معاشقه با واژه ها

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

کتابهایی که با اسفند می آیند !

چند تا کتاب خریدم از نشر پازینه و نشر ماهی :

تمدن ساسانی  علی سامی

شهریاری ایلام    والتر هینتس

تحول ثنویت        شائول شاکد

عرب - ساسانی    ملک ایرج مشیری

منزلگاه های اشکانی  ایسیدور خاراکسی

بعد راجع بهشون توضیح میدم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٤
تگ ها : کتاب

کاسی

سابقه یِ شهرها را که بخوانی می بینی که برخی از پژوهشگران تخیل به خرج می دهند و تصوراتشان را می نویسند قوم کاسی که نام دریای ِ کاسپین هم از آن گرفته شده است در هزاره یِ دوم پیش از میلاد در لرستان مستقر می شود !از بازمانده های نام این قوم کاشان و قزوین و کاسپین است . خدای این قوم کاشو بوده است ! اینها را گفتم که به نکته یی برسم ! بنا شدن قزوین را در تواریخ به شاپور ذوالاکتاف نسبت می دهند در حالی که در منظومه یِ پارتی ویس و رامین که توسط  فخر الدین اسعد گرگانی به نظم کشیده شده است می بینیم که یکی از مکان های ِ جغرافیایی که داستان در آن دنبال می شود قزوین است همانطور که گفته شد ویس و رامین از جمله  چند کتاب مثل: یادگار زریران و درخت آسوریک مربوط به دوره یِ پارت ها می باشد . در کتاب تاریخ ماد دیاکونوف می خوانیم که : قزوین پایتخت زمستانی مادها بوده است ! 

پی نوشت : در دنیای ِ مجازی افراد فکر می کنند که چون تنها ردی که از خود باقی می گذارند یک شماره و IP است هیچ کس نمی شناستشان و می توانند هر چه خواستند بگویند !!!نیشخند جالب اینکه خود را کتابخوان هم می دانند متفکرذوق زده هم می شوند که در حال حاضر مثلن فلان کتاب معرفی شده را می خوانند قهقهه

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧
تگ ها : کتاب

ایران فرهنگی

ایران فرهنگی

نوشته یِ : داریوش فرهود

انتشارات : صبا

سال نشر :1391

موضوع : ایرانشناسان - سرگذشتنامه

موضوع : ایران - تاریخ

بخش اول : نخستین ساکنان فلات بزرگ ایران

بخش دوم : فرمانروایان ایران بزرگ

بخش سوم: گاهشماری دودمان ها و پادشاهان ایران زمین

بخش چهارم :پایتخت های ایران از شش هزار سال پیش تا به امروز

بخش پنجم : ساکنان کنونی ایران

بخش ششم : پیشینه پرچم ایران

بخش هفتم : گزیده ای از ایران شناسان

این کتاب در ده جلد آماده شده است .

پی نوشت : کتاب پرفسور داریوش فرهود بسیار ارزشمند است برای کسانی که قصد دارند ایران را دقیق بشناسند سودمند است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۳
تگ ها : کتاب

The Quest for Identity

کتاب : شناخت هویت زن ایرانی در گستره ی ِ پیش تاریخ و تاریخ

نویسنده : شهلا لاهیجی - مهر انگیز کار

زیر نظر: ژاله آموزگار - کتایون مزداپور

انتشارات : روشنگران و مطالعات زنان

بخش اول : نقش زن در تکامل انسان هوشمند 

بخش دوم : آغاز تمدنهای شناخته شده در منطقه ی ایران فرهنگی

بخش سوم: قدرت زنانه و نمودهای آن

بخش چهارم : وجه تقدس زنان در اساطیر خاورمیانه

بخش پنجم : جوامع اسکان یافته درون فلات ایران ( عصر پیش آریایی )

بخش ششم : اسطوره های آفرینش ایرانی ( آریایی)

بخش هفتم : افسانه ی پری در هزار و یکشب

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩
تگ ها : کتاب

هومئا

در متون باستانی می خوانیم که زرتشت ؛ ارداویراف ؛ جاماسپ و به روایتی کرتیر با نوشیدن نوشابه یِ هوم به جهان دیگر سفر می کنند و از اسرار آگاه می شوند ! دکتر دریایی در کتاب شاهنشاهی ساسانی به این آیین اشاره دارد و آن را آیینی شمنی می داند که پاکان با نوشیدن این نوشابه معراجی را آغاز می کنند و به سیر و سیاحت در بهشت و دوزخ و برزخ می پردازند !

پی چسب : نمی دانستم که بنگ  همان هوم است که به افتخار سابیدنش به پدران زرتشت وفریدون و گرشاسب  پسری عطا شده است !

2-در اساطیر هئومه یا هوم پسر اهورا مزداست و ایزدی است که نقش درمانگری دارد !

3- فریدون آبتین را همه می شناسند ! پدر ایرج ؛ سلم و تور ! کسی که ضحاک را شکست می دهد به همراه کاوه یِ آهنگر ! ریشه شناسی آبتین می شود آپیتا به معنی قبیله ی آبیار !

4- ریشه یابی درخت کهن . بهرام بیضایی . نشر: روشنگران و مطالعات زنان . 1389

این کتاب در خصوص اسطوره ی ضحاک و فریدون و شهر نواز و ارنواز است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦
تگ ها : کتاب

جم شید !

جمشید آتش را کشف کرد ! این را اساطیر ایران می گوید ! جمشید یک پادشاه پیشدادی است ! سر کلاس میراث فرهنگی ایران که توضیحش میدهم ناچار می شوم به ریشه یِ اسم هم بپردازم !شید یعنی شعاع خورشید و جم یا یم یا یمه هم در اساطیر کشورهای دیگر به حضرت آدم اطلاق می شود ! جمشید طبق داستان جم در ویدیو داد یا وندیداد اولین کسی است که اهورامزدا موبدی و پادشاهی را توامان به او پیشنهاد می کند و او فقط پادشاهی را می پذیرد و موبدی را نه ! توضیح این که این شاهان اسطوره هستند و پیش از تاریخ سخت می شود ! چون دانشجوها تحقیقاتی که جمع آوری کرده اند مثلن به نسب سلمان فارسی که رسیدند نوشته اند: نسبش به کیومرث پیشدادی می رسد ! کلن تفهیم پیش از تاریخ و دوره ی ِ تاریخی و اسطوره و واقعیت دشوار است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤
تگ ها : کتاب

کانون پرورش فکری

مدیر مدرسه ی ِ ما یک خانم بلند قد و تنومند بود ! که می ترسیدی نزدیکش بروی ! هیچ حوصله ی ِ بچه های ِ ابتدایی را نداشت ! تا حرفی می زدی ، بدون اینکه بداند حق با کدام طرف است هر دو طرف را یک سیلی آبدار می زد !و راهی می کرد ! ( راست است که نباید در سن بالا بچه دار شد ! این شامل مدیر مدرسه ی ِ ابتدایی شدن در کهن سالی هم می شود ) برادرم یک معرفی نامه گرفته بود از کانون پرورش فکری کودکان ؛ آنقدر من را برده بود و کتاب های رنگارنگ دیده بودم عاشق این بودم که مثل برادرم وقتی می روم کانون تحویلم بگیرند و به من هم کتاب امانت بدهند ! من هم که مثل چی !!! از این خانم مدیر می ترسیدم هر روز کز می کردم و می نشستم روی پله توی حیاط ؛ معرفی نامه به دست ؛ زل می زدم به خانم مدیر ! آنقدر این معرفی نامه ی ِ بیچاره را بردم آوردم تا نخ نما شد و بالاخره هم جرات امضاء گرفتنش را پیدا نکردم ! بالاخره من به معشوق دوران کودکیم ( کتاب ) رسیدم اما همیشه این حسرت که می توانستم عضو کانون باشم خودم کتاب انتخاب کنم به دلم مانده است ! الان دلم می خواهد مدیر مدرسه ی ِ ابتدایی بشوم با همه ِ بچه ها دوست باشم برایشان کتاب بخرم و کتابخانه درست کنم ! شاید دیگر هیچ کودکی خلایی که من حس کردم را حس نکند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥
تگ ها : کتاب

می نویسم خط می زنم !

همین الان که دارم این را می نویسم توی سرم کلمات رژه می رونند و می خواهند زودتر بپرند روی صفحه ی ِ مجازی و بعضی از عجله زیاد پرت می شوند و خودکشی می کنند ! می نویسم خط می زنم ! خاطرات زندگی مادرم را می نویسم کلی برای هر جمله فکر می کنم و سبک و سنگینش می کنم ! وسواس ادبی ام که تمام می شود به یاد ممیزی که می افتم دوباره از سر متن را می خوانم و خط می زنم ! یاد چشمهای ممیز که می افتم و مور مور کردنش که این ها چیه نوشتی و برگه ی ِ تصحیحی که برایم ارسال می شود که متن را کم کنم وگرنه خودشان کم می کنند ! دلم می ریزد ! اصلن این وقت ها دلم نمی خواهد بنویسم ! اضطرابی می گیرم مثل شبهای امتحان ! کلن از زیر نگاه بودن متنفرم ! از اینکه مدام کسی به قضاوت بنشیندم و رفتارم و نوشته هایم را خوب و بد کند! نمی دانم شاید به این عادت بعد خودسانسوری غلبه کردم ! شاید !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٠
تگ ها : کتاب

pride and prejudice

غرور و تعصب را از بی بی سی نگاه می کنم یعنی اگر این فیلم و چند فیلم دیگر را هزار و یکبار دیگر پخش کنند من با ولع تا آخرش را می بینم ! هنوز هم گاهی می روم سراغ ساندیتون و غرور وتعصب که به صورت e-bookدارمشان و چند فصل را یک باره می خوانم . جین اوستین را در دوره یی شناختم که ممیزی کتابهای ترجمه شده بیداد می کرد و از آنجایی که فضای کارهای ِ آستین به شدت پاستوریزه است به نظر نمی رسد که خیلی از سر و ته ش زده باشند چون در نسخه یِ سینمایی غرور و تعصب هم صحنه ی خاصی نبود ! کتابخانه که کار می کردم پسرکی بود عاشق کتاب ! کارهای آوستین را خواند بعد رفت سراغ کارهای ِ نویسندگان روس ! یک روز که برای امانت گرفتن کتابی از تولستوی آمده بود گفت : از زمانی که نوشته های روسی را خوانده ام کتابهایی مثل غرور و تعصب و.... برایم جالب نیست ! با تعجب نگاهش کردم ! اما هرچه که فکر می کنی نباید بر زبان بیاوری ! تغییر نگاه آدم ها نیاز به زمان دارد نه راهنمایی ! الان مطمئنم که دیگر نویسنده های دو کشور را باهم مقایسه نمی کند بلکه با توجه به شرایط اجتماعی و فرهنگ و زمان اثر نویسنده را به نقد می کشد !

pride and prejudice

نویسنده : جین اوستین

این کتاب یکی از ماندگارترین رمان هاست که به فیلم هم تبدیل شده است !



  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦
تگ ها : کتاب

فهیمه رحیمی

برای من ؛ کتابخوانی از فهیمه رحیمی شروع نشده است خدایش بیامرزد ! اما خیلی ها با فهیمه رحیمی کتابخوان شدند ! همین نزدیکی ها که داشتم کتابهایم را وجین می کردم لاشه ی ِ چند کتاب از فهیمه رحیمی را پیدا کردم ! یعنی آنقدر پاره و پوره شده بود که نمی شد نگاهش کرد ! کتابخوان بودن یعنی چه ! شاید خیلی ها را بشناسیم که در خانه شان یک کتابخانه به تمام معنا داشته باشند! اما کلن کتاب دان هستند نه کتاب خوان ! تحلیل یک کتاب به نظرم از خواندنش مهمتر است ! خیلی مهمتر ! چیزی که ما در خواندن رعایتش نمی کنیم !گاهی کتاب خواندن می شود یک عادت ! مثل سیگار کشیدن ! که وقتی دو روز نمی خوانی انگار چیزی گم کرده ایی ! این ها را که می نویسم یاد انجمن نیم سکرت ادبی خودمان می افتم که صبح جمعه ها در زیرزمین یک آموزشگاه کنکور برگزار می شد و ما که آن وقت بچه دبیرستانی بودیم با چه شوری می رفتیم و شرکت می کردیم ! شاید من آنجا به معنای واقعی کتابخوان شدم چون همه در آن محفل از من بزرگتر بودند ! کلی کتاب خوان ! بعدها سرنوشت تک تک شان را دنبال کردم ! یکی نویسنده یِ مطرحی  شد !آن یکی نقاشی موفق! یکی رشته ی حقوق را در ترم آخر انصراف داد و از عشق خانم معلمِ سنتور نواز  جمع ادبیات خواند ! یکی هم این اواخر در رقابت شورای شهر برنده شد ! هم او که غم نان مردم را داشت و حالا پرادو سوار شده بود !به هرحال مطالعه همیشه هم تو را نمی برد به عاقبت گل محمد کلیدر ! گاهی هم می کندت صاحب کرسی فلان مرکز و منصب ! بگذریم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٥
تگ ها : کتاب

numismatic

بعضی از کلمات از قبیل پول ؛سرمایه ؛دارایی و نظیر آن در پاره ای از زبانهای یونانی ؛لاتینی و سامی ،از مشتقات یکی از کلمات مربوط به چهارپایان است . مثلا" کلمه ی پکونیا و کاپیتال که در اصل سرحیوان است ،کلمه ی کاپیتالیسم یعنی سرمایه داری از آن مشتق شده است و لغت جمل به معنی شتر و مزد می باشد.

کتاب : تاریخ سکه

نویسنده : دکتر ملکزاده بیانی

انتشارات : دانشگاه تهران

تاریخ انتشار : 1389

قیمت : 5500تومان

numismatic=سکه شناسی

sigillographic= مُهرشناسی

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٧
تگ ها : کتاب

زائری زیر باران

روز - داخلی - مراسم عقدکنان

سحر زیباتر از همیشه روی صندلی کنار همسرش نشسته ما بچه های کلاس چهارم تجربی تقریبن همه هستیم من ته ته دلم هی می گویم : بچه حرام شد! از این خزعبلاتی که فک می کنم همیشه درست است ! شب قرار است عروسی در کرج باشد ! شوهرش فقط مواظب است که هیچ مردی نزدیک همسرش نیاید !

روز - داخلی - کلاس زمین شناسی

طبق معمول داریم داستان کوتاه می خوانیم این عادت همیشگی ما در زنگ های زمین شناسی است زائری زیر باران را دست به دست می کنیم ! بی خود نیست که من در رشته ی تجربه ی هیچ گلی به سرم نزدم ! از بس که سر کلاس درس فیلم نامه و داستان کوتاه می خواندیم برای هم از فروغ و ابراهیم گلستان و براهنی و .... می نوشتیم !

روز - خارجی - حیاط دبیرستان

طبق معمول ناظم های بلند و کوتاه ما را زیر نظر دارند ما هم که مدام در حال رد و بدل کردن کتابهای ممنوعه هستیم و یا بحث روی دوره های هنری ایران ! محکوم و مغضوبیم ! سحر و منصوره و شهروز از امتحانات پایان سال محروم می شوند ! زندگی ادامه پیدا می کند ! من هنوز ممنوعه می خوانم !

روز - داخلی - کتابفروشی

کتابهای داستان را ورق می زنم می رسم به اسم سحر چگینی ! کلی خاطره در ذهنم زنده می شود ! بعد از سه تا بچه و کلی کار و زندگی کتابش را چاپ کرده است !‌خوشحال می شوم ! که هنوز پایدار است !

شب - داخلی - اتاق پذیرایی

شماره اش را گیر می آورم و اس ام اس می زنم ! چنان استقبالی می کند که انگار همین دیروز پیش هم بوده ایم ! حرفهای قشنگی می زند وقتی می گویم ما نسل سوخته ایم ! می گوید تجربه ی ما منحصر به فرد است هیچ کس غیر هم نسلان ما نمی تواند تجربه ما را لمس کند ! مثل دیدن کارتونهایی که دریه دوره بسیار نوستالژیک است ! می خندم ! بعد از این همه سال دوست من همان دخترکی است که با من زائری زیر باران می خواند و داستان کوتاه می نوشت !

بعدن نوشت : شاید اینها را به افتخار احمد محمود نوشتم که سالگردش نزدیک است .شاید!شاید هم برای دل خودم نوشتم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٩
تگ ها : کتاب

جادوی نویسنده 5

«این گذشته است که شب می خزد زیر شمدت .پشت می کنی و می بینی روبروی توست . سر در بالش فرو می کنی و می بینی میان بالش توست . مثل سایه است و از آن بدتر.سایه ،نور که نباشد ،دیگر نیست .اما گذشته در خموشی و ظلمت با توست . و من که نمی توانم نبودن خودم را رقم بزنم و من که چهارمیخ  ِ اقتدار ِ سوزان  ِ گذشته ام ،حق ندارم برای ماتیلد دل بسوزانم .»

همنوایی شبانه ارکستر چوبها

نویسنده : رضا قاسمی

ناشر : نیلوفر

چاپ اول : 1384

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۸
تگ ها : کتاب

دزد کتاب

کار من کمی تا قسمتی با مقوله ی کتاب مرتبط است !دو سال پیش در نمایشگاه کتابی در قسمت تازه های کتاب ؛کتابی پیدا کردم در مورد پادشاهی ایلام !بسیار جذاب به نظرم آمد !از آنجا که همیشه همکاران خودم این بخش را اداره می کنند کتاب پسندیده شده را داخل کیفم گذاشتم و چون هر چه گشتم همکارم را پیدا نکردم پیش خودم گفتم فردا اطلاع می دهم که کتاب را بر داشته ام !از غرفه دور شدم که صدای مردانه یی من را مخاطب قرار داد : خانم ؛خانم ؛ کتاب رو کجا می برید ؟ اول مثل اینکه درست نشنیده باشم بر نگشتم ! ولی اصرار صدا وادارم کرد برگردم و با اعتماد به نفس بگویم : شما ؟ مردجوان و عصبانی گفت : این کتابها برای تازه های کتاب فلان شرکت است ! یعنی رسمن دزد گرفته بود ! هیچ توضیحی قبول نبود ! کتاب را پس دادم ! تا یک هفته فکر می کردم همه ماجرای کتاب دزدی من را می دانند و توی دلشان قاه قاه به من می خندند !

بعدن نوشت : البته بعد معلوم شد چون با همکار ما چپ افتاده بود انتقامش را از ما گرفته ! :)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱
تگ ها : کتاب

جادوی نویسنده 4

انسان شهرش را عوض می کند ؛ کشورش را عوض می کند و کابوس ها را نه .

فرقی هم نمی کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام یک از ایستگاه های جهان پیاده شده باشی . این تنها جامه دانی است که وقتی باز می کنی لبالب است از همان کابوس.

وردی که بره ها می خوانند .

نویسنده رضا قاسمی

اکنون نوشت : این قسمت کتاب رضا قاسمی دغدغه ی من هم هست یعنی مطمئنم این غم سنگین را هر کجا که بروم با خودم می برم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸
تگ ها : کتاب

دکتر عبدالعظیم رضایی

" در مورد تیر و کمان آرش نیز عده ای از دانشمندان و مستشرقین معتقد هستند که آرش در نتیجه ی اختراع آلت مخصوصی موفق به پرتاب کردن تیر شد، از جمله ی دانشمندان دکتر جیوانجی  مدی ملقب به شمس العلما می باشد وی در مجله ی آسیای اظهار داشته است، آرش در نتیجه ی اختراع آلت مخصوصی موفق به پرتاب آن تیر تاریخی و شگفت انگیز شده و متلاشی شدن بدن او پس از پرتاب کردن تیر و مسافتی که آن تیر پیموده است، دلیل بر وجود چنین اختراعی می باشد که شاید شبیه به موشک بوده و با متلاشی شدن کالبدش اسرار آن اختراع عجیب مکتوم مانده است. در صفحه ی 146 شرح بیست باب ملا ظفر آمده است: " حکما تیر مجوف (میان خالی) را از ادویه پر کردند و در وقت طلوع آفتاب آرش آن را از کوه طبرستان بر کمان نهاد و به طرف مشرق انداخت. حرارت آفتاب آن را جذب کرد و بسرحد تخارستان رسانید " .

