معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

به آرامی شروع به مردن می کنی !

تغییر شغل سبب شده است وقت کمتری برای اندیشیدن و نوشتن داشته باشم تا سرو سامان دادن این قسمت وضعیت همین خواهد بود!!!!!!!!!!! یعنی خودم می خوام بیام هی بنویسم ها ولی فعلن خیلی شلوغه اینجا ! یاد شعر پابلو نرودا نیفتادید: به آرامی شروع به مردن می کنی اگر اگر اگر اگر........

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٤
تگ ها : زندگی

شکوفایی!

به خلق آثار هنری فک می کردم ! اگر دیده باشید یه آدمهایی دیگر حرفی برای گفتن ندارند و هی دور خودشان می چرخند ! بعد فک کردم نوشتن و آهنگ زدن و خواندن و .......... نیاز به رسیدن به یک حس نو و حرف نو و تجربه نو دارد ! نیاز به پوست انداختن مداوم ! عمیق شدن در خود ! و..... همینطوری فله ایی نمی توان نوشت یا آهنگ ساخت یا.....! چه می گویم ! هیچ ! حسی بود که می خواستم با شما به اشتراک بگذارم همین !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٤
تگ ها : زندگی

کتابهای ِ صوتی !

مدتها بود که از خواندن یک کتاب اینقدر لذت نبرده بودم ! جنایت و مکافات را صوتی می خوانم خیلی می چسبد ! عالی است ! استراحت برای چشم !

پی نوشت : دیشب دوباره یاد دوردستها افتادم یاد تو و یخ و برف و دیگر هیچ ! آنجا هم در بهار پر از احساسی ! تمام آرزویم این است که خوشحال و خوشبخت باشی !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۱
تگ ها : زندگی

ارائه گزارش !

ریحان ها و گشنیزها و جعفری هایم  همه جوانه زده اند!

پریروز تره فرنگی کاشتم !

نهال های به و سیبم هم جوانه زده اند !

کلی برای این رویش ها هیجان دارم ! بیخود نیست که می گویند کشاورزی ابداع زنان است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦
تگ ها : زندگی

ناتمام !

پنج شنبه بعد از ظهر در شلوغترین خیابان شهر یک لحظه حس رودررویی با شخصیت داستانم را داشتم ! مردی که یک بلوز صورتی با راه های ظریف سپید پوشیده بود و موهای قهوه ایش را تا شانه بلند کرده بود. موهایش از این موهای لخت و بی حالت نبود که با وزش نسیمی به هوا بلند شود معلوم بود که با دقت صاف شده و مرتب پشت سرش رها شده است . همراهش مردی مسن تر بود . اما خودش معلوم بود در آغاز پختگی است ! مثل شخصیت داستان من آرام و گاهی هم در ظاهر بی تفاوت می زد. خیلی با نگاهم توجه اش را جلب نمی کردم ! پایین تر از چهار راه اول پشت سرش آرام قدم برمی داشتم که برگشت و دقیق من را ورانداز کرد و آرام با همراهش از خیابان عبور کرد من با چشمم عبورش را دنبال نکردم اما مثل اینکه فهمیده بود. شناختمش !شخصیت داستان من هم هر وقت حوصله اش سر بیاید از قفس کلمات بیرون می آید و می رود در شلوغ ترین خیابان شهر خرید می کند !

پی نوشت : خیلی وقت بود که دیدن کسی در من حسی به این قدرت ایجاد نکرده بود ! بله خودش بود شخصیت داستان ناتمام من که از ناتمامی خسته شده است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳
تگ ها : زندگی

همین جوری !

تا حالا دقت کردید به انسانی که محبوب هست یا محبوب میشه ! دقت کردید ؟ آدمهای ِ محبوب و مورد توجه حالا به هر دلیلی خیلی ضعیف می شند در برابر بدجنسی های اطرافیان ! یعنی خیلی راحت آدم های ِ دور و برشون می تونند باهاشون بدرفتاری کنند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٦
تگ ها : زندگی

همین جوریانه !

اسفند اصلن ماه خوبی برای هیچ کاری نیست ! یعنی همش پر کار و همش هم بی خیالی یعنی من که اینطوریم ! کلن ! روایت پهلوی دکتر میرفخرایی رو خریدم خدایی ذوق داره ببینی همه کتابهای مربوط به رشته ات رو استاد های خودت می نویسند !!!!!! کلن و اصلن اهل سکوت کردن و کوتاه اومدن در گرفتن حقم نیستم آدمی نیستم که اگه یکی زیرپوستی توی خودرو یا اتوبوس یا ... اذیتم کنه و به حریم شخصیم احترام نذاره کوتاه بیام ! دیشب یه مزاحم رو همچین چزوندم که حالش حسابی جا اومد !!!! خدایی دارم به این فکر می کنم دوره ی ساسانی هم سر راه مسافرها آتشکده درست می کردند برای عبادت و نیایش پنجگانه !!!!!!!!!!!!

روایت پهلوی

دکتر مهشید میرفخرایی

ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی

پی نوشت : سپندارمذگان 5 اسفند ! نمی دونم چرا 29 بهمن همه به هم تبریک می گن !!!!!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۱
تگ ها : زندگی

شال سرخ!

دارم برای خودم یه شال سرخ سه گوش می بافم ! که بسیار زیباست ! اون روز که رفتیم خونه برادرم یک کیک خوشمزه با این دستور پختم و بردم که بسیار مورد استقبال قرار گرفت !کلن الان توی فاز خانه داری هستم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٧
تگ ها : زندگی

آرزوی من این است !

بانوی ماه و زویای عزیزم منو به یه بازی نتی دعوت کردن که باید آرزوهام رو بگم !باید بگم که آرزوی ِ من این است که همه یِ ایرانیها از جمله خودم شاد باشیم !آرزوی من این است که همه ی ِ اونایی که می شناسم و نمی شناسم به آرزوشون برسن ! اما آرزوم برای شخص خودم اینه که تا زمانی که زنده ام بخونم و بنویسم ،یاد بگیرم  و از خدا می خوام کمکم کنه تا چیزهایی که یاد می گیرم رو بتونم انتقال بدم ! دیدید من آرزوهای بزرگ ندارم آرزوهام قد خودمه ! امیدوارم که شاد و پیروز باشید!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۳
تگ ها : زندگی

برف می بارد !

یک - آرش کمانگیر سیاوش کسرایی توی شب برفی کنار بخاری یا شومینه خیلی حال میده !

دو- با کسالت که از خونه بیای بیرون و یکهو با موج سپید و درخشان مواجه بشی که زیر پات قرچ و قرچ می کنه یعنی لحظه ی آغاز و بعد تا سر کوچه آواز خوان بری و زیر نور چراغ برق به پولک های نقره یی با عشق نگاه کنی و باز شعر بخونی یعنی آخرت روز خوبی رو شروع کردن !

سه - یاد حرف دوستت بیفتی که گفته محکم راه برو و نترس ! یعنی یاد دوستت که دیگه فیزیکش نیست هنوز زنده اس برات !

چهار - کتاب کتیبه های هخامنشی ، پیر لکوک که برسه دستت یعنی روزت ساخته شده کلی نکته ی جدید راجع کتیبه ها و لغات باستانی داره !

پنج - برای دوستت که می خواد برای عروسی برادرش کتاب بخره نسخه بپیچی و اونم بگه چشم ! یعنی یکی تو رو اندازه ی خودش قبول داره که برای خرید باهات مشورت میکنه ! این یعنی عین خوشبختی !

شش- امروز حس قشنگی داشتم آسمان چطور یکهو ما رو سورپرایز کرد !

هفت - دلم برای درس خوندن تنگ شده دوباره !

هشت - به نظرتون عشق ییهو اتفاق میفته یا تدریجی و خرنده ؟

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
تگ ها : زندگی

من و خودم

گاهی فکر می کنم خوشبختی در یاد گرفتن یک مطلب تازه است و یاد گرفتن خوب دیدن و داشتن آدمهایی در اطرافت که حتی در پریشانی ِ شب های ِ دراز هم درکت کنند و بفهمند حالا حالت زیاد مساعد نیست و شاید بودن ِ یک کامنت گذار پلشت نویس است که طفلکم با بیماری روانی حاد نا شناخته پشت یک سری اسم زنانه قایم شده و از خانه و محل کار ساعت ها می نشیند و به نوشته های ِ من فکر می کند تا چه بنویسد که مثلن من را ناراحت کند اما برای من او هم جز همین زندگی است بالاخره اگر یهودا اسخریوطی نبود مسیح و داستانش شکل نمی گرفت ! ( اگر آخرین وسوسه های مسیح را نخوانده اید بخوانید که بی نظیر است اثر کازانتزاکیس ) بالاخره این آدم ها هم نقشی در زندگی ما دارند دیگر ! ( الان بدو برو فکر کن ببین چه حرف زشتی می تونی بنویسی که شخصیتت بیشتر آشکار بشه ) !

پی نوشت : دوستی اس می زند منابع خط میخی می خواهد می پرسم کتیبه می خوانی جواب نمی دهد ! می گویم منابعم انگلیسی است ! بعد از 24 ساعت اس می دهد اگر منابعت فارسی است معرفی کن !می خندم !

2: الهام عزیزم تحقیقی انجام داده راجع به مسجد جامع اصفهان ؛ عزیزکم  آنقدر دقیق دیده و نوشته که از خوشحالی نمی دانم چه بگویم ! درسشان با من دیروز تمام شد خدا را شکر چندتایی بودند که آنقدر خوب کار کرده بودند که خستگی ام به در شد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٤
تگ ها : زندگی

شاگرد و معلم

توی کلاس شهرسازی با 31 دانشجوی ِ پر شور و شیطان یکی بود که همیشه در سکوت گوش می کرد و فعال در بحث ها شرکت می کرد هفته ی ِ گذشته کلاس تمام شد و امروز برایم میلی زده بود بابت بحث های ِ کلاس و روش تدریسم تشکر کرده بود همین اول صبحی کلی انرژی گرفتم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳٠
تگ ها : زندگی

قهوه ی ِ تلخ

حکایت رفاقت من با تو ؛

حکایت قهوه ایست که امروز

به یاد تو تلخ ِ تلخ نوشیدم !

که با هر جرعه ، بسیار

اندیشیدم :

که این طعم را دوست دارم یا

نه؟!

وآنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن

که انتظار تمام شدنش را نداشتم !

و تمام که شد

فهمیدم باز هم قهوه می خواهم !

حتی تلخ ِ تلخ !

این اس ام اس را دوستی فرستاد که بسیار به دلم نشست !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦
تگ ها : زندگی

آینده

دیروز کلن کلاس شهرسازی بدل شده بود به یک workshopبچه ها ازهدفهایشان می گفتند ! برایم جالب بود که وقتی گفتم هدفتان از درس خواندن چیست ؟ جواب های بامزه ایی شنیدم : یکی گفت می خواهد یک راننده تاکسی تحصیل کرده باشد ! آن یکی گفت : می خواهد یک خانم خانه دار تحصیل کرده باشد؟ یکی از بچه ها هم گفت که می خواهد یک پدر و شوهر تحصیل کرده باشد ؟ ( البته این حق داره چون از کنار دوست دخترش تکان نمی خوره نیشخند) حرفهایشان هم خنده دار بود و هم دردناک! هیچکدام نمی خواستند یک شهرساز موفق و متخصص بشوند ! و این یعنی نسلی که در حال تحصیل است به شدت نا امید است !

