معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

شاهزاده خانمی از ییلاق

ریشه به ریشه چسبیده ام به خاندان مادریم ! نمی دانم به کجا می رسم ! مثل یک پازل قطعات کوچک را می گذارم کنار هم تا این قصه به کجا برساندم ! ولوله افتاده درون ذهن فامیل ! همه می خواهند بدانند بالاخره اهل کجا بودند و جدشان که بوده است ! تا اینجای ِ قصه تا خلخال رفته ایم ! در جستجوهایمان رسیده ایم به یک شاهزاده خانم قجری ! انگار گل اندام قجری آرام ارام جلو می آید تا خطوط چهره اش را ببینیم ! از کار سرنوشت در عجبم ! مکان ؛ زمان نمی شناسد این قصه گو هر جا که میلش بکشد باید دستهایت را بالا بگیری و از وسط قصه بروی داخل دهلیز یک داستان دیگر ؛ یک سرزمین دیگر ! قصه یِ مادرم؛ ارسلان ؛ آبا ؛ گل اندام ؛ یزید محمد حالاها حالاها کار دارد ! تازه می فهمم این یک دندگی خُلقم از خلقت چه کسی مایه گرفته است !

پی نوشت : زمانی که کودکی بیش نبودم و مادرم خیلی کم رنگ و گسیخته از این شاهزاده خانم قجری می گفت فکر می کردم خواب نما شده و با آن ذهن داستان پردازم همین داستانی که اول و آخرش افتاده بود را برای همکلاسیم تعریف کردم شانه بالا انداخت و پشت چشم نازک کرد که یعنی : دروغ نگو !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
تگ ها : داستان

chance

مادرم می گوید: آدم باید شانس داشته باشد ! اشاره اش دقیقن به بیماری من است که یک سال است مرا مهمان مطب پزشکان کرده !

من می خندم !

کفری می شود ! و داستان کنیز و خانمی را به ترکی برایم تعریف می کند و با اینکه می داند زبان ترکی را خوب بلدم اما اواسط داستان هی می پرسد: anniran*

من هم هی اذیتش می کنم به جای فارسی ، انگلیسی جواب می دهم که می خندد!

داستان شانس شاید داستان خوش باوری فرهنگ ماست که به بخت خواب و بخت بیدار یا به اصطلاح شانس اعتقاد دارد اما داستان :

کنیزکی زیبا به زنی کچل و زشت خدمت می کند و هر روز که خوشبختی خانمش را می بیند آه می کشد و روز به روز تکیده و لاغر می شود !

یک روز خانم، کنیزک را به کناری می کشد و می پرسد :تو چرا غذا نمی خوری و هر روز لاغرتر می شوی ؟ کنیزک می گوید : از دست بخت بد ! خانم دوزاریش می افتد که قضیه حسادت و این حرفهاست! به کنیزک می گوید من جایی را بلدم که تو جواب این معما را پیدا می کنی و کنیزک را به لب چاهی می برد و می گوید : بخت من و تو درون این چاه هستند بگذار اول من بختم را صدا بزنم و لب چاه می رود و صدا می زند : بختم!

صدایی از چاه بلند می شود و می گوید : جانم ! تا تو بیداری من بیدارم ! خانم رو به کنیزک می کند و می گوید : شنیدی ؟ ! حالا تو بختت را صدا کن . کنیزک به لب چاه می رود و بختش را صدا می زند و صدای از چاه بیرون می آید و می گوید : زهرمار ؛ من تازه خوابیده بودم !

مادرم به نوری که از پنجره سرازیر شده و نقش های فرش را برجسته کرده نگاه می کند ! من به واژه شانس فکر می کنم !

*می فهمی .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
تگ ها : داستان

جادوی نویسنده 3

همه ی ما می خواهیم در وجود قدرتمند یک خطا کار پیدا کنیم و در آدمیزاد ضعف یک قربانی بی گناه را بجوییم . بارهستی ؛میلان کوندرا

برای اطلاعات بیشتر اینجا را بخوانید .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱
تگ ها : داستان

من قاتل پسرتان هستم !

زندگی را در مشتم گرفته ام . پیش تر ها زندگیم اینقدرکوچک و نامرئی نبود فشرده شدم میان چوب و سنگ !مثل خزه های که روی درختان بزرگ به زور خود را جا می کنند مخصوصا" اگر درخت تکیه داده باشد به صخره و آسمان ! برای دوستی متن طولانی را دکلمه می کنم برای پایان نامه اش می خواهد با لذت داستان را زیر دندانم مزمزه می کنم و بعد می خوانمش . (( من قاتل پسرتان هستم)) را فکر می کنم دوسال پیش هدیه گرفتم اما همه ای داستان هایش را نخواندم تکلیف درسی دوستم سبب خیر شد که من شروع به خواندن کنم . احمد دهقان نویسنده خوبی است . شنیدم نوشته هایش در آمریکا ترجمه شده و کارگردان معروف هالیوودی  قرار است از رمانش فیلمی بسازد . احمد دهقان در نوشتن بسیار واقع گراست و از بزرگ نمایی خود داری می کند . من از خواندن داستان هایش احساس درد کردم نمی دانم شاید شما هم وقت خواندن احساس مرا درک کنید !

پی نوشت : سفر به گرای 270 درجه هم از احمد دهقان است بخوانید .

پی نوشت 2: فردا امتحان دارم برام دعا کنید .

پی نوشت ٣: فکر نمی کردم بتونم به کسی نه بگم ! یعنی صریح و محکم ! اما تونستم و گفتم نه! باورم نمیشه اینقدر با اراده و شجاع شدم که می تونم مسلط بگم :نه!!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها : داستان

آزادی یا مرگ!

نیکوس کازنتزاکیس  را کوچک بودم که شناختم هنوز هم کوچکم ! شاید هیچ وقت بزرگ نشوم . شاید هیچ وقت به اندازه تو و شازده کوچولو بزرگ نشوم تا بدانم که نیکوس و حسین چه گفتند ! کوچکم کوچک مثل شنبم های صبحگاهی دوره اساطیر که از بوی خورشید مست می شوند و بعد تبخیر و پرواز به سوی نور . آزادی یا مرگ کازانتزاکیس معرکه ای است مثل آخرین وسوسه های مسیح - مسیح باز مصلوب - زوربای یونانی و کتاب های دیگر ! آخرین وسوسه های مسیح را که می خواندم مدت ها در خیال سکر آور لحظات کتاب غرق بودم یادش بخیر !

پی نوشت :کاش امروز بودی تا ثابت شود چه کسی در کنار تو تاب می آورد !

پی نوشت 2: باز عاشورا ! من حالم بد است بد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها : داستان