مطلب بالا را نوشتم تا با عقاید دکتر عبدالعظیم رضایی بیشتر آشنا شوید ! برنامه ی ما وفرازمینی ها که در مورد منشا پیدایش اسطوره بود  به تامل واداشتم ! وقتی با نوشته های دکتر آشنا شدم فکر می کردم چه نظریات عجیبی! و چون بیشتر ایده های خودشان راجع به ایران باستان و اسطوره ها را در کتاب " اصل و نسب ودین های ایران باستان "مطرح کرده بودند، کتاب رفرنس زیادی نداشت ! اما بعد از دیدن برنامه ی یاد شده به این نتیجه رسیدم که به ما یاد نداده اند پژوهش را با خلاقیت مخلوط کنیم و نگاه نو داشته باشیم ! همین بود که چند سال پیش من از خواندن کتابهای دکتر عبدالعظیم رضایی دچار بهت شده بودم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳
تگ ها : کتاب

جادوی نویسنده 2

می خواهم به یاد من باشی ... اگر تو به یاد من باشی . عین خیالم نیست که همه فراموشم کنند .

(کافکا در کرانه : هاروکی موراکامی )

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
تگ ها : کتاب

جادوی نویسنده !

شانتال :‌دیگر مردها برای دیدن من سر برنمی گردانند.

رمان هویت - میلان کوندرا

نگاهی به رمان هویت - مسعود میرزاپور

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
تگ ها : کتاب

پیتزا مخلوط یا دکتری زبانهای باستانی !

یکی از هم کلاس هایم می خواست برود آلمان برای دکتری رشته ی خودمان . چون در آلمان و کلن اروپا شما می توانید یکی از این زبانها را به طور تخصصی بخوانید و در آن زمینه صاحب نظر شوید ! اما در ایران اگر به خواهید دکتری این رشته را بخوانید مخلوطی از پهلوی و اوستا و سنسکریت و ختنی و... را می خوانید که آخر هم نمی دانید عملن برای چه همه ی اینها را خواندید و اصلن چرا همه ی اینها را باید می خواندید!

این دقیقن مناسبت دارد با ترجمه ها و کتابهای درسی که حضرات لطف می کنند و می نگارند ! که فقط از آرای شرق شناسان اروپایی پر است و به قول دوستی اکثر مردم که نمی دانند این خط ها چگونه خوانده می شوند به اصطلاح هر شرو وری که می خواهند می نویسند و چاپ می کنند و خوشحالند که پژوهشگرند ! من هیچ کاری در این وادی نکرده ام اما این دغدغه دارد مرا می کشد که عاقبت زبانهای باستانی با این همه ترجمه ی کج و کول و اعوجاج دار چه خواهد شد !

ترجمه یی از کار کلنز را می خواندم ! یعنی چند متخصص اوستا باید بیاید این ترجمه را برای دانشجوی زبانهای باستانی توضیح بدهد ! تازه ما که اوستا خواندیم و دستور اوستا را بلدیم در درک برخی مفاهیم می لنگیم ! چه برسد به مخاطب خاصی که این رشته را نخوانده است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۳
تگ ها : کتاب

اهلی کردن !


«روباه گفت: " اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای است،

یعنی " علاقه ایجاد کردن...

-علاقه ایجاد کردن؟

روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی، مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست... و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...



..تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه ی موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن؛ آن گندمزارها را در آن پایین می بینی؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی فایده ای است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد ولی این جای تاسف است؛ اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی؛ چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت. روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت: بیزحمت...مرا اهلی کن؛ شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت: هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥
تگ ها : کتاب

اتیمولوژی

با دوستی راجع به ریشه واژه ها صحبت می کنیم مدام می خواهد ثابت کند که در مورد ریشه ی مثلا" فلان کلمه حق با اوست ! من اصراری به درست بودن نظراتم ندارم اما در این رشته بدون رفرنس و منبع حرف زدن ! بی اساس و غیر قابل قبول است ! حتی اگر راجع به یک واژه چند زبان شناس نظر داده باشند باید به همه ی آنها اشاره داشته باشی ! به قول استادم که همیشه به ما می گفت:  اتیمولوژی حدسی و اینترنتی به درد خودتان می خورد ! و خدایی هم این همه کتاب در خصوص اتیمولوژی نوشته شده است !

در خصوص کلمه چیستا در منابع مختلف می خوانیم که ایزد بانوی دانش و خرد است اما دکتر آموزگار  از منابع لاتین به معنی در خور توجه یا مورد توجه ترجمه  می کنند و پرفسور کلنز هم به همین معنی در خصوص نام پوروچیستا دختر زرتشت اشاره دارد و این کلمه را بسیار مورد توجه مردان ترجمه می کند !

متنی لاتینی را از نوشته های پرفسور کلنز ترجمه می کردم در این مقاله که در مورد متن اوستایی هادخت نسک بود ایشان اشاره ایی داشتند به دئنا(daenaa) که ایزد بانوی دین است و واژه دین هم از همین کلمه گرفته شده است و برعکس نظری که این کلمه را عربی می داند ! در هادخت نسک که نوشته ی در مورد مرگ است با روان مزدیسنای درگذشته مواجهیم که بعد از سه شب در روی پل چینود با زن زیبایی مواجهه می شود (مینوی خرد - نمونه پهلوی این نوشته )و پرفسور اینگونه در مورد این دیدار می نویسد :

From that moment, the soul enjoys the same š´āiti “tranquillity” which piety had provided to the living man. This feeling has three aspects: the peace of sleep during the three nights of death, the absolute trust in what was to happen, and also the pleasures of love. The daēnā is a young girl who has just reached the age of nubility (kainīn) and the uruuan a man whom death has just returned there (yuuan). The transition of the “young girl” to becoming a “young woman” (carāitī) to mark the daēnā discreetly and surely reveals the matrimonial character of the meeting. The Mazdean death thus appears like a marriage with oneself .see Kellens, 1995

این متن توضیح می دهد ( البته به نظر پرفسور کلنز ) دئنا دختر تازه بالغی هست و روان مرد مرده  تازه رسیده به اون مکان ( چینود پل ) . به نظر می رسد که این یک تحول و گذر یک دختر جوان هست که تبدیل می شود به یک زن جوان .و نشان دهنده این است که دئنا خیلی نامحسوس ولی جدی یک دیدار داردکه موضوع آن مربوط می شود به مراسم ازدواج و زناشویی . وقتی یک مزدیسنایی ( مزدایی) می میرد به نظر می رسد که ازدواج می کند با خودش .

پروفسور کلنز نظرات بسیار متفاوتی در خصوص اوستا دارد که به نظرم قابل تامل و تفکر برانگیز است !

اتیمولوژی: ریشه شناسی !

مینوی خرد (پست مرتبط)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳
تگ ها : کتاب

واژه های آشنا !

کتاب ها و جزوه های درسی ام را ریخته بودم وسط اتاق دنبال مطلبی می گشتم ! خدا نکند که مغز من به مفهومی گیر بدهد یا یادش نیاید که مثلا " فلان مطلب را کجا خوانده دیگر آن روزم به فنا می رود باید آنقدر بگردم منبع و مطلب را پیدا کنم تا به آرامش برسم وگرنه که کرم ذهنم بیچاره ام می کند . چند روز پیش گیر داده بود به ریشه کلمه گدا و جاسوس که مطمئن بودم در مهر یشت خوانده ام پس از زیر و رو کردن کل جزوه ها اوستا و کتاب رایخلت بالاخره دو کلمه مورد نظر را پیدا کردم تا این خوره دست از سرم برداشت !

pouru spaxstim از واژه  spas که معنی هوشیار ؛ بیننده ؛جاسوس و نگریستن می دهد و spyدر زبان انگلیسی به معنی جاسوس از همین ریشه است !

jaizyanto  از ریشه gad که معنی خواهندگان ؛خواهان ؛ خواستن می دهد که واژه گدا هم از همین ریشه است .

متاسفانه در ایران روی زبان اوستا پژوهش های محدودی انجام شده است و اما تا دلتان بخواهد ایرانشناسان اروپایی و آمریکایی روی این زبان ها کار کرده اند ! اگر حوصله داشته باشید برای ترجمه کردن سایت ایرانیکا هم مطالب خوبی در این زمینه دارد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٩
تگ ها : کتاب

زن با دو ریشه !

کلمه زن چه چیز را به یاد ما می آورد ؟ مادر - همسر - دختر - معشوق !این کلمه در اوستا دارای دو ریشه متفاوت است . در avesta reader نوشته رایخلت،  بخشی هست  که به لغت نامه واژه های اوستایی اختصاص دارد . در این لغت نامه دو ریشه برای واژه zan تعریف شده است . zan 1به معنی حمل کننده ، بارورشدن، تولید کردن و متولد شدن است . کلمه frazand در فارسی میانه و فرزند در فارسی معاصر از همین ریشه است . که استاد اوستای ما دکتر منشی زاده این ریشه را به معنی آزادی و رهایی هم می گرفت و در مهریشت یکی از صفات مهر را که از ریشه zan 1، آزادی بخش و رهایی بخش معنا کرد . چون به عقیده ایشان تولد هم نوعی رهایی محسوب می شود پس می توان این ریشه را آزادی و رهایی هم معنی کرد.

zan 2به معنی دانستن ، دانش و آگاهی است و zan( زان ) در فارسی معاصردر اثر تغییرات آوایی به  dan  ( دان )تبدیل شده است . ( aمصوت بلند است ). همچنان که این کلمه در کردی امروز استفاده می شود zanem یا azanem ( زانم یا آزانم )   به معنی می دانم !

بحث برای روی ماندگاری واژه ها در لهجه های مختلف مورد نظر من در این نوشته نیست . صرفا" بر طبق رفرنس های زبان پژوهان می خواستم به دو ریشه ی کلمه زن اشاره کنم .

پی نوشت :

- گرشویچ asnamرا از ریشه zan شماره ی یک می داند و آزاده و آزاد معنایش می کند آزادی در فارسی معاصر هم از همین ریشه است .

âsu-aspîm dadhâiti mithrô ýô vouru- gaoyaoitish ýôi mithrem nôit aiwi-druzhiñti, razishtem pañtãm dadhâiti âtarsh mazdå ahurahe ýôi mithrem nôit aiwi-druzhiñti, ashaonãm vanguhîsh sûrå speñtå fravashayô dadhâiti âsnãm frazaiñtîm ýôi mithrem nôit aiwi-druzhiñti.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱
تگ ها : کتاب

فروردین یشت

دیروز تیرگان بود . لابد دیگر همه می دانند که جشن تیرگان به چه مناسبتی برگزار می شود ! دیشب باران زیادی بارید ! لبخندی مدام به لبم هجوم می آورد که تیشتر ( ایزد باران ) به اپوش دیو خشکسالی پیروز شده است . در ایران باستان تیرگان در تیر روز از تیرماه اتفاق می افتاد . ( سیزدهم تیر ) اما امروزه ده تیر را جشن می گیرند ! تیشتر یشت در اوستا یشت زیبایی است نبرد بین تیشتر و اپوش را باید به تصویر کشید . در همین یشت بندی هست که به تیراندازی آرش اشاره دارد!پور داوود در مقاله یی می نویسد : احتمالا " این جشن ، جشن باران خواهی بوده است چون تیرماه از ماه های خشک و گرم سال است برای همین به این شکل طلب باران می کردند ! اما این تیرماه خلاف این نظریه ثابت شد ! ما نمی دانیم در آن دوره که این شعرها و یشت ها و یسن ها شکل می گرفته آب و هوا و اقلیم به چه شکل بوده است !

فروردین یشت از یشت های بلند اوستاست . این یشت را دکتر چنگیز مولایی ، به عنوان تز دکتر ی مورد بررسی قرار داده است و نشر  دانشگاه تبریز و نشر فروزش آن را به چاپ رسانده اند ! کتاب دیروز به دستم رسید ! دوست عزیزم از تبریز برایم تهیه کردو فرستاد ! نیم نگاهی داشتم به این پژوهش ، نظرات کلنز ، هوفمن ، دارمستتر و... بقیه را بررسی کرده بود ولی به نظرم حرف جدیدی به دانسته های دانشمندان در مورد این یشت نیافزوده بود . به هر حال خسته نباشند چون در زمینه اوستا خیلی کم در ایران کار شده است . البته باید گفت که ویراستار علمی اثر دکتر بهمن سرکاراتی بود که دست توانایی در زبانهای باستانی دارد .

نقدی در مورد این کتاب از یدا... منصوری می خواندم که توضیح داده بود hu- taosaیا همان هوتوس همسر کی گشتاسب که معنای نامش می شود نیک ران یا خوش ران که یکی از خصائل زیبایی برای زن محسوب می شود در کتاب دکتر مولایی از قلم افتاده است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱
تگ ها : کتاب

کارلوس فوئنتس

خالق آئورا و گرینگوی پیر پوست زمینیش را ترک کرد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸
تگ ها : کتاب

بیگانه مثل واژه بودن !

 بین محل کار من و مجتمع روبرو یک جای خالی مثلثی شکل خیلی کوچک بود ! یک روز که داشتم از پنجره دفتر کار بیرون را نگاه می کردم متوجه شدم که در آن مثلث کوچک دو افغانی خانه کرده اند و از خانه بغل دستی یک شعله برق گرفته اند برای روشنایی ! هر وقت یادشان می افتم قلبم تیر می کشد ! آنجا برای بازی گربه ها هم تنگ بود چه برسد برای زندگی دو انسان ! من هیچ احساسی به افغان ها نداشته ام ! حداقل تا خواندن بادبادک باز خالد حسینی ! اما نمی دانم چرا ما از اروپایی ها این همه شکایت می کنیم که با ما انسانی برخورد نمی کنند ( مهاجران را می گویم ) آن وقت خودمان غیرانسانی برخورد می کنیم ! یادم می افتد که در شب شعری با خانم بسیار متشخص افغانی هم جوار بودیم با همان لهجه شیرین شوهرش را به من معرفی کرد و با افتخار نشانش داد ! شوهرش شاعر بود و استاد دانشگاه که سال بعد می فهمم در بمباران طالبان کشته شده است ! شعری را آن شب می خواند می ریزد توی فکرم :

من و غربت ؛من و دوری؛ خداحافظ گل سوری 

بعد فکر می کنم چقدر سخت است در کشور خودت نباشی و با بیگانگانی به نام انسان سر کنی که دوهزار و پانصد سال تاریخ نه فرهنگ را مثل پتک مدام به سرهم می کوبند ! می گویند ما در گذشته این بوده ایم ! دوری ؛ فراموشی می آورد حتما" ! چون این فرهنگ آنقدر کم رنگ شده که وقتی در تعداد انگشت شماری آن را می یابی ! متعجب نگاهشان می کنی ! و آه می کشی !

 

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها : کتاب

تیمره

کتاب : موزه هایی در باد

به کوشش : دکتر مرتضی فرهادی

سنگ نگاره هایی که توسط دکتر مرتضی فرهادی جمع آوری شده است  از منطقه یی است که در محدوده شهرهای اراک - خمین- الیگدرز-گلپایگان واقع شده  است . این نگاره ها شاید مربوط به دوران پیش از تاریخ باشد . نقاشی های زیبا بر روی سنگ ها که از نوع زندگی ( دامداری ) این مردم خبر می دهد . این کتاب رساله ی دکتری مرتضی فرهادی است وآن را انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی به چاپ رسانده است و قیمتش دوازده هزار تومان است . فرهادی در آمریکا جامعه شناسی خوانده است و الان مطرح ترین جامعه شناس ایران است . در دوره یی که در این منطقه معلم بوده است این نگاره ها جلب نظرش را می کرده - زمانی که به مرحله ارایه تز دکتری می رسد به یاد نگاره های تیمره می افتد و همین موضوع را به عنوان تز دکتری ارایه می دهد که به علت بی نظیر بودن مورد استقبال و تایید قرار می گیرد . پس از عکاسی از بیست و یک هزار نگاره - آنها را طبقه بندی می کند و کتاب حاضر حاصل همین تلاش است .

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
تگ ها : کتاب

سیمرغ

جایی خواندم که سیمرغ می تواند نمادی از ایزد مهر باشد یعنی در واقع متیرا در پیکر سیمرغ به ادبیات بعد از اسلام راه یافته است . چند روز پیش یسنا می خواندم متوجه شدم که ممکن است این موجود افسانه ایی نماد ایزد دیگری باشد ! اما فعلا چون پایان نامه اجازه نمی دهد که به مطلب دیگری بپردازم در حد یک فرضیه باقی می ماند . تا کمی فراغت پیدا کنم و خوب راجع به موضوع تحقیق کنم . تا آن زمان باید صبر داشته باشم !!!!!!!

پی نوشت : هیچ کاری به اندازه پایان نامه نوشتن سخت نیست !!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠
تگ ها : کتاب

دلیل وجودی اسطوره

اسطوره واکنشی از ناتوانی انسان است در مقابله با درماندگیها و ضعف او در برآوردن آرزوها و ترس از حوادث غیر مترقبه . قدرت تخیل نهایت فعالیت خود را در این زمینه انجام می دهد . خدایان به این ترتیب خلق می شوند و سپس به شهریاران و پهلوانان زمینی تبدیل می گردند و گاهی به عکس از شخصیتی تاریخی یا قهرمانی معمولی ؛موجودی اسطوره ای شکل می گیرد ؛ به این صورت که همه ی ویژگیهای یک موجود خارق العاده را به او نسبت می دهند و بتدریج با این ویژگیها ؛ قهرمان از صورت موجود بشری عادی خارج می شود . از سوی دیگر؛اسطوره تجسم احساسات آدمیان است به گونه ای ناخودآگاه ؛ برای تقلیل گرفتاریها یا اعتراض به اموری که برای ایشان نامطلوب و غیرعادلانه است و چون آن را تکرار می کنند آرامشی به آنها دست می دهد . تکرار این داستان ها که در قالب نوعی آیین دینی برگزار می شود به آنها حقانیت و  واقعیت می بخشد .

اسطوره همچنین نشانه ای از عدم آگاهی بشر است از علل واقعی حوادث . انسان به پیروی از تخیل خود برای رویدادها علت و انگیزه می تراشد و به این ترتیب ؛ تخیل را با واقعیتها پیوند می دهد .

برگرفته از کتاب تاریخ اساطیری ایران ؛ ژاله آموزگار - ص 5-4

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
تگ ها : کتاب

زبان پارتی آذری

وقتی می گویی: زبان آذری هر کسی به یاد زبان ترکی و ترک زبانان می افتد . این در حالی است که شاید تا چهارصد ؛ پونصدسال پیش این منطقه( آذربایجان ) که به خاطر داشتن آتشکده های فراوانش به آتروپاتگان معروف بوده است زبانی جز زبان ترکی داشته است و مردمش به زبان پارتی یا به اصطلاح زبانی که به آن زبان آذری می گویند سخن می گفتند . شواهد فراوانی وجود دارد که ثابت می کند تا دوران صفویه زبان پهلوی در بین این مردم دلیر زنده بوده است از جمله : فهلویات ماما عصمت که بانوی عارفه یی بوده است و شعرهای به این زبان از او به جا مانده است یا در کتاب های مختلف تاریخی می توان ردپای این زبان را یافت . به هر حال زبان آذری؛ زبان ترکی نیست ! همانطور که می دانیم آتر یا آذر نام پسر اهورامزداست که خویشکاری ( یا وظیفه اش) نگهداری و نگهبانی آتش است و از این رو او را ایزد آتش می نامند !این سوال همیشه برای من مطرح بود که چطور می شود در کشوری با قدمت ایران منطقه یی به زبان کاملا غیر ایرانی صحبت کند حالا به یمن پژوهشهای انجام شده به طور نسبی پاسخ سوالم را گرفتم !

برای مطالعه بیشتر ر.ک به کتاب نگاهی به تاریخ آذربایجان؛ مقاله زبان فهلوی آذری ؛دکتر جواد مشکور

و فهلویات ماما عصمت ( شعرها)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩
تگ ها : کتاب

بوبن

می خوانم برای اینکه مطالعه را جایگزین درد هایم کنم " می خوانم تا ببینم " تا خوب ببینم" بهتر از این " درد واقعی زندگیم را ببینم .نمی خوانم تا تسکین بیابم " چون تسکین پذیر نیستم " نمی خوانم تا بفهمم" زیرا چیزی برای فهمیدن نیست " می خوانم تا ببینم که در زندگی درد می کشم " فقط ببینم .