پی نوشت : نمی خواستم امیدواری الکی بدهم ! گاهی آدم مجبور به سکوت می شود به جای اینکه هی بیخودی طرف مقابل را به آینده یِ نامعلوم امیدوار کند .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
تگ ها : زندگی

دوست نما ها

بعضی آدم ها خطر را در یک قدمی شان حس نمی کنند ! هی اصرار دارند کاری بکنند که زندگی و خانواده شان نابود شود ! بعضی آدم ها تا قیامت ابله می مانند یعنی متوجه نیستند که اگر طرف مقابل راجع به آنها کوتاه می آید ! اینها دُر و جواهر نیستند شاید دلش می سوزد که مهربانی می کند ! بعضی آدم ها شعور درک محبت و مهربانی و رعایت را ندارند! باید به طور کلی از ادامه دوستی با آنها کوتاه بیایی ! بروی تا شرشان دامنت را نگیرد ! دو بار در زندگیم اشتباه کردم و دوستانی داشتم که فکر می کردند کائنات در خدمتشان است ! بعد از اینکه رابطه ام را قطع کردم انواع و اقسام سخن چینی ها و شایعه پراکنی ها را علیه ام انجام دادند ! این درحالی بود که من از این حضرات اسراری را می دانستم که اگر دهان باز می کردم زندگیشان روی هوا بود ! خوب این عمل را انجام ندادم ! پشیمان نیستم ! اما .....

پ ن: اکنون دوستانی دارم به زلالی آب روان ، شفاف ، مهربان ، احساس زرنگ بودن ندارند مثل دوست نماها یِ مذکور ! خدا را شکر که آن رابطه ها تمام شد جلوی ضرر را هر کجا بگیری منفعت است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۸
تگ ها : زندگی

تعادل

این روزها به تعادل فکر می کنم به آدم های توسعه یافته متعادل ! که به کار هم کار نداشته باشند ! عقده های ِ روانی ِ شان را درمان کنند و هوار زندگی دیگران نشوند ! یک اس ام اس برایم رسید که بسیار پر معنی بود :

دلم نه عشق می خواهد نه دروغ های بزرگ ،

نه ادعاهای بزرگ ، نه بزرگ های پر مدعا!

دلم یک فنجان قهوه داغ می خواهد و یک " دوست " که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد...

پ ن : فکر کن این جامعه ی ِ که وصفش را گفتم باید چه حس خوبی بدهد وقتی که داری توی خیابان هایش قدم می زنی !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۸
تگ ها : زندگی

my family

من و احمد  حتمن همکارهای ِ خوبی از آب در می آمدیم ! می توانستیم دو تا روزنامه نگار موفق ! یا دو پژوهشگر خوب باشیم ! هر دو اهل چلنج و بحث و جدلیم ! البته قبل تر من بیشتر او را تایید می کردم و ولی از یک زمانی شروع کردم به دفاع و مخالفت ! هر جا که با نظرش یا نقدش مخالف بودم بحث آغاز می شد ! اعتراف می کنم که از من بهتر کتاب می خواند ! خوب نقد می کند ! اما تازگی ها از فیلم هایی که من می بینم انتقاد می کند ! مال سن است فکر کنم ! مثلن عشق ِ هانکه را من یک نفس نوشیدم ! پلک نزدم ! برایم آنقدر جالب بود که نگو ! اما او بعد از اینکه فیلم را دید از لوکیش بسته فیلم شکایت کرد ! خندیدم ! فکر کنم سن و سالش دارد می رود بالا حوصله فیلم هایی تا این حد هنری را ندارد ! حتی گاهی برایم سریال گونی و کوزی تعریف می کند ! اما هنوز هم در کتاب خواندن بی نظیر است ! یعنی من آرزوی آن حوصله یِ برتر را دارم که بنشینم واو به واو کتابهای تولستوی یا سولژنستین را بخوانم و بعد بیایم با بادی لنگواچ و زبان پارسی دری تعریفش کنم ! ما حتمن همکارهای خوبی می شدیم از طوفان فکری و تراوشات ذهن ما مطالب جدیدی به وجود می آمد ! اما حیف ما همکار نیستیم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٤
تگ ها : زندگی

عروسی سارای

سارا اینجا را نمی خواند پس هر چه بخواهم می توانم راجع به مهربانیش ؛ صداقت و یکرنگیش بنویسم ! البته خانم دکتر سارا ! یک خانم به تمام معنا انسان و نجیب ! ترم های آخر شناختمش ! از آن زمان تاکنون رابطه یِ محکمی با هم داریم با وجود دوری همیشه او را نزدیکم حس می کنم ! در وجود این خانم ذره یی قدرنشناسی ؛ حسادت ؛ کم بینی ؛ خاله زنکی یافت نمی شود ! آنقدر برایم عزیز است که بعد از عروسیش که نتوانستم بروم همچنان حسرت می خورم که او را در لباس عروس کنار محمد ندیده ام ! این خانم دکتر بلند بالایِ زیبا را ! حالا هم درگیر درس و خانه داریست ! باید حتمن به همسرش تبریک بگویم که خانم نه فرشته ایی نصیبش شده است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱
تگ ها : زندگی

من یه دیوونه ام وقتش عاقل شم !

اگر هزار نفر هزار بار برای من بگویند که یک مطلب ؛ ترانه ؛ کتاب و.... بسیار زیباست تا به دل خودم ننشیند محال است که به نظر دیگران پاسخ مثبت بدهم ! چه اخلاق بدی !

یک همکار داریم که قبل تر ها برای هیچ کس ارزشی قائل نبود و روبروی همکاری که می خواست به نقدش بکشد می گفت که مثلن بی سواد یا ناتوان است !یک سری اتفاق پیامد رفتارهایش افتاد که حالا برای یار گیری و یار جمع کردن  روبرو نقد نمی کند مثلن پشت سر نقد می کند و آخر مکالمه یک صفت خوب می گوید و برای اینکه مخاطب را همراه کند می گوید مثلن : یکدونه من فکر می کنم یکدونه تو ! من این مطلب را تبدیل به نشانه های بادی لنگوِاج کرده ام و با حرکت دست ، یک دونه من و یکدونه تو را برای همکاران گوشزد می کنم ! که مدام موجب خنده و تفریح می شود ! متاسفانه این اَب نرمال بودن در خانم ها زیاد تر است تا آقایان ! حالا چرا نمی دانم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧
تگ ها : زندگی

همین جوری

همیشه دوست داشتم در راه هایی قدم بزنم که روندگان اندکی دارند اما اکنون هر راهی را که می روی پر از روندگان است !!!!!!!

همیشه دوست داشتم در زمینه یِ علایقم بی نظیر باشم اما دیدم آدم های زیادی  به علایق من علاقمندند برای همین می خواهم بین همین آدمها پویاترین باشم !

 

 

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
تگ ها : زندگی

استاد

همیشه با این کلمه مشکل داشتم ! وقتی کسی ، کسی را استاد صدا می زند یک طوری می شوم ! برای همین خودم سر کلاس درس از این کلمه استفاده نمی کردم و برای مخاطب قرار دادن از خانم دکتر یا آقای دکتر استفاده می کردم ! استفاده از این کلمه در شهرستان ها متداول تر است و هر که یک مدرک سردستی در یک رشته هنری بگیرد یک کتاب هم نوشته باشد ! می شود استادی با کلی منت گذاشتن ! که رستم منم .....خنده ام می گیرد از این کلمه ! یاد مکتب دارهای کلاس های اکابر می افتم ! در دوره ی لیسانس هر کس از من می پرسید می خواهی بعد از فارغ التحصیلی چکار کنی . می گفتم : می خواهم استاد بشوم ! آن زمان نمی دانستم که نظرم راجع به این کلمه اینقدر تغییر خواهد کرد !

پی نوشت : هنوز کلاس شروع نشده تلفنم زنگ می خورد . پاسخ می دهم . صدای مضطربی از آن طرف گوشی می گوید : استاد میشه من کلاستون رو نیام ! خنده ام می گیرد می گویم : چه درسی ؟ نام درس را می گوید ! از کلمه و لحن و شتابزدگیش خنده ام می گیرد ! حتی نمی خواهد یک بار سرکلاس حاضر شود ! چه درس خواندن ملسی !شاگرد فراری و معلم دلخوش .....

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۸
تگ ها : زندگی

گذشته

دیشت با فاطمه و باران فیلم گذشته را دیدیم ! عالی بود ! گو اینکه با پایان بندی فیلم مشکل داشتم ولی خوب بود ! فضای فیلم خیلی دلچسب و شرقی بود ! کلن توی فضای فیلم هستم هنوز ! صبح از سرویس جا ماندم !( جا نماندم سرویس نیامد ) بعد دست بر قضا یکی از دوستان قدیم را دیدم ! روزگار با انسان چه می کند ! زمانی با همین دوستم روزی نبود که از هم خبر نداشته باشیم ! اما بعد ....... ناگفته بماند بهتر است شاید اشتباه بزرگ زندگی او در دوستی من بودم و اشتباه من او ! به هرحال گذشته دست از سر آدم برنمی دارد !

پی نوشت : جالب ماجرا باران دختر فاطمه است که نشسته بود با ما گذشته را می دید ! طفلکم آخرهای فیلم دیگر خسته شده بود اینقدر لوکیش فیلم محدود و دیالوگ ها طولانی بود ! اما با همه ی ِ اینا خوب تحمل کرد عزیزکم

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۸
تگ ها : زندگی

تسویه حساب 2

ساختمان اداری علوم تحقیقات 9 طبقه است ! من کاشف واحد به واحد این نه طبقه ! با عجله از دانشکده ی خودمان بیرون می آیم با آژانس می روم ساختمان اداری و فکر می کنم الان است که با سرعت نور برگه ی تسویه ام کامل شود و من هم بروم دنبال کارم ! در واحد رفاه کارمند محترم می گوید: الان باید دو میلیون ودویست بریزی به حساب وزارت علوم ! من دویست هزار تومان می شنوم می گویم : کدوم بانک ؟ الان بریزم ؟ با تعجب نگاهم می کند و می گوید : الان داری ؟ می گویم : آره همراهمه ! به نظرم می فهمد که اشتباه شنیدم می گوید : دومیلیون و دویست هزار تومان بریز به حساب وزارت علوم و فیش بیار چون دیر اومدی باید وامت رو یک جا تسویه کنی ! برای یک دقیقه شوک می شوم اما بعد مسلط و طبق معمول مغرور ! می گویم : می ریزم ! به طلایی که زیر آستین مانتو پنهان است دست می کشم ! قصدم جدی است ! پولشان را یک جا پس می دهم ! تسویه حساب دچار مشکل می شود ! تقسیط وام ندارم ! تکلیف وامم روشن نیست نامه برای روشن شدن وضعیت تحصیلی ام نمی دهند ! شونصد دفعه از پله ها بالا می روم هی از رفاه به اداری و بعد مالی ! زمانی ندارم اگر نامه را نبرم باید یک روز کامل اداری دیگر مهمان این طبقات باشم ! برگه ی تسویه را به رییس رفاه نشان می دهم می گویم : فقط بنویسید من باید دومیلیون دویست به حساب وزارت علوم بریزم همین ! تا نامه هام را بگیرم و به محل کارم تحویل بدهم ! نگاهم می کند ! رو به کارمندش : این چقدر دیر کرده ؟ کارمند می گوید : نه ماه بعد از دفاع باید می آمده برای گرفتن دفترچه ! با تحکم می گوید : چقدر دیر کرده ! جای کارمند من جواب می دهم : یک ماه فقط یک ماه ! بی توجه به من رو به کارمند: فرم تقسیط رو بده پر کنه عیب نداره یک ماه دیرکرد ! فکر کن این تصمیم گرفتن سه ساعت طول کشیده است! تا درخواست بدهم و نامه آماده شود؛ می شود ساعت سه و نیم ! خسته اما پیروز بازگشته ام ! الان است که خواب خیلی می چسبد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢
تگ ها : زندگی

پارکینگ اختصاصی

آدمها می توانند هزار تا اسم داشته باشند ! هزار روش برای دوست داشتن ! هزار تا دوست ! هزار تا آرزو! هزار تا علاقه ! اما مابین همه ی ِ این هزار ها فقط یکی خاص میشود ! یک اسم ! یک دوست ! یک روش دوست داشتن ! یک آرزو! کمی فکر کن !

