روزی روزگاری سرزمین من

خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آیدوبه قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. ملاصدرا

چشمک بزن در آینه شاید غزل شود
دستی که خوب وا شده باید بغل شود!
در آینه ببوس خودت را به جای من
تا روی آینه پر لک عسل شود
من چای تلخ هندی ام آرام نوش کن
باشد که قند ،  روی زبان تو حل شود!
در آینه به قلب خودت قول داده ای
باشد که دست های تو مرد عمل شود!
 واریز کن تمام خودت را به پلک من
نگذ ار این نگاه، چک بی محل شود!

حدیث غلامی

پی نوشت : بهار که می شود دلم نمی خواهد زیر هیچ سقفی باشم دلم می خواهد بروم به دشت و دمن و فقط عکس بگیرم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را
 در کنار بام دیدن
یا شب برفی
 پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
 یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
 آرزومان کور
 ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ
 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا نیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
 پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 نقابی سهمگین بر چهره می اید
 به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
 همان بایسته آزادگی این است
 هزاران چشم گویا و لب خاموش
 مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
 پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ ای آفتاب ای توشه امید
 برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
 به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 باد در غوغا.
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 شعله بالا می رود پر سوز
سیاوش کسرایی - شاعر حماسه های نو را باید تجربه کرد .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |


فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلاً
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین ...
زمین ...

نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت

□□□
این سمت یا آن سو
فرقی نمی کند!
انسان
به سایه درخت عادت می کند
به آتش نه.
اما
آن قدرها هم که گمان می کنی بد نیست
بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد
پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی
بنشینی کنار خیابان و
از پله های خودت پایین بروی
پله
پله
پله
آن قدر که می بینی
کسانی نشسته اند
بعضی ها گریه می کنند
بعضی ها آواز می خوانند و ...
ناگهان کسی را می بینی
که می شناسی اش
اما ...
شاید هم نمی شناسی اش
اما ...

این لبخند آمده بر لبانت را
تنها دو سطر دیگر برندار:

در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا می رسی.

□□□
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی

کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی

پی نوشت : من هم همینقدر به علاوه شعر زیبایی که اردشیر رستمی در تقویم ١٣٨٩ با نقاشی زیباتری آورده بود راجع گروس می دانم !

پی نوشت ٢: در این تعطیلات تقویم و کتاب زیبایی از مارکز هدیه گرفتم که هر دو به نوعی غافلگیر کننده بود .

پی نوشت ٣: باید برای خودم یک چمدان سفری بخرم ؛ از آنهایی که چرخ دارد . قرمزش را خواهم خرید می خواهم سفرهای هیجان انگیزی داشته باشم . تقویم اردشیر رستمی را حتما" بخرید خیلی زیباست .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٧ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

٣٢ سالگی سنی نیست که بخواهی بگویی : آردش را بیخته بود و الکش را آویخته بود . وقتی رفت تنها 32 سالش بود اما شعرهایی سروده بود که عمیق  و ماندگار هستند  . بین غول های ادبیات ایران که همه مرد هستند تنها او ست که جهان را از زوایه دید یک زن نشانمان می دهد . وقتی می گوییم فروغ بلافاصله ابراهیم گلستان با آن چهره جذاب در ذهن زنده می شود . ابراهیم گلستان ؛پسر خاله فرح دیباست و انصافا" نویسنده و فیلم ساز آوانگاردی ست. گو اینکه به قول کاوه گلستان مرحوم( پسر ابراهیم گلستان ) وقتی فروغ رفت پدرم هم تمام شد . شاعری در شهرمان ادعای  استادی داشت و هر وقت حرف به فروغ می رسید می گفت : دختره ناخن دراز ؛ لوس و ننر . و رو به من می گفت: مبادا الگوی شعرت فروغ باشد! فروغ در دیماه زاده شده است و در بهمن ماه بر اثر حادثه تصادف از جهان رفته است .

همه فکر می کنند دخترکی که لباس خشن می پوشید و معشوقه ابراهیم گلستان بود یک شبه شاعر پر آوازه ای شده است  ! فروغ مثنوی خوان خوبی بود ؛ ردپای مولانا را می توان در شعرهایش حس کرد . در کتابی می خواندم که فروغ بسیار سرکش بود و ابراهیم گلستان یک بار سر صحنه یک فیلم برای این که حال فروغ را بگیرد پلان سیلی خوردن زن داستان از نقش مقابل را آنقدر تکرار کرد تا فروغ را به گریه انداخت .  