کریستین بوبن

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧
تگ ها : کتاب

ای مهربانتر از برگ

از هر یک میلیون نفری که ادبیات را به عنوان رشته منتخب تحصیلی برمی گزینند یکی هم نمی شود شفیعی کدکنی !!!!!!!!!!! فک کن که کدکنی را کی باید شناخت! وقتی دوره ای کوتاهی به امریکا رفت بسیاری از ادب دوستان ملول بودند و آه حسرت می کشیدند . استاد مدتی است که بازگشته ! پریروز که در کلاس صحبت کدکنی بود یکی از بچه ها گفت این کدکنی دیگر آن کدکنی گذشته نمی شود !!!!!!! متعجب بودم و معنی این جمله را متوجه نمی شدم ! دکتر تا همین جا هم آردش را بیخته و الکش را آویخته است ! گو اینکه وجود نازنینش هنوز در تکاپوست . به هرحال استاد در ایران است و من بسیار خوشحالم ! و یک شعر پرستیدنی از ایشان :


ای مهربان تر از برگ در بوسه‌های باران
بیداری ستاره ، در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت؛ پیوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت ؛ صبح ِ ستاره باران
بازآ که در هوایت ، خاموشی جنونم
فریادها بر انگیخت از سنگ ِ کوهساران
ای جویبار ِ جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف ، دادند بی شماران
گفتی : به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی‌توان کرد، حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق ِ پشیمان، سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار ، بودند و نقش بستند
دیوار ِ زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز ِ باد و باران

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠
تگ ها : کتاب

صادق خان هدایت

شب نوزدهم فروردین مستندی راجع به صادق هدایت  می بینم تا به حال این همه خودم را به این نویسنده و روشنفکر غمگین نزدیک احساس نکرده بودم .زندگیش چه شباهت عجیبی دارد به زندگی من ! البته غیر از اشراف زاده بودنش! . فیلم که تمام می شود همذات پنداری عمیقی حس می کنم ! هیچ وقت نتوانستم دو تا کتاب از هدایت را پشت هم بخوانم این یاس قوی هدایت در خونم حل می شود و بدنم را مسموم می کند ! اما حالا حس می کنم چه شاگرد خوبی می توانستم برای هدایت باشم ! هدایت بزرگ ؛ عمیق ؛ متفکر ! تا چند روز پیش نمی دانستم هدایت هم رشته ی من بوده  است ولی وقتی ترجمه ی زند وهمن یسن را دیدم این همذات پنداری دو چندان شد ! انگار آدم ها را بهتر می فهمم این روزها !!!!حسی در من رشد می کند که به روح آدم ها نزدیکترمی شوم .

پی نوشت : نوزدهم فروردین سالمرگ صادق هدایت بود !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤
تگ ها : کتاب

تیشتریه

راجع به آرش شیوا تیر و تیرگان و تیشتر و اپوش حتما مطالبی شنیده اید . اما تنها منبعی که راجع به این ستاره ( تیشتر ) و آرش در آن می خوانید ؛ اوستاست . و یشتی به همین نام که در آن به وظایف ( خویشکاری ) این ستاره پرداخته شده است . کتاب تماشاخانه ی اساطیر که کاری است از نغمه ثمینی به هر کدام از این اساطیر از زاویه دید یک نمایشنامه نویس نگاهی داشته که سر فرصت به این کتاب خواهم پرداخت اما تیشتر یشت که مربوط به این ایزد است بسیار پیچیده و رمز آلود است . در این یشت نبرد بین تیشتر و اپوش ( به فتح الف) را می خوانیم که بسیار زیباست . دانشمندان اروپایی تاویل های متفاوتی از این یشت داشته اند . اما در مقالاتی که خوانده ام  علت تغییر شکل دادن تیشتر به جوان پانزده ساله و گاو را متوجه نشدم . چون وقتی به اسب تبدیل می شود ؛می توان این تغییر را به تصویر سازی سراینده نسبت داد که باد را به اسب تشبیه کرده و هم اینکه اپوش دیو هم به شکل اسب سیاهی در می آید و با تیشتر شروع به جنگیدن می کند . خالی از لطف نیست که قسمت کوتاهی از نوشته مری بویس را در این جا ذکر کنم  :

ادامه مطلب   
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
تگ ها : کتاب

تیشتر

تیشتر یشت یکی از یشت های اوستاست که نبرد بین  ایزد باران ( تیشتر ) را با اپوش دیو خشک سالی به تصویر می کشد .این یشت تقربیا تنها منبعی است که در آن از آرش کمانگیر صحبت به میان آمده است . بحث مرزبندی کشورها که آن را به این ایزد نسبت می دهند و همچنین تیر آرش که در آن سوی جیحون به زمین می نشیند و مرز ایران و توران را مشخص می کند ارتباط های حیرت انگیزی با هم دارد که متعجب می شوی از این همه پیچیدگی و هوش! اوستا دنیای ناشناخته ی است برای ما ایرانی ها که باید فرهنگ و باورهایمان را درون این کتاب سحرآمیز جست و جو کنیم !

پی نوشت : آب در این مرزبندی ها نقش اساسی دارد .

٢- یشت به معنی نیایش و ستایش است. از ریشه yazکه yazdan هم از همین ریشه است .

3- کوتاه می نویسم چون حس می کنم بحث های تخصصی باعث کم حوصلگی دوستان می شود.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
تگ ها : کتاب

سیبویه

این روزها مدام در حال تعجب کردنم ! سیبویه را می شناسید؟ معنی نامش یعنی منسوب به سیب یا بوی سیب !این دانشمند بزرگ ایرانی برای زبان عربی دستور نوشته است .یعنی یکی از دستور نویسان نابغه ایرانی زبان عربی را زنده نگه داشته است !فکر کنید!این نابغه ایرانی در چهل سالگی درگذشته است !

پی نوشت : یعنی این مدیریت زمانی که این ها داشتند منو کشته !

پی نوشت ٢: ابن سینا هم کتابی به نام آواشناسی دارد!

پی نوشت ٣:یک شبانه روز اینا ٧٢ ساعت بوده !

پی نوشت ۴: میخوام اسم خودم رو بذار چرا و فامیلیم متعجب !یعنی کارهایی که این دانشمندای ایرانی کردند در حد معجزه س!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱
تگ ها : کتاب

یادگار زریران

سوگنامه و حماسه و شبیه خوانی و تعزیه عمر طولانی در ایران دارد . یادگار زریران کتابی حماسه ی است . این کتاب در مورد گشتاسب ؛ فرمانروای دوره ی زرتشت است که با ارجاسب وارد جنگ دینی می شود . می توان گفت که این کتاب اولین نمایشنامه ی ایران است که در دوره ی اشکانیان نوشته شده و در دوره ی ساسانی بازنویسی شده است . زندگی زریر برادر گشتاسب شباهت عجیبی به حضرت عباس برادر امام حسین دارد .

یادگار زریران  حرف نویسی و تصحیح و ترجمه دکتر ماهیار نوابی

متن کتاب به زبان پهلوی است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
تگ ها : کتاب

کورش بزرگ

پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود. بخشی از وصیت نامه کورش بزرگ

پی نوشت : وقتی  پاسارگاد بودم این متن برام اسمس شد!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
تگ ها : کتاب

ارداویراف نامه

هر وقت امتحان ریاضی  داشتم شعر گفتنم می گرفت ! می نوشتم و خط می زدم غزلی یا شعرکی متولد می شد . اعداد را می دیدم اما یاد نمی گرفتم !‌دلزدگی تاریخی من نسبت به حساب و کتاب امروزی نیست !‌حالا هم نزدیک امتحانات بازهمان حال و روز را دارم با این تفاوت که حالادرس هایم را عاشقانه می خوانم و می دانم در پایان راه خبر تازه یی در انتظارم نیست !

بگذریم ارداویراف نامه  فیلیپ ژینیو را دکتر آموزگار ترجمه و پژوهش کرده ؛ کار جالبی است برای کسانی که به متون ایران باستان ؛ آیین شمنی و به آداب و رسوم ایرانیان باستان علاقه مند هستند . این کتاب را نمایشگاه خریدم . بخوانید و بدانید .

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
تگ ها : کتاب

ضحاک

قصه ضحاک ماردوش رو خوندید! حتما خوندید ؛ اگر هم نخونده باشید تو یه نقالی یا تی وی یا مادربزرگی ؛ کسی براتون گفته به هر حال ؛ تا حالا فک کردید که چرا ضحاک مغز جوان ها رو به مارهاش می داده تا بخورند . فک کردید می دونم ؟!. شاهنامه پر تمثیل و آموزه س برای همین حکیم فردوسی قابل ستایشه . ملتی که فک نکنه مرده ! این  رو حکیم فردوسی با داستان ضحاک بهمون میگه و اگه جلوتر بریم منظورش اینه که جوانی زیر بار ظلم میره که فکری از خودش نداشته باشه ! مغزش رو مارها خورده باشن .( قصدم بحث های تخصصی ادبیات نیست . بیشتر نکته ها مد نظرم هست )

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
تگ ها : کتاب

شدن...

اگر به خاطر خواندن یشت های زرتشت نبود دیگر ادامه نمی دادم !

پی نوشت :‌هیچکی نمی دونه که شیرینی این نوشته ها چقدره! حوصله ندارید وگرنه مهریشت رو کامل میذاشتم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
تگ ها : کتاب

نیایش

معلم دینی دوره ی دبیرستانم می گفت : باید همه ی نمازهایم را دوباره بخوانم و من فکر می کنم که باید همه ی کتاب هایم را دوباره بخوانم !!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
تگ ها : کتاب

از جنس کلمه و رنگ

عزیزکم به درگاه شاهان رفتن چیزی جز بیم و مرگ ندارد . تو که مرد هنری و اندیشه اینجا پای کشان چه می کنی ! بهرام شاه ؛فرق دارد!‌نگو دلبندم این ها خمیره شان حرص است و تو برای پا برهنگان آیین رهایی آورده ای؛ نرو ! می دانی که عاقبتش می شود شمع آجین شدن ! حیف این دست های هنرمند است که بادهای ویرانگر بربالای دار تکانش بدهند ! نرو !اما تو پای کشان می روی! و بغض تاریخ تا همین امروز در گلو مانده !   چگونه می شود که پیامبری از جنس کلمه و رنگ و هوش به دربار  رود تا برای آیین نو و تازه اش پشتیبانی تاج دار داشته باشد !

پی نوشت : به یاد مانی ؛ پیامبر - نقاش ایرانی .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠
تگ ها : کتاب

کتاب سوزان

وقتی فکر می کنی که چقدر آثار ارزشمند در دوره خسرو انوشیروان ترجمه و تالیف شده و این شاه ساسانی که به علم و تحقیق و پژوهش ارج وافری می نهاده است چه کتابخانه های باشکوهی تاسیس کرده ! و بعد که جلوتر می آیی می بینی کتاب ها ناگهان ناپدید شده اند و تو مانده ایی غم متون نخوانده و افکاری که می توانستی شیرینیش را زیر زبانت مزه مزه کنی و بعد برمی خوری به استاد بسیار باسوادی که می گوید : شاید اصلا این کتاب ها نبوده است ! و سنت شفاهی قبیله ات را چماق کند بزند توی سرت که :‌چون ما اهل نوشتن نبوده ایم نوشته مکتوبی بعید است که موجود بوده تا به کتاب سوزان برسد !!!!!!!!!چه فرقی می کند اگر فرد محقق زردشتی کتاب ها را در آب بیاندازد تا به دست مسلمانان نرسد یا اعرابی که کتاب ها را نابود کند تا دشمن را حسابی سرکوب کرده باشد  یا مغول و افغان و ترکی که کتابخانه آتش بزند و دانشمند و نویسنده ی بکشد با استادی که از بن و ریشه منکر وجود کتاب و تفکر و اندیشه می شود و کم مانده  فقط بگوید تخت جمشید را اسکندر ساخت و خسرو پرویز آتش زد !!!!!!!!! جنایت و خیانت به دست هر کسی انجام شود معنایش عوض نمی شود !!!!!! از نظر من بی سوادی یک استاد در این زمان هم پایه با کتاب سوزان دوره عطار نیشابوری منفور است .

پی نوشت : کلی شعار شد!!!!!!!!!اما باید می گفتم چون این بد رو اعصابم رفته از بس باسواد!!!

٢پی نوشت : سارای عزیز تولدت مبارک

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩
تگ ها : کتاب

کسی مقصر نیست !!!!!!!!!

فک می کنم آدم بعد از مرگ هم نیاز دارد گاهی صدای خوشی بشنود آنطرف را که نمی دانیم چه خبر است ولی به نظرم نیاز است نوای خوشی بشنویی حالت خوش شود . این روزها نمی دانم خستگی راه است یا کار ! دست و دلم به هیچ کاری نمی رود آنقدر زمان هدر شده دارم که نمی دانم با این بطالت چه کنم ! گاهی دنبال مقصر می گردم گاهی نمی خواهم ادامه بدهم !‌اما همیشه نوای از درونم می گوید: این نیز بگذرد!!!بعد با موسیقی خودم را آرام می کنم تلاش می کنم از زمین و زمان آرامش بگیرم !!!!اما گاهی همین زمین و زمان هم آنقدر خسته و بیمارگون هستند که امکانش نیست انرژی دلخواهت را به تو بدهند . طی این دو زوز دو کتاب مصور از امین منصوری خواندم : داف و دیوانه - عشق و لجن ! باید تامل کرد . نمی خواهم شتاب زده راجع به این نوشته ها حرف بزنم . دوست نازنینی لطف کرده بود و کتاب ها را برایم میل زده بود! هر کس داوطلب است ؛ بگوید تا کارها را برایش بفرستم .

پی نوشت : با وجود اینکه بارها به مفاهیم عشق و دوست داشتن فکر کرده بودم و نوشته منصوری برایم تازه نبود اما لذت بردم از خواندنشان.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳
تگ ها : کتاب

رویین تن بودن .............!

ما همه رویین تنیم اما ....!!!!!!!از شیندن واژه مرکب " نقطه ضعف "‌چه تصویری در ذهنتان زنده می شود !‌ دشمن ؛ نقطه قوت ؛ شکست ؛ ویرانی ؛ ناتوانی و.......... یا کلمات تداعی شده ی دیگر! برای من؛ آشیل ؛ زیگفرید ؛ اسفندیار ! شباهت های عجیب و نزدیک این اسطوره ها به هم باعث می شود فکر کنم که خالقان این اسطوره ها یا دوستان نزدیکی بوده اند یا روانشناس ؛ جامعه شناس ؛ مردم شناسانی قابل ! در این اسطوره ها ما به انسان های طماع ؛ مغرور ؛ لج بازی ؛ .... برمی خوریم . که حاضرند بر سر غرور خودتا پای جان بروند .گشتاسب یا همان ویشتاسپ اوستایی و فارسی میانه ؛ به پسرش اسفندیار قول سلطنت می دهد به این شرط که رستم را دستگیر کند و به نزد او بیاورد . مادر اسفندیار؛ کتایون زنی نیمه ایزد است که با تعمید اسفندیار در آب مقدس او را رویین تن نموده (‌البته چون کودک در موقع تعمید چشمها را بسته است ؛ نقطه ضعف این پیکر نامیرا همین نقطه  است ) اسفندیار دچار خدعه ی سیمرغ می شود و به دست رستم از پای در می آید.همین روند را در داستان های  ملل دیگربا اندکی تفاوت می بینیم .حکیم فردوسی با زیبایی و نکته سنجی ضعف ها را به تصویر می کشد . اگر مغرور شوی خواهی شکست  و جالب اینکه اسفندیار از ناحیه چشم رویین تن نیست . عضوی که می بیند و باعث ایجاد هزار آرزو می شود !!!!!!!!! حکیم فردوسی به واقع یک نظریه پرداز است . که با توان وافری به نقد مردمش می پردازد ولی این نقد به قدری حرفه ایی انجام می گیرد که نه تنها مخاطب را نمی رنجاند . بلکه جذب می کندو سالهای سالها به دنبال خودش می کشد .

پی نوشت : خاستگاه پیدایش اسطوره ؛ ترس؛ جهل و آرزوی بشر بوده است . اما ما هنوز هم در شرق با اسطوره ها زندگی می کنیم .

پی نوشت ٢: سنت پسر کشی در شرق در مقابل سنت پدر کشی در غرب همیشه مقوله جالبی است برای پژوهش ! حالا بگذریم که نظریه ای می گوید :‌این دقیقا" تحجر و نوگرایی است که در شرق و غرب حاکم است.  موضوع شگفتی است  وادارم می کند جستجوی عمیق تری راجع به آن داشته باشم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
تگ ها : کتاب

سیاوش

زمانی به طور تطبیقی اسطوره ی سیاوش را با اسطوره های ملل دیگرمقایسه  می کردم شباهت های این اسطوره را با اسطوره های بین النهریین ؛ یونان ؛ .... مورد سنجه قراردادم . کار قشنگی شد و دوره ای پر جنب و جوشی بود! در این میان به سغد و اینکه برای سوگ سیاوش چه مراسمی در آن منطقه انجام می شود؛ برخوردم . الان که زبان سغدی می خوانم خاطرات روزهای زندگی با این اسطوره مدام در ذهنم زنده می شود . اسطوره ها وطن ندارند . حالا که می خوانم سغدی یک زبان تجاری در جاده ابریشم بوده بسیار قصه و داستان و فرهنگ از  طریق این زبان جابجا شده ؛ موضوع برایم پیچیده تر می شود . دلم می خواهد دوباره از زاویه ی دیگر به این اسطوره ی معصوم نگاه کنم . سیاوش را می توانید در شاهنامه و آثار دکتر مهرداد بهار بیابید . داستانی بسیار زیباست . سیمین دانشور هم در کتاب سووشون (‌سوگ سیاوش) تلویحا" به این آیین اشاره می کند . اما سیاوش را باید خواند داستانی دارد پر راز و رمز و پرآب چشم !‌و شاید هم ایزدی گیاهی است که هر زمستان به دنیای زیرین سفر می کند و در بهار با رستاخیز گیاهان ؛ از سفر دور و دراز خود بازمی گردد !

پژوهشی در اساطیر ایران

نویسنده : مهرداد بهار

ناشر: آگاه سال نشر :  ١٣٨۴                     

پی نوشت : خودم را نمی توانم جای جریره یا فرنگیس بگذارم ! هر دوی این زن ها دردی عظیم را متحمل شدند . مخصوصا" جریره دختر پیران ویسه !‌خودتان بخوانید من توضیح بدهم یخ می شود ! اما همانطور که کیخسرو ( پسر فرنگیس و سیاوش) برمی گردد و شکوه از دست داده ی پدر را بازمی یابد ! فرود( پسر جریره و سیاوش) عاقبتی تلخ چون مادر دارد !‌لطفا بخوانید . 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
تگ ها : کتاب

پله پله تا ملاقات خدا

دکتر عبدالحسین زرین کوب را خیلی ها به عنوان یک پژوهشگر توانا و باسواد قبول دارند . اولین کاری که از این نویسنده ی قوی خواندم پله پله تا ملاقات خدا بود . که زندگی حضرت مولانا را نه به زبان فاخر تحقیق و پژوهش ؛ که با قلمی شیوا و روان شرح داده بود . طوری که مجذوب می شدی تا یک نفس تمام این جام انگبین را که تعارفت کرده اند سر بکشی ! در کتاب قسمتی هست به نام رقص در بازار زرگرها ؛ که به سماع حضرت مولانا اشاره می کند . این صحنه ها به قدری زیبا و گیراست که دلم می خواست از آن نمایشنامه ی بنویسم ! !!!!! اما ........ بگذریم . این کتاب و کتاب های دیگر دکتر زرین کوب را لطفا" بخوانید .

پی نوشت : کتاب ارزشمند دوقرن سکوت هم از همین نویسنده است !

پله پله تا ملاقات خدا

نویسنده : دکتر عبدالحسین زرین کوب

ناشر : انتشارات علمی

سال نشر :‌( آخرین چاپ) ١٣٨۴ 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
تگ ها : کتاب

تعادلی که ناگهان بهم می خورد!!!!!!

یوسا نوبل ادبی ٢٠١٠ را برد!! برای بچه ها اس ام اس می زنم . چهره دکتر یوسا ( اصلا" با حال نیست به نویسنده ایی بگویی دکتر )  با لبخندی زیبا روی صفحه تی وی برایم فوق العاده جذابیت دارد . فک می کنم : او هم با این همه تجربه و سواد از بردن نوبل خشنود است ؟ بعد به خودم جواب می دهم :‌چرا نباشد به هرحال جایزه ای ارزشمندی است . به هر صورت بعد از سالها نویسنده ای نوبل را می برد که واقعا" شایستگی اش را دارد .

مرگ در آند را هنوز تمام نکردم مشغله های ذهنی ؛ درس ؛ کار  و گرفتاری این روزها آنقدر خسته ام می کند که نا ندارم یک فیلم خوب ببینم . از رفت و آمد و مدام در حرکت بودن به شدت خسته ام .

دکتر . م سر کلاس دوباره تعادلم را به هم می زند . چه راه دشوار و طولانیی! زمانی بود که خودم را موظف کردم در کنار اسطوره ؛‌تاریخ و ادبیات و باستان شناسی و کمی معماری هم بخوانم . بعد هم زبان های باستانی که خود دنیایی دارد متفاوت ! اما دکتر آن  روز حرفی زد که الان کلا دپرسم ! حالا با این وقت کم باید مباحث زبان شناسی را هم دوره کنم . فقط به این فک می کنم که زمان مهلت می دهد که همه ی این کارها را انجام بدهم !!!!!!!!!! 

