معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

فراموشی

مرد روبروی زن نشسته است ! انگار دارد بازجویی می شود !

زن : چه حسی داشتی وقتی منو گذاشتی و رفتی ؟

مرد: یعنی ترکت کردم !

زن سری تکان می دهد !

مرد : من ترکت نکردم شرایط اینطوری بود نمی تونستم تو رو با خودم ببرم ! بعدش هم که رفتم هر کار کردم نشد تو رو ببرم پیش خودم !

زن : ناباورانه نگاه می کند ! گربه ایی از کنار پنجره رد می شود !

مرد: اونجوری نگاه نکن ! من دلیلی برای دروغ گفتن به تو ندارم !

زن سری تکان می دهد !

مرد: اونجا که بودم یک سال با زنی همخانه بودم بعد روز بی دلیل گذاشت و رفت ! اونجا معنی ترک کردن و ترک شدن را فهمیدم ! ( Abandon)

زن با تاسف  آهی می کشد ! شاید دلش به مرد که مثل خودش ترک شده است می سوزد !

پی نوشت : به شدت دارم به قهرمان پروری در دین و ادبیات و اساطیر و سینما و... فکر می کنم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳۱
تگ ها : داستانک

رفتن...

یادتت هست روز خاک سپاریت کل خیابان را قرق کرده بودند. چه جمعیتی آمده بود . گفته بودم که از مرده می ترسم . اما از تو نمی ترسیدم پابه پایت می آمدم . ترمه رویت کشیده بودند . خورشید می گفت : بچه ها رفتند غسالخانه دیدنش . من ندیدم ؛ دیر رسیدم . باغ های اطراف پر ازشکوفه بود . توی عمرم آن همه شکوفه یک جا ندیده بودم .همه سفید پوشیده بودند تو خواسته بودی . اواسط اسفند بود انگار بهار به پیشوازت آمده بود . بغضم مثل بغض دم سال تحویل داغ بود . خورشید که داد زد . فهمیدم که داخل قبر  گذشتنت  . پری نگذاشت نزدیک بیایم گفت: طاقت نمی آوری . روی پا خشکیده بودم . چقدر زندگی را باهم دویده بودیم . یادتت می آید . خورشید موهای مجعدش را به باد می داد .نای حرکت نداشتم مثل همیشه یخ زده و آرام در برابر مرگ . بابک نزدیکم آمد. با لب های خندان گریه می کرد . هنوز هم نمی دانم کی می خندد و کی گریه می کند . گفتم : رفت .گفت : زود رفت . و باز با گریه خندید . به خودم نگاه کردم نه گریه می کردم نه می خندیدم . به رخ آب را نزدیک دهانم آورد . گفت : مثل گچ سفید شدی. آب را پس زدم . گفتم : باید برم بهار داره میاد . از بوی تند ماهی دودی عید تا سنبل ها همه در انتظار منند باید برم . اما کسی در درونم زمزمه می کرد: بهار حضور توست ؛ بودن توست ....... بغضم شکست نقاب ترک خورده را کناری انداختم تا می توانستم داد زدم . تا می توانستم دلتنگی هایم را شیون کردم . اما سبک نمی شدم . می دانستم که حالا نگاه می کنی یک دل سیر می خندی و می گویی : چکار کنیم شاعر دیگه رعایتش رو بکنید. از خنده تو خنده ام گرفت. به رخ آرام گفت : بچه ها دیوونه شده . به خودم نیاوردم قاه قاه خندیدم به مرگی که فکر می کرد تو را از ما گرفته است . به تو که فکر می کردی انتقام تمام بدی ها را با مردن بی وقتت از دنیا گرفته ای . چشمانم سیاهی رفت و دیگر نفهمیدم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢
تگ ها : داستانک

روزمرگی

ته مانده سیگار را از روی میز جمع می کنم . پوست میوه ها را در سطل می اندازم . روزنامه های پراکنده را مرتب می کنم . روی شیشه با انگشت  می نویسم : یک روز یخ زده دیگر و دستمال نم دار راروی میز می کشم . جوراب هایت را از روی مبل بر می دارم . نوشته های پراکنده ات را در قفسه می گذارم . روی صورتت خم می شوم . ناله می کنی : چرا صورتت خیسه!اما چشمهایت را باز نمی کنی تا اشک هایم را ببینی .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
تگ ها : داستانک

