معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

گوشه ی از دلتنگی

صورتک هایی که برای خودمون خریدیم و درست کردیم و .... جالب و دیدنیه به خودم که فکر می کنم گاهی خنده ام می گیره که از این همه تلاش چه منظوری دارم چرا مدام دوست دارم نقشم رو عوض کنم راستی چرا ؟ (حالا هم که به دنیای مجازی پناه آوردم ). چقدر الکی الکی کتاب خوندم از بین رشته مدیریت و باستان شناسی - مدیریت رو انتخاب کردم و حالا هم که خودمو دارم می کشم که رشته فرهنگ و زبان های باستانی بخونم می دونم بعد یه مدت که خوب تو تاریخ و زبان سرگیجه گرفتم و یه عالمه کتاب دیگه خریدم  به خودم می گم چرا این رشته رو خوندم خوب آدم و خیال پردازی دیگه .
گاهی به مرگ که فکر می کنم یه جوری مور مورم می شه و اما بعد می گم به اون هم هرچی که باشه مثل این دنیا عادت می کنم اونم چه عادتی مثل کسانی که تا حالا زندگی نکردن و نمی دونن اصلا لذت بودن چیه ؟
البته تا حالا هیچ چیز مثل شعر و داستان مخصوصا شعر نتونسته منو پایبند کنه با شعر و شاعری دوستتای قدیمی هستیم .اما جانب انصاف رو اگه بگیریم شاعر ها ( خودمو می گم به بقیه شاعر های محترم برنخوره ) غیرقابل تحمل ترین آدم ها هستن که فکر نمی کنم هیچ دیوونه ای به گرد پاشون برسه . به  نظرم دیگه بسه تا شاعران گرامی در وبلاگم رو نبستن کوتاه بیام .
  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
تگ ها :