پی نوشت : اگر به من هم زمان کاری از یوسا و مارکز بدهند من حتما" یوسا را خواهم خواند چون درد مشترکی در کلماتش هست که حس می کنی آن سر دنیا یکی برای دردهای تو می گرید !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
تگ ها : کتاب

خانه دوست کجاست !!!!!!!!!!!!!!

آدم ها می آیند و می روند . گاهی فقط در زندگیت یک خاطره می شوند ! فقط یک خاطره که گاه گاهی به یادت می افتد که ؛ دوستی هم به این نام داشته ای ! بعد لبخندی می زنی و آرام از کنار این خاطره می گذری ! اما بعضی ها رد پای سنگینی دارند نه می توانی بگذاری که بروند و نه می توانی فراموش کنی ! شاید من در دسته ی آدم هایی طبقه بندی شوم دوستی های سرپایی و شتاب زده فراوان داشته! اما از آن همه دوست ؛ فقط می توانم به یک دوست  همه چیز را بگویم حتی خصوصی ترین مسایل را ! و این خودش کلی خوشبختی به همراه دارد ! کلی آرامش! اخلاق بدی که تازگی در خودم یافتم تعریف همه مسایل با جزییات است و این گاهی دردسرآفرین ترین قسمت زندگیم می شود !!!!!!!! و اخلاق بد دیگر اینکه دریافت هایم از پیرامونم را با صدای بلندتجزیه و تحلیل می کنم و اصلا هم به این فکر نمی کنم که مخاطبم ؛ دوستم ؛ همراهم شاید به هیچ عنوان به این مسایل فکر نکرده یا دغدغه اش نبوده است . این مرا می برد به زندگی پدر امانویل قدیس شهید که داستان یک کشیش است که با وجود اینکه به همه مسایل اعتقادی شک دارد و ایمانی برایش نمانده !‌این راز را به هیچ کس نمی گوید و مدام در حال آرامش دادن به دیگران است و از جهان ماوراء تصاویر زیبایی می سازد ! کار استخوان داری است  این داستان ؛‌من نوشته های این فیلسوف - نویسنده اسپانیایی را که در یک پست توضیح دادم بسیار دوست می دارم . کاری که معرفی اندکی از آن در بالا آمد از میگل د اونامونو است . لطفا بخوانیدش . 

پی نوشت : حسادت برای من معناهای مختلفی دارد و پیام های مختلفی مثل :نوع اول :‌ازت متنفرم ؛ چون از من بهتری !نوع دوم :  دوست دارم !( البته با چاشنی خودخواهی و نگاه مالکانه )؛و نوع دیگر: حسادت کتابخوانی و درس خوانی هست که در اصطلاح به آن غطبه می گویند !‌اگر نوع دیگری سراغ دارید معرفی بفرمایید.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
تگ ها : کتاب

حکیم فردوسی

داشتم فکر می کردم که حکیم بزرگ ما ؛ تئوریسین بزرگی است چقدر  رمز وراز در شاهنامه نهفته است . که با شناسایی آنها به اصل و ریشه خیلی از مشکلات اجتماعی پی می بریم و می توانیم خودمان را و کشورمان را بهتر بشناسیم ! مطلبی می خواندم در مورد سام و زال ؛ واینکه زال دچار یک سوتفاهم تاریخی می شود و ناچارتا دوره جوانی را در کوه قاف و نزد سیمرغ می گذراند !‌اما نکته قابل توجه این تاویل ظریف در این جاست ! که چرا سام و اطرافیانش آنقدر از زال و با موها و صورت سپید وحشت می کنند! نویسنده به این مسئله اشاره کرده است  که این مطلب  ریشه تاریخی دارد و ما از زمان های قدیم از متفاوت ها می ترسیدیم . تفاوت برای ما به منزله نیروی اهریمنی بوده است !‌و هر چه که به شکل معمول و عادی نبوده به نظر پلید می آمده است و زال هم دست خوش همین تفکر شده است و برای مدتها دور از قصر می زیسته است . تفاوت و تغییر همواره برای ما وحشت آور بوده است و مدام در برابرش مقاومت کرده ایم ! اما داستان ما و شاهنامه به همین جا ختم نمی شود ! این کتاب عظیم تر و عمیق تر از آن است که بشود ساده از کنارش گذشت !گاهی فکر می کنم چه می شد اگر وقت کافی برای این کتاب عزیز می گذاشتیم و با تحلیل و تاویل می خواندیمش !لطفا شاهنامه را بخوانیم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
تگ ها : کتاب

بازهم کوندرا

می پرسد : تو سابینا هستی یا ترزا؟

می گویم : گاهی هر دو ؛ گاهی هیچ کدام !‌اما فقط دلم می خواهد خودم باشم !

پی چسب : سابینا و ترزا شخصیت های اصلی رمان بارهستی هستند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
تگ ها : کتاب

نقاش - پیامبر

مانی اگر پیامبر هم  نباشد ؛ هنرمند بزرگی است . مردی که نسبش به بابل می رسد ! شهر اساطیر ! مردی که می نویسد ؛ نقاشی می کند ؛ ترجمه می کند ؛ تلفیق می کند ! هر چه از مانی می خوانم شگفت انگیز و گاهی سخت برای درک کردن است ! باید وقتی برای این نقاش - پیامبر یا پیامبر نقاش بگذارم تا خوب معرفیش کنم !

این مطلب را بخوانید !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧
تگ ها : کتاب

نیمه غایب

می گوید : می خوام برم اجرای لیلی و مجنون  اثر لوریس چکناواریان.

می گویم : دکتر تو چرا به جای طب ؛ هنر نخوندی آخه بچه جون !

می گوید : خانواده خواست ما هم خوندیم !

اما تا به حال پزشکان زیادی را دیده ام که عاشق هنر و نویسندگی هستند و دکتر ما هم ایضا"!

کتاب نیمه غایب را حتما بخوانید داستان برمی گردد به دوره دهه شصت و دانشگاه و جوان ! سبک متفاوتی دارد این کتاب در روایت ! چاپ دهمش را خریدم فک کن چقدر این کتاب نفوذ کرده که با وجود سبک متفاوت و کتاب خوان های اندک کشور به چاپ دهم رسیده ! البته ناگفته نماند تیراژ کتاب سنگ بترکد در ایران از سه هزار تا بیشتر نمی شود ! خدا عاقبت ما را به خیر کند . یادم رفت نویسنده نیمه غایب حسین سناپور است از آدم های نازنین و کار درست روزگار !

لوریس چکناواریان می گوید : از من می پرسند دوست داری دوباره بیست ساله شوی؟ می گویم : نه !‌کلی زحمت کشیده ام رنج و شادی دیده ام تا هفتاد ساله شده ام !

دلم می خواهد دست های استاد را ببوسم و بگویم استاد شما خدا رو فهمیدید من افتخار می کنم که هم وطن شما هستم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
تگ ها : کتاب

قانون کپی رایت کیلو چنده ؟

آه ایتالیا ! کشور سزارها ! موسولینی ها! جنگ ها و عشق ها ! کشور تورناتوره؛دسیکا ؛ آنتونیونی؛برتولوچی و..... ایتالیا را به خاطر فرهنگ خاص و نزدیک به ایرانش دوست دارم . کله مشکی هایی که اگر حرف نزنند نمی توانی تشخیص بدهی ایرانی هستند یا اروپایی! گوارسکی در ادبیات داستانی دنیا نامی آشناست . با داستان های  دن کامیلو و کارلوتا و ..... داستانی می خواندم به نام (( شوهر مدرسه ای )) از همین نویسنده ! بعد فیلم (( نان ؛ عشق ؛ موتور هزار ))را دیدم.  البته خوب یادم نیست !‌اول فیلم را دیدم یا کتاب را خواندم !‌حالا به هر حال ! بعد دیدم ای دل غافل فیلم یک کپی برداری درست و حسابی از همین (( شوهر مدرسه ایی)) گوارسکی است . حالا قانون کپی رایت کشک! این جناب قاسم خانی فکر می کند که فقط خودش کتاب می خواند ! الان که دیگر آرام شده ام . اما زمانی که تازه متوجه شده بودم مغزم شعله می کشید ! مغز فاطمه را خوردم از بس حرف های تلخ زدم ! به هر حال جووانی گوارسکی هم نویسنده قابل تاملی است . کارهایش را حتما" بخوانید .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦
تگ ها : کتاب

پای روضه ی خودت گریه نکن !

وقتی به صلیب بوسه نزنی ! وقتی تا آخرش بگویی نه ! و همیشه غمی را با خودت یدک بکشی که نمی دانی از کدام منشاء است می شوی آرتور رمان خرمگس ! حتی اگر سرت روی دامن عشقی باشد که بارها از دست داده ایی و دوباره به دستش آورده ای ! و در بزنگاهی که همه چیز دارد راست و ریست می شود باید برای همیشه بروی و ناگهان آرامش و سکوت است که فرا می رسد . اگر سال ها با کشیشی حشر و نشر داشته باشی و رابطه ات مرید و مرادی شده باشد وبعد ناگهان بفهمی که این کشیش کاتولیک  تقوی پیشه و عارف ! پدر توست ! می شوی آرتور رمان خرمگس ؛ که نویسنده چنان زیبایش را به وصف می کشد که حس می کنی دارد راجع به خدایان المپ حرف می زند !‌ اگر طوفانی از راه برسد و زندگی ات را با خاک یکسان کند و دوستان همرزمت به تو بگویند :‌خائن و دختر مورد علاقه ات به صورتت سیلی بزند ؛‌می شوی آرتور رمان خرمگس .

آرتور سال ها هیچ نگفت ! دلقک شد ! زیبایش را از دست داد ! جاشوی یک کشتی کثیف شد اما چیزی نگفت ! ولی  وقتی پدرش در موقع اعدام صلیب را جلوی لبهایش گرفت تا ببوسد صلیب را پس زد و گفت :‌اینک من مسیح این زمانم ؛ زخم های تنم را ببین . وحتی آن زمان هم  پیرمرد فک می کرد که تنها به خدایش خیانت کرده و زنی نجیب را به ورطه بی آبرویی کشیده ! حتی در آخرین لحظات هم نمی فهمید که آرتور چه دردی می کشد ! نه نمی فهمید! آرتور مردی است که پای روضه ی دردهایی که کشیده ؛ گریه نمی کند !‌مردانه درد می کشد !

خرمگس ( the gadfly)

نویسنده : اتل لیلیان وینیچ ( نویسنده انگلیسی )

ترجمه : خسرو همایون پور

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٧
تگ ها : کتاب

جوناتان مرغ دریایی

گوش نکن ! که دیگران چه می گویند حرکت کن ! بشکن حصارهای پوسیده ی؛ تو نمی توانی را !‌اوج بگیر برو بالا ؛ بالاتر ؛ بالاتر آنجا که عظیم ترین صخره ها ؛ نقطه می شوند .آنجا که دریا لکه یی آبی می شود . آموختن زیباست !‌بیاموز!‌عاشق شو !‌عاشق تفاوتی که شور و شعف می بخشد ! زندگیت را رنگ می زند . اگر مرغان دیگر عادت هایشان را مایه تفاخر دانستند غمگین نشو ! باید از راه های کم گذر عبور کنی تا خودت را دریابی تا حقیقت را در آغوش بگیری ! تفاوت زندگی تو با دیگران در همین است شکستن عادت !‌

اگر از صدایی که در درونت می گوید: تو نمی توانی !خسته شدی باید با جوناتان همراه شوی باید  از قورباغه کوچولوی کری که برج بلندی را فتح کرد یاد بگیری !باید بتوانی حتی اگر دنیا به جای فرستادن طوفان و موج و سونامی بی تفاوت شد تو بی تفاوت نشو ی!بروی تا ته ته ته ش! گوش کن !صدایی می گوید از این بالاتر خطرناک است !اما اگر بخواهی زندگی کنی یا خوب زندگی کنی باید بروی !بلند شو هم اکنون وقت عبور از حرف های تکراریست ! 

{شگفتا ؛آنان که از ترس دشواری سفر؛کمال یافتن را خوار می شمارند ؛به هیچ جا نمی رسند . اماآنانی که دشواری سفر را به امید کمال یافتن نادیده می انگارند ؛در دمی به همه جا می رسند . جوناتان ؛دریاد داشته باش که بهشت مکانی یا زمانی نیست زیرا که زمان و مکان بسیار بی معنی اند .} ( از متن کتاب - ص ۶٢)

 

جوناتان مرغ دریایی

نوشته : ریچاردباخ

ترجمه :هرمز ریاحی ،فرشته مولوی

پی چسب : صبح که داشتم این مطلب را می نوشتم حال خیلی بدی داشتم از شدت استیصال نمی توانستم انگشتانم را روی کیبورد حرکت دهم . چندین بار یک متن ساده را خواندم و غلط گیری کردم تمرکزم بهم خورده بود ! اما انگار سحر کلمات اثر کرد الان خیلی بهترم ؛ خیلی ! امیدوارم همه شما هم از قبل بهتر باشید .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
تگ ها : کتاب

میگل د اونامونو

اسپانیا را با آمنابار ؛ لورکا؛پیکاسو؛ آلمادووار؛ بونوئل ؛سروانتس دوست میدارم .و اونامونو این فیلسوف _نویسنده یا این نویسنده _ فیلسوف کد دیگری است برای دوست داشتن کشور ماتادورها و کولی ها .

هابیل و چند داستان دیگر نوشته میگل د اونامونو ترجمه بهاء الدین خرمشاهی است .هابیل اصلی ترین داستان این کتاب است . که نگاهی مدرن به داستان هابیل و قابیل دارد. خواکین مونگرو و هابیل از کودکی با همند . هابیل نقاش می شود و خواکین پزشک . خواکین به شدت اهل رشک و شک است و با تمام سخت کوشی حس می کند که آنچه حقش بوده ؛ نصیبش نشده است . او می اندیشد که هابیل با نقاشی هایش به مردم جان می بخشد ولی او نمی تواند بیمارانش را نجات دهد . روابط زمانی تیره تر می شود که قرار است هابیل ؛ خواکین را در رسیدن به عشقش ( هلنا ) یاری دهد اما هلنا در این بین عاشق هابیل می شود و کینه خواکین نسبت به هابیل عمیق تر می گرددو تا جایی می رسد که خواکین قصد کشتن او را دارد.شاید اونامونو در این داستان تحت تاثیر لرد بایرون هم باشد.اما قصد من مطرح کردن نکته دیگری است !‌هیچگاه خودمان را جای آدم هایی که از نظرمان به شدت گناهکار هستند گذاشته ایم یا تلاشی برای درک آن ها و شرایطشان داشته ایم ! نمی دانم شاید واقعا درکش مشکل باشد که خودمان را جای یک قاتل یا دزد بگذاریم !( برای خود من همیشه اینطور بوده است که :‌نه من نه! این اتفاق برای من هرگز روی نخواهد داد!!) خدا پاندورارا نیامرزد که در صندوق دردو رنج و بدی را باز کرد تا جهان از شرارت پر شود .

می دانم که هم اکنون می گویید انسان است و حق انتخاب ! من هم قبول دارم اما گاهی انسان در بدترین شرایط نمی تواند تصمیم بگیرد انگار این نقش را برایش نوشته اند تا بازی کند . گاهی سعی می کنم درک کنم البته گاهی ! ( گواینکه حالا از دیدن فیلم هایی که آدم هایش به شدت بدند پرهیز می کنم یعنی تحملش را ندارم که ببینم !)کازانتزاکیس در داستان آخرین وسوسه های مسیح می گوید : اگر یهودا نبود داستان مسیح اینقدر تاثیر گذار نبود !‌پس یهودا المان موثر این داستان است که نقش کلیدیش را هیچ نقش دیگری نمی تواند پر کند ! در درد جاودانگی اونامونو می خوانیم که هابیل یان بهشت را ساختند تا شکل تفاخرشان کامل شود !‌دقت کنید گاهی که به شدت موفقید ناخوداگاه چه غروری از کلمات و رفتارتان ساطع می شود که طرف مقابل را وادار به عکس العمل می کند !‌ شاید الان که این مطلب را می نویسم دچار شوک آنی باشم و چند ساعت بعد پشیمان به دنبال مقصر بگردم !

پی نوشت : در کتاب مینوی خرد زمانی که روان درگذشته گناهکار به دوزخ می رسد اهریمن او را مورد خطاب قرار می دهد :‌که چگونه آن بهشت خوش بو وخوب  را گذاشتی و به این جای بدبو و بد آمدی! به نظرم نکته اش این  است که اهریمن می داند جای که خودش قرار دارد بد بو و بد است و خوش بویی و خوبی را ستایش می کند ! پس چرا رها نمی کند و نمی رود پیکارش! در این مورد هر چه با خانم دکتر آموزگار کل کل کردم قبول نکرد که این نقش اهریمن است و پذیرفته که موجود بد را بازی کند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
تگ ها : کتاب

بزرگ علوی

تا به حال دو بار به این حال و روز دچار شده ام که ناگهان احساس کرده ام اعصابم کرخت شده و توان فکر کردن ندارم بعد یکهو دیده ام که داخل گورستان نشسته ام ساعت ٨ یا ٩ شب و فک کن که بعدش خانواده چقدر سرزنشم کرده اند برای انجام این کار بد ! پریشب که از شدت گرما ذوب می شدی آمدیم که مثلا" هوایی بخوریم هر کس پیشنهادی می داد ! من گفتم : بریم گورستان هیجان خونتون بره بالا! چنان اعتراضی شد که خونم یخ کرد فک کن !

مارگریتا ،مارگریتا به هیچ کس نگو ! این دیالوگ را از زبان مرتضی - ف در داستان رقص مردگان از کتاب ورق پاره های زندان نوشته بزرگ علوی می خوانیم ! یک معلم زبان فرانسه عاشق یک دختر روس می شود که با پدرش زندگی می کند و شریک ربا خوار پدرش مداوم در این خانه حضور دارد . مارگریتا پیانیست خوبی است  و قطعه ایی که به خوبی می نوازد رقص مردگان است که مردک را سخت پریشان می کند یک روز که مردک ربا خوار قصد تعرض به دختر را دارد دخترک او را می کشد و مرتضی قتل را به گردن می گیرد ! داستان های کتاب ورق پاره های زندان از رنج های مردم می گوید البته رنج هایی که اغلب شیرین اند و با عشق توامند !‌

گفتم :‌رقص مردگان ! ما رفتیم گورستان شب هم رفتیم هیچ مرده ی در حال رقصی ندیدیم !

بزرگ علوی هم چند داستان خوب دارد که یکی همین رقص مردگان است که خواندنی است.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢
تگ ها : کتاب

ترس و لرز

کیرکگارد، فیلسوف دانمارکی، دلیل فلسفه خود را در دو واقعه عجیب در زندگی اش میداند؛ شکست عشق در سالهای جوانی و برهم زدن نامزدی اش، و دیگری، لعنت و نفرین خدا به سبب کفری که پدرش در حال مستی مرتکب شده بود. به نظر همعصرانش، او به سبب این دو اتفاق به بیماری افسردگی مالیخولیایی مبتلا گردید. به ادعای مورخین، اگر قرار است اثر نویسنده ای را نتیجه زندگی او بدانیم، کیرکگارد یکی از آنها است، چون او برای فرار از بیماری افسرده گی اش سراغ ادبیات، فلسفه و الهیات رفت. کیرکگارد فلسفه اگزیستانسیالیسم را با ترس و فریاد مذهبی شروع نمود و به انتقاد از فرهنگ اروپا در آن دوره پرداخت و نوشت که اروپا در حال ورشکستگی اخلاقی است. او گروهی از روشنفکران میانه قرن 19 اروپا را نمایندگی میکرد که احساس پوچی، بدبینی و ترس  می نمودند. بعضی از صاحبنظران، او را در کنار افلاطون و نیچه، با استعدادترین نویسنده فیلسوف درغرب بشمار می آورند. کیرکگارد همعصر مارکس بود، او پنج سال قبل از مارکس بدنیا آمد، ولی جوانمرگ شد و در 42 سالگی درگذشت.