هوا سرد است به یاد خانقاه ظهیر الدوله  افتادم و سرایدارش که چنان با بد اخلاقی ما را از در راند که مجبور شدیم برای شیرین کردن تلخی رفتارش سر کیسه را شل کنیم !!!وقتی می گویم فروغ ناگهان سردم می شود یک آدم چقدر می تواند عذاب بکشد . همسایه هایش مدام در حال سرک کشیدن در زندگی خصوصیش  بودند آخر شب که از استودیو به خانه بازمی گشت مدام در حال فضولی  بودند! تا ببیند چه کسی همراه اوست !

اکنون را بی خیال ! که هر کسی تلاش می کند خودش را به فروغ بچسباند ! یکی خواب نما می شود و ادعای ارتباط با فروغ را در عالم خواب دارد . دیگری شعرهایش را دکلمه می کند آن یکی راجع به فعالیت های سینمایش کتاب می نویسد و.....

چه فایده تا زنده بود کسی چشم دیدنش را نداشت حالا هم که گرداگرد نامش در رسانه ملی  مین گذاری شده است مثل یک تابو ممنوع الذکر است .

فیلم ها و شعرهای فروغ همه جا هست و نیازی به معرفی ندارد . اما من ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را بسیار دوست می دارم.

فیلم سرد سبز را حتما" ببینید باوجود محدودیت ها فیلم خوبی از آب در آمده است .

پی نوشت : فروغ در زمینه تئاتر هم فعالیت داشته است . پری صابری خاطرات زیبایی از حضور فروغ در نمایش دارد .

پی نوشت 2 : نمایش شش شخصیت در جستجوی نویسنده نوشته پیراندلو ( نویسنده ایتالیایی ) از کارهای نمایشی فروغ است .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

اعتراف می کنم این دانستن و ندانستن بد گریبانم را گرفته ! گاهی که می خواهم وارد مکان آشنایی شوم دلم می خواهد این محفوظات را پشت در بگذارم وارد شوم تا حین حرف زدن به کسی برنخورد که من می دانم و او نمی داند . خدایا چرا این ها را می نویسم ! پدر تجربه بسوزد! به هر که از هرچه می گویی . فکر می کند داری اظهار فضل می کنی . در حالی که من ؛بلند فکر می کنم !!!!

امروز از وقتی بیدار شدم مدام این شعر از از شفیعی کدکنی عزیزم می ریزه تو ذهنم ؛از وقتی از ایران رفته توان نوشتن از ایشون رو نداشتم ولی حالا !با هم این شعر رو بخونیم  :

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای!
ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست
نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده ست و تا دشت بیداریش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز.

پی نوشت : کریسمس مبارک فرشته

پی نوشت ٢: قضیه دانستن و ندانستن نیست ! ماجرا حسی است که ایجاد می شود و من این حس را دوست نمی دارم !
پی نوشت ٣ : به تجربه ثابت شده که مردان ؛ زنان  اندیشمند را دوست نمی دارند !

