معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

چیزی شبیه معجزه

خیلی وقت ها به چیزی عادی که نگاه می کنم ناگهان بهت زده برجای می مانم که خدایا چطور می شود من این همه مدت متوجه عجیب و جالب بودن این پدیده نشده باشم . دیشب داشتم یک داستان جنایی را با تمسخر برای کسی می خوندم ؛ از روز نامه فخیمه .... یک آن حس عجیبی وجودم را فرا گرفت و به شدت متعجب و خوشحال شدم لابد می پرسید متعجب از چه؟من می توانستم خطوط را شناسایی کنم و حروف و کلمات را بخوانم باورم نمی شد کلماتی که از جلوی چشمم رژه می رفتند به این آسانی قابل رمزگشایی باشند . تعجب نکنید به همین سادگی شگفتی معجزه به سراغم آمده بود . کلمات با من دوست بودند و ماهیت پنهانشان را برایم آشکار می کردند .  چرا برای هرچیزی که برایمان عادی شده و از شدت تکرار دیگر نمی بینیمشان ونشانه بودنشان را حس نمی کنیم غمگین نمی شویم ؟ . شاید دوباره نیاز به بازیابی دارم باید باز هم از خویشتن خویش آغاز کنم دوباره ببینم - لمس کنم - عاشق شوم - نفس بکشم تا از کسالت ها به آغوش تازگی و زندگی پرواز کنم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٦
تگ ها : خط