در اسطوره های عشق اثر دنی دوروژمون ترجمه جلال ستاری در مورد عشاقی بحث می کند که بسیار مشهور هستند . هامون را که دیدم مدتها به این دیالوگ : ابراهیم پدر ایمان است . که برگرفته از کتاب ترس و لرز کگارد است فکر کردم . گو اینکه هامون  با آن همه کلید واژه و موتیف آنقدر سردرگمت می کند که باید کتاب هایی که مهرجویی عزیز خوانده را بخوانی تا این آشفتگی انسان عصر مدرن را خوب حلاجی کنی !‌چه می گفتم !  از بحث پرت شدم .کگارد نامزدی ١٧ ساله داشته که چون فکر می کرده !زن است و ظریف و نمی تواند بار سنگین رسالتش را بکشد ( درک کند ) یک شب به او می گوید : که قصد ازدواج ندارد و می خواهد از جوانیش نهایت استفاده را بکند و در کل عیاشی بیش نیست (‌اسم نامزدش تو کتاب هست من الان یادم نیست ) بعد در میان بهت و بغض دختر دور می شود و در نوشته هایش می نویسد : آن شب را تا صبح گریه کردم ! دخترک ٩ سال بعد ازدواج می کند کگارد در ۴٢ سالگی می میرد و قبل از آن اموالش را به دختر می بخشد که دختر نمی پذیرد !‌(‌کلا" از نوشتن این متن منظوری نداشتم)

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸
تگ ها : کتاب

مینوی خرد

فکر کردید می خوام از مینوی خرد و فارسی میانه و دوره ساسانی بنویسم ! نخیر میگ میگ که یادتونه فک کن بالاخره گرگه میگ میگ رو گرفت وقتی بلوتوثش رو گرفتم خیلی به نظرم بی مزه و یخ اومد . دیوید بکام به خاطر پسرش به شرکت وارنر برادرز پول داده که میگ میگ را سر به نیست کند ! فک کن پول می تواند چه کارهایی بکند !! 

اما واقعا" می خواهم از این کتاب عزیز برایتان بنویسم .در قسمتی از مینوی خرد می خوانیم که : روان ( نیک ) در گذشته وقتی که به پل چینور می رسد ( پل صراط) می بیند که دوشیزه ایی به استقبالش می آید که بسیار زیباست از آنجا که طبق معمول این مطالب از زبان یک مرد بیان می شود ! روان درگذشته ( که روح یک مرد است )شوکه می شود و به دوشیزه می گوید :‌تو که هستی که من در دنیا هرگز به زیبایی و خوبی تو دوشیزه ایی ندیده ام ! دوشیزه می گوید : من دوشیزه نیستم!!!!!!!!! (‌ضد حال آن دنیایی را دارید !) من کردار؛گفتار ؛پندار نیک توام ! ( حال روان نیک گرفته می شود و می گوید ای خدا دیدی چی شد : خیام می گفتا :

 

نتوان دل شاد را به غم فرسودن   وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن   می باید و معشوق و به کام آسودن

 

پی نوشت : در پهلوی میانه به دوشیزه kanigمی گفتند عربها که وارد ایران شدند kanigایرانی را گرفتند و چون گ نداشتند تبدیل به کنیزش کردند و این گونه سرنوشت تبدیل دوشیزگان ایرانی به کنیزان اعراب بادیه نشین رقم خورد !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢
تگ ها : کتاب

وندیداد

آنگاه جم فراز شد به روشنی ها ؛ به نیمروز به راه خورشید . او این زمین را شکافت با سورا یا سنبه زرین و از آن عبور کرد با تازیانه . این سان گویان : ای سپندارمذ محبوب فراز شو و گسترده برای بردن چارپایان و ستوران و مردمان .وندیداد- داستان جم - بند١٠

اوستا جزء دشوارترین زبان های خاموش است . حروف زیاد و سختی تلفظ کلمات در وهله اول کلافه ات می کند و می خواهی قید همه چیز را بزنی ! اما محتوای مطالب درگیرت می کند . آنقدر درگیر انسجام و قانونمند بودن این زبان می شوی که دل کندن از آن برایت سخت می شود !

قصدم صحبت از زبان اوستا نیست چون خیلی فنی و تخصصی است .بلکه می خواهم به نکته ایی اشاره کنم ؛  قبل از رنسانس انجیل فقط به زبان لاتین نوشته شده بود و هر کسی نمی توانست انجیل را بخواند و دانستن لاتین یک نوع تفاخر و سواد به حساب می آمد ( گو اینکه زبان سختی است و خواندنش ممارست فراوان می خواهد)اما پس از رنسانس انجیل به زبان های مختلف دنیا ترجمه شد و همه توانستند به محتوای آن به راحتی دست یابند !!!!!!!!!! می گویند اوستا را روحانیون زرتشتی تدوین کرده اند این زبان ترکیبی که دستورش ؛ساختاری نشانه محوردارد و با شناختن نشانه ها می توانی ماضی و مضارع و امر را به راحتی تشخیص بدهی !!!!!! به هر حال این را می خواستم بگویم که این زبان مخصوص مغ ها و موبدان بوده و مردم عادی نمی توانستند آن را بخوانند از این رو مراسمات مذهبی هم با حضور همین مغ ها و موبدان امکان پذیر بود فکرکن که در دین زرتشت از بر خواندن اوراد و ادعیه چه جایگاهی دارد ! موبد و مغ برای دانستن این زبان رمزی چه شان و منزلتی داشته است !!!!! چرا اوستا به زبان های مختلف ترجمه نشد !! چرا رنسانس فکری در ایران اتفاق نیفتاد !( ۴٠ بند وندیداد خواندم ۴٠٠سوال برایم ایجاد شده است  !!!!!!!!!)

پی نوشت : یادش بخیر ! با یک کشیش آلمانی در مورد کتاب های مقدس صحبت می کردیم و او همین مطلب را بازیرکی بیان کرد و گفت : چرا کتاب مقدس شما فقط به یک زبان نوشته شده و ترجمه های مختلف ندارد ! چرا آن را فارسی نمی خوانید ! سنم خیلی کم بود ! مثل ا . ح . م . ق  . ه . ا هر چه که در کلاس های در س دیکته کرده بودند  برایش گفتم مثل: وحدت بین امت ها  و این حرف ها ! بزرگوارنه نگاهم کرد و گفت بیشتر فکر کن !( فکر کنم چون داشت شعرهایم را می خواند کمی به شعورم امیدوار بود !!!!!!!)

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
تگ ها : کتاب

سنگی بر گوری

کاری از جلال را ورق می زدم ! اخلاق حکم می کند که به نویسنده ها( همه نویسنده ها) و شاعران احترام بگذارم . داستان های جلال حسی نوستالژیک در من زنده می کند که دوستش می دارم . ولی گاهی که لجم از همه در می آید و به زمین و زمان فحش می دهم در این گیر و دار این مصائب را  بیشتربه گردن  شریعتی ؛ جلال ؛ احمد محمود ؛ دولت آبادی و .... چند نویسنده دیگر می اندازم . نه !‌نمی خواهم بگویم این خوب است و آن بد ! اما خدایی این آخر ها جلال بد فالش می زده بد !

پی نوشت : اگر سنگی برگوری جلال هنوز موجود باشد و اگر نباشد که دست فروش های انقلاب برایتان تهیه می کنند !حتما" بخوانیدش کار زیبایی است .

پی نوشت ٢: تهرانی ها را دوست دارم آنقدر با محبت  شرمنده ام کرده اند که نمی دانم کی باید جبران کنم .

پی نوشت ٣: چرا این روزها اینقدر فحش دادن آرامم می کند !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥
تگ ها : کتاب

عشق و بانوی ناتمام کجا !آئورای فوئنتس کجا!

سالها پیش تقریبا تمام کارهای امیرحسین چهل تن را خوانده بودم . کتاب عشق و بانوی ناتمام  به نظر زیبا و دل انگیز بود. داستان به این شکل آغاز می شد که زنی ؛ نویسنده ای را استخدام می کرد تا خاطرات شوهر مرحومش را مرتب کند . آن زمان به نظرم کار زیبایی آمد . اینس فوئنتس را سفارش دادم در یک روز ابری آشنایی از تهران بگیرد و به محض دریافت کتاب با ولع تمام خواندمش ! لائورا دیاس را در یک نشست مینی مال هدیه گرفتم !‌از موضوع پرت شدیم چند رو زپیش آئورا را شروع کردم خدای من چقدر شبیه عشق و بانوی ناتمام بود گو اینکه چهل تن در این تقلید از شازده احتجاب گلشیری هم مدد جسته بود . فکر کن ! زمانی چقدر  این کتاب را دوست می داشتم ! و گاهی هم از چهل تن برای پیچیدگی افکارش دفاع می کردم اما حالا ! وای دنیا چقدر کوچک است . نویسنده های آمریکای لاتین معجزه گرانی هستند که تخصص عجیب و غریبی در مبهوت کردن دارند . داستان نویسی  ایران کجا ایستاده است ! 

پل - نمایشگاه نمی دانم کدام خیابان هستیم تو به عکس ها خیره مانده ایی حسودیم می شود که این همه عاشقانه به سوژه هایت فکر می کنی ! عکس می گیری و طبقه بندی می کنی . در باغ هنرمندان آنقدر از حجم ها عکس می گیری که دادم را در می آوری ! عصبانی شدن در ذات تو نیست و این مرا بیشتر عصبانی می کند . اتوبان ایران پارس را با گلفروش هایش دوست دارم و دسته های نرگسی که برایم می خری  و بعد دامانی پر از گل دارم .

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت     بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
تگ ها : کتاب

معمم.کور و ادنا اوبراین

در قهوه خانه ایی در دربند نشسته بودیم و من از خستگی نمی توانستم چیزی بخورم و طبق معمول یکی از بچه ها کلیدر را تازه خوانده بود داشت گل محمد را توصیف می کرد . حوصله نداشتم چشم دوخته بودم به ابرهای سیاه . مولود داشت از شجریان می گفت و من گوش می کردم . سردی قله هنوز توی تنم بود . بچه ها با یک شب تاخیر به قله رسیده بودند و همه اش به خاطر حال نامساعد من بود که در پناهگاه امیریه دچار ضعف و تهوع شدم و تا خود قله را با حالی بد طی کردم و صدایم در نیامد. روی قله که تحملم تمام شد و بالا آوردم پیرمرد کوهنوردی مثل پدرهای نگران نزدیک شد و کوله ام را گرفت برایم جا باز کرد تا استراحت کنم . شرمنده بودم ! شرمنده این ضعف جسمانی که همه جا ترمز کارم می شود . پایین قله زندگی در جریان بود. 

شاید ١۶ سالگی ؛ سن تولد رفتن و حرف های عاشقانه زدن و فکر های داغ داشتن است  . شانزده ساله است و سردرگم . وارد امامزاده که می شود یک راست می رود جای همیشگیش می نشیند چشم به آدم ها می دوزد. چقدر از نگاه کردن به آدم ها و حرکاتشان لذت می برد . معمم * کوری دارد برای یک زن مسئله شرعی می گوید . با ذهن شکل نگرفته و کنجکاو می خواهد از مرد سوال بپرسد ! نزدیک می شود و می پرسد : عدالت چیه ؟ چطور رعایت میشه ؟ معمم * کور می گوید : تا منظورت از عدالت چه باشد ! مثلا عدالت برای دو زن یک مرد که در یک خانه زندگی می کنند اگر منظور است که خوب شرایطی دارد که باید نکته به نکته رعایت شود . حالا تو مجردی یا متاهل!

ادنا اوبراین کتابی دارد به اسم دختری تنها ! که بهمن فرزانه آن را ترجمه کرده است . شاید کتاب پخته و منسجمی نباشد شاید به سطحی نگری دچار باشد اما تحول فکری یک دختر معمولی را به زنی که می اندیشد به زیبایی توصیف می کند . زنی وارد زندگی یک هنرپیشه می شود با ذهنیت ازدواج و اسب سفید و.... و نمی تواند زندگی خاص آقای بازیگر را با دوستان و روابط ویژه اش درک کند و ... پس از جدایی تحولی در زندگیش اتفاق می افتد که با وجود اندوه ؛ چیزهای خوب دیگری نیز به همراه دارد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢
تگ ها : کتاب

ژوزه ساراماگو

وارد گورستان که می شوم آرامشی دارد که درمنده ام می کند . کنارگوری می نشینم . به نیاکان نادیده ام فکر می کنم به استودان ها و ناووس ها و کتاب ها و قایقران ارواح وسکه زیر زبان مرده و .... کلی پیشینه و اسطوره دیگر. پیرمردی کنارم می نشیند  قرآن کوچک و مستعملی را از جیبش بیرون می آورد و با صدای خش دار شروع به خواندن می کند . دلم آشوب می شود . می گوید : کدوم سوره رو بخونم ! می گویم : نمی دونم . می گوید : الرحمن ٢٠٠ تومن . یاسین ۵٠٠ تومن و.... نگاهش می کنم . به شدت مفلوک و مستاصل است . یاد کشیش های پابرهنه آمریکای لاتین می افتم . می گویم : یه چیزی بخون . می گوید : بقره رو بخونم . می گویم : نه ! بابا جان همین حمد رو بخون چنده ! پولی کف دستش می گذارم و می خندم . می گویم : پدر جان این زنده بود گوشش به این پند ها بدهکار نبود حالا که دیگه دستش از دنیا کوتاه ست . می گوید : چی گفتی ! یعنی می گی کره ! نه جانم پیامبر خودش می گه وقتی می میریم شنواتر می شیم ! می گویم : نه منظورم چیز دیگه اس! تازه بفهمه حالا که دیگه کاری ازش بر نمیاد انجام بده ! نگاهش به رویم خیره می ماند . شروع به خواندن می کند .

از ژوزه ساراماگو اول بار کوری را خواندم . کتابی که می خواهی در صفحاتش از خوف عذاب شخصیت ها مدام گریه کنی . دکتری که ناگهان کور می شود و این کوری اپیدمی شهر را فرا می گیرد و...... بعد همه نام ها که تلفیق زیبایی از اسطوره و واقعیت بود راجع به یک متصدی بایگانی و نام یک شخص مجهول که کل داستان بر حول همین چند شخصیت می چرخید . بعد بالتازار و بلیمونداکه رئالیسم جادویی شدیدی برآن حاکم است .

اگر من رمان کوری بودم مدام به رهگذران می گفتم :‌لطفا " مرا بخوانید .

پی نوشت : بعد از شب ها بیدار خوابی ؛ رخوت عجیبی در وجودم خانه کرده که نمی دانم چیست !

پی نوششت ٢: در امام زاده ایی دستگاهی بود که سکه می انداختی و قرآن می خواند!

استودان و ناووس : ظروفی برای نگه داری استخوان مردگان ! 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
تگ ها : کتاب

جرج اورول

قلعه حیوانات را شاید خیلی ها خوانده باشند . داستانی که هر کس می تواند به روزگار خودش و به تحولات بزرگ کشورش تعمیم بدهد . ١٩٨۴ را به زور خواندم یعنی فضای سرد و مسمومش کشنده بود حس می کردم دارم خفه می شوم از آن همه حس بد که در تک تک صحنه ها خفته بود . اما آن قسمت که مخالفان * تبخیر می شدند هنوز مرا به شدت به خنده می اندازد . هوای تازه کار متفاوتی است یک نوع دلزدگی و خستگی پس از جنگ که همه چیز را به گند کشانده و می توانی بوی گندش را از لابلای کلمات حس کنی . قصدم این نیست که از هر کتاب یک خط بنویسم . جرج اورول به نظرم تئوریسین وقایع قرن ماست . چه خوب نکات انحرافی را درک کرده و توضیح جامعه شناختی می دهد . به هر حال من که از خواندن آثارش خیلی لذت بردم !

پی چسب : فکر کن  زندگی چه بازی هایی دارد .

پی چسب ٢: به طور جدی یک جمله کلیدی که باعث می شود سبک شوی را کشف کردم وقتی به کسی می گویی ازت متنفرم ! چقدر احساس خوبی داری !

پی چسب ٣: من نمی دانستم که ریشه کلمات بریدن و سرنوشت و تقدیر یکی است بریدن هم یعنی سرنوشت تعیین کردن مثلا اگر شنیده باشید می گویند : برای فلانی ٣ سال زندان بریدند !!!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
تگ ها : کتاب

خواندن !

برادرم کار بلندی از سولژنتسین را می خواندو گاه گاهی صحنه ای را  با دیالوگ هایش برایم می گوید . و من طبق معمول از اینکه نمی توانم هیچ دیالوگی را از حفظ درست و حسابی بگویم غمگینم . فکر کن اگر من بازیگر تیاتر بودم چه وضع اسفباری داشتم . مجبور می شدم همه گفتگوها را فی البداهه بگویم !جبران خلیل جبران را با پیامبر شناختم . دروغ نگویم هر وقت جبران می خوانم به یاد مسیح می افتم !

آنگاه سخنوری به او گفت :

درباره ی آزادی با ما سخن بگو!

به شما میگویم:

به راستی که همه چیز در نهادتان می جنبد و شما را در آغوش می کشد.

آنچه  میخواهید و آنچه از آن می هراسید.

آنچه دوست دارید و آنچه از آن بیزارید.

آنچه در پی آن می کوشید و آنچه از آن میگریزید.

تمام این خواسته ها مانند نور و سایه در شما می جنبند.

و اگر سایه متلاشی گردد و هیچ اثری از آن نماند نور تابان آن سایه ی نور دیگر میشود.

آزادی شما نیز این چنین است.

اگر زنجیرهایش بگسلد زنجیری بزرگتر برای آزادی دیگری میشود.

یک نوع عرفان پیچیده در آثار جبران هست که دوست می دارم .پیامبر و دیوانه و اشک و لبخند و... ویکی پدیا کمک بیشتری می کند تا این نویسنده لبنانی ساکن  آمریکا را بهتربشناسید.

خوب به هر حال حافظه من همینه دیگه بهتر نمی شه !

پی نوشت : بچه بودم فکر می کردم حفظیاتم خوبه !الان می فهمم که تا هرمطلبی رو خوب نفهمم یاد نمی گیرم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤
تگ ها : کتاب

هزار و یک شب

 

حتما" این پیامک برای شما هم آمده است :

برای ستیز با تاریکی شمشیر نمی کشم ؛

                                                            چراغی می افروزم !

این جمله از زردتشت بسیار زیبا و تامل برانگیز است . هزار و یک شب را همه یا خوانده ایم یا روایت هایش را شنیده ایم .یکی بود و یکی نبود در سرزمینی دور پادشاهی زندگی می کرد که به علت خیانت همسرش با خود عهد کرده بود که هر شب با دختری ازدواج کند و سحرگاه او را به جلاد بسپارد . نوبت به شهزاد که می رسد با ترفندی نرم داستان هایی نغز  برای پادشاده روایت می کند . هزار و یک شب داستان سرایی ؛ هزار و یک شب صبر !بیم وامید و شجاعت همگی از شهزاد اسطوره ایی می سازند که ملک جوان بخت در انتهای این داستان ها عاشقش می شود و در مورد زنان تغییر رویه می دهد . شهزاد مهربانی و صلح و دوست داشتن را به ملک می آموزد . این داستان پس از حمله اعراب در کشورهای عربی به شدت مشهور شد و همراه بسیار دیگر از کتب ایرانی به عربی ترجمه شد . در حال حاضر اعراب مدعی این هستند که این داستان عربی است !

گر صبر کنی ز غوره ؛حلوا سازم

پی نوشت : منیرو روانی پور داستان نویس معاصر ایرانی الاصل مقیم اون ور آب هم یک داستان هزار و یک شبی  دارد که بسیار زیباست . یادم نیست که در مجموعه سیریا سیریا است یا در آن مجموعه دیگرش .

پی نوشت ٢ : یاد من باشد برای منیرو یه نوبت معرفی بگذارم !این زن ساده ؛ با استعداد !

پی نوشت ٣: این برنامه به شما تقدیم می شود با حمایت چای شهزاد !

پی نوشت ۴ : پیشنهاد می شود تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام را یک نگاهی بیندازید .( نوشته دکتر تفضلی - دکترآموزگار )

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
تگ ها : کتاب

آلبادسس پدس

نویسنده هایی ایتالیایی عجیب از نظر فرهنگی  شبیه ما هستند آثار و افکار و حتی تا محدودیت  فرهنگی .دفترچه ممنوعه  آلبادسس پدس را که می خواندم در لحظه لحظه داستان حس می کردم این زن ایرانی است که دارد زندگیش ؛ دردهایش ؛ محدودیت هایش و.... را شرح می دهد . نمی دانم زمانی که در کلاس فرهنگ ایران باستان خانم دکترآموزگار می گفت در جامعه کوچ نشین زن قدرت کمتری دارد چرا نخواستم موضوع را به بحث بکشد و بیشتر در مورد زن ایرانی صحبت کنیم شاید به خاطر کمبود وقتی که همه اسیرش هستیم !پدس نگاه ویژه ای به زن دارد و جامعه را از دید زنان به خوبی به تصویر می کشد گو اینکه پدس فیمنیست است و من اسارت این تفکر را سالها پیش ترک کرده ام . به هرحال پدس دنیای ویژهای دارد . دیوار دبیرستان مجموعه داستانی است که بسیار خواندنی است . نمی دانم شاید لحظاتی در این داستان بود که به شدت حس همذات پنداری مرا برمی انگیخت برای همین اینگونه قوی در ذهنم خانه کرده است . قسمتی از یک مقاله راجع به پدس  را از روزنامه همشهری انتخاب کردم توجه کنید:

زنان علیه زنان

یکی از هنرمندی‌های پدس در نمایاندن شیوه برخورد زنان با یکدیگر است که چون از سوی یک زن اتفاق می‌افتد، باورپذیر و تکان‌دهنده است.