پی نوشت ۴: امروز دلم می خواست به جای آن پسرک شل در داستان اسکروچ باشم ! ( نازی چقدر مظلومیت اون بچه قلبم رو به درد میاره مثل همه بچه های فقیر !)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |
وارد سوپر مارکت که می شوم با چشم هایم دنبال خوراکی هایی با طمع جدید می گردم !وارد کتابفروشی که می شوم دنبال اسم های آشنا  می گردم ! خدا یا مرا دانستن عطا کن !
«‌ازیه عشق قدیمی بی‌پیرخلاص شدم!/ دیگه تموم زنا خوش‌گلن!/ پیرهنم تازه است!/ حموم کردم و ریشم شیش تیغه‌س!/ بهار اومده!/ صلح شده!/ خورشید می‌تابه!/ می‌زنم به کوچه!/ همه آرومن.../ منم آرومم!» این یک تکه از شعر «خیال» اورهان ولی شاعر ترک است. شعرهای این کتاب همه مثل همین خیال، ساده، طنازانه، گاهی عاشقانه، گاهی سیاسی و گاهی هم عاشقانه و هم‌ سیاسی هستند. مثلا این شعر اورهان ولی کاملا سیاسی است: « چه کارایی که نکردیم واسه این وطن!/ بعضیا مردیم و / بعضیا مرثیه خوندیم!» شعر های این کتاب را یغما گلرویی ترانه‌ سرای مشهور کشورمان ترجمه کرده است. یغما گلرویی رسم الخط خاصی برای نوشتن شعر دارد. همین‌طور که می‌بینید او آخر تمام جمله‌ها علامت سجاوندی تعجب می‌گذارد و شعرها را با زبان عامیانه ترجمه کرده است. به‌هر‌حال این نوع ترجمه برای شعر‌های کسی که شعر آزاد را در ترکیه رواج داده و شعر را به کوچه بازار‌های استامبول آورده است، هوشمندانه و مناسب به‌نظر می‌رسد. جالب است بدانید زندگی اورهان ولی هم مثل شعرهایش ساده، طنازانه و سیاسی بوده است. او در 13 به در 1914 در استامبول به‌دنیا آمد و 36 سال بعد در چاله‌ای که شهرداری استامبول کنده بود افتاد و مرد. ناظم حکمت ؛اورهان ولی را « بزرگ‌ترین و زیباترین شاعر ترک» می‌داند. یغما گلرویی نام کتاب را از این شعر اورهان ولی گرفته است : «من باید/ باید/ باید یه ماهی می‌شدم/ تو تنگ شراب!» از اورهان ولی یک مجموعه شعر دیگر هم به نام « تو خواب عشق می‌بینی، من خواب استخوان» با ترجمه‌ی احمد پوری در نشر آهنگ دیگر چاپ شده است.
پی نوشت : روزی وارد کتابفروشی آشنایی شدم دست بر قضا کتابی برای خرید مد نظرم نبود کتاب روباه از لارنس را پیشنهاد کرد مقاومت کردم با عصبانیت گفت : اعتماد کن هر کتابی به یک بار خواندنش می ارزد ! واقعا" درست می گفت داستان زیبایی بود .
پی نوشت ٢ : ثریا -م را دیدم کلی حالت تهوع و احساس بدویت دارم !
پی نوشت٣: این وبلاگ بخش پیشنهادات هم دارد اگر نویسنده ای مد نظر است دریغ نفرمایید .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۸ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

 

ناظم حکمت شاعر و نمایشنامه نویس و روزنامه نگار و آزادی خواه ترکیه ای که در یونان به دنیا آمد و در مسکو درگذشت . شعرهای زیبایی دارد . برای من که ترکی را کم و بیش می دانم خیلی سخت است که احساس نهفته در یک شعر ترکی را برای یک فارسی زبان توضیح بدهم . ولی ترجمه هایی که از نوشته ها و شعرهای ناظم حکمت وجود دارد زیبا و گویاست . به هرحال به قول ترک ها: منیم قانم چکیر دا!علاقه من به  زبان ترکی و نوستالژی این سرزمین ها را داشتن در خون منست . و یک شعر از ناظم حکمت:

 

 کافه سه لک لک
    در «پراگ » ، در کافه «سه لک لک » همدیگر را می دیدیم ،
    اکنون کنار یک جاده ، با چشمان بسته ایستاده ام ،
    تو به درازای یک مرگ از من دوری .
    چه بسا در پراگ کافه سه لک لک وجود ندارد
    و زاییده خیال من است .
    در «پراگ » در کافه سه لک لک همدیگر را می دیدیم ،
    چشم به چهره ات می دوختم و در دل
    غزل غزل های سلیمان را می خواندم .
    در پراگ در کافه سه لک لک همدیگر را می دیدیم
    اکنون در کنار یک جاده ، با چشمان بسته ایستاده ام
    و تو به درازای یک مرگ از من دوری
    تصویری در هم ریخته ، در آیینه شکسته .
    در پراگ در کافه سه لک لک همدیگر را می دیدیم
    آه خواهرم . وای «سونیا دانیالوا»
    هیچ چیز، زودتر از مردگان فراموش نمی شود.

پی نوشت : در ایران باستان دی ماه ماه خداوند بوده است و نامی نداشته است شاید برای اسرارآمیز کردن این ماه ! ترک ها می گویند: آدی یوخ!

