معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

بزرگ علوی

تا به حال دو بار به این حال و روز دچار شده ام که ناگهان احساس کرده ام اعصابم کرخت شده و توان فکر کردن ندارم بعد یکهو دیده ام که داخل گورستان نشسته ام ساعت ٨ یا ٩ شب و فک کن که بعدش خانواده چقدر سرزنشم کرده اند برای انجام این کار بد ! پریشب که از شدت گرما ذوب می شدی آمدیم که مثلا" هوایی بخوریم هر کس پیشنهادی می داد ! من گفتم : بریم گورستان هیجان خونتون بره بالا! چنان اعتراضی شد که خونم یخ کرد فک کن !

مارگریتا ،مارگریتا به هیچ کس نگو ! این دیالوگ را از زبان مرتضی - ف در داستان رقص مردگان از کتاب ورق پاره های زندان نوشته بزرگ علوی می خوانیم ! یک معلم زبان فرانسه عاشق یک دختر روس می شود که با پدرش زندگی می کند و شریک ربا خوار پدرش مداوم در این خانه حضور دارد . مارگریتا پیانیست خوبی است  و قطعه ایی که به خوبی می نوازد رقص مردگان است که مردک را سخت پریشان می کند یک روز که مردک ربا خوار قصد تعرض به دختر را دارد دخترک او را می کشد و مرتضی قتل را به گردن می گیرد ! داستان های کتاب ورق پاره های زندان از رنج های مردم می گوید البته رنج هایی که اغلب شیرین اند و با عشق توامند !‌

گفتم :‌رقص مردگان ! ما رفتیم گورستان شب هم رفتیم هیچ مرده ی در حال رقصی ندیدیم !

بزرگ علوی هم چند داستان خوب دارد که یکی همین رقص مردگان است که خواندنی است.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢
تگ ها : کتاب