معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

این روزها

1- وارد کوچه خلوت می شوم از پنجره باز صدای گروه کر به گوش می رسد که نازنین مریم را می خوانند و همراهشان دخترکی می خواند : باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم کاش می خوابیدم تو رو خواب می دیدم ...... کمتر از یک دقیقه صدای دخترک قطع می شود و ضبط صوت کم صدا !

2- آرتیست را دیدم ! پر از جذابیت ! صامت ولی پر صدا ! زیرنویس بی نظیری دارد این فیلم در زمانی که اختراع جدید را تست می کنند جورج ( کارکتر اصلی ) پوزخند می زند و صاحب کمپانی می گوید : جرج این آینده ست !

3- خیلی وقت است که وقتی کتاب تازه ایی می خرم ذوق مرگ نمی شوم ! قبل تر ها وقتی کتاب می خریدم کل آن روز بی خودی توی دلم قند آب می شد ! بی پدر ها این خوشبختی کوچک را هم ضایع کرده اند ؛ رفت !

4- دلم رفتن به دانشکده را نمی خواهد ! دلم دفاعیه نمی خواهد ! دلم هیچ چیز نمی خواهد ! چای سبز هم درمان این تلاطم نیست !

5- اگر به کسی کلید کرده باشی می فهمی که یکی که ولت نکند یعنی چه ! این روزها گاهی دلم می خواهد از پوسته آرامش بیرون بیایم و ویرانی ببار بیاورم ! صبوری سخت است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
تگ ها : زندگی