پی نوشت 2: دوست عزیزی دیشب زنگ زد و تولدم را تبریک گفت . خودش باورش نمی شد که روز تولدم را فراموش کرده است . گفتم : کاش مشکل کائنات همین مسایل کوچک بو د!

پی نوشت ٣: به زودی در این مکان دست گلی از آموزش و پرورش نصب خواهد شد تا این سایت های ایران باستانی  افراط گرا بدانند و بنویسند و بخوانند تا یادشون نره که تمدن و فرهنگ ایران در چهار تا یشت و گات خلاصه نشده و باید هوشیار بود !

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٢ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

یه پسر بیست ساله که مهندسی نساجی می خونه پهلو دستم نشسته داره از پدر کارخونه دارش برام می گه .تلاش می کنم آدم مودبی باشم و خوب به حرفهاش گوش بدم و اون هم با حرارت از اینکه دوست داشته همیشه اول باشه و آی کیوش بالاست و از این حرف ها برام میگه .خدا خیلی دوستم داره که چشم هام به نور حساسه و همیشه عینک آفتابی به چشمم هست وگرنه شیطنت تو چشم هام لو میداد که اعتقادی به حرف هاش ندارم . ولی کلا" جوون پویاییه . می گه : شما چرا اینقدر به فرهنگ علاقه دارید . می گم :من سرباز فرهنگم . ( خودم خندم میگیره ) می گه: شما خیلی علایقتون مثل آقایونه! می گم : یعنی چی ! می گه : تک بعدی نیستید ! (‌البته داشتید نکته ظریف این تعریف رو ! داشت از آقایون تعریف می کرد نه از من ! )

گیس عشق ما بلند شده
می باید قیچی اش کنیم
وگرنه،
تو را و مرا می کشد.
***
آن سوی روزهای دوری و تنهایی
با بوسیدن لبان تو احساس می کنم
نامه یی عاشقانه را
در صندوق ِ پست ِ قرمزی انداخته ام.
***
هر مرد که پس از من ببوسدت
بر لبانت ،
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته ام.
***
چشمانت کارناوال آتش بازی ست!
یک روزدر هر سال
برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد.
***
آه ! ای کاش ،
روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم،
عاشق توام.
______________
نزار قبانی، شاعر سوری

پی نوشت : از نزار قبانی چیزی جز همین چند شعر نمی گویم . فقط نزار یک شاعر سوری است پر از عشق!

پی نوشت ٢: از اتفاق برایتان گفتم ! اتفاقی که باعث می شود من هر هفته لااقل یک انسان با دنیایی ویژه را در سفرهایم در اتوبوسی که مرا به خانه ام  می برد تجربه کنم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

غاده سمان شاعر سوری ، فروغ شعر  کشورهای عربی است .از داستان زیاد صحبت کردیم شاید کمی نوبت شعر باشد از دیروز نام السمان ذهنم را قلقلک می دهد که راجع  به او حرف بزنم . ویکیپدیا می نویسد :

