کردم خواب نما شده و با آن ذهن داستان پردازم همین داستانی که اول و آخرش افتاده بود را برای همکلاسیم تعریف کردم شانه بالا انداخت و پشت چشم نازک کرد که یعنی : دروغ نگو !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
تگ ها : داستان