پی چسب : قدیما فکر می کردم فقط من زیاد ِ زیاد می تونم دوست داشته باشم ! بعدها فهمیدم این یک حس مشترکِ همه  همین حس را راجع به کس یا چیزی که دوست دارند تجربه می کنند و فکر می کنند : هیچ کی نمی تونه مثل ما دوست داشته باشه ! ( صمد آقا )

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦
تگ ها : زندگی

تسویه حساب

دیروز بعد از ده ماه که دفاعیه ام گذشته بود رفتم دانشکده برای تسویه حساب ! یعنی کارمندان یا تعجب می کردند یا سرزنش ! خدایی باری شده بود بر دوشم از بس که هر جا می رفتم مدرک ارشد می خواستند وگرنه به من بود که اصلن برای تسویه نمی رفتم ! داخل دانشکده برای آن همه تلاشی که کرده بودم غمگین شدم ! برای آن همه امید ! البته من که مدام می خوانم و می نویسم ! از این نظر برای خودم خوشحالم ! اما برای رشته ام که این همه مهجور مانده و حالا کسانی در راسش قرار گرفته اند که باید اول دوباره بروند کارشناسی بخوانند و عنوان دکتری را بیهوده بر دوش می کشند !

پی نوشت : گاهی می مانی اصلن چرا اینجا ادامه می دهی !

پی نوشت 2: البته تسویه حسابم کامل نشد از بس ساعات کار کوتاه بود نرسیدم همه یِ امضاء ها را بگیرم ! باید دوباره بروم دانشکده !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٤
تگ ها : زندگی

ترس بدون مرز!

دخترک؛ وحشت تمام شدن دارد ! تمام شدن شیر پاکتی توی یخچال ! تمام شدن سریالی که هر شب می بیند ! تمام شدن روز ! تمام شدن تعطیلات ! با این همه ترس ؛ مجبور است مدام در رابطه اش عذرخواهی  کند بابت کارهای نکرده و اشتباهات انجام نداده ! باز از سر باید دنبال کس دیگری بگردد ! از بس که می ترسددوست داشته نشود ! دور سرش هاله ایِ سیاهی از ترس هایش بسته شده ! گنجشکش هر روز لب پنجره که می نشیند می گوید : اینقدر نترس ! اما او نمی داند چطور می شود نترسید ! چطور می شود این هاله را از دور سرش پاک کند ! اما....

این شاید رنج خیلی از زنان ما باشد ! ترس ؛ ترس ؛ ترس !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٦
تگ ها : زندگی

attachment

حالم مثل باستان شناسی است که یک خمره پر از سکه های ِ سلسله های مختلف را پیدا کرده است ! ولی برای این ثروت نیست که خوشحال است ! به علم و آرامشی که منتقل می کند دلبسته است !و شادمانی که ناگهان رسیده است .

attachment= دلبستگی

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٦
تگ ها : زندگی

یاد!

برای صبحانه سنگگ گرفته ام می گذارمش روی میز و نصفش می کنم و نان نصفه را می دهم به همکارم ! کوچک که بودم همیشه رفتن به سنگگی سر کوچه برایم دلپذیرترین کار دنیا بود تنها عمویم ؛ شاطر بود ! هر وقت با کفش های ِ کوچک گوجه یی رنگم می رفتم داخل نانوایی به همکارش اشاره می کرد تا یک خمیر کوچک بگیرد بعد یک سنگگ کوچک تخمه دار ِ دوآتشه را می داد به من که بگذارمش داخل زنبیل کوچکم و گاهی پولی هم برای خرید خوراکی می گذاشت توی زنجبیل و با لبخندی راهیم می کرد . بنده خدا خیلی بچه ها را دوست داشت ! اهل مطالعه بود ؛ البته در زمینه دین و عرفان ! همیشه کلی روایت از بایزید و شبلی و .... بلد بود . رو خوانی قرآنش خوب بود همه ی بچه های ِ فامیل پیشش تلمذ ِ قرآن می کردند . بچه نداشت . زنش از سادات بود ! همه ی ِ فامیل سادات خانم صدایش می کردند ! وفادار مانده بود و با زن دیگری برای ادامه ی ِ نسلش ازدواج نکرده بود ! البته می گفتند در جوانی شیطنت هایی کرده است ! اما من که پسر عمو و یا دختر عمویی که بعد ها پیدا شود ادعایی داشته باشد ندیدم ! امیدش به این بود که خواهر زداه ها و برادرزاده ها بعد از مرگش یادش کنند ! از مرگش سالها می گذارد فکر کنم دو بار سر مزارش نرفته باشم ! برای تنها نبودن در آن دنیا نمی شود به بچه این و آن دل بست ! حتی این روزها نمی شود به بچه خودت دل ببندی که بعدها یادت  کند یانه ! چایی در فنجان بلور سرد شده ! نگاهم روی سنگگی که حالا خنک شده خیره مانده است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٩
تگ ها : زندگی

سال نو شد!

می خواستم بیایم اینجا و بگویم عیدتان مبارک اما بیچاره  من که آنقدر بی حوصله بودم که نفهمیدم کی سال تحویل شد اصولن وقتی اینطوری سالی شروع می شود یعنی تغییرات بزرگی در راه است ! دیشب یکی از دندان هایم شکست ! ریشه ی چند کلمه ی اوستایی و پهلوی راپیدا کردم ! مقاله خواندم - نوشتم! همیشه وقتی اینطوری شروع می شود یعنی یک تغییر بزرگ در راه است ! دل شوره دارم ! کابوس ها رهایم نمی کنند ! دوست نداشتم همین اول سالی چند آدم پلید را ببینم که دیدم متاسفانه !چند روزی را فقط خواب بودم و بداخلاق ! فردا می روم کرمانشاه !داریوش و کتیبه هایش من را فرا می خوانند !

نمی دانم این نو با آن new چه خویشاوندیی دارد !!!!!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥
تگ ها : زندگی

دکتر ضایع کن !

مادرم هر وقت بخواهد به من گیر سه پیچ بدهد . می گوید : اینم رشته شد تو خوندی ؟ می رفتی پزشکی می خوندی بچه ! من هم پاسخی نمی دهم ! چند روز پیش رفته بود پیش دکتر عمومی ! آقای دکتر خیلی با ادب و نزاکت ویزیت فرموده بودند و دارو نوشته بودند مادرم موقع بیرون آمدن از مطب به آقای دکتر گفته بود : پسرم تو که این همه زحمت کشیدی ! متخصص زیبایی یا دندانپزشک می شدی ! طفلک دکتر همین طور هاج و واج نگاهش کرده بود !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦
تگ ها : زندگی

گربه ی ِ چلاق !

یک گربه ی ِ چلاق توی کوچه ی ِ ما هست که نمی دانم بچه ها به این روز انداختنش یا بزرگترهایِ گرامی ! هر روز که چشمم به این گربه ی ِ طفلکی می افتاد دلم ریش ریش می شد ! می خواستم بگیرمش و ببرمش پیش دامیزشک اما تا نزدیکش می رفتم فرار می کرد ! تا اینکه خودم دچار بیماری شدم و مدتها پایم را درست نمی توانستم روی زمین بگذارم و هر بار که این گربه را می دیدم دلم بیشتر از او برای خودم می سوخت  که ناگهان چلاق شده بودم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠
تگ ها : زندگی

ترس و لرز

همیشه از راه رفتن روی برف و یخ وحشت داشته ام !  آن شب که از ترس آستین ِ ژاکتِ تو را چنگ زده بودم !یادت هست ! آن وقت گفتی: محکم راه برو و نترس ! سالهاست که محکم راه می روم !اما هنوز می ترسم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥
تگ ها : زندگی

شجاع دل

این روزها خاطره باز شده ام مدام در خاطرات خوب و بد غوطه می خورم !می خندم و گریه می کنم ! از سحر برایتان گفته بودم ! همان یار دبستانی ( دبیرستانی ) !دیشب داشتم به یک تفاوت بزرگ خودم و سحر فکر می کردم .سحر از آن دسته آدم هاست که اعتراضش را هوار می کشد و راحت می شود و برعکس او ؛ من همیشه اعتراضم را با سکوت و سکوت و سکوت بیان کرده ام و همیشه از زدن حرف های تند فرار کرده ام برای همین هم فکر می کنم در آن دوران او هزینه ی سنگین تری از من پرداخت کرد !و من در حاشیه ی ِ امنیتی  سکوتم ، پشت حصارهای ترس ماندم و هی خواندم و خواندم و خواندم ! خواندنی که در پشت آن حصار تنگ فقط به حجم دردهایم اضافه کرد و دیگر هیچ !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
تگ ها : زندگی

کارهای ناتمام من !

1- دو مقاله ی نصفه دارم که باید تکمیل بشوند .

2- زبان فرانسه را رها کرده ام چون خوب پیش نمی رود !

3- داستان آبا را شروع کرده ام و فصل بندی انجام شده اما  هنوز با سرعتی که دوست دارم ؛ نمی نویسم .

4- انگلیسی را مثل تکلیف شب هر روز می خوانم .

5- داستان فرشته باران هنوز نصف_ است .

6- مدتی است برای سفر هر وقت برنامه ریزی می کنم در لحظه آخر نمی توانم بروم !

7- خوب زندگی کردن سهل و ممتنع است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٢
تگ ها : زندگی

تنگولیدن !

کتاب هایم جزء دارایی های بسیار ارزشمند من به حساب می آیند اما این روزها برایم شده اند معضل ! یعنی توی اتاق نه متری من همه جا پر از کتاب است ! روی میز ؛ قفسه ها ؛ زیر تخت ؛ .... حالا می بینم که اشتباه کردم که کتاب هایم را از تبعید بازگرداندم اگر نتوانم تا عید برای این حجم لطیف ولی جا گیر فکری بکنم دوباره همه را داخل کارتون می گذارم و می فرستم تبعید !

دلم برای خیابان انقلاب و کتاب فروشی فروهر و طهوری تنگ است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
تگ ها : زندگی

آن مرد با اسب آمد!