غادة السمان نویسنده، شاعر و متفکر سوری در سال 1942 در دمشق از پدر و مادری سوری متولد شد. پدرش مرحوم دکتر احمدالسمان رییس دانشگاه سوریه و وزیر آموزش و پرورش بود.نخستین کارهای غاده السمان تحت نظارت و تشویق‌های پدرش در نوجوانی به چاپ رسید.تحصیلات دانشگاهی را در رشته ادبیات انگلیسی از دانشگاه سوریه به پایان رساند و فوق لیسانس خود را در دانشگاه آمریکایی بیروت و دکتری ادبیات انگلیسی را در دانشگاه لندن گذراند. مدتی در دانشگاه دمشق به عنوان استاد سخنران کار می‌کرد، اما برای همیشه از این کار دست کشید و به کار مطبوعات روی آورد و حالا در مجله عربی الحوادث به عنوان ستون‌نویس (columnist) به صورت هفتگی قلم می‌زند و صفحه ویژه او با نام «لحظات رهایی» طرفداران فراوانی دارد؛ او برای نثر آثارش دفتر انتشاراتی تاسیس کرده است که تنها آثار خود را منتشر کند و در آن جا هیچ‌گونه فعالیت اقتصادی دیگر ندارد.
با نگاهی به آثار و جایگاه آن در سرزمین عرب او تنها زن شاعر و نویسنده پرکاری است که نسبت به مسائل پیرامونش آگاه است و آگاهانه عمل می‌کند.
نخستین مجموعه قصه او با نام «چشمانت سرنوشت من است» در سال 1963 منتشر شد.
در سال 1969 با دکتر بشیرالداعوق ازدواج کرد که صاحب انتشارات «دارا‌لطلیعه» و استاد دانشگاه و مدیر سابق بانک است.
«به تو اعلان عشق می‌کنم» که در سال 1976 به چاپ رسید،از مجموعه قصه‌های اوست که او را به عنوان یک زن نویسنده به جهان معرفی کرده است. غاده السمان زنی است که با هویت زنانه‌اش اشعاری ساده و فصیح را با افکاری منحصر به جهان تقدیم کرده است و در قصه‌هایش از دردها و رنج‌های مردم لبنان سخن رانده است. «کوچ بندرهای قدیمی» مجموعه قصه که در سال 1973 چاپ شد. اگرچه غاده السمان در عرصه‌های مختلف ادبی فعالیت دارد، امابیشتر به عنوان نویسنده مشهور است. رمان «کابوس‌های بیروت» نیز در سال 1976م به چاپ رساند.مجموعه قصه او با نام «ماه چهارگوش» در سال 1998 از سوی دانشگاه آرکانزاس آمریکا برنده جایزه ادبی شد. و رمان دیگر او با نام «بیروت 75» به زبان اسپانیولی در سال 1999 جایزه ملی اسپانیا را به خود اختصاص داد.
از دیگر آثار او می‌توان به مجموعه شعرهای «عشق» 1973، «شهادت می‌دهم برخلاف باد» 1987، «غمنامه‌ای برای یاسمن‌ها» 1996، «زنی عاشق در میان دوات» 1995، «ابدیت، لحظه عشق» 1999 نام برد.

در ایران غاده را بیشتر به عنوان شاعر می شناسند تا رمان نویس! . شعری از این شاعر: 

چیزی مسخره

در دوستی ماست

از من می خواهی که جامه ی کرستین دیور بر تن کنم

و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو

عصر آگین سازم

و دایره المعارف بریتانیکا را

حفظ کنم

به موسیقی یوهان برامز

گوش فرا دهم

به شرط این که

همانند مادربزرگم بیندیشم

از من می خواهی که پژوهشگری چون

مادام کوری باشم

چون مادونا

و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو

چون لوکریس بورگیا

هم بدین شرط

که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم

و زنی عارف باشم

اما فراموش کردی

چون رابعه ی عدویه به من بگویی چگونه !

 ( زنی عاشق در میان دوات ، ترجمه ی عبدالحسین فرزاد ، ص 60- 59 )

 

پی نوشت : هوای سرد این روزها خیلی دلگیر است و نوشتن را کند می کند.

پی نوشت 2: با این هوای سرد یاد داستان های روسی می افتم .

پی نوشت ٣: البته من از غاده رمان نخوانده ام اگر کسی خوانده معرفی کند . کتاب شعرها بیشتر از این چند تاست . در خاطرم نیست !

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳٠ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

به شمعدانی های لب باغچه قول داده ام که دیگر حرفی نزنم که نتوانم تا آخرش بروم . همین تابستان ٨٨ به خودم قول داده ام که مهارت روی مهارت بگذارم . قول داده ام که هیچکس را !نه! هیچ چیز را دست کم نگیرم ! پیش بینی نکنم ! عاشق بمانم . مردم و کشورم را دوست بدارم . این حس های ماندگار . این نداشتن ها و تلاش های بی جهت . این پرسش های تا بی نهایت بی جواب . قیافه های عبوس مردان و زنانی که از کنارت می گذرند . دلشوره های دم صبح که همیشه با یک درست می شود یا درستش می کنیم . ختم به خیرش می کنی . کاج لب در زرد زرد شده ، دلم می خواست قدم آنقدر بلند بود که تمام برگ های زردش را بکنم و به  سر و صورتش لامپ و شرشره بیاویزم . چرا؟ نمی دانم !‌شاید شادی بزرگی نزدیک است شاید این چهره های عبوس قراراست سالها بخندند شاید غم دارد کوله بارش را می بندد تا برای همیشه یا حداقل مدتی برود . بگذارد نفسی تازه کنیم . چقدر دلم هوای تازه آرامش می خواهد . چادر زدن روی قله و نفس کشیدن بر بلندیها . نگاه کردن به مهتاب از بالا . مثل ماه و پلنگ حسین منزوی . گفتم حسین منزوی یاد شعر زیبایی از منروی افتادم:

 آهای تو که یه جونمت هزار تا جون بها داره

بکش منو با لبی که بوسه شو خون بها داره

بذار حسودی بکشه رقیب و وقتی می کشه

سرش تو لاک خودش _ چیکار به کار ما داره

سرت سلامت اگه باز میخونه ها بسته شدند

با چشم مست تو آخه به می کی اعتنا داره

خوشگلا خوشگلن ولی باز تو نمیشن کی میگه

خوشگل خالی ربطی با خوشگل خوشگلا داره

کی گفته ماه و زهره رو شبیه چشمای توان

چه دخلی خورشیدای تو به اون ستاره ها داره

قصه من با *تن تو ، قصه آب و ماهیه

وگرنه کی یه* خوابیدن این همه ماجرا داره

من خودمم نمی دونم چجوری عاشقت شدم

چیزی که ابتدا نداشت چطوری انتها داره

نترس از اینکه عشق من با  تو یه روز تموم بشه

چیزی که ابتدا نداشت  چطوری انتها داره

پی نوشت : این شعر همیشه پاییز ها به یادم می اندازد که زندگی زیباست حتی با دلخوشی های کوچکش .

پی نوشت ٢: حسین منزوی را می شناسید این اسم توضیح ندارد .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

              

شاعر(( باغهای نیشابور)) برای همیشه از ایران رفت .

پی نوشت: بغضی عجیب گلویم را می فشارد مهاجرت همیشه برای من غم غربتی دارد که توان گفتن ندارم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

١

سهراب که سوخت

تهمینه  سقط کرد

ققنوس مرده را.

٢

صبح سهراب کشان

آغاز ستاره چین

حکایت نوش دارو ؛

دروغ سیزده بدر !

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٢ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

این شعرهایی که می گذارم یک کمی قدیمی هستند مثل : شعرانار.سر فرصت جدید تر ها را هم  می گذارم . گواینکه قدیم ها احساس بهتری جاری بود. ( منظور قدیم فلسفی نیست ).

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٧ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

نارس اناری با ناز ازشاخه می افتد / پیراهن پاییزیم را باد به بازی کودکانه می برد / پله های یک دست سفید را باگریه هاشور می زنم / در که باز می شود فاصله پر می کشد به دیروز نبودنت /

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٠ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

آفتاب ؛اگر می دانست آفتابست /تاقچه بالا می گذاشت.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٤ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود/

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد/

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

اسم عربی عبید زاکانی همواره برای من که در سحر اساطیر و فرهنگ اثیری ایران غرقم نامانوس و دور از ذهن بوده است ولی وقتی دیوان شعرهایش را خواندم بی شک به بی همتا بودن عبید زاکانی که در دوره ایلخانان با طنازی و زیبایی به بیان حقایق تلخ می پردازد پی بردم و بازهم به تیزهوشی و نکته سنجی ایرانی بالیدم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٤ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

محتسب بو می کند اینجا دهان بسته را

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

بن بست بن بست بن بست رویای تلخی از این دست

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳۱ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم /با دوست بگوییم که او محرم راز است .

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان/کوته نتوان کرد که این قصه دراز است .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٩ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی

                                                 مردی از خویش برون آید کاری بکند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۱ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

خیلی کم به شاعرهایی برخوردم که از لهجه شهرشان در شعرهاشان استفاده می کنند . البته شاید من ندیدم و خوب تحقیق و تفحص نکردم . در غزلیات سعدی به یک  بیت شعر رسیدم که برایم جالب بود شما هم بخوانید :

صبحم از مشرق برآمد باد نوروزازیمین        عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین

با گلها را پریشان می کند هر صبحدم         زان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین

نوبهار از غنچه بیرون شد بیکتو پیرهن         بیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین

دقت کنید شیرازی ها به بهاری و کم لباس پوشیدن می گویند یکتو لباس.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳٠ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

چون  فوت شوم بباده شویید مرا

تلقین ز شراب ناب گویید مرا 

خواهید که روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده بویید مرا

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٥ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

حرفی به من بزن ؛

                     من در پناه پنجره ام

                                             با آفتاب رابطه دارم .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٤ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

