معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

اگر زندگی این است !

سال 91 برای فامیل ما شروع خوبی نداشت ! اول خاله ام  رفت و پریشب هم دختر دایی ام که دست هایش مثل نهال های جوان بود ! ایست قلبی همین ! مراسم خاکسپاری همین الان است که من نرفته ام و روبروی مانتیور نشسته ام ! دارم فکر می کنم الان که دارم بیسکویت می خورم و به مرگ فکر می کنم !و فکر می کنم زندگی چقدر  غیر قابل پیش بینی است  ! چه وقت کس دیگری ؛ کسی که مرا می شناسد جای دیگری در حال بیسکویت خوردن به مرگ می اندیشد و من سفر مرگ را آغاز کرده ام ! برایم کمی ترسناک است ! گو اینکه دیگر آنقدر برایم ناملموس نیست ولی ته دلم وحشت دارم ! البته شاید بیشتر از مراسم مرگ که خیلی نا زیباست ! اگر می شد در مورد مرگ هم تجربه داشت ! شاید ..... بی خیال یک طوری می شود دیگر !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۳
تگ ها : مرگ

مرگ

به یاد دارم برای تشییع جنازه دوستم که رفته بودم هنوز حس مرگ تو رگ هام پخش نشده بود وبا وجود وابستگی شدیدم به این آدم؛ حس طنزم را از دست نداده بودم .مراسم خاکسپاری که انجام شد . بچه ها چون از شهرهای مختلف آمده بودند حلقه زدند تا دیداری تازه کنند نمی دانم یک آن چه شد که گفتم : دیگه هیچ کس حق نداره بمیره ! من دیگه حوصله عزاداری رو ندارم . یکی از بچه ها به شدت خندید که سبب مکدر شدن صاحبان عزا شد و در همان حین گفت: چی می گی بعدش نوبت ب و بعد هم نوبت م_ کجای کاری زنبیل گذاشتیم . حالا ۵ سال از آن روزها گذشته ولی برای من همچنان تازه و زنده است نه اینکه افسرده و غمگین باشم نه اما واقعا " به ماهیت اسرار آمیز مرگ که فکر می کنم کرخت می شوم و نمی دانم چگونه باآن روبرو خواهم شد . نمی دانم چه شد که این را نوشتم شاید به خاطر اینکه ماه مبارک است و انسان خود را به رفتن نزدیک حس می کند و شاید هم فقط دلتنگی .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧
تگ ها : مرگ