نویسنده در داستان‌های مختلف، تقابل مادر و دختر، مادر و مادرشوهر، 2 رقیب و 2 دوست را در زندگی خانوادگی و اجتماعی‌شان نشان می‌دهد و با نقل شکل مواجهه آنها و ناراستی و پنهان‌کاری‌شان در قبال همدیگر، طرح تازه‌ای در تحلیل روابط زنان با همدیگر می‌اندازد که تاثیرگذار و به یادماندنی است.

در داستان‌های او، گاهی زنان مبلغ نظریه «زن علیه زن» می‌شوند؛ در حالی که نویسنده، جهان مردانه را نیز نفی نمی‌کند. داستان‌های پدس را هم زنان می‌خوانند، هم مردان و برای هر2گروه، جذابیت خاص خود را دارد.

پی نوشت : همیشه احساس های قدیمی در عین شیرین بودن غمی تلخی را با خود همراه دارد خواب یکی از عزیزانم  که دیگر در کنارم نیست دو روز گذشته را به کابوس تلخی مبدل کرده است !

پی نوشت ٢: کتاب های دیگر پدس که اصلیت کوبایی - ایتالیایی دارد ! عروسک فرنگی - از طرف او - تازه عروس - درخت تلخ - هیچ یک از آنها بازنمی گردد- عذاب وجدان - دیوار دبیرستان

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
تگ ها : کتاب

ابله !!!!

کتابخانه که کار می کردم وقتی کتاب های داستایوفسکی را به اهل کتاب می دادم و زمانی که با این نویسنده آشنا می شدند؛ دیگر نمی شد کتاب های جین اوستین را برای مطالعه تعارفشان کرد و این کار را سخت می کرد . شب های روشن فیلمی از فرزاد موتمن را که دیدم بیشتر عاشق داستایوفسکی شدم .گو اینکه از قبل ترها هم به خاطر خواندن ابله و شخصیت پردازی استثنایی شاهزاده  ؛ عاشقش شده بودم . اما با شبهای روشن( ایرانیزه شده) این حس عمیق تر شد . با شب های روشن که دست پخت مشترک داستایوفسکی و موتمن است می توانی ماه ها زندگی کنی بی وقفه عاشق باشی و به زیبایی بیندیشی که حتی در فروش کتابخانه شخصی استاد  وجود دارد و خبر از تغییر می دهد . در کتابخانه که کار می کردم عاشق کوچک سالی داشتم که برای خاطر جلب توجه من از آوردن نذری ظهر عاشورا تا خواندن نوشته های کوندرا را امتحان می کرد ولی هر گز به این فکر نکرد که من به فرهیختگی دختر داستان شب های روشن نیستم تا آن همه تلاش را سپاسگزاری کنم .  از گفتن این همه حاشیه می خواستم بگویم داستایوفسکی و جین اوستین هردو در حال و هواهای متفاوت معرکه هستند و نمی توانی از هیچکدام بگذری .

پی نوشت : چند شب پیش مهمان دوستی بودیم. یکی از دوستان کلیدر را می خواند این کتاب را چند نفر در زمان های متفاوت برایم تعریف کرده اند اما هنوز نتوانستم به درستی به آن بپردازم .( لابد نیم عمرم برفناست !)

پی نوشت ٢: گاهی فکر می کنم دلیل علاقه شدید من به شخصیت ابله ناشی از نزدیکی ویژگی های  من به  اوست!

پی نوشت ٣: جنایت و مکافات - برادران کارامازوف هم شاهکارند البته من راسکولنیکوف را بسیار دوست می دارم !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
تگ ها : کتاب

شل سیلور استاین

 

او قطعه ای کم داشت

و شاد نبود.

پس راه افتاد

به جست و جوی گم شده اش.

قل می خورد و می رفت

و آواز می خواند:

می گردم

می پویم

گم شده ام را

می جویم

من یک نیمه گمشده هستم یانه! دنبال نیمه گمشده ام می گردم یانه! اصلا" نیمه گمشده یعنی چه ! یعنی اینکه من لیاقت کامل شدن ندارم باید یکی باشدتا مرا کامل کند ! ها اینجاست که سیلور استاین با آن  قلم نازنین و زاویه دید عمیق به سراغ مخت می آید و می گوید: در جستجوی قطعه گمشده یعنی چه؟ . اگر دروغ نگویم ١٠ بار این کتاب کوچک و کودکانه را خواندم و نمی دانم چند بار هدیه داده ام و دوباره خریده ام . زیبا و شگفت انگیز با کلماتی ساده ولی عمیق مثل دریاچه نیلگون تخت سلیمان تکاب . با استاین اعجاز را تجربه می کنی انگار سعدی یا حافظ دارد حرف می زند ساده و خودمانی . اما اگر توانستی مانندش را بنویسی. بیا من جایزه ات را تقدیم کنم . کارهای دیگرش را در ویکیپدیا ببین !

پی نوشت : حوصله که نداشته باشی فکر کنی، همین طور چرت و پرت به دهانت می آید و می گویی!

پی نوشت 2: از تمام دوستان که ما را در اتفاق نمی دانم چه! تولدمان یاری نمودند سپاسگزاریم .که برخی زحمت میل زدن و کامنت گذاشتن و برخی زحمت پیامک دادن و اینها ... را کشیدند .انشاء الله خوشی هایتان جبران کنیم قلب

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
تگ ها : کتاب

عباس معروفی

 

 

اگر کسی پشت سرت حرف زد آن هم از نوع  ناجور ناراحت نشو ! حتما" آنقدر اهمیت داری که دیگران این همه انرژی خرجت می کنند. عباس معروفی را اگر نمی شناسی سمفونی مردگان را حتما" بخوان . اگر نخوانده ای پیشنهاد می کنم این کار را از دست ندهی . سورملینا و آیدین و آیدا .... در یک منطقه ترک نشین با سرمایی که زود آغاز می شود در انتظارت نشسته اند . سمفونی مردگان را که می خواندم یاد ابیش افتادم یک داستان نسبتا" بلند که زیبا بود و درد ناک .

ناگفته نماند که پیکر فرهاد و سال بلوا نوشته معروفی را خریده ام اما هنوز نخوانده ام که به امید خدا در اولین فرصت می خوانمش .

پی نوشت : عباس معروفی ناشر - روزنامه نگار - نویسنده ایرانی الاصل و مقیم آلمان است .

پی نوشت 2: اگر دلت خواست (( فریدون سه پسر داشت )) هم از عباس معروفی است، بخوان . اگر خواندی و خوب بود به من هم بگو .

پی نوشت 3: فکر کن اگر یک آن زمانی که دارند پشت سرت حرف می زنند برسی و بشنوی که چه می گویند چه حالی می شوند و چه حالی می بری از رنگ به رنگ شدنشان !

پی نوشت ۴ : تولدم مبارک !٢ روز دیگر من دوباره متولد می شوم !تنها میوه پاییزیه خانواده و متولد آذر!( میوه!!!!!!!!!!!!!!)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸
تگ ها : کتاب

ریموند کارور

همه اش سعی می کنم آرام باشم به خودم قوت قلب می دهم که :‌این نیز بگذرد ! اما باز هم پر از وهم و خیالم ! هفته پیش در سفرهای کوتاه آخر هفته ام با دختری از جنس بهار آشنا شدم شاید اگر مرد بودم این آشنایی به ازدواج ختم می شد چشمکباور نمی کنید که  این دختر به چه اندازه  شبیه من بود! نه از لحاظ قیافه! بلکه سبک زندگی ! که متعجب بودم از این همه شباهت  ! جالب این جاست که رشته تحصیلی اش ادیان و عرفان بود که مکملی است برای رشته من ! چه لذتی بردیم از رد و بدل کردن اطلاعات فیلم ها و کتاب ها و آهنگ ها ....نفهمیدیم کی رسیدیم . خوب خاطره بس ! کارور نویسنده و شاعر آمریکایی را نمی دانم می شناسید یا نه ! کار اولی که از او خواندم کلیسای جامع بود . داستان های کوتاهی پر از استیصال و درماندگی ! زندگی های کش دار و بی حوصله مثل زندگی ما!اگر می خواهید داستان کوتاهی بی حادثه و آرام اما پر از انتظار نا به جا بخوانید به سراغ کارور بروید ! بعد فاصله را خریدم با ترجمه مصطفی مستور که یادم باشد راجع به او هم حرف بزنیم . هر وقت کارم داشتی تلفن کن و بعد وقتی از عشق حرف می زنیم از چی حرف می زنیم ؟ نمی دانم شاید از کارور خوشتان نیاید اما به یکبار امتحان کردندش می ارزد . من کلیسای جامع را خیلی دوست دارم شما چطور!

پی نوشت : از کارور که صحبت می کنم یاد پرنده خارزار می افتم این فیلم بلند را هر کس ندیده است نصف که چه عرض کنم تمام عمرش بر فنا ! زیبا و حیرت آور ! یک فیلم هفت ساعته (‌شاید سریال ) شگفت انگیز که من سه بار دیده ام !

پی نوشت ٢: شنیدم که دانشمند ایرانی نظریه ای داده مبنی بر اینکه زمان دو بعد دارد طول و عرض نمی دانم اگر راست باشد دوست دارم به گذشته سفر کنم ! چون آن زمان هم بهتر از حالا نبوده است !

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
تگ ها : کتاب

خالد حسینی

سرم به شدت شلوغ است بین آنتراکت ها یه فیلم می بینم و بعد درس می خوانم و بعد بی خوابی تا بی نهایت !چه زندگی شده این زندگی !من موجودی که می توانم بیست ساعت بخوابم حالا مدام در حال نذر کردن برای یک خواب سیرم ! سه کار برای من نعمت است و جزو بهترین تفریحات : کتاب خواندن و فیلم دیدن - سفر کردن - خوابیدن . مادرم می گوید: به یاد ندارم تو در جواب در مانده باشی ! خودم فکر می کنم می توانم تا ابد حرف نزنم ! از زنان ستمکارتر نسبت به زنان ندیده ام !(خدمت بعضی دوستان جسارت نباشه ولی واقعیت داره!) اگر زنی بخواهد زنی را از پا بیندازد به سادگی آب خوردن این کار را می کند . بالاخره هم جنسان رازهای وجودی هم را بهتر می شناسند . نمی دانم کسی تا به حال به اندازه من مورد ظلم زنی واقع شده یا روح حساس من  در حال بزرگ نمایی و اگراندیسمان کردن یک حقیقت ساده است !

هزارخورشید تابان خالد حسینی را همین نزدیکی خواندم . بادبادک باز را قبل تر ها خوانده بودم . خیلی قوی تر از کتاب دوم این نویسنده بود. لحظات تکان دهنده زیاد داشت . اما هزار خورشید تابان کمی به فیلم هندی نزدیک شده است . به هر حال در این داستان رقابت و کشمکش دو زن را به خوبی می توانید ببینید ولی بعد که اهلی هم می شوند . کلا" صفا و صمیمیت است که همینطور می بارد .

پی نوشت : نمی دانم چرا دورو بر ایران پر از کشورهای بدبخت - بیچاره است . سرت را هر طرف می چرخانی تیر و خمپاره عنقریب به چشم وچالت بخورد .

پی نوشت ٢: از فیلم های جنگی و خون و خونریزی متنفرم . یعنی امکان ندارد برای بار دوم نجات سرباز رایان اسپیلبرگ را ببینم .

پی نوشت ٣: دارم فکر می کنم اگر در اروپا بودم هم همین احساس ناخوشایند را نسبت به همسایه های هم مرزمان داشتم .

پی نوشت ۴: خدا فردوسی را نور باران کند که با شاهنامه اجازه نداد ایران عربیت را بپذیرد وگرنه ماهم  مثل مصر  ؛هم اسلامی بودیم هم عربی !

هزار خورشید تابان : خالد حسینی : ترجمه مهدی غبرایی

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤
تگ ها : کتاب

اشمیت و بوبن

 

فرانسه را نه تنها من ، که بسیاری کشور اندیشه و فرهنگ می دانند . کیشلوفسکی ، کوندرا و شاید پرایزنر عزیز همگی بالندگی را در فرانسه تجربه کردند . پس به من حق بدهید که بگویم که فرانسه یک کشور آزاد و پر هنر است . ( نمی گویم ادبیات و تمدن چون معتقدم هر اقلیمی تمدنی خاص و با ارزش دارد که با تقدم و تاخر به آن دچار شده است ). بوبن را با فراتر از بودن شناختم مانیفسیتی زیبا و تاثیر گذار در مورد عشق و مرگ . شاید تاثیرگذارترین نوشته بوبن در آن برهه بر روی ذهن خسته من که  از آسیب مرگ دوستی یگانه رنج می بردم ؛ التیامی فاخر بود . بعد اشمیت را با اسکار و خانم صورتی شناختم . هر دو این نویسنده ها فیلسوف و اهل اندیشه هستند . موسیو ابراهیم و گل های قرآن اشمیت که در همین چند ساله بر روی صحنه رفت .بسیار عمیق و قابل تامل است . اشمیت نمایشنامه نویس هم هست . جایی خواندم که از موسیقی هم سر رشته دارد . اما خرده جنایت های زن و شوهری را خیابان کریمخان خریدم ٢ تا هم خریدم . و بعد تله تئاترش را با بازی نیکی کریمی و فروتن دیدم . عالی بود . مهمانسرای دو دنیای اشمیت را هنوز تمام نکردهام . اما پیشنهاد می کنم . اشمیت و بوبن را تجربه کنید .

گفتم کیشلوفسکی ، آن روز در استخر به آبی آب زل زده بودم یاد فیلم آبی افتادم یاد ژولیت بینوش و بازی بی همتایش در این فیلم عزیز . آبی را یک فیلم شش دانگ می دانم . آوای موسیقی زیبایش هنوز به اوجم می برد .

پی نوشت : ملغمه ای شد این پست از حس های مختلف .

پی نوشت ٢ : ها نمی دانم چرا فکر می کنم به نویسنده های داخلی توجه  نداریم گو اینکه داستان نویسی ایران هنوز مانده تا به پای اروپا برسد ولی خالی از لطف نیست خواندن نوشته های داخلی .

پی نوشت ٣: رفیق اعلی نوشته کریستین بوبن هم بسیار زیباست که به زندگی فرانچسکو آسیسی می پردازد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳
تگ ها : کتاب

اری دلوکا

شاید امروز روز خوبی برای من و تو نباشد . اما یادت باشد که یک روز خوب است از عمر کوتاه ما که مثل کتابی ورق می خورد و شاید کسانی در انتظار پایان بندی تلخ و شیرین این قصه هستند . نمی دانم ! هر که ،که هستی . هرکجا ،که هستی . به این فکر کن که به این ساعت ها و لحظه ها چه هدیه ای خواهی داد ! تا به حال دقت کرده ای که زندگی فرهنگی ایتالیایی ها چقدر به ما نزدیک است ! اری دلوکا را نمی دانم می شناسی یانه ! بنای نویسنده یا نویسنده بنا . که کتابهایش را از راه بنایی به چاپ می رساند . نمی دانم مثل مولف ایرانی درگیر ممیزی و دنگ و فنگ ناشر و مقدمه اول کتاب برای فروش کتاب اول و پخش هم هست یانه !وضعیت نشر ایتالیا رانمی دانم . اما از اینکه یک بنا نویسنده تا این حد قابلی است شگفت زده و خوشحالم .فیلم ها و کتاب های ایتالیایی به شدت مرا به یاد ایران  می اندازد . شنیده ام موسسه ای ایتالیایی مدتهاست که بر روی فرهنگ مردم ایران پژوهشی را انجام می دهد . به هر حال ((مونته دیدیو ، کوه خدا)) کار زیبا و خواندنی است . حتما" بخوان.

کتاب : مونته دیدیو ، کوه خدا  نویسنده اری دلوکا  ترجمه مهدی سحابی

پی نوشت : فردا روز دیگری است . اسکارلت اوهارا - برباد رفته - مارگارت میچل

پی نوشت ٢: اری دلوکا کوهنورد هم هست . من هم مدتی کوهنوردی کرده ام . کوه آرامشی دارد که فکر نمی کنم در هیچ ورزشی بتوانی این عظمت و آرامش را در ک کنی . بی جهت نبوده که پیامبران برای تمرکز به کوه پناه می بردند . (نک به مقاله کوه های مقدس  که در فصلنامه کوه منتشر شده است )

یاد آمد نوشت: خیلی از آدم هایی که چند تا کار بی ربط به هم رو انجام می دن ، خوشم میاد . ( مثل اری دلوکا) رفته بودم فیلم بگیرم یه آقایی اونجا بود که ظاهرش نشون میداد باید کارگر باشه. خدایی یه شناختی از فیلم ها و کارگردان ها داشت که واسه خودش خدا بود . گاهی غبار نازکی روی جواهرات رو می گیره که باید چشم هات رو بشوری تا جوهر ذاتی اونها رو تشخیص بدی .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦
تگ ها : کتاب

صمد بهرنگی

پسرخاله ای داشتم که خدا رحمتش کند نقاش بود و روشنفکر . در خانه شان کتابخانه بزرگی داشت . نمی دانم شاید آنقدرها هم از من بزرگتر نبود ولی خوب شاید من خیلی کوچک بودم . این پسرخاله مدتی هم معلم بود. نمی دانم چرا وقتی می گویم صمد چهره لاغر و رنگ پریده اش توی ذهنم جان می گیرد . با کارهای صمد بهرنگی دبستان نمی رفتم که  آشنا شدم به واسطه همین پسرخاله دانا و مهجور. به هر کسی بگویی صمد فورا" می گوید: ماهی سیاه کوچولو .( یاد آن ترانه حبیب بخیر . صدای مردانه و حزن آلودی دارد البته الان که دیگر شش و هشت هم می خواند آن وقت را می گویم که آرمان گرا بود و فاخر می خواند ). ولی من تمام کارهایش را دوست دارم . تلخون . الدوز و کلاغ ها . پسرک لبو فروش . .... هی چه روزهای را با افسانه ها و قصه های آذری شب کرده ام . ناگفته نماند که رگه مادری من ترک است و با صمد نسبتی قبیله ای هم  دارم . به هر حال کارهای صمد خواندنی است . بزرگ و کوچک نمی شناسد . عمیق است  و به یاد ماندنی . یادم رفت بگویم اسم صمد مرا یاد کریستین اندرسن و قصه های نازش هم می اندازد . چه نویسنده تاثیر گذاری است این مرد .

پ ن : با وجود حجم فراوان درس ها و اضطراب امتحان نیامده و نمره های ندیده تنها نوشتن آرام بخش قوی است که دوست دارم مدام مصرف کنم .

پ ن ٢ : فکر نمی کنم آدمی به اندازه من از دکتر رفتن بیزار باشد . انگار می خواهند دفنم کنند . معتقدم که انسان خودش بیماری را به درون راه می دهد .

پ ن٣ : صمد و ارس و تلخون و ارسباران و ... خدا چقدر اسطوره و اسطوره بازی دارد این انسان با این  زندگی کوتاهش .

اضافه نوشت :دلم لک زده برای نوشتن یک شعر یا داستان اما کو مجال نوشتن . فکر می کنم تا اواسط بهمن اگر با این روال دوام بیاورم عاقبت بخیری روی شاخش است . رستگاری را نمی دانم .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
تگ ها : کتاب

لورا اسکوئیول

مثل آب ،برای شکلات ! آمریکای لاتین را بسیار دوست می دارم . که همواره پر از رمز و راز است و به قول دکتر کزازی عزیز ماز راز است .از یوسا ، مارکز ، اسکوئیول و .... وقتی این کتاب را خواندم هنوز ماهی ها عاشق می شوند . را علی رفیعی نساخته بود . لذتی دارد خواندن یک کتاب پر از عشق ، آشپزی ، اعجاز و شگفت زدگی به آن معنی که نمی توانی تصور کنی . ( شاید با کمی اغراق از زاویه دید یک آدم با درجه هیجان من )

اما واقعا" همین یک کار لورا اسکوئیول می بردت به دنیای عشق های نوجوانی . زمانی که فکر می کنی زندگی یعنی دوست داشتن و عاشقی و دیگر هیچ .