سعدی نامه سالار عقیلی روشنیدید؟ اگر نه بشتابید . در ایران از هر کسی بپرسی حافظ کیه ؟ یک بیت دیگه حداقل اطلاعاتیه که به شما تقدیم می شه!این رو هم از سایه سر حافظ پژوه ها داریم و اقبال بلند حضرت حافظ و جناب سعدی حالا به هر دلیل مهجور مونده .این جانب تا مدتی پیش شعرهای اروپا و خاورمیانه و خاوردور شده بودند غذام . به همت شاملوی بزرگ در کتاب همچون کوچه بی انتها هر کسی رو هم که نمی شناختیم رفتیم جست و جو نمودیم . مثل من شده بود از دیگر شناسی به خودشناسی رسیدن ( بخندید حق دارید ) به هرحال ما مثل چی ؟ شعر خارجی می خوندیم تا یه آن وحی شد که:یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم ( کیمیاگر کوییلو رو دریابید )این شد که در زمان حال روزی ٣٠ دقیقه سعدی می خوانیم و امایک نکته این که سالار عقیلی هم مثل حسین علیزاده رفت در لیست بهترین های ما .این شعر از سعدی رو خوندید .

همه قبیله من عالمان دین بودند           مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

این شاه بیت این غزل زیباست و باقی غزل :

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت        جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم               که کید سحر بضحاک و سامری آموخت

تو بت چرا بمعلم روی که بتکر چین             بچین زلف تو آید ببتگری آموخت؟

هزار بلبل دستان سرای عاشق را             بباید از تو سخن گفتن دری آموخت

برفت رونق بازار آفتاب و قمر                      از آنکه ره بدکان تو مشتری آموخت

همه قبیله ی من عالمان دین بودند           مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

مرا بشاعری آموخت روزگار آنگه         که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت

مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من          وجود من زمیان تو لاغری آموخت

بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع           چنان بکند که صوفی قلندری آموخت

دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن           کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت

من آدمی بچنین شکل و قد و خوی و روش  ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت

بخون خلق فرو برده پنجه کاین حناست      ندانمش که بقتل که شاطری آموخت

چنین بگریم از ین پس که مرد بتواند           در آب دیده ی سعدی شناوری آموخت

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

 

یکی از هنرمندان دنیای مجازی این کار رو گذاشته بود داخل سایتش خیلی برام جالب بودیاد شعر باد مارا خواهد برد فروغ افتادم  به هر حال یه نگاه بود دوست داشتم( البته با اجازه دوست بزرگوارم) شما هم ببینید . به نظر شما باد مارا خواهد برد ؟

 

در شب اکنون چیزی می گذرد   و بر این بام که هر لحظه در او بیم ریختن است

 

ابر ها همچون انبوه عزاداران لحظه باران را گویی منتظرند

 

لحظه ای و پس از ان هیچ

 

پشت این بنجره شب دارد می لرزد

 

و زمین دارد باز میماند از چرخش

 

بشت این بنجره یک نامعلوم نگران من و توست

 

باد ما را با خود خواهد برد

 

باد ما را با خود خواهد برد 

 

                             

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٦ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

سالهاست که می خواهم کوله کوچک کودکیم را بر دارم

کوچ کنم به سوی تو

که روی پله های خانه ات مدت هاست منتظری

و هر روز نگاه خورشید را به صدای گنجشک ها و حرکت گندم ها را به گریه و لالایی ها گره می زنی

و زمین خدا را مثل کف دست پینه بسته ات می شناسی

شاید روز آمدنم فرا رسیده باشد  شاید .....

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٢ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

شکوفه ها باد را صدا می زنند برای پرواز

                                                          و من تو را برای دوست داشتن .

 

چشمان خیست را دوباره باز کن بانو      شعری بخوان یا قصه ی آغاز کن بانو

تو مثل گندم های نورس خوب و سرشاری  با بادهای شرق رقصی ساز کن بانو

دیر است بودن از شدن های خودت بامن  حرفی بزن قلب مرا همراز کن بانو

پر ریخت احساسم در این غربت سرای زرد  پرهای سرخم را ببر پرواز کن بانو

ماندم در این غربت که نامش مرگ تدریجی   یا زندگی ؟ تفسیر کن اعجاز کن بانو

مثل پریسا یا قمر نت های عشقت را           با من بخوان آواز کن آواز کن بانو

من یک