مردان بلند قد و سوار کار من را یاد پدر بزرگ ندیده ام می اندازند.مادرم که از پدرش می گوید ؛می روم به آذربایجان دهه ی 1320 خورشیدی ؛ قیام ها و جنبش ها و نا آرامی ها ! و مردی را می بینم که سوار بر اسبش از سفرهای دور باز می گردد . مزارع گندم و کشت زار هاو باغ های میوه  را پشت سر می گذارد با قلبی که برای ایران می تپد! بی اعتنا به تفنگ ها و مردان خشمگین میان کوه ها و دشت ها به تاخت می رود ! و از فردای پر از عذاب و تلاش فرزندانش بی خبر است ! 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧
تگ ها : زندگی

آبا

آبا مادر من نبود !اما از یک مادر مهربانتر بود ! راست می گویند که زنان ترک زبان با شدت بیشتری بچه هایشان را دوست می دارند ! هر تابستان مهمان خانه ی آبا بودم ! زبانشان را خوب نمی فهمیدم چون از این تیر و طایفه فقط خانواده ی من در یک شهر پارسی زبان زندگی می کرد ! ( یا حداقل اینکه طایفه پدریش پارسی زبان بود ) و به دلایل خنده داری از کودکی با من پارسی صحبت کرده بودند ! شاید به خاطر اینکه در مدرسه اشکالی برای یادگیری پیش نیاید چون بچه های دو زبان_ دچار مشکل یادگیری می شدند ! باری من هر تابستان به خانه باغ می رفتم ! خانه باغی که پر بود از سیب های سبز و گلهای رز و ناز و.... و کتابخانه یی پر از کتاب ! هنوز هم عاشقانه ترین خیال های من در دور و بر همان خانه که دیگر سالهاست آبا آنجا زندگی نمی کند می چرخد !آبا برای من معنای یک زن است که حسرت های فراوانی دارد و خواهران و برادری یتیم که باید همه را راست و ریست کند باید یک تنه هوای یک قبیله آدم را از آن سر آذربایجان تا تهران داشته باشد !از زمانی که یادم می آید آبا بیمار بود اما با همان بیماری به همه سرکشی می کرد غم همه را می خورد و برای همه تکیه گاه بود ! و کینه ی عجیبی از محمود خان ذوالفقاری که که سالها قبل آذربایجان را قلع و قمع کرده بود داشت !اینها همه می شود زندگی من و کودکیم ! آذربایجان و فرهنگش ؛آوازهایش ؛ عاشیق ها یش ؛ تاریخش ؛ زبان قرضیش که حالا .....

*آبا : به نشانه ی احترام به خواهر بزرگتر گفته می شود . بچه های خاله م به مادرشان می گفتند :آبا !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
تگ ها : زندگی

تاکسی نارنجی با سس توهم !

راننده دارد با مخاطبی آن سوی خط صحبت می کند . از صحبت هایش می فهمم که مخاطبش یک دختر یا زن جوان است ! چون راننده به شدت سعی دارد با کلاس حرف بزند - می گوید : من 700 تا کارگر زیر دستم کار میکنه !!!!!!!!! شما آدم ها را نمی شناسی من که گفتم این آدم بی شخصیته ! باید باهاش کات کنی ! خنده ام را پنهان می کنم ! مرد ادامه می دهد : بله هی من به شما میگم این یارو آدم حسابی نیست می گید نه بابام گفته خوبه ! حالا به حرف من رسیدید ! تاکسی داخل شهرک می پیچد ! آنقدر جذب صحبتهای با کلاس راننده تاکسی شده بودم که فکر می کردم بنز  سوار شدم ! 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
تگ ها : زندگی

pardon me

ای کسانی که روزی دوست من بودید منو ببخشید نمی تونم ببخشمتون !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
تگ ها : زندگی

هفت گناه !

به دهانت خیره می مانم

                                  که زندگی من و ما را نشخوار می کند

و از گناه های کرده و ناکرده ی 

                                   ما با نفرتی بر لب و اشتیاقی در دل سخن می گوید

و لذتی ناشناس در درونت تیر می کشد!

و هر روز صبح  ردپای قدیسین را در خوابت دنبال می کنی

خودت باور می کنی  که در سرزمین ریاکاری قدیسه شده ای !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
تگ ها : زندگی

پیاده شو؛ برقصیم !

راننده تاکسی : دختر چهار ساله و زن بیست ساله م رو از دست دادم توی تصادف !

مرد مسافر: می دونستید من توی بند ستار و لیلا فروهر ساز می زنم !

راننده تاکسی : دختر کوچولوم رو یه دل سیر ندیدم همش حسرت خنده های قشنگش رو دارم !

مرد مسافر به دخترکان بغل دست :شما ها که بهتون میاد خیلی کم سن باشید ها تو که فکر کنم متولد 68 به  بالایی ! ( انفجار خنده )

راننده تاکسی : از تنهایی خونه نمی رم شب تا دیر وقت کار می کنم ! تنهایی بد دردیه! !

مرد مسافر: آره داداش من رفته بودم شب شعر برج میلاد اونجا چند شاعر غمگین بودند گفتم بهشون : شاد باشید ! چرا شعر غمگین آخه !

بعد رو به راننده تاکسی : اقا من دلم می خواد اینجا توی جاده پیاده شم برقصم اصلن همه برقصن ! دخترها تایید می کنند !

راننده تاکسی آهی می کشد . 

به ماه کامل نگاه می کنم ! چقدر آدم اینجا تنهاست !

 

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤
تگ ها : زندگی

چشمانی بالای گره بسته !

زندگی شاید همین لحظه ای گذرایی باشد که گاهی ثبت می شود در ذهنت و گاهی هم نه !  و شاید دسته گل هایی باشد که دسته دسته پنج شنبه عصرها از تنها گل فروشی با سلیقه ای شهر می خری تا نمیدانم با این گل ها چه کنی ! دل به دست بیاوری ! بگویی به یادت بودم ! یا دوستی را محکم کنی و هم زمان با هورت کشیدن قهوه ای فرانسویت بگویی : زندگی داشتن چشمان بالای گره بسته است ! و من گره دستها را از هم باز کنم و زل بزنم به فنجان قهوه ام که تلخ تر از همیشه است و بروم به ته این احساس ها و روزمرگی را از کلماتت بو بکشم ! و دوباره برسم به همان دلزدگی همیشه ام که می گوید: همه ی این ها فقط یک بازی احمقانه است باور نکن ! و یادم بیاید که  دسته های گل نرگس تو را  توی خوابگاه که بوی عفن هوس و همخوابگی می دهد پرت کرده ام  از بی انگیزگی که فقط عطر هوس دارد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤
تگ ها : زندگی

My passion

مدتی بود که دلم سورپرایز می خواست دیشب زنگ زدند اقوام گرامی برای شب نابودی جهان دعوتم کردند شاهنامه خوانی !

اضافه نوشت : یعنی اگر جهان تمام شود ما آخرین لحظاتمان را شاهنامه می خواندیم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥
تگ ها : زندگی

زندگی خصوصی

گاهی فکر می کنم ما  از دست بعضی آدمهای کنجکاو اصلن زندگی خصوصی نداریم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠
تگ ها : زندگی

فیزیوگرافی

الان ده روز است که هر شب یک ساعت معین فیزیوتراپی می روم ! مدتی که به انتظار می نشینم کلن می روم توی نخ این بندگان خدا که دردی دارند آمده اند برای فیزیو ! بین آنهایی که زمانشان با من یکی است پیرمردی هست حدود هفتاد سال بسیار مرتب و شیک می آید به نظرم معلم بوده است ! اصلن شخصیت از حرکاتش می ریزد ! آخ که اگر بدانید چقدر کنجکاوم با این انسان پر طمطراق حرف بزنم ! کلاه و کفش مشکی می پوشد و کت و شلوارش هر رنگی است بافت و بلوز ابریشمی که زیر بافت می پوشد کاملن با هم هم خوانی دارند ! نگاه اضافی به کسی نمی کند ! دیروز یک بنده ی خدایی که زنش را می آورد برای درمان و معلوم است روستایی است با او سر صحبت را باز کرده بود ! خدایی مکالمه این دو شنیدن داشت آقای روستایی مداوم با بادی لنگواج حرف می زد و او با حرکات آرام و آهسته و خیلی شمرده جواب می داد ! همه ی حرفی که زد این بود : ورزش برای سلامتی مفید است ! و آن بنده ی خدا کل راه های درمانی که فامیلشان با ابزار مختلف پیشنهاد کرده بودند را با حرکات نمایشی برای ایشان اجرا  کردند! یعنی باید باشید و ببینید که چه معرکه ایست فیزیوتراپی ما!

پی چسب این نوشته : هفته پیش چنان در افکارم غرق بودم و آنقدر گرم گفت و گو با درونم بودم که متوجه نشدم جهت پله برقی عوض شده و دو بار در پایین پله هاتلاش کردم سوار پله هایی که به طرف پایین می آمدند بشوم !:)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
تگ ها : زندگی

بانوی اساطیر ایران

خانم دکتر آموزگار که یورش اهریمن به قلمرو اهورمزدا را برایمان توضیح می دهد کلاس انگار نفسش را در سینه حبس کرده است!مثل این است که در صحنه ی نبرد روشنی و تاریکی حضور داریم !( البته کتاب اساطیر را که بخوانی اصلن این حالت را درک نمی کنی )

عادت ندارم تا با استادی درس دارم زیاد نزدیکش بروم خوش ندارم حس کند لنگ نمره و توجه هستم !اما بعد از تمام شدن دوره ام استاد مورد علاقه ام می شود رفیق فابریکم !دکتر آموزگار هم از مورد علاقه های من است !

اول ژانویه 2010 در حیاط دانشکده می بینمشان آرام و با وقار قدم بر می دارد سفید پوشیده مثل همیشه ! و پای آسیب دیده اش را کمی روی زمین می کشد !نزدیک می روم سلام می کنم سرش را به طرفم می چرخاند لبخند می زند و می گوید : خوبی دختر !نزدیکتر می روم می گویم : خانم دکتر امروز یه مطلبی رو باید بگم وگرنه سر دلم می مونه ! با سرش تایید می کند که بگویم . می گویم : ( یعنی سعی می کنم همه ی اعتماد به نفسم را جمع کنم و بگویم ) من هر جا که دیگه توان حرکت ندارم و زندگی سخت میشه یاد این همه پایداری شما می افتم و تسکین می گیرم !لبخند می زند !ته دلم قرص و محکم است که هر چه گفتم بی ریا و ظاهر سازی گفتم .صورتش باز می شود با همان ته لهجه ی ترکی می گوید : اول ژانویه مرا ساختی دختر ! به دور شدنشان خیره می مانم ! سبک شده ام !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠
تگ ها : زندگی

ضدخاطرات

کودکی من شاید در چند دانه سیب سبز و رزهایی به درشتی دستهای کوچکم خلاصه شود !طعم کودکی من طعم همین سیب های بی نظیر خانه باغ ؛خاله مامان است !و کتابخانه یی پر از عطر کاغذ و چرم و چوب ! و صمد بهرنگی که داستان هایش عاشقم می کند در هفت سالگی ! فرامرز ( پسر خاله ام )صاحب این کتابخانه کوچک؛ همه ی بچه ها را دوست دارد .معلم است ! کتابهای سخت می خواند ! ما دزدکی می رویم به اتاقش کتابهایی که بعد می فهمیم به زبان فرانسه است را ورق می زنیم و هیچ نمی فهمیم ! حتی با هجی کردن هم نمی توانیم یک کلمه بخوانیم ! عکس های روی دیوار همه ریشو هستند !بعضی زیبا و بعضی زشتند !نمی دانیم چرا اینها را به دیوار زده ! ولی کلن از اتاق پر از کتابش و نقاشی هایی  که از جنگل و آهو و غروب  می کشد ! خوشمان می آید ! چند باری ما را در اتاقش غافلگیر می کند !لبخند می زند و چیزی نمی گوید ! بعد بزرگ می شویم و او کم رنگ می شود وسرخورده !خبر می شویم که به تبعید خود خواسته رفته ! دخترکانش را برداشته و رفته !حالا دخترکانش بزرگ شده اند یکی روزنامه نگار است !آن یکی وکیل ! اما فرامرز دیگر نیست ! گفتند ایست قلبی بوده  ! مثل خیلی از مرگ های خود خواسته که اسمش می شود ایست قلبی !  مهم نیست که چطور بروی ! مهم تر این است که ذهن کودکی ماندگار شوی !