چشم عروسک

گفت:چشم عروسک دارید ؟

چشم ها را جلواش گذاشتم و فکر کردم چقدر برای بچه اش عروسک می سازد . با وسواس چشم های یک اندازه را جدا می کرد .چشم ها زل زده بودند به زن .روزهای بعد هم آمد .  یک روز با شوهرش آمد ؛مرد بلند و تکیده بود.عصر همان روز مرد دستفروش را دیدم که عروسک های دست ساز را کنار خیابان ریخته بود و می فروخت .چشم ها زل زده بودند به من .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦
تگ ها : داستانک

ای دوست ، ای ترنم باران

شبکه چهار یک برنامه نقد پخش می کند  جلوی تلویزیون به بالشم تکیه داده ام و زل زده ام به صفحه روشن ، نمی دانم کی خوابم می برد . بیدار که می شوم جز همان صفحه روشن ، اطرافم پر از سیاهی است . رخوت تمام تنم را پر کرده و نای حرکت ندارم یاد برنامه نقد که می افتم دوباره بیهودگی درونم را پر می کند و شروع می کنم به حساب کردن چند سال دارم تا چند سال دیگر زنده ام و هنوز هیچ کاری نکرده ام هر وقت که این حس به سراغم می آید کتابهای نخوانده را می چینم رو ی پوست میز شروع می کنم به سخت خواندن ، بعد هم می نویسم و بعد پاره می کنم و بعد به خودم می گویم : توهیچی نمی شی . و باز همان رخوت . دهانم خشک است و این یعنی وقت چایی است . چراغها را روشن می کنم . سهراب سپهری زل زده به من لبهایش تکان نمی خورد و اما می دانم که می گوید : تو هیچی نمی شی من هم سن تو بودم چهار تا کتاب چاپ کرده بودم . توی اتوبوس از پنجره بیرون را نگاه می کنم سر یک چهار راه دو مرد با هم گلاویز شده اند تا جایی که ممکن است نگاهشان می کنم . چه سوژه ای خوبی برای نوشتن است کیفم را می گردم طبق معمول نه  خودکاری هست و نه کاغذی . از خودم می پرسم : چرا دعوا می کردند . که اتوبوس از کنار درختی عبور می کند که مادری با حوصله به جوجه اش غذا می دهد . کنارم دختر بچه ای مدام عروسکش را می بوسد . با خودم می گویم   این بار راجع به مهربانی می نویسم . همیشه از آدمهایی که کتاب چاپ می کنند لجم می گیرد یادم نمی آید تا به حال به چیزی جز چاپ نوشته ها و شعر حسودی کرده باشم . اما فکر می کنم پشتکارم کم است . وگرنه تا به حال .... تلفن را که بر می دارم صدای پروانه می پیچد توی مغزم و یک ریز حرف می زند . تمام دوستان مشترکمان را را دوباره جلوی چشمم زنده می کند و من هم طبق معمول خوب گوش نمی دهم ولی حرفی می زند که ذهنم را از سستی بیرون می کشد : شنیدی کتاب لیلا هم چاپ شد . در هم می روم و مثل همیشه تا شب  ورودی ذهنم تابلوی ورود ممنوع دارد و تنها اندوه است که در شاه نشین ذهنم نشسته است . اسم تمام نویسنده های کلاسیک و مدرن را مرور می کنم . باز اسم آن نویسنده منزوی آمریکایی که خیلی صمیمی می نویسد را به یاد نمی آورم . کتابهای قفس  فلزی را با چشم می کاوم . خم می شوم و ردیف های پایین تر را نگاه می کنم .هان پیدا کردم  ناتور دشت – سلینجر . از بچگی به هر چه نویسنده و شاعر حسودی می کردم . با خودم هستم که می گویم : وای اگر بمیرم و هیچ کاری نکرده باشم . دیگر مردم  من را به یاد نمی آورند . یاد کتابی از میلان کوندرا می افتم : جاودانگی . باران اریب می زند به شیشه پنجره  و من به قطره ها فکر می کنم که همیشه هستند . همیشه هستند و فقط شکلشان تغییر می کند .  

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱
تگ ها : داستانک

کودکی

در حیاط خانه خواهرم با پسرش بازی می کنم پسر کوچکش برای هر شی یک بازی اختراع کرده و حتی از حرکت یک پروانه به خنده می افتد . خواهرم سرش را از پنجره بیرون می آورد و به شوخی پسرش را صدا می زند : فرنود اون آقای سیب زمینی فروش رو صدا بزن و سیب زمینی بخر و پسرش با پاهای کوچک سه سالگی به سوی در می دود و در را باز می کند و با صدای کودکی می گوید : آقا یه دونه سیب زمینی بدید .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤
تگ ها : داستانک