معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

مرگ

به یاد دارم برای تشییع جنازه دوستم که رفته بودم هنوز حس مرگ تو رگ هام پخش نشده بود وبا وجود وابستگی شدیدم به این آدم؛ حس طنزم را از دست نداده بودم .مراسم خاکسپاری که انجام شد . بچه ها چون از شهرهای مختلف آمده بودند حلقه زدند تا دیداری تازه کنند نمی دانم یک آن چه شد که گفتم : دیگه هیچ کس حق نداره بمیره ! من دیگه حوصله عزاداری رو ندارم . یکی از بچه ها به شدت خندید که سبب مکدر شدن صاحبان عزا شد و در همان حین گفت: چی می گی بعدش نوبت ب و بعد هم نوبت م_ کجای کاری زنبیل گذاشتیم . حالا ۵ سال از آن روزها گذشته ولی برای من همچنان تازه و زنده است نه اینکه افسرده و غمگین باشم نه اما واقعا " به ماهیت اسرار آمیز مرگ که فکر می کنم کرخت می شوم و نمی دانم چگونه باآن روبرو خواهم شد . نمی دانم چه شد که این را نوشتم شاید به خاطر اینکه ماه مبارک است و انسان خود را به رفتن نزدیک حس می کند و شاید هم فقط دلتنگی .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧
تگ ها : مرگ