بعدتر نوشت : این روزها درد صادق خان هدایت را عمیق تر حس می کنم یعنی چطور بگویم درکش می کنم !!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٥
تگ ها : زندگی

همین جوری

دوست داشتن های دوره ی خامی پر از معصومیت است پر از گریه و آه و لطافت و ماه و مهتاب  ! اما بعدش سخت میشوی ! مثل صخره هایی که عادت کرده اند به لطافت باران عادت نکنند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳
تگ ها : زندگی

جنس اول

هم کلاسی داشتم که از دراویش نمی دانم کدام فرقه  و ساکن  استان گلستان بود با قد کوتاه و هیکل فربه وقتی روی صندلی می نشست بدنش از صندلی بیرون می زد ! نمی دانم چرا زبانهای باستانی می خواند چون به زور و با عذاب می خواند ! به هر حال ! خیلی نوک زبانی و شیرین حرف می زد ! آن صدای نازک و ظریف برای مردی که سبیل هایش تا پایین لبش می آمد کمی عجیب بود ! و با آن در نجف و عقیق و فیروزه ایی که به شکل انگشتر انگشت هایش را پر کرده بود مدام از تقوی و حج و ریاضت می گفت ! علاقه ی فوق العاده یی به جنس لطیف داشت ! دانشکده زبان هم که بیشتر به سالن مد می مانست تا جای درس و بحث ! به هر حال ! این بنده خدا هر بار سعی می کرد با سوال و جواب های آن چنانی همین جنس لطیف را که بسیار دوست می داشت و سالها بود که بایکی از همان ها همخانه و آشیانه شده بود و جوجه هایی هم داشت بکوبد و جنس اول بودنش را به طریقی ثابت کند ! سر کلاس فرهنگ با خانم دکتر ج بحث دراویش را پیش کشید ساعت آخر روز یکشنبه بود هی گفت و گفت و فصل الخطاب صحبت هایش این شد که به فرقه ی محترم شان خانم ها حق ورود ندارند !من هم که زبانم همیشه فاصله یی را جلوتر از خودم حرکت می کند با چرخشی با حضرتش چشم در چشم شدم و گفتم : دلیلش خیلی روشنه فرقه ی شما هرچی هست قوانینش رو آقایون نوشتند ! دخترها منفجر شدند ! استاد لبخندی زد !من صاف و مستقیم نشستم !بنده خدا تا آخر کلاس دیگر حرفی نزد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
تگ ها : زندگی

ترشی زندگی

در این تعطیلی کلی ترشی شور /سیر ترشی /خیار شور درست کردم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤
تگ ها : زندگی

تنهایی

گاهی اوقات دوست دارم در اتاق را ببندم بروم آن ته ته های ناخوداگاهم پنهان شوم و به آفرینش فکر کنم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱
تگ ها : زندگی

گوشواره های برفی

دوری دوستی می آورد انگار ! دخترکی که چند سالی بود که فقط دیدارش  اعصابم را خرد می کرد ! در عروسی دوست مشترکمان گوشواره یی به شکل دانه های برف  گوش کرده بود ! چقدر باشکوه شده بود ! چه حس دوست داشتن عجیبی داشتم ! دختر این را فهمید جلو آمد؛ دست دادیم !یخ های بدی  ذوب شد ! طبق معمول آنقدر دست های دوست داشتنم زود رو می شود که نقاب بی تفاوتیم ترک می خورد و بدون نقاب می شوم همان دخترکی که حاضر است برای شادی دیگران غصه هایش را پنهان کند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠
تگ ها : زندگی

کمی به عقب برگردیم !

قد بلند و آراسته است ! متفاوت می پوشد ! وقتی با هم راه می رویم افتخار می کنم که دوست من است ! وارد ساختمان عظیمی می شویم که او مهندس معمارش بوده !شاگرد اول کنکور شهرسازی دانشگاه تهران است ! وارد دفتر مهندسیش که می شوی حس می کنی که وارد یک هنرکده شده ای !‌مدیر گروه یک رشته در دانشگاه فلان است ! اما همسرش مشتاق زنان دیگر است ! چرا ! این چرایی است که نمی توانم از او بپرسم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
تگ ها : زندگی

jealous

هر وقت از قلم کسی خوشم بیایدبعد از مدتی می افتم به دور باطل اینکه چرا من یک طرفه باید توجه کنم یا چرا مثلن به فلانی بیشتر از من توجه کرد یا یک کلمه در نقد فلان کار بیشتر با او حرف زد و از این نوع حسادت ها که در من تازگی ندارد و حتی اگر طرف نویسنده  یا استادی باشد که فقط مجازی بشناسمش !مدتی پیش در مورد استادم که در آمریکا زندگی می کند و لطف فراوانی دارد و جدیدترین کارها و مقالاتش را همین طور داغ داغ برایم می فرستاد هم دچار همین حال شده بودم تا جایی که رفتم ایمیل آدرسش را نگاه کردم ببینم من در کدام ردیفم و وقتی دیدم که ایمیل آدرس من در ردیف اول است کلی ذوق کردم ! این هم یک بیماری است که زمان درمانش از دست رفته و کهنه شده !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦
تگ ها : زندگی

مهاجر

ف. از فرانسه برگشته ! شادتر و غمیگن تر شده به گمانم ! قبل از رفتنش یه دختر فربه بود که قدش کوتاه تر به نظر می رسید اما آن روز که با دوچرخه به دیدنم آمد کشیده تر و بلندتر شده بود ! می خواهد انیمیشنی بسازد ،راجع داستان با هم بحث می کنیم ! انگار فرشته یی باشد که خدا ناگهان برایم فرستاده است. کلی از فرانسه و سوربن می گویدو پسری از تبار یخ و برف که حالا برای ازدواج با او پدرش باید نامه یی بنویسد و نمی نویسد ! حرکاتش وقتی حرفهای پدر را نقل قول می کند با غمی تلخ آکنده است ! فکر پسر را می کنم که منتظر ف نشسته تا بازگردد و ازدواج کنند! هر دو دانشجوی دکتری فلسفه در سوربن هستند ! سوالی برایم پیش می آید خجالت می کشم بپرسم ! دختری با این همه توانایی گیر یک نامه است ! قرار می شود که با هم فرانسه بخوانیم ! با خودم قرار های زیادی گذاشته ام و همه را شکسته ام ! اما ف با چنان شوری حرف می زند که انگار از میان راه های بن بست روبرویم راهی باز می شود ! مینیاتور ها را می بینیم ! چین و هند و ایران و نگارگری و صفویه و قاجاریه و..... مینیاتورها جلوی چشمم رژه می روند ف با دوچرخه اش دور می شود !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
تگ ها : زندگی

نمی دانم !

خسته ام یا خسته نیستم ! مسئله این است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩
تگ ها : زندگی

*competition

مسیر گفتگو را طوری طراحی می کنم که به بن بست برسد و بگوید : نه ! ما برای زندگی با هم آفریده نشدیم ! ته دلم از این که او را وادار کردم به اصطلاح به سازم برقصد - خوشحالم ! اما آن ته ته دلم انگار کسی نهیبم می زند که : این ره که تو می روی به ترکستان است ! گیرم از تلاشهایی که کردی نتیجه ی مطلوب را نگرفتی چرا با باقی مانده زندگیت این طور می کنی ! اما آن دیگری که آن ته ته های روحم هی امر و نهی می کند حریفم نمی شود و من در رقابتی یک نفره باز اول می شوم !

×رقابت.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩
تگ ها : زندگی

تحول انگیز!

اینجا دچار روزمرگی و غرغر شده ! خودم خوب حس می کنم ! برای همین باید تغییرش بدم ! باید از این کسالت درش بیارم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦
تگ ها : زندگی

غربت!

چقدر دلم می خواست زمان در آن روز که پرستوهایش توی آسمان نقش زده بودند و من یک دسته گل چسبی با ریشه های معلق در هوا دستم بود و هوای بهار را در ریه می کشیدم می ماند !چقدر دلم تنگ آن لحظه هاست ! نوستالژی گاهی کشنده است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
تگ ها : زندگی

تمام شد !

تمام شد !

همه ی بیدار خوابی ها ! ساعت 4 صبح سفر کردن ها ! مجسمه های عزیز چهار باغ ! حیاط کوچک دانشکده زبان ! دستم پشت تریبون یخ زده به استادم زل زده ام که در جواب سپاسگزاری من می گوید : ما از تو سپاسگزاریم که دانشجوی خوبی هستی ! پشت در سالن دفاع آدم می جوشد ! 27 شهریور است بادها خبر از تغییر فصل می دهند ! دنیای خواندن متون موقتن تمام شده ! چرا گفتم موقتن از فردا خبری ندارم ! اما بعد از دفاع به زنی می مانم که دچار افسردگی پس از زایمان است و ذهنم مدام به دنبال یک بهانه برای دلتنگی و آشوب می گردد !

تمام شد !

تصوراتم از خواندن فرهنگ و زبانهای باستانی با این پایان اصلن مناسبت ندارد !

من فارغ  از تحصیل نشدم ! اما دانشکده زبان حتمن مرا کم خواهد داشت نشاط و شور مرا برای یاد گیری !

تمام شد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٩
تگ ها : زندگی

رکوئیم برای دوستم !

گاهی فکر می کنم مرگ همان آرامشی است که دنبالش هستی و عطشش را داری و سراغت را نمی گیرد ! یادم هست زمانی بیمار بودم برای آرامش کوهنوردی و سنگ نوردی می کردم در یکی از برنامه ها یکی از بچه ها افتاد جلوی چشم من ! باورم نمی شد ! سرش شکافته شده بود و صورت جوانش پر از خون بود ! یک ساعت پیشش کلی عکس گرفته بودیم -خندیده بودیم ! رد خون روی سنگها و صخره ها مانده بود ! فقط یادم هست که از شدت استیصال بلند گریه می کردم نمی توانستم ذره یی خودم را کنترل کنم ! زندگی چه بازی هایی که ندارد ! بعد خبر آوردند که تمام کرده ! البته تمام کرده بود ولی بچه ها نبض کاذب  را زندگی حدس زده بودند ! در مراسم مرگش یکی از بچه ها خلاقیت به خرج داده بود و رکوئیم برای دوستم پرایزنر را که در سوگ کیشلوفسکی ساخته بود به بچه ها هدیه داده بود ! خواهر کوچک من از آشفتگی خواب نداشت کار پرایزنر را که گوش می کرد دچار تشنج می شد ! دیگر خودتان حدس بزنید که ما چقدر خلاق هستیم و مایه آرامش اطرافیان !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٥
تگ ها : زندگی

همین طوری

فکر می کنم سن که بالا می رود تازه مزه کلمات را می فهمیم و تازه می دانیم چه باید بگوییم و بنویسیم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱
تگ ها : زندگی

فامیل بازی !