 مثل آب برای شکلات نویسنده : لورا اسکوئیول ناشر: پیک بهار

پ ن: ماهی ها عاشق می شوند هم فیلم ماهی ست . دلت می خواهد بارها بارها ببینی که کیانیان بزرگ چه بازی دل انگیزی را در نقش یک عاشق قدیمی ارایه می دهد با همه محدودیت های سینمای ایران یاد فیلم های هالیوود می افتی که کاراکتر مرد و زن به شدت کامل و دوست داشتنی هستند و هر وقت می خواهی خودت را تصور کنی فقط در نقش نونهالی و طرف مقابلت را با افتخار  در نقش کیانیان می بینی  .( البته در یک فضای بارانی و در ساحل دریا ).

پ ن ٢: باز هم پاییز شد دیگ احساسات من شروع به جوشیدن کرد . ( کاریش نمی شه کرد!)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها : کتاب

جومپا لاهیری

حالا که رفتن به هند و تحصیل در این کشور اسرار آمیز مد شده است . امروز می خواهم ازجومپا لاهیری برایتان بگویم . این نویسنده هندی تبار آمریکایی الاصل !! که با مترجم دردها که یک مجموعه داستان کوتاه است در ایران شناخته شد و پس از آن  هم نام را به بازار نشر فرستاد . البته بر طبق ترجمه های صورت گرفته در ایران آمار می دهم .

جومپا لاهیری (به انگلیسی: Jhumpa Lahiri) (به بنگالی:ঝুম্পা লাহিড়ী) (زادهٔ ١١ژوییه ١٩۶٧  در لندن با نام نیلانجانا سودشنا) نویسنده آمریکایی هندی تبار است. لاهیری با نخستین اثرش، مجموعه داستان مترجم دردها (۱۹۹۹)، برنده جایزه ادبی پولیتزر در سال ۲۰۰۰ شد. همچنین نخستین رمان او به نام همنام (۲۰۰۳) در ساخت فیلمی به همین نام در سال ۲۰۰۷ مورد اقتباس قرار گرفت

دوستی شطرنج باز از یک در گیری بین اوباش در یک پارک گزارش می داد و با هیجان از زد و خورد بین آنان می گفت . در بین سخنانش یاد شطرنج باز ساتیا چیت رای کارگردان محترم هندی افتادم . در آن فیلم کشور هند در حال سقوط بود و ارتش انگلیس در حال تصاحب خاک هند و شطرنج بازان به شدت در حال شطرنج بازی  ! همین طور افکارم را جستجو می کردم که یاد بزرگ مهر حکیم افتادم که یک بار که در زمان انوشیروان شطرنج را هندیان به ایرانیان هدیه کرده بودند ؛ با فرستادن تخته نرد به هند روی هندیان را کم نموده و حواشی دیگر ( تاریخ را فاتحان می نویسند به این معتقد نیستم که ما باهوش ترین انسان های روی زمین بوده ایم ). در کتاب مترجم دردها ،همین داستان کوتاه ( مترجم دردها) خیلی زیباست .

داستان های کوتاه

  • مترجم دردها با ترجمه امیرمهدی حقیقت (ترجمان دردها با ترجمه مژده دقیقی) (۱۹۹۹)
  • خاک غریب (۲۰۰۸)با ترجمه امیرمهدی حقیقت

رمان

  • هم نام ( ۲۰۰۳)با ترجمه امیرمهدی حقیقت

پی نوشت :کتابفروش هم کتابفروش های قدیم ، رفتم کتابفروشی تمام کتاب هایی که خوانده بودم را گذاشته بود پشت ویترین  - هم بازار نشر کساد است و هم بازار فروش . کتابفروش ها هم فقط کتاب های پرفروش را پشت ویترین ها تکرار می کنند .

پی نوشت ٢ : البته اونقدر کتاب نخونده هست که شونصد سال کتاب چاپ نشه کتاب داریم بخونیم .

پی نوشت ٣ : این شونصد سال رو از هولدن  ناتور دشت یاد گرفتم.

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳
تگ ها : کتاب

داستان یک شهر

 

 احمد محمود(عطاء) را زیر نیمکت دبیرستان شناختم . بعد نوشته های دیگرش را خواندم .زائری زیر باران را مثل تمام کارهایی که دزدکی خوانده ام زنگ زمین شناسی ، در میان تعاریف کواترز، توپاز، گرانیت و.... معلم خواندم . اوه چه لذتی دارد دزدکی کتاب خواندن، فیلم دیدن ،..... دیگر حتی سیب های باغ خاله جان هم طمع آن سالها را ندارد چه برسد به کتاب خواندن دزدکی . یادش بخیر کتاب های ممنوعه را با لذت و ترس می خواندم . چه روزهایی بود کلمات را با صدای سیما بینا می بلعیدم و با دل مویه های داریوش هضم می کردم ، بگذریم .....

اما داستان یک شهر
این رمان به نوعی ادامه داستان رمان همسایه‌ها است که البته بدون هیچ اشاره‌ای به آن ادامه پیدا می‌کند. داستان پس از کودتای 28 مرداد، یعنی همان زمانی که رمان همسایه‌ها به پایان می‌رسد آغاز می‌شود و دوره وقوع کودتا تا پاکسازی ارتش شاهنشاهی از افسران حزب توده را به تصویر می‌کشد.

به مانند همسایه‌ها تمامی اتفاقات از دیدگاه خالد روایت می‌شود و باز هم به مانند همسایه‌ها تلاش می‌شود تا اشاره مستقیمی به رویدادهای تاریخی و سیاسی کشور نشود بلکه تنها بازتاب آنها در زندگی طبقه پایین جامعه به تصویر کشیده شود؛ هرچند این نیت در بخشی از رمان به طور کامل فراموش می‌شود و نویسنده به ناگاه به شرح کامل آخرین روزهای تعدادی از افسران ارشد حزب توده که پس از کودتای 28 مرداد بازداشت و اعدام شدند می‌پردازد.

خالد، همان شخصیت اول رمان همسایه‌ها که در اواخر آن رمان به زندان افتاده بود در داستان یک شهر تبعید شده است و داستان همسایه‌ها در این رمان در فضای تبعید ادامه می‌یابد.

هیچ وقت به این اندازه از مشروب *خواری یک شخصیت داستانی لذت نبرده ام . این اعتیاد به مشروب چنان طبیعی به نظر می رسید که اگر آن را حذف می کردی انگار ساختار کتاب می شکست . ( این را باید حس کنی در قالب کلمات نمی گنجد)رمان لحظاتی دارد که میخکوب می کند انگار حضور داری و اعدام ها را می بینی،‌کشته شدن علی را شاهد هستی و کلی لحظه ناب دیگر.....

  آثار دیگر  احمد محمود: همسایه ها ، زمین سوخته ، مدار صفر درجه ،آدم زنده ، درخت انجیر معابد

داستان یک شهر : احمد محمود - ناشر معین

پی نوشت : با نویسنده های ایرانی رنج را تجربه کردم چوبک ، گلستان ، بهرام صادقی ،دولت آبادی ، احمد محمود ، ابراهیم نادری ، غزاله علیزاده ، منیرو روانی پور و صادق هدایت . در یک بزنگاه زندگی بد یقه ام را گرفتند و طعم در ایران زندگی کردن را از زاویه ای دیگر به من نشان دادند.

پی نوشت ٢: آخ چقدر دلم یک وبلاگ مخفی می خواد که تمام حرف های ناگفته را درونش بنویسم اینجا احساس می کنم مدام دو تا چشم کنجکاو دارند نگاهم می کنند .

پی نوشت ٣: آن اندازه که کتاب خریدم ، کتاب نخواندم .بیشتر کتاب دانم تا کتاب خوان .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸
تگ ها : کتاب

سلینجر

جی. دی. سلینجر

 

 

 

 

 

مادرم می گه: هر کی زیاد کتاب بخونه دیوونه میشه ! حالا نمی دونم هر کی زیاد فیلم هم ببینه دیوونه میشه یانه؟ ( میخوام این درد رو تعمیم بدم به اون هایی که فیلم زیاد می بینند)

به روانپزشک می گم : احساس یاس می کنم .

چکش رو برمی داره محکم می زنه رو زانوم .( پام تا شکمش بالامیاد)

از شغل و تحصیلاتم می پرسه و بعد سری تکان میده ومی گه : پس چی کم داری ؟

ابروهام ناخودآگاه بالا میره‌ .راجع به دردمشترک میگم، می خنده . می گه:‌شاعری.

می گم: چه ربطی داره ! می گه: آخه اینا تو شعرها معنی داره . بعدش می گه : شما ها مشکلتون اینه که همه تون میخواد رییس بشید.

 می خندم و می گم من از بچه گی دلم می خواست پژوهشگر بشم ( خدایی مادرم یه جایی درست درمون می گه که کتاب ها تاثیر منفی رو من گذاشتن !)

می خنده: یه سفر برو دچار یکنواختی شدی .

می گم: خوب این حس رو تو سفر هم دارم چه فرقی داره !

می گه:تو زندگی خودت رو بکن به بقیه کار نداشته باش. (!!!!!!!!!!)

جی. دی. سلینجر نویسنده‌ی آمریکایی، کتاب “ناتوردشت”اش را در ژولای سال ۱۹۵۱ روانه‌ی بازار کتاب آمریکا و انگلستان کرد و طبیعتا پس از انتشار کتاب خود، دست مترجمان سراسر دنیا را برای برگردان این اثر، باز گذاشت. این گشاده‌دستی سلینجر باعث شد تا از ایران، محمد نجفی و احمد کریمی به ترجمه‌‌ی کتاب یادشده اقدام کنند. محمد نجفی در سال ۱۳۷۷ ترجمه‌ی خود را از این کتاب، به دست انتشارات نیلا سپرد. احمد کریمی نیز نمی‌دانم در کدام سال دهه ۷۰ فکر کرد که خوب است کتاب ناتوردشت سلینجر را ترجمه کند. او نیز در سال ۷۹ ترجمه‌ی خود را برای چاپ به نشر ققنوس داد. ناتوردشت نجفی تا کنون پنج بار چاپ شده و ناطوردشت کریمی نیز امسال به چاپ پنجم رسیده است. این دو ترجمه تفاوت‌های بسیاری باهم دارند که نخستین تفاوت، طبیعتا در جلدهاشان به چشم می‌خورد؛ یکی طرح جلد و دیگری کلمه ناتور در جلد؛ که نجفی با ت و کریمی با ط این کلمه را ترجمه کرده‌اند. هولدن ِ نجفی با زبانی عامیانه و به اصطلاح خودمان کوچه‌بازاری صحبت می‌کند اما هولدن کریمی “ساختار کتابی” را برای سخن گفتن با مخاطب برگزیده است.

 ناتوردشت نجفی این‌گونه شروع می‌شود: “اگه واقعا می‌خوای قضیه رو بشنوی، لابد اول‌چیزی که می‌خوای بدونی اینه که کجا دنیا اومده‌م و بچگی گَندَم چه‌جوری بوده و پدرمادرم قبل دنیااومدنم چیکار می‌کرده‌ن و از این جور مزخرفات ِ دیوید کاپرفیلدی.”

پی نوشت: ناتور دشت  سلینجر دنیایی زیباو لذت بخش است حتما" بخوانید. من ترجمه نجفی را خواندم خیلی لذیذ بود .

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
تگ ها : کتاب

ایتالو کالوینو

ایتالو کالوینو را با ویکنت دو نیم شده شناختم و بعد بارون درخت نشین ؛ شهرهای نامرئی ؛ اگر شبی از شبهای زمستان  مسافری و..... . سحری در قلم دارد که تا آخر یک نفس می خوانی . البته اگر محکوم به جو گیر بودن نشوم هیچ نویسنده ای میلان کوندرا نمی شود .

پی نوشت: دوستی می گفت همکاری دارم که در دانشگاه معتبر .... ادبیات خوانده است روزی شعر پریا اثر شاملوی عزیز را دادم تا برایم کپی کند چون فرد مورد نظر می دانست من دستی در نوشتن دارم شعر را خوانده بود وقتی خواست شعر را پس بدهد گفت: چه شعر قشنگی گفته اید من تحت تاثیر قرار گرفتم . می خواهم اسم دخترم را پریا بگذارم . !!!!!!!!!!!!!!! دارید اطلاعات عمومی بالای یک کارشناس ادبیات را .

پی نوشت ٢ : نمی دانم نیازی هست که حتما" ادبیات خوانده باشی تا شاعران و نویسندگان ایران و جهان  را بشناسی و آثارشان را مطالعه کنی . زمانی که کتابدار بودم این خلاء را به خوبی حس می کردم که دانشجویان ادبیات ما صرفا" مطالب کتاب را حفظ می کنند و بعد یک نمره ناپلئونی و دیگر هیچ . ( اونوقت میگن چرا برای رفتن دکتر کدکنی مثل عزیز مرده ها زار میزنی ؛ قضاوت کنید ببینید راه دیگری برایم مانده است ).

پی نوشت ٣ : امیدوارم توی دلتون نگید چه لوسه همش در حال گریه کردن . دست خودم نیست این حالت ها واقعیه من یک آدم گریه گریه و هستم!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
تگ ها : کتاب

ارتباط ایرانی

 

نمی دانم شاید اگر خانواده می دانستند من این همه اشک ذخیره در چشمانم دارم اسم دیگری برایم انتخاب می کردند مثلا" اشک ناز؛ اشک ریز ؛ اشکی ؛اشک دونه؛ یا ...دیروز برنامه ای می دیدم به اسم ارتباط ایرانی که کارشناس برنامه دکتر محسنیان راد بود و مجری ، آقای سید اسماعیل میرفخرایی ، باسواد و مغرور . در واقع کتابی به نام ایران در چهار کهکشان ارتباطی را توضیح می دادند که سه جلدی است و به ابزار و راهکارهای ایرانی  برای ارتباط پرداخته است . دکتر محسنیان رادبا حسرتی عمیق در مورد درخت توز و خدنگ و میزان بالای مصرف کاغذ در دوره آل بویه و تلگراف خانه ( چارتاقی ها) و چارپارها و کبوترخانه و ... صحبت می کرد وقتی به کتاب سوزان دوره مغول و سلجوقی و ایلخانی  رسید ؛من ناخودآگاه اشک می ریختم .

پی نوشت : این روزها حتی نام ایران مرا به گریه می اندازد . فکر می کنم بیماری روحی گرفتم ؛باید درمان شوم .چه روزهای تلخی به این  مردم و کشور گذشته است . بیچاره حافظ و سعدی و عطار و......

پی نوشت ٢: ایران در چهار کهکشان ارتباطی - دکتر مهدی محسنیان راد - ناشر : سروش  - سال نشر : ١٣٨٨  به نظر کتاب جالبی می آید دیروز سومین برنامه بود که به محتوای این کتاب پرداخته می شد.

پی نوشت ٣ : گفتم کتاب سوزان یاد فیلم فارنهایت ۴۵١ درجه از فرانسوا تروفو افتادم که در آن فیلم در سال دوهزار نمی دانم چند ماموران دولتی کتاب خانه ها را به آتش می کشند و گروه مخفی انسانی تشکیل شده بود که  به حفظ کردن کتاب ها همت گماشته بود . جالب ترین نکته فیلم این بود که هر انسانی با نام یک کتاب شناخته می شد: سپید دندان؛ باباگوریو، دکتر ژیواگو و .... ( این جاست که سنت شفاهی  برتری هایش را نشان می دهد. سینه به سینه نقل کردن.)

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
تگ ها : کتاب

سه بر خوانی

سه بر خوانی نوشته بهرام بیضایی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان -1378

مثل همیشه انتظار داشتم با متن متفاوتی مواجه شوم که شدم و دردناکی این قصه در ذهنم ته نشین شد . نمایشنامه آرش از بین سه نمایشنامه دیگر بسیار زیبا و بس غمگین است . تکه ای از آن را با هم می خوانیم :

و تیر می رفت؛ و باد از پی او.و چندان سوار دشمن و دوست که پس آن می رفتند ،در مرز پیشین از آن بازماندند. کنار بر درختی تک،سترگ و ستبر و سالدار و سایه دار؛برآن مرغی نشسته ،نفیر کش و آوازخوان !و سواران با نفیر او آنجا گرد آمدند . پس مرغ برخاست - خونش از گلوچکان - و سبکبال رفت ،در ابر ،تا ناپدید شد و سواران به این نشان فرود آمدند ، و سر بر خاک نهادند . و تیر می رفت . روز از پی روز ،و شب از پس شب ! بندیان که آمدند آن را در شتاب دیده بودند؛و گروگان ها . آوارگان دشت به دیده ی خود باور نداشتند ؛ و هنگامه در آنان افتاد که از پشته های ویرانه سر بر آوردند . و هر کس از آن می گفت ؛پدر با پسر ،برادر با برادر ، و زن شویمند با شوی . و شور برخاست ،و افسانه ی تیر در دهانها افتاد ؛ از تیره به تیره ،از سینه به سینه ،از پشت به پشت . و تا گیهان بوده است این تیر رفته است .

خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد،و در سپیده دمان زیباست . ابرها باران به نرمی می بارند . دشتها سبزند . گزندی نیست . شادی هست ؛ دیگران راست . آنک البرز؛بلند است و سر به آسمان می ساید . و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم ؛و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛با لبخند زشت . و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند ؛آرش بازخواهد گشت .

پی نوشت : آرش با زخواهد گشت . هر کلمه ای که نشان از  انتظار داشته باشد بسیار تلخ است  و اندکی شیرین و شیرینی که با امید همراه است لذتی دارد وصف ناشدنی . اما امید بستن به اسطوره ها ، نمی دانم مدتهاست که فکرم را مشوش کرده است این امید داشتن به اسطوره ها از جنس روزگار من نباید باشد ولی .....!

پی نوشت ٢ : دوست داشتم از آرش بیشتر بگویم اما آخر هفته ها به شدت گرفتارم قصدم از گذاشتن عجولانه این پست شاید به نوعی وسواس و حسرت به روز بودن باشد نمی دانم شاید ... این روزها کلمات تردیدی  دوستان صمیمی یم شده اند .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧
تگ ها : کتاب

سنت شفاهی در ایران باستان

نکته قابل توجه در فرهنگ و میراث باستانی ایران شفاهی بودن بسیاری از اندیشه ها و قصه ها و افسانه هاست . که باعث شده است بسیاری از آنها نابود شود و به دست ما نرسد این مطلب برای یک ایرانی آزاردهنده و دردآور است . اما چند روز پیش تاویل و نظری خواندم از خانم دکتر آموزگار در کتاب زبان ،فرهنگ ، اسطوره  که مجموعه مقالات ایشان بود در موضوعات مختلف ؛ که در این خصوص هم مقاله مستقلی نگاشته بودند که خالی از لطف ندیدم  قسمت هایی از این مقاله را در اینجا بیاورم:

به دلیل عدم توجه زیر بنای سنت شفاهی ما بار تهمت های فراوانی را به دوش کشیده ایم : تهمت تاریخ مدون نداشتن؛ بی الفبا بودن؛ بی کتاب و بی کتابخانه بودن و بسیاری تهمت های دیگر.

در آغاز توجه به این نکته ضروری است که سنت شفاهی در کنار فرهنگ پدر سالاری از خصوصیات اقوام کوچ کننده است و اجداد آریایی ما در منزل مهاجرتشان ردپایی از این سنت برجای گذاشته اند و این موضوع تنها ایران ما را شامل نمی شود؛ بلکه سرزمین های هم جوار دیگری هم در میراث کوچک گری اقوام آریایی با ما سهیم هستند.

ما معمولا" پذیرفته ایم که نیاکان ما دیرتر از دیگران و به خصوص دیرتر از همسایگان میان رودی ما؛ آغوش به روی خط گشوده اند . اما در عین حال فراموش نکنیم که اگر منظور از نگارش؛ ضبط کردن اندیشه هاست پس نخستین نگاره های روی سفال ها هم می توانند گام هایی برای نوشتن باشند و از آن جا که به زعم ایران شناسان و از آن جمله گیرشمن ؛ زادگاه اولیه سفال منقوش ؛ نواحی غربی سرزمین ایران بوده است.

پس ایران ما هم جایگاهی ارزنده در این شاهراه فرهنگی می یابد و این سفال ها ما را شاید بتوان گاهواره ی نوزاد نگارش نیز فرض کرد.

