معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

 

 

یک شعر رو که خیلی دوست دارم و مال خودمه براتون می ذارم

کسی دوباره مرا از سکوت دزدیده است        و نام کوچک ما  را از آب پرسیده است

کسی دوباره مرا از ستاره خورشید                به نام خوانده و نوری دوباره پاشیده است

گذار حادثه از شاهراه های خطر                      به اعتماد عزیزی که صبح را چیده است

صدای سوت قطار سپیده می پیچد                 مسافر افقم عشق را کسی دیده است

و باز همسفر بادهای منتظرم                          پیام وحشی توفان چه زود پیچیده است

و کوچ می کنم از خویش تا نهایت مرگ            نگاه کن تو به این تک درخت خشکیده است

ولی دوباره یکی نور را صدا زده است               پرنده دل من تا بهار رقصیده است

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
تگ ها : شعر