معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

فراموشی

مرد روبروی زن نشسته است ! انگار دارد بازجویی می شود !

زن : چه حسی داشتی وقتی منو گذاشتی و رفتی ؟

مرد: یعنی ترکت کردم !

زن سری تکان می دهد !

مرد : من ترکت نکردم شرایط اینطوری بود نمی تونستم تو رو با خودم ببرم ! بعدش هم که رفتم هر کار کردم نشد تو رو ببرم پیش خودم !

زن : ناباورانه نگاه می کند ! گربه ایی از کنار پنجره رد می شود !

مرد: اونجوری نگاه نکن ! من دلیلی برای دروغ گفتن به تو ندارم !

زن سری تکان می دهد !

مرد: اونجا که بودم یک سال با زنی همخانه بودم بعد روز بی دلیل گذاشت و رفت ! اونجا معنی ترک کردن و ترک شدن را فهمیدم ! ( Abandon)

زن با تاسف  آهی می کشد ! شاید دلش به مرد که مثل خودش ترک شده است می سوزد !

پی نوشت : به شدت دارم به قهرمان پروری در دین و ادبیات و اساطیر و سینما و... فکر می کنم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳۱
تگ ها : داستانک

زنده بودن یا ....!

شام که تمام می شود میز را خانم ها جمع می کنند ! این را هنوز نمی توانم درک کنم !

اخیرا" چند کتاب تکراری خریده ام ! نمی دانم کتابهایم زیاد است یا حافظه ام ضعیف شده است !

فک کن اگر من یک زمین کشاورزی داشتم چقدر خوب می شد !

یکی از دوستانم دو سال در استانبول زندگی کرده است ! می گوید : مردم استانبول  مثل مردم شمال که کلمات را می کشند ترکی را کشیده حرف می زنند ! او استانبول را شهر گربه ها توصیف می کند ! و زنانی بدون آرایش و با لباسهای ساده !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٧
تگ ها :

کتابهای ِ صوتی !

مدتها بود که از خواندن یک کتاب اینقدر لذت نبرده بودم ! جنایت و مکافات را صوتی می خوانم خیلی می چسبد ! عالی است ! استراحت برای چشم !

پی نوشت : دیشب دوباره یاد دوردستها افتادم یاد تو و یخ و برف و دیگر هیچ ! آنجا هم در بهار پر از احساسی ! تمام آرزویم این است که خوشحال و خوشبخت باشی !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۱
تگ ها : زندگی

ارائه گزارش !

ریحان ها و گشنیزها و جعفری هایم  همه جوانه زده اند!

پریروز تره فرنگی کاشتم !

نهال های به و سیبم هم جوانه زده اند !

کلی برای این رویش ها هیجان دارم ! بیخود نیست که می گویند کشاورزی ابداع زنان است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦
تگ ها : زندگی

ناتمام !

پنج شنبه بعد از ظهر در شلوغترین خیابان شهر یک لحظه حس رودررویی با شخصیت داستانم را داشتم ! مردی که یک بلوز صورتی با راه های ظریف سپید پوشیده بود و موهای قهوه ایش را تا شانه بلند کرده بود. موهایش از این موهای لخت و بی حالت نبود که با وزش نسیمی به هوا بلند شود معلوم بود که با دقت صاف شده و مرتب پشت سرش رها شده است . همراهش مردی مسن تر بود . اما خودش معلوم بود در آغاز پختگی است ! مثل شخصیت داستان من آرام و گاهی هم در ظاهر بی تفاوت می زد. خیلی با نگاهم توجه اش را جلب نمی کردم ! پایین تر از چهار راه اول پشت سرش آرام قدم برمی داشتم که برگشت و دقیق من را ورانداز کرد و آرام با همراهش از خیابان عبور کرد من با چشمم عبورش را دنبال نکردم اما مثل اینکه فهمیده بود. شناختمش !شخصیت داستان من هم هر وقت حوصله اش سر بیاید از قفس کلمات بیرون می آید و می رود در شلوغ ترین خیابان شهر خرید می کند !

پی نوشت : خیلی وقت بود که دیدن کسی در من حسی به این قدرت ایجاد نکرده بود ! بله خودش بود شخصیت داستان ناتمام من که از ناتمامی خسته شده است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳
تگ ها : زندگی

همین جوری !

تا حالا دقت کردید به انسانی که محبوب هست یا محبوب میشه ! دقت کردید ؟ آدمهای ِ محبوب و مورد توجه حالا به هر دلیلی خیلی ضعیف می شند در برابر بدجنسی های اطرافیان ! یعنی خیلی راحت آدم های ِ دور و برشون می تونند باهاشون بدرفتاری کنند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٦
تگ ها : زندگی