بنابراین باورهای اسطوره ای ؛ واژه های زبان موهبتی الهی هستند و از تقدس برخوردارند. چون با نامیدن هر شئی؛ آن شی به هستی در می آید ؛ در حالی که با نگارش انسان واژگان زبان را در نشانه ها زندانی می کند . انسان در خط می تواند دستکاری کند و از این رو نگارش را به نوعی تخطی انسان از سلطه خدایان تلقی کرده اند . نیروی خدایان بر روی گفتار اعمال می شود ؛ در حالی که انسان بر نوشته ها تکیه می کند .

سنت معمول در بین النهریین که فرهنگ کوچ کننده ندارد؛ سنت نگارش است و به تدریج در آن جا خدایانی موکل بر نگارش نیز پیدا می شدند . یکی از نامی ترین آن ها نابو / نبو  پسر مردوک است که معمولا" قلم به دست نقش می شودو حامی کاتبان به شمار می آید و یا در مصر ایزد تاث که ایزد دانایی و خرد است با اختراع خط ارتباط پیدا می کند .

جامعه ی میان رودان و همچنین مصر جامعه ای ایستا هستند و کتابت جزئی از این فرهنگ است در حالی که در یونان و هند و ایران به مسائل نگارش از لونی دیگر نگریسته می شود .

یونان هم فرهنگ شفاهی را ارج می نهد و با همه ی زیر بنای فرهنگی ؛ تمدن یونان نگارش نبوده است و کلام در آن نقش اساسی داشته است . در سده ی هفتم ق.م در یونان شعرهای رزمی و بزمی و اخلاقی هنوز  به نگارش  در نیامده اند و در میان مجموعه ی خدایان یونان ما ایزد خاصی موکل بر نگارش نداریم .

در هند نیز به هم چنین همیشه سنت شفاهی بر کتبی برتری داشته است .

ما نیز در ایران در چنین فرهنگی به سر برده ایم . مانیز در میان گروه ایزدان خود که هر یک نماد معنویتی هستند. ایزد موکل نگارش نداریم . در فرهنگ کهن ایرانی ؛ خط پدیده ای دیوی است و هنری است که تهمورث از اهریمن و دیوان می آموزد . واژه ی منتره ی هندی در ایران منثره است که صفت سپنته به معنی مقدس و فزونی بخش را به عنوان پایانه می پذیرد و تبدیل به یکی از بزرگ ترین خدایان ایرانی به نام مانسرسپند می گردد که هم کلام مقدس و برکت بخش است و هم ایزد موکل برآن . در یشت ها منثره روان و سفید و درخشان و پرفروغ اهوره مزدا است و به زبان آوردن آن آسودگی می دهد و شفا می بخشد .

پی نوشت: روان پزشکی هم از نام همین ایزد ( مانترسپند= یعنی کلام درمانی ) گرفته شده است .

پی نوشت ٢: نمی خواستم این متن طولانی شود اما آنقدرمطلب جالب بود که مرتب به نکاتی که انتخاب می کردم اضافه می شد . ناگفته نماند که مقاله ازنکات انتخابیم بسیار طولانی تر است .

کتاب : زبان ، فرهنگ ، اسطوره  دکتر ژاله آموزگار تهران، انتشارات معین ، ١٣٨۶

 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥
تگ ها : کتاب

تذکره الاولیاء- حسن بصری

در هفته یک بار مجلس گفتی. هر بار که بر منبر شدی و رابعه حاضر نبودی فرودآمدی یک بار گفتند : چندین بزرگان و محتشمان حاضرند اگر پیر زنی حاضر نباشد چه شود؟ گفت شربتی که ما از برای حوصله پیلان ساخته باشیم در سینه موران نتوان ریخت . وهرگاه که مجلس گرم شدی و آتش در دل ها فتادی و آب از چشم ها روانه شدی روی به رابعه کردی و گفتی :(( هذا من جمرات قلبک یاسیده)) اینهمه گرمی از یک آه جگر و دل توست. سوال کردند که (( جمعی بدین انبوهی که در مجلس تو حاضر می شوند دانیم که شاد شوی)) گفت : ما به کثرت شاد نشویم اگر دو درویش حاضر شوند ما شاد شویم.

پی نوشت: تذکره را دریایی یافتم ازسورئال عطاری ؛که این همه رویا و واقعیت در یک کتاب تبارک الله !

همانگونه که هایکو را در اشعار حافظ و سعدی هم یافتم .البته باراهنمایی بزرگوار قرآن پژوه خرمشاهی گرامی .

پی نوشت ٢: تذکره الاولیا را حتما" بخوانید .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
تگ ها : کتاب

فیه مافیه

در آدمی عشقی و دردی خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفضیل در هرپیشه ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می کنند و هیچ آرام نمی گیرند زیرا آن چه مقصود است به دست نیامده است آخر معشوق را دلارام می گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست ؛ از بهر گذشتن است . خنک او که زودتر بیدار  و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایه های نردبان عمرخود را ضایع نکند .

پی نوشت :

خارخار: خلجان ؛ اضطراب

خنک : خوشا

فیه مافیه مجموعه مقالات حضرت مولانای رومی است .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
تگ ها : کتاب

مدرک گرایی و کوندرا

میلان کوندرا در بار هستی می نویسد:

آنچه فرد تحصیل کرده را از فرد خود آموخته مشخص می سازد؛ وسعت دانش نیست بلکه ؛ مراتب مختلف نیروی حیات و اعتماد به نفس است .

گاهی اوقات این جملات کوندرا مرا به تامل بیشتر وا می داردکه در این کشور به معلومات و دانسته های یک فرد توجه نمی شود ودر ابتدای درک یک انسان سوالی که از او پرسیده می شود این است : مدرکت چیست ؟ از کدام دانشگاه؟به نظر من این مضحک ترین سوالی است که می شود از کسی پرسید چون با مدرک دانشگاهیش که نمی شود محک زد چقدر شعور و دانایی دارد. دربین کسانی که به دانشگاه نرفته اند می توانی افرادی را بیابی که ((خدا)) هستند و آنقدر می دانند که می خواهی از شعف شناختنشان هورا بکشی ...( در این مجال در مقابل دانش و کوشش استادان مسلم ادبیات ایران احمد شاملو و محموددولت آبادی عزیز سر تعظیم فرود می آورم که تمام قواعد قانونی آموزش را به هم زده اند و تبدیل به اسطوره شده اند)

پی نوشت: سوء تفاهم نشود در بین دانشگاهیان هم انسان های باسواد فراوان دیده می شوند مقصود تخطئه قشر دانشگاهی نبود .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها : کتاب

به روز شدن

دوستی میگه : دیگه کتاب نمی خونم این کشتی شکسته در این دریای متلاطم دوام نمیاره پس ترجیح میدم دیگه نخونم !

فکر می کنم من چند سال دیگر این جمله را به دوست دیگری خواهم گفت .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱
تگ ها : کتاب

کلیله و دمنه

می خواستم بگویم کلیله و دمنه را بخوانید دیدم تذکره الاولیا هم خیلی جالب است و باید خواندش . اما انصافا" کلیله و دمنه دنیای است این برزویه طبیب هم عجب آدمی بوده و چه تحفه ای از هند آورده است . نگاه می کردم به داستان ها و می دیدم که هر کدام از این داستان ها را در دوره ابتدایی بارها خوانده ایم ( البته به زبان ساده ) که خواندن متن اصلی به شدت دشوار و سنگین است و در عین حال شیرین و رمز آلود . یک جاهایی از متن می خواهی بپرسی ربط منطقی اش کو؟ می بینی مگر در رئالیسم جادویی مارکز می توانی بپرسی چرا؟ اینجا هم باید بخوانی و لذت ببری و پند بگیری .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦
تگ ها : کتاب

بویسپرد

در ویسپرد می خوانیم که :

کشور از ریشه کرش kars در آمده که در فرگرد نوزدهم وندیداد پاره ی 21 با جزء pairi پئیری بکار رفته بمعنی شیار کردن و شخم زدن . همین واژه در گزارش پهلوی اوستا به کیشتن kistan = کشتن گردانیده شده است . کشتن یعنی شیار کردن یا باخیش ( = گاو آهن) خط کشیدن . از همین بنیاد است واژهء کرش karsa که چندین بار در اوستا امده ؛ چنانکه در فرگرد نهم وندیداد پاره ء 10 وپاره ء11 و فرگرد 22 پاره ء 20 و جز اینها و در گزارش پهلوی گردانیده شده به کیش kis . اسم مفعول کرشته karstaدر فارسی کشته شده است .

از واژه های کرشوkarsuکه در یسنا 11 پاره ء 2 آمده و کرشیونت karsivantکه در فرگرد 3 وندیداد پاره 24 و کرشا karsa که در فرگرد 9 وندیداد پاره ئ 12 آمده ؛ در همه این پاره ها جایی اراده شده که برآن کشت کنند یا زمینی که پیرامون آن را شیار کشند ؛ چنین جایی که در پهلوی کیش ویچار kish vicar و در پارسی کشتزار گوییم . یئوکرش yao-karsکه در فرگرد 3 وندیداد پاره 30 آمده یعنی کشت گندم ( کشت جو و دانه ) .

در سانسکریت نیز کرش karsh بمعنی شیار کردن است .

نظر باین ریشه و بنیاد (( کشور )) پاره ایست از کره ء زمین که گرداگرد آن شیار کشیده یا بعبارت دیگر ؛ خاکی است که دور آن خطی کشیده شده وآن را مرز شناخته و از پارهء دیگر زمین جدا ساخته اند . این چنین ؛ کشور پاره ایست از زمین پهناور ؛ فراخناک تر از مفهومی که در فارسی باین واژه می دهیم و بمعنی مملکت می گیریم :

اگر سربسر تن بکشتن دهیم                 از آن به که کشور بدشمن دهیم ( فردوسی )

پی نوشت : این مطلب در کتاب ویسپرد برایم جالب بود نوشتم تا شما هم لذت ببرید .( ویسپرد جزیی از کتاب اوستا است به معنی همه ردان یا همه سروران )

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳
تگ ها : کتاب

گوسان پارسی

در پست های قبلی راجع گوسان ها یا لولی ها مطلبی نوشته بودم . گوسان ها را اول بار در کتاب تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام یافتم . بعد به  جستجوی کتاب گوسان پارتی نوشته مری بویس پرداختم و در نهایت دوستی لطف کرد و گوسان پارسی را جهت مطالعه معرفی نمود که انصافا" کار خوب و جالبی است . در حین خواندن این کتاب مدام به هوش این خنیاگران که از دنیای باستان پل ارتباطی به دنیای بعد از اسلام زده بودند آفرین گفتم . که با وجود مخالفت های اسلام با موسیقی و آواز ؛ به مدد ابتکار آیین های مذهبی و باورهای دینی را به چالش کشیده و تا هم اینک زنده مانده اند و با به وجود آمدن قهوه خانه ها در دوره صفوی نقالی را به آن مکان کشیدند و حتی الهام گر نقاشی قهوه خانه ای شدند . فکر کن از دربار پادشاهان تا قهوه خانه و حلقه مردم مشتاق شنیدن نقل . این گونه هنرمند به بین مردم عادی آمد تا زندگی کردن را آسان تر نماید و لطافت هنر را از اساطیر کهن به دنیای معاصر هدیه دهد .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
تگ ها : کتاب

کتابدار

با دوستی صحبت می کردم می گفت : دردوره دبیرستان هر وقت که از کتابدار کتابخانه .... کتابی می خواستم می گفت : این کتاب مناسب سن تو نیست !! ( فکرکن یکی از کتابهایی که  گفته است به دردت نمی خورد تذکره الاولیا بوده است !!!!!!!!)اول تعجب کردم گفتم این همان برخورد قیم مابانه ما ایرانی هاست که تلاش می کنیم به جای دیگران فکر کنیم و بدون توجه به احساس و اندیشه آنان برایشان تصمیم بگیریم . با انصاف تر که شدم یادم افتاد که خودم هم در دوره ای که کتابدار بودم گاهی از این گاف ها می دادم اما واقعیت امر این است که این مسئله یک سیاست کلی است و به کتابخانه ها ابلاغ می شود که شرایط سنی افراد را برای مطالعه در نظر بگیرند . حالا فکر کن ابلاغ از بالا و کوتوله مستبدی در درون که علاقه ی شدیدی به امر و نهی دارد با افکار و انگیزه مخاطب عاشق مطالعه چه می کند .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧
تگ ها : کتاب

امان از پز روشنفکری

در13 ؛14 سالگی  مثل همین حالا عاشق کتاب خواندن بودم . یک روز در خانه عمه جانم مهمان بودم حوصله مان سر رفت هر کدام کتابی به دست گرفتیم تا بخوانیم . دختر عمه جان  کتاب کفش های غمگین عشق - ر. اعتمادی - و من کتاب وسوسه - جین آستین- . فضای کتاب های آستین انگلیسی فاخر و متین است و فضای کتاب های اعتمادی 6 و 8 . دختر عمه جان با ولع صفحات کتاب را می بلعید و من به کندی می خواندم و گاهی هم با حسرت به ورق های کاهی کتاب او چشم می دوختم و دلم می خواست کتاب او را بخوانم . اما حال و هوای کلاس گذاشتن و داستان خارجی خواندن اجازه نمی داد که از او تقاضا کنم کتابش را به من امانت بدهد تا بخوانم . بله ؛ بالاخره بنده بعد از خلاص شدن از پز روشنفکری  تمام کتاب های ر. اعتمادی را خواندم . نمی دانید خواندن این کتاب های زرد چه لذتی دارد و حالا عقده خواندن هیچ کتاب زردی بر دلم نمانده است . عینک

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٧
تگ ها : کتاب

کوندرا و دیگران

شاید میلان کوندرا را به خاطر اینکه تحت تاثیر نیچه فیلسوف آلمانی است دوست می دارم . اما به خاطر ندارم نویسنده تا به حال به این قدرت در ذهن من ماندگار شده باشد . میلان کوندرا را زمانی که در کتابخانه کار می کردم کشف کردم . چه کشفی . فوق العاده اسرارآمیز و زیبا . بارهستی جاودیی بود که مرا تا انتهای کتاب های کوندرا برد . زندگی جای دیگری است را در یک سیزده بدر کسل کننده خواندم و هنوز به پایان رساندن آن کتاب خوب به یاد دارم که مصادف بود با هجوم اهالی خانه که به گردش رفته بودند و داد و قال که چرا نیامدی و من که کیف خواندن کتاب زیر دندانم بود لبخندی با بدجنسی می زدم می گفتم : نمی دونید که من چی خوندم ؟ بعد جاودانگی و جهالت را با ولع خواندم شاید یک جورهایی بتوان کوندرا را نویسنده زنان نیز نامید چون کارآکتر های زن داستان هایش قوی تر و شفاف تر از کارآکترهای مرد هستند . اما نگاه ویژه کوندرا به بازی های پیچیده بین انسان ها  ؛ جالب و خواندنی است .

در جاودانگی با خواندن هر فصل شوک جدیدی به من دست می داد که تا نخوانید نمی دانید که این شوک از چه جنسی است . کوندرا عقیده دارد دنیای مدرن فردیت ما را مدام مورد هجوم قرار می دهد حتی با آوای موسیقی- امواج به خلوت ما تهاجمی را شکل می دهند .

بعد از کوندرا شاید از اری دلوکا و پل آستر ( آمریکایی)بهترین کارها را خواندم . البته کوه خدا تنها کاریست که از دلوکا خواندم و لذت بخش بود نویسنده های ایتالیایی هم  جالب می نویسند . اما آستر فضای خلق می کند که یک آن احساس می کنی روی یک کره دیگر زندگی می کنی . در ایران از کار نویسندگانی چون بیژن نجدی - گلی ترقی - هوشنگ گلشیری - احمد محمود - دولت آبادی و چند نفردیگر که الان نامشان در خاطرم نیست خوشم می آید . البته افغان ها هم بله !!این خالد حسینی و عقیق رحیمی هم که در حال تاختن هستند .  یک شعر هم در جشنواره شعر فجر از خالده فروغ ( افغانی ) شنیدم که هنوز کلمات را مزمزه می کنم . خلاصه که ادبیات دنیایی دارد که اگر به هر کدام بپردازم شاید بایدساعاتی وقت صرف شود تا حق مطلب را ادا کنم . تا یادم نرفته این غاده السمان و نزار قبانی هم شاعران خوش قریحه ای هستند که نباید از دفاتر شعرشان غافل بود .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤
تگ ها : کتاب

کتاب کتاب باز هم کتاب

یک دوستی دارم که خیلی مهربان است  چشمکداستان دارد که الان خدمتتان عرض می کنم . این دوست من کتاب خوان و هنرمند است و پس از یک بار خرید کتاب به همراه این جانب مشتری دائمی شده است و قرار است که هربار که برای خرید کتاب می رود مرا هم ببرد هوراو بعد کتاب هایش را به من هم بدهد تا بخوانم . خدایی مهربان نیست ؟؟؟؟ مهربان است ثابت شد . اما غرض از این نوشته: هر یک از دوستان محترم که قصد دارند در شش گوشه وطن قشنگ مان خرید کتاب انجام دهند در خدمت هستیم . وسیله ایاب و ذهاب مهیا می باشد . هزینه همراهی شما فقط چند جلد کتاب قابل دار .

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢
تگ ها : کتاب

من عاشق خیابان انقلاب هستم

هر وقت فرصتی دست می دهد گریزی تهاجمی به خیابان انقلاب دارم و چون دور از پایتخت هستم همواره حس می کنم که بسیاری از مطالب را ندیده و نخوانده ام هفته  پیش که انقلاب بودم در کتابفروشی های مختلف از کتاب های نشر جدید می چشیدم تا غذای مطبوعم را بیابم به نکته قابل توجه ای پی بردم !!!!!!!! تمام کتاب های مورد علاقه - چاپ جدید را داشتم . یک لحظه حس غرور کردم که با وجود دوری -اما از خواندن باز نمانده ام و به قول فرنگی ها آپ تو دی هستم . کلی خوشحال شدم و قد کشیدم. اما خدایی ما عاشقان کتاب دور از مرکز با چه مشقتی خوراک روح مان را تهیه می کنیم بماند . باقی بقایتان ...

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠
تگ ها : کتاب

میلان کوندرا

 

در مورد میلان کوندرا نویسنده 78 ساله  چک که 30 سال اخیر زندگیش را در فرانسه گذرانده به جرات می توان گفت که یکی از نویسندگان برجسته این قرن است که خوانندگان و طرفداران رمان و داستان های فلسفی را دچار شگفتی نموده است . اولین کاری که من از این نویسنده خواندم ودچار بهت شدم بارهستی یا سبکی تحمل ناپذیر هستی بود ( فلسفی ترین رمان این نویسنده ) که حدود دوسال پیش یک اقتباس سینمایی از این اثر دیدم که دچار وحشت شدم . فیلم یک برداشت سطحی و اروتیک بودکه زیبایی کتاب را در هم می ریخت . ( اگر دوست داشتید ببینید ) تخصص کوندرا در ایجاد فضاهای نامانوس و آدم های سردرگم است که یکی از شاخصه های  جذابیت رمان هایش نیز به همین دلیل است . کارهای دیگر کوندرا عبارتند از :

1- شوخی ( به خاطر همین اثر مجبور به ترک وطن و اقامت در فرانسه شد ) 2-ژاک و اربابش 3- جاودانگی۴-آهستگی 5- دون ژوان 

6- عشق های خنده دار 7- جهالت 8- هویت  9- زندگی جای دیگری است 10 - کتاب خنده و فراموشی 11- وصایای تحریف شده 12- مجموعه مقالات 

به نظر می رسد که کوندرا تحت تاثیر فلسفه نیچه باشد . 

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
تگ ها : کتاب

 

یه مطلب جالب خوندم :‌نمی دونم درخت آسوریک رو خوندید یا نه ؟ یه منظومه ست مربوط به ادبیات ایران باستان در مورد گفتگوهایی بین یه بز و یه نخل . که این ها به مذهب آشوری و زرتشتی می پردازند و نخل نماد جامعه کفر یا آشور و بز نماد جامعه زرتشتی این و تا اینجا داشته باشید . تو شهر سوخته سیستان و بلوچستان یه سفالینه کشف کردند که نقاشی یه بز و داره که تو پنج حرکت می ره طرف درخت و برگ هاش و می خوره محقق ها و دانشمندها دارن تحقیق و پژوهش می کنن که ثابت کنند این اولین انیمیشن ( پویا نمایی ) دنیاست و در این خصوص با آسیفا هم وارد تبادل نظر شدند . خدایی دست رو هر چی که فکر ش و بکنی می ذاری می بینی نبوغ ایرانی به عنوان یکی از تمدن ساز ها تو اون وادی دخیل بوده و اما حالا چرا این قدر به فرهنگ سازی بی تفاوت شده خدا عالمه ؟؟؟؟!!!!!!

  
نویسنده : مهربون ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
تگ ها : کتاب