معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

من وآدم های بی ادب

با وجود شجاعتی که در خودم سراغ دارم به دلایل ادبی  به شدت از آدم های بی ادب هراسانم . نمی دانم چرا از روبرو شدن با مرد یا زنی که در هنگام صحبت کردن فریاد می کشد یا نمی تواند شاکله ادب را رعایت کند دچار حالت عصبی می شوم . و متاسفانه در اطراف ما ازاین دست افراد کم نیستند . و باز هم نمی دانم چرا برخی از افراد نمی توانند در هنگام گفتگو منطقشان را در خانه جا نگذارند و در معیت عقلشان در اجتماع ظاهر شوند. مدتی پیش برای عکاسی در خیابان ها پرسه می زدم پیاده روی  خلوتی را پشت سر گذاشتم و می خواستم از عرض خیابان عبور کنم که ناگهان صدای جیغ یک زن را شنیدم . در چند متری من یک پیکان و یک پراید ایستاده بودند . راننده پیکان آقای جا افتاده ای بود به همراه یک خانم محجب و راننده پراید خانمی بود آراسته که دختر جوانی در کنارش نشسته بود . چشمتان روز بد نبیند . آقای راننده و خانم راننده چنان کلمات زشتی برای هم پرتاب می کردند که برگ های درختان از خجالت پاییزی شدند . دختر خانم جوان هم هر چند دقیقه از پراید پیاده می شد و کلمات زشتی به راننده پیکان نسبت می داد و جیغ می کشید و روسری اش از سرش می افتد و با هل و فحش خانم راننده دوباره سوار می شد . به نظرم قائله بر سر یک تصادف کوچک بود که با رد و بدل کردن یک کارت بیمه حل می شد ولی منجر به معرکه ای شنیعی شده بود که بیا و ببین و من هم که در این مواقع از شرم فقط دوست دارم فرار کنم در ازدحام جمعیت گیج می زدم و عصبی دنبال مفری برای فرار می گشتم که عاقبت داخل یک تاکسی پریدم تا کلمات بد دنبالم نکنند و روحم را پریشان نسازند .  

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧
تگ ها : زندگی