معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

از تنهایی مگریز!

هجوم می آورد این تنهایی از چهار طرف. تنها می مانم در جمع دوستان و باز در خلا راه می روم و با خودم گپ می زنم گاهی قطره اشکی از گوشه چشمانم به سوی می دود و باز به شیشه های شفاف پناه می برم و صورتم را می چسبانم به طراوت حرف هایشان و دوباره ذهنم غوغا می شود غبطه ؛ غبطه ؛ غبطه به تمام آدم هایی که وحشت نام و ننگ نداشته اند و آزاد و رها بدون صورتک زیسته اند و ناگهان آنی شده اند که می خواستند بدون دغدغه قضاوت و شدن را بر بودن بی اثر ترجیح داده اند حتی به قیمت نبودن .  گاه آرزو می کنم کاش قاصدکی بودم و به پرواز در می آمدم و سفر می کردم به نمی دانم کجا؟ حالا دل کوه ها هم دیگر محل امنی برای با خودت بودن نیست و احاطه شدی در هیچ و یا شاید هم همه ! تکرار تکرار تکرار دلم هوای تازه می خواهد . به یاد دارم که گاهی از شدت دل گرفتگی به دشت و کوه می زدیم و تا جا داشت فریاد می کشیدم یعنی که ما هستیم . یا نه این روزمرگی را باید یک جایی از درون تن مان بیرون می ریختیم تا نگندیم ! اما حالا حتی هنر فریاد زدن را هم فراموش کرده ام . حالا فقط گوش می دهم شاید می خواهم گوش سپردن را بیاموزم ؟  به قیمت فراموش کردن دل سپردن .

انگار در درون قلبم یکی به تار احساسم  زخمه می زندولی آهنگش خوش نوا نیست هنوز آشفته و پریشان است و صدای ناهنجارش گوشم را می آزارد . گوش می سپارم در دورها خنیاگری داستان زندگی من وما را به آواز می خواند گوش می سپارم از رنج هایمان می گوید از تلاش های بیهوده ؛ از دویدن و نرسیدن ؛ از بیدار خوابی های طولانی ؛ فریاد می زنم - می خوانمش دور می شود و آخر قصه همچنان  پنهان می ماند . نمی دانم چه خواهد شد اما باید بروم . باید .....

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
تگ ها : زندگی