کلا"  مقوله ی معاشرت فراوان و فامیل بازی خیلی برایم جالب نیست اما همیشه در مقایسه بین فامیل پدر  و مادرم به نتایج بامزه یی می رسم :

فایمل پدرم به شدت اهل در لحظه زندگی کردن هستند و کلا " اهل حال ! یعنی اگر صد روز در کنارشان باشی بگو و بخند و حرکات موزون و آشپزی معرکه و خانه های مد و آخرین فشن سال و.... از وجود نازنینت دریغ نمی شود !اگر هر کدام این حضرات را ده سال هم نبینی بعد ده سال تعجبی از تر و تازه ماندنشان نصیبت می شود که شاید در حل معمای آب حیات کمکت کند !

بر عکس فامیل پدر گرامی فامیل مادرم ؛به شدت درسخوان ؛ اهل فکر و هنر و ... کلا" کنار اینها که باشی کل درد و مرض کائنات یادت می افتد مثل این است که این طایفه اصلا" در کتابخانه به دنیا آمده اند و افکار مثل قورمه سبزی در سرشان می جوشد !

به نوه ها و نسل جدید خانواده پدری که برسی دخترها حداکثر در 18 سالگی یک شوهری پیدا کردند اکثرا" دماغ ها جراحی شده و پوست ها برنزه و رفتن به سولار و وقت گرفتن از پرفسور شمس جزو مباهات و پسرها تیپ مدل های فشن تی وی و به شدت دلبر !!!

اما نسل جدید خانواده مادری دختر و پسر مهندس در یک رشته سخت ! خود خور با ظاهری ساده ! مغرور و شاید رویای فرار مغز دغدغه هر شبشان !

از این همه پرحرفی می خواستم بگویم با این همه تفاوت پدر و مادر من چطور با هم ازدواج کرده اند !!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩
تگ ها : زندگی

همین طوری !

بلوتوثی می دیدم از دخترکی در شهرک اکباتان ( البته چند سال پیش بود ) . دخترک مورد نظر که صورتش خوب دیده نمی شد توی هوای زمستانی با چند تا مرد همراه شده بود و بعد با یه آهنگ هندی یا عربی یا تلفیق هر دو داشت استریپ تیز نصفه و نیمه انجام میداد! قصدم نصیحت نیست ولی خیلی دلم می خواد بدونم این کار چه حس و لذتی داشته که اون داشته  انجامش میداده ! گاهی فکر می کنم این خانوما  که برای اعتراض لخت میشن و عکس می گیرند و در شبکه اجتماعی پخش می کنند یعنی واقعا" منظورشون اعتراض هست !!!!!!! یعنی متوجه نمیشم این کار چه جور اعتراضی هست !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٦
تگ ها : زندگی

اعصاب بی اعصاب !

یک طنزی دارم نسبت به تشخیص پزشک ها که انگار توی چشمانم می خوانند که به حرفهایی که می زنند اعتقادی ندارم روی تخت با پاچه شلوار بالا زده نشسته ام و دکتر محترم هم بدون اینکه ترحمی داشته باشد سوزن را تا ته توی عضلاتم فرو می کند و در می آورد ! آخ های بلند من هم هیچ اثری روی اراده مصمم او برای زجر کش کردنم ندارد ! بعد زیر لبی مثل زمزمه می گوید : برق گرفتگی !  و بعد شوک های خفیف اما آزار دهنده ایی را حس می کنم  ! که تازه می فهمم منظور از برق گرفتگی همین شوک هاست !!بالاخره کار تمام می شود ! بعد کلی بداخلاقی که چرا درمان را زودتر ادامه ندادی و ..... کلی هم راجع به آتروفی عضله و آسیب عصب حرف می زند ! اولش مثل آدم های رو به مرگ فقط گوش می کنم ! بعدش می پرسم : چقدر امید هست که به حالت طبیعی برگردد! نچی می کند و می گوید : حالا این فیزیوتراپی  رو انجام بده بعد بیا ببینم چی میشه ! از اتاق معاینه بیرون می آیم با وجود تمام خبرهای بدی که شنیدم ،همچنان شنگول پله ها را پایین می آیم به خواهرم زنگ می زنم و کل ماجرا را با خنده و شوخی تعریف می کنم ! چرا ما در هر حالی دوست داریم طرف مقابلمان را دلداری بدهیم ! دقیقا" کاری که خواهرم می کند ! گرما کلافه کننده است ! یادم می افتد که شب عروسی دعوتم ! پس درد و آتروفی و عصب را بی خیال می شوم و شاد و بی خیال می روم تا به مقدمات پیش از عروسی برسم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۸
تگ ها : زندگی

گاهی بدون حضور خاطرات !

این روزها بدون گذشته زندگی می کنم !و سعی می کنم دقیقا" حسی رو که دارم به زبان بیارم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٤
تگ ها : زندگی

این روزها

1- وارد کوچه خلوت می شوم از پنجره باز صدای گروه کر به گوش می رسد که نازنین مریم را می خوانند و همراهشان دخترکی می خواند : باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم کاش می خوابیدم تو رو خواب می دیدم ...... کمتر از یک دقیقه صدای دخترک قطع می شود و ضبط صوت کم صدا !

2- آرتیست را دیدم ! پر از جذابیت ! صامت ولی پر صدا ! زیرنویس بی نظیری دارد این فیلم در زمانی که اختراع جدید را تست می کنند جورج ( کارکتر اصلی ) پوزخند می زند و صاحب کمپانی می گوید : جرج این آینده ست !

3- خیلی وقت است که وقتی کتاب تازه ایی می خرم ذوق مرگ نمی شوم ! قبل تر ها وقتی کتاب می خریدم کل آن روز بی خودی توی دلم قند آب می شد ! بی پدر ها این خوشبختی کوچک را هم ضایع کرده اند ؛ رفت !

4- دلم رفتن به دانشکده را نمی خواهد ! دلم دفاعیه نمی خواهد ! دلم هیچ چیز نمی خواهد ! چای سبز هم درمان این تلاطم نیست !

5- اگر به کسی کلید کرده باشی می فهمی که یکی که ولت نکند یعنی چه ! این روزها گاهی دلم می خواهد از پوسته آرامش بیرون بیایم و ویرانی ببار بیاورم ! صبوری سخت است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
تگ ها : زندگی

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم !

هدفون توی گوشم 25 باند گوش می کنم خاطرات تلخ و شیرینم را مرور می کنم !زمانی که طوفان؛ آرامش زندگیم را بهم زده بود و نمی توانستم لحظه یی بدون استرس و دلشوره و غم باشم ! حتی وقتی به ماه کامل در ساعت 3 بامداد خیره می شدم لحظات شورانگیز کتاب دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد به یادم نمی آمد بلکه به یک ایست قلبی فکر می کردم ! گذشت! روزهای بدون امنیت و آرامش و شاید بدون ....... ! حالا گاهی از به یاد آوردن روزهای سخت و بد لبخند گوشه لبم می آید که خیلی هم بد نبود ! حداقل روح سرکشم را آن همه کشمکش ارضاء می کرد ! بگذریم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها : زندگی

تقدیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تقدیر آدمها به شکل باور نکردنی از هم جداست ! حتی اگر در آفتاب دراز کشیده باشی به چلچله های فردا و نهال های گردوی آینده فکر کنی باز خوانده هایت کلمات را می گویم رهایت نمی کنند ! و همین طور زندگی را برایت رقم می زنند ! بدون اینکه بخواهی افکار از ناخودآگاهت می جوشد به زندگی روزانه جاری می شود و توان اینکه جلوش سد بزنی یا قناتی بکنی یا راهی فرعی حفر کنی را نداری ! چه کسی فکر کردن را به ما می آموزد ! این رویاها و کابوسهای لعنتی که رهایمان نمی کنند از کجا می آیند از گذشته شاید !حسی در من می گوید که به زودی می روم اما کجا ! ور امیدواری در من زندگی می کند که تعلق خاطر عجیبی به ناشناخته های دور دست دارد ! و می دانم که سفر بزرگی را به زودی آغاز خواهم کرد ! تقدیر من در آموختن خلاصه می شود فقط آموختن!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
تگ ها : زندگی

باید امشب بروم !

1- آنقدر به استادم زنگ نزدم تا خودشان زنگ زدند و از آنجایی که بسیار مهربان هستند با کلماتی امیدوارنه تشویقم کردند که ادامه بدهم ! او هم فهمیده خسته ام ! اما ادامه می دهم تا آخرین لحظه .....

2- متن پایان نامه ام را ترجمه می کنم!کلمات قد می کشند و می بالند کنار هم قرار می گیرند مرا بی قرارتر می کنند !بودا- فرقه مهایانه - برهمن -  مرتد و راهب !حس می کنم دارم عاشق می شوم این بار بوداست که مجذوبم کرده !خدا کند خواب هایم دچار این جذبه نشود که بیچاره می شوم !

3- کلمات ترکی را کنار کلمات فرانسه می گذارم به شباهت های آوایی دقت می کنم ! خدای من ریشه این دو زبان یکی است هر دو از زبانهای رومی هستند که نهایتا" به زبان لاتین می رسند که خواهر خوانده فارسی باستان ( خط میخی ) است !( یکی بگوید تو پایان نامه ات را بنویس !) چشم می نویسم آخر نمی دانید این مباحث چقدر جذاب است !

4- دوباره 21 گرم را می بینم به علت اینکه من از دوره ماموت ها داستان می خواندم یادم می آید که داستانی می خواندم از یک نویسنده روس به نام قلب ! که شخصیت اصلی عمل پیوند قلب انجام داده بود حالا با همسرش بیگانه شده بود و رنگ زندگیش تغییر کرده بود و نهایتا " عاشق زنی شد که صاحب قبلی قلبی که در سینه اش می طپید عاشقش بود ! چه شباهت عجیبی دارد این داستان  با21فیلم گرم !

5- نوع روایت فیلم 21 گرم بسیار زیباست ! مثل اکثر فیلم ها یک روایت خطی ندارد زمان بین گذشته و حال در نوسان است ! این نوع روایت  در آثار مانوی زیاد دیده می شود ! یعنی سیال ذهن یا سیال بودن زمان در نوشتن سبک تازه ایی نیست ! این را برای عباس معروفی هم نوشتم که پاسخ نداد!

6- کلی ایده تازه دارم برای نوشتن و خواندن و دیدن ! باید ببینم چه پیش می آید ! زنی در من قد می کشد که نمی شناسمش !

پی چسب : کارگردان فیلم 21 گرم : آلخاندرو گونزالس ایناریتو

بازیگران: شان پن - نائومی واتس

محصول 2003 - آمریکا

فیلم های دیگر این کارگردان : babel-beautiful-Amores  perros

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
تگ ها : زندگی

ازدحام کوچه ی خوشبخت !

1- اصغر فرهادی اسکار بهترین فیلم خارجی را می برد و دل ایرانیان را شاد می کند و فیلم  آیرون لیدی اسکار بهترین بازیگر نقش زن را به مریل استریپ می دهد ! این زن به معنای واقعی کلمه قابل ستایش است .

2- جاده پر است از آژیر اتومبیل های پلیس . زنی با موهای مصری کوتاه وسط جاده افتاده چند قدم بالاتر 206 مچاله شده ! زنی پریشان مابین جسد و تماشاچیان شیون می کند !

3- خرید عید بیداد می کند و قیمت های نجومی همه را به تعجب وا می دارد ! پسر بچه یی حدودا 4 ساله دستم را می گیرد که آدامس بخرم ! همیشه از دیدن این صحنه عصبانی می شوم اما این بار می خواهم زانو بزنم و بغلش کنم و نگذارم در خیابان های وحشی کودکیش را گم کند . چند بسته آدامس می خرم خم می شوم به صورت کوچک و کثیفش دست می کشم . می گویم : دیگه سرده برو خونه ! اشک های بی حاصل از گوشه چشمم سرازیر می شود . دستم را پس می زند و فرار می کند ! برای این بچه ها چه باید کرد !

4-  خیابان اصلی  پر از حرکت است ! دو نوجوان با هم در گیر شده اند و جمعیتی هم طبق معمول نظاره گر هستند و بی خیال نسل آینده که دارد در خشونتی که نمی داند از کجا سرچشمه می گیرد از هم می پاشد !

5- مزون عروس پر از لباس های شیک و دلرباست و خیابان پر از دخترکانی که به سوی آینده یی نامعلوم ! در ازدحام کلمات عاشقانه بی مفهوم ؛ که صرفا" از دهلیزهای غریزه بر می خیزد بدون افروختن چراغی پیش می روند !

پی نوشت : اصغر فرهادی بالای سن می رود برای گرفتن جایزه اسکار - بغض من می ترکد و هر بار که صحنه تکرار می شود صورتم خیس می شود شاید شیرینی این پیروزی با تلخی ته گلویم مخلوط شده ! می دانم که میلیونها نفر حس و حال مرا دارند و با دیدن و شنیدن ستایش و سپاس فرهادی انگار زخم هایشان سر باز می کند و با گریه به استقبال بهاری که از دور دست ها می آید - می روند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
تگ ها : زندگی

همین جوری!!!!!!!!!!

داستان بشقاب پرنده یی در کاشیرو از موراکامی را می خوانم . نویسنده های ژاپنی و کلا آسیای دور برایم خیلی ملموس نیستند با دنیایی به شدت شفاف ولی رمزآلود ! حس می کنم باید مدتها در کنارشان باشم تا بتوانم درک نسبی از باورها و زاویه ی دیدشان داشته باشم . به ندرت وقت کتاب خواندن دارم کاملا درگیر زبان سغدی هستم و با لغت نامه ی فرانسوی بنونیست سر و کله می زنم . گاهی فیلم می بینم . مثلا" هفته پیش جدایی نادر از سیمین را دیدم . دارم به این موضوع فکر می کنم که برداشت آدمها از فیلم ها و کتاب ها چقدر متفاوت است . دوست بسیار عزیزم در یک زمان با من فیلم پیش گفته را دیده است ولی نقدی که او می کرد با نقد من از زمین تا آسمان فرق داشت ! شاید هم این فاصله ی سنی کار دستمان می دهد ! نگاه های متفاوت ؛ آدمهای متفاوت ! همیشه در حسرت این بوده ام که بدانم دیگران به شدت من احساس دریافت می کنند و یا احساساتی می شوند ! نمی دانم اما گاهی موتیف های مشترک آنقدر زیاد می شود که تو حس می کنی دوستت دقیقا مثل خودت است اما همیشه اینطور نیست .......

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
تگ ها : زندگی

گاهی

گاهی فکر می کنی آرامشی رسیده است ناگهان ! اما بعد می بینی که سراب بوده است فقط می خواسته تو را فریب دهد به این تلاش برای غوطه ور شدن در آرامشت بخندد! چرا این روزها ؛ همه ی روزهای خوشی که داشتم مثل یک بیابان بزرگ به نظرم می آید !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳
تگ ها : زندگی

بازگشت به خویشتن

دیروز با یکی از دوستان عزیز راجع یادگار زریران و ارداویراف نامه صحبت می کردم . شوق و اشتیاق او از خواندن یادگار زریران ؛ چنان به وجدم آورد که تا شب حال خوشی داشتم . گو اینکه این دوست هم شاعر است و شاعران شعف بیشتری را نسبت به دیگران در خواندن متون احساس می کنند !. اما همین حالت او روزم را ساخت . ساعت ها در سکر این که متون کهن جایش را در بین اهل مطالعه باز می کند غوطه ور بودم . برای این دوستم روزهای خوشی را در میان متون عزیز ایران باستان آرزو می کنم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢
تگ ها : زندگی

خانه ی دوست کجاست !!!

اشمیت رو از طریق فاطمه عزیز وبلاگ گاه نوشتن  شناختم دیروز که طوفان داشت نهال های ترد حیاط رو  از جا می کند. بسته یی از  فرنوش عزیز وبلاگ فرفره  به دستم رسید . با یه کتاب دیگه از اشمیت و البته با یک دی وی دی پر از فیلم های قشنگ !بغل از خدا خیلی ممنونم که اگر گاهی زندگی پر از فشار و سختی و بدی میشه در عوض همیشه دوستای برام فرستاده که اندازه یه دنیا خوب و مهربونند!

 

پی نوشت 1: امروز سالمرگ مرد نابغه ی شعر ایران ؛ احمد شاملو ست . یادش عزیز باد .

2: لینک ها خوب کار نمی کنند فکر کنم پرشین بلاگ باز بهم ریخته برای همین نتونستم به وبلاگ دوستان لینک بدهم اسمشون رو نوشتم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢
تگ ها : زندگی

یادگار

بخواهی به دانشکده ی ما برسی باید در مترو بگویی: چهار باغ ! اولین بار که می خواستم به کلاس بروم ؛ راننده از نابلد بودنم استفاده کرد و پیچ در پیچ راه باعث شد کرایه را دوبل بدهم !آن موقع هنوز آبنمای چهار باغ با سربازهای هخامنشی آنجا نایستاده بود ! الان هر کس بگوید دانشکده ادبیات و زبان های خارجی  کجاست ؟ می گویم : پایین تر از آب نمای سربازان هخامنشی ! بچه های کلاس کلی ذوق می کردند که : آب نما را به خاطر رشته ما اینطور ساخته اند ! هنوز از عمر این آب نما دوسال نمی گذرد ! اگر عمرش دوام داشت آدرسی از یک میدان در ذهنم می ماند که با تاریخ گره خورده است!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩
تگ ها : زندگی

شب دراز است و قلندر بیدار....

یادتان باشد ترم پیش از استادی می نوشتم که آنقدر بر سر ندانسته ها و ناخوانده هایش عذابمان داد که به هر کلکی بود زیرآبش را زدیم این ترم واحدی با او نداریم !اما بشنوید از دانشجویان صفر کیلومتر که می گویند: چه استادی ! ما وقتی با او کلاس هم نداریم می رویم هر کجا که دکتر درس دارد می نشینیم ! خدایا توبه ! کار؛ کار انگلیس هاست ! ما که کل ترم گذشته فقط خنده و شوخی از کلاس حضرتش را به یاد داریم مانده ایم چه حرف تازه یی می زند که این طفل معصوم ها اینطور محوش شده اند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩
تگ ها : زندگی

I was lost

سامورایی ها مثل پهلوانان ما تا همین چند ماه قبل اسطوره بودند . اما مثل گل لوتوس که  دریک شب  مهتابی از آغوش آب بیرون می آید وشکوفا می شود .اسطوره از هزارتوی تاریخ بیرون می آید برای هم نوعش جان می دهد . اسطوره ها نمرده اند همین جا ؛ همین جا کنار من و تو زندگی می کنند چشمهایت را باز کن تا خوب ببینی !

پی نوشت : سونامی ژاپن را لرزاند و مردم ژاپن جهان را لرزاندند!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳
تگ ها : زندگی

mirror

تصور کنید ژست این زنانی که فکر می کنند دنیا عاشق آنهاست !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٠
تگ ها : زندگی

i dont now

خدایا پناه می برم به تو از بی تفاوتی گنگی که در آن غوطه ورم!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٠
تگ ها : زندگی

همین طوری !!!!!!!

گاهی که به زبان آموزی فک می کنم می بینم چه مشکلاتی داشتیم با یاد گرفتن انگلیسی که مثلا مثل زبان مادری می بایست دوستش می داشتیم !!!!!! یادم می آید خواهری خیلی  در سر جلسه امتحان به امدادهای غیبی معتقد بود . یک بار که امتحان زبان داشت تعریف می کرد که : هرچی به ذهنم فشار آوردم معنی چند تا لغت رو یادم نیومد شروع کردم به خدا التماس کردن که : خداجون ؛ جون هرکی رو که دوس داری این چند تا لغت رو به من برسون و بعد از چند دقیقه خودم رو سرزنش کردم که : خدا که انگلیسی بلد نیست !!!!!! یعنی ببینید انگلیسی چه اهریمنی بوده که حتی خدا هم از پسش برنمی آمده!!!!!!!!!! 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳
تگ ها : زندگی

پند

بزرگترین مصیبت برای انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور لازم برای خاموش ماندن.    (ژان دلابریه)

پ.ن: پند در ایران باستان به معنی نشان دادن راه است ولی اکنون به معنی نصحیت به کار می رود.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
تگ ها : زندگی

خدا و من

دیشب که از شدت درد انگشتانم را بر پیشانیم می فشردم ؛‌حس می کردم دست های مهربان خداوند را در دست دارم و فشار آرام دستهایش را روی پیشانیم حس می کنم . 

پی نوشت : بچه که بودم فک می کردم خدا فقط مال ایرانی هاست!!!!!

پی نوشت ٢:‌خانم دکتر (ر) از مهاجرت که حرف می زند چشمهایش پر از اشک می شود می گوید :‌من اگر بروم دلم برای هندوانه فروش سر کوچه هم تنگ می شود !!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦
تگ ها : زندگی

تولد خورشید مبارک

شاید پس از سالها این اولین شب یلدایی بود که احساس می کردم دستی در درونم هزار شمع روشن کرده است و دریچه ی روحم به ناکجا آبادی گشوده شده است که نمی دانستم کجاست !!!!!!!!و برای چند ساعت بی دغدغه یی ؛ مثل آدم های شاد به لحظه (( حال )) فکر  کردم !!!!!!! و بی آنکه بدانم؛ چرا؟بسیار خشنود بودم ! تولد خورشید مبارک

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱
تگ ها : زندگی

خودخواهی

آدم هایی  که این آشفتگی درمان ناپذیرم را می فهمنند ؛ دوست می دارم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
تگ ها : زندگی

خطوطی که باید دوباره بیاموزم !

بچه ها وعده کرده اند نگذارند استاد بیشتر از سیلابس های مورد نظر آنها درس بدهد هر جلسه سر کلاس کتیبه خوانی همین وضعیت را داریم . مظفری نیا شروع می کند از میترائیسم تا چنگیز سوال های عجیب و غریب طرح کردن و پشت بندش رحیمی و میسمی سوال های بامزه ایی از تاریخ ایران طرح می کنند . یکشنبه چشم هایم سنگین شده بود که وحیدفر اشاره کرد که نوبت توست به ناچار وارد دوره ی اشکانی شدم به نوع نگرش آنها به دین گیر سه پیچ دادم  استاد هم پرت از هم جا همراهی می کرد آنقدر این شیطنت ها ادامه داشت که یک ساعت از نود دقیقه آموزشی به حرافی گذشت . بچه ها از شدت خنده کمبود شده بودند من که تمام توانم را به کار می بردم تا قهقهه سر ندهم . بچه ها ( یکی از خانم ها و تعدادی از آقایان هم کلاسی معلم هستند) خیلی راحت کلاس را در دست می گیرند اگر استاد نتواند خوب هندل کند فاتحه آن ساعت خوانده است . در واقع  چند جلسه اخیر کلاس کتیبه خوانی تبدیل به یک سوژه برای تفریح و شوخی شده است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥
تگ ها : زندگی

لاادری !

عادت کرده ام که به هیچ چیز عادت نکنم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤
تگ ها : زندگی

غربت یه دیوار بین منو دستات

این روزها فقط عکس می بینم از دوستانی که در کشورهای مختلف جهان درس می خوانند و کار می کنند و گاهی هم عشق می ورزند ! الف از استرالیا عکس های پسرش را می فرستد و می نویسد : اینجا همه چیز عالی است فقط ایران را کم داریم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱
تگ ها : زندگی

من !!!!!!!!

می گه: تو دوس داری با صدای بلند موسیقی گوش بدی ؟

می گم : آره خوشم میاد !

نمی گه :‌صدای موسیقی رو بلند می کنه احساس می کنم داره تحقیرم می کنه احساس می کنم داره عیبم رو به رخم میکشه !!!!!!!!

بعدش فک می کنم : موسیقی رو باید با صدای بلند گوش کرد نباید گوش تیز کنی تا بشنوی؛ باید نغمه های شیرین از سلول هایت بگذرد . تا بفهمی که این نوای آسمانی چقدر دلنشین است باید تمام وجودت گوش شود و بشنود!!!!!! صدای ضبط را تا آخر زیاد می کنم غرق می شوم در صدای مامک خادم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥
تگ ها : زندگی

عطر

چرا این روزها همه از عطر محبوب تو استفاده می کنند !!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
تگ ها : زندگی

بیمار روانی

نمی دانم از اینکه به هم توهین کنیم و کامنت های مبتذل بگذاریم می خواهیم به چه نتیجه ایی برسیم . آقا یا خانم ( ملاصدرا؛شازده احتجاب ؛ کردار نیک ؛ شاید هم امیر کبیر و ........ نمی دانم هزار القاب دیگر )؛ اول : متاسف می شوم که از القاب این بزرگان برای صحبت های بی منطق ات استفاده می کنی ! دوم :اگر حرف منطقی داری بزن وگرنه اگر می خواهی فحش بدهی . لطفا" وبلاگی بساز و شروع کن ! تا تخلیه شوی!!!!!!!! . دوستان محترم من برای درمان این خواننده می توانند پیشنهادشان را بنویسند !‌

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
تگ ها : زندگی

روزهای برفی

بچه که بودم  شیطنت زیر پوستیه شدیدی در من بود! که دوست داشت آب زیرکاه و رونده همه خرابکاری ها را انجام بدهد. ولی بدون صدا و آرام !‌عاشق باریدن برف بودم بااون جثه کوچیک روی برف ها می دویدم و بازی می کردم ! فک کن زمستان های شهر من گاهی استخوان سوز است از شدت سرما ! آن زمستان هم همینطور !‌بلور های برف با اشکال متنوع که از آسمان به زمین می ریخت  وسوسه ام می کرد که آشوبی به پا کنم . شگفت زده ی شکل دانه های برف ؛سرسره ایی کنار حوض درست کردیم . کلی سر خوردیم ! باقی بازی را گذاشتیم برای صبح. صبح کله سحر بلند شدم بررسی کردم؛ دیدم؛ بقیه خوابند و دویدم به طرف سرسره ! همه چیز از شدت سرما یخ زده بود . با احتیاط خودم را به بالای سرسره رساندم و آمدم که سر بخورم ؛ پایم در رفت و توی حوض افتادم ؛ یخ شکست رفتم داخل آب ! حالا داخل آب یخ به این فک می کردم کسی نفهمد که باز چه دسته گلی به آب داده ام و سریع از آب بیرون آمدم و دویدم داخل خانه و تند تند لباس هایم را عوض کردم و رفتم کز کردم کناربخاری ! مادر تازه بیدار شده بود . با تعجب نگاهم کرد و گفت : سردته ؟ گفتم : یه کمی ! آمد کنار بخاری و شعله را بالا برد!!!!!

پی نوشت : هیجان خونم که می افتد غمگین می شم !عاشق کارهای پرهیجانم !

پی نوشت ٢: کتاب جدیدی را تمام نکرده ام که اینجا بنویسم ؛همین است که به خاطره نویسی افتاده ام .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱
تگ ها : زندگی

هم دردی

از کلاس که در اومدم بیرون حالم اصلا خوب نبود . حس خوبی نداشتم ! اومدم ترمینال غرب سوار اتوبوس شدم ؛ پیش یه خانوم مودب نشستم . اتوبوس که پیچید طرف شهرم ؛ هدفون گوشم بود یکی از خواننده های رپ داشت یه دردی رو فریاد می زد که تا عمق قلبم می سوخت . همین طور آرام آرام شروع کردم به گریه کردن ؛ اشک های شور چشمام رو می سوزوند و پایین میومد . حالا حواسمم بود که دختره تو کوکمه . اما اصلا حوصله توضیح و اینا نداشتم . همینطور که هق هق می کردم . یه دست مهربون یه دستمال کاغذی تعارفم کرد . گرفتم .اشکام رو خشک کردم . تا مقصد ازم نپرسید : چرا گریه می کردی ! فقط مهربانانه نگام می کرد . محبتش خیلی به دلم چسبید . خیلی.

پی چسب : اتوبوس رو دوس دارم چون یه عالمه آدم توش می شینند که هر کدوم یه قصه دارند .

پی چسب ٢ : اینو ( نوشته بالا ) به پیشنهاد یه دوست گل نوشتم . ازش ممنونم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧
تگ ها : زندگی

فراموش شده ها !

دوستی داشتیم که هنوز بیست روز از مرگ همسرش نگذشته بود که داشت دنبال یک کیس جدید برای ازدواج می گشت !!!!!!! اون روز دوباره یاد این دوست فراموش شده افتاده بودم کلی عصبی شده بودم ! که یکهو وحشت کردم . چون هر وقت به یاد اشتباهات دیگران می افتم و تو دلم شروع به سرزنش می کنم یه مدت بعد به شدت سر خودم میاد !‌

پی نوشت :‌اینو بهش میگن یه آدم خرافاتی که می ترسه راجع به دیگران فکر بد بکنه !قضیه این دوست فراموش شده فقط منو یاد آدم هایی میندازه که حرمت سرشون نمی شه و آدم ها با لطف فراوون براشون مثل یه وسیله هستند که میشه به امانت فروشی سپرد!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩
تگ ها : زندگی

بچه !

سه ساله که بود از ضمیر سوم شخص برای خواستن نیازهایش استفاده می کرد . وقتی آب می خواست می گفت : بچه آب میخواد! یا بچه خوابش میاد !

حالا تو چهار سالگی یک کم با استدلال نیازهایش را بیان می کند! آن شب که مادرش غذای دلخواهش را نپخته بود گفته بود من شام نمی خورم . مادرش گفته بود پس برو بخواب !

سرش را برده بود زیر پتو و از همان جا گفته بود : میگن بچه اگه شام نخوره ؛ بخوابه ضعیف میشه ! مادرش پرسیده بود : حالا بچه باید شام چی بخوره ؟‌گفته بود : پیتزا!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
تگ ها : زندگی

مرد باشیم !!!!!!!!!!!!!!!!

مرد باشیم و بزرگ نمایی هایمان از دردها را پای توجه طلبیمان بنویسیم و برای سرگشته گی های مرضی مان دنبال مقصر نگردیم .

مرد باشیم اگر در ٢٠ سالگی حرف یک نویسنده را نتوانستیم هضم کنیم ؛ یا هر کوفت دیگری او را به باد انتقاد نگیریم بگذاریم ۴٠ ساله که شدیم اگر پای اعتقاداتمان ایستاده بودیم بگوییم فلانی چیز خورد اینطوری نوشت .

مرد باشیم ادا در نیاوریم همان باشیم که هستیم ! با مدرن ها مدرن نباشیم با مذهبی ها مذهبی !

مرد باشیم  از نت استفاده ای آن چنانی نکنیم!آیا واقعن می دانیم نت به چه دردی می خورد ! بعضی ها که فکر می کنند آمده اند پارتی !

مرد باشیم لوس نباشیم اینجا وادی لوس بازی و ننه من غریبه م در آوردن نیست !

مرد باشیم اگر حرفی برای گفتن داریم بنویسیم وگرنه در دکان مان را تخته کنیم و مزاحم کسب و کار دیگران نشویم !

منظور از ((مرد بودن)) همانا انسان بودن است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
تگ ها : زندگی

زاویه دید

دوستی می گوید: دوست داشتن یعنی:

(دست هم را بگیریم و با هم راه برویم و لذت ببریم ).

من می گویم :‌دوست داشتن ؛ آموختن خوب دیدن است .

( تعصب یعنی تو فقط مال منی حق نداری بدون من نفس بکشی !)

پی چسب : یاد سیلور استاین به خیر ؛ روحش شاد !‌چه خوش این مفهوم را در کتاب جستجوی قطعه گمشده بیان کرد . اگر یک کتاب را هم عمیق بخوانیم به نظرم وظیفه مان را انجام داده ایم و نیازی نیست مثل من مدام عطش کتاب خریدن داشته باشیم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳
تگ ها : زندگی

وسوسه

وسوسه می شوم حال دوستی را بپرسم !‌اما از اینکه برنجد یا برنجم ! هراس دارم !پس احوال پرسی تا اطلاع ثانوی تعطیل است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤
تگ ها : زندگی

کوری

این رو از اینجا برداشتم.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
تگ ها : زندگی

بازار زرگرها

نمره ها اعلام شد کلی تحلیل از درس های خوانده شده دارم که باید صبر کنم که کاملا منطقی شود بعد بنویسم ! همزمان دارم مرگ در آند - یوسا و مرشد و مارگریتای - بولگاکف را می خوانم !‌چه شود !از هیچکدام هم نمی توانم دل بکنم ! باید عربی هم بخوانم . دنبال کلاس فرانسه هم می گردم !‌ترم جدید زبان سغدی هم داریم ! در ذهنم یک عالمه شبح خوشحال در رفت و آمد هستند . ها یادم رفت داستان زندگی مانی را هم روزی دوصفحه می خوانم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
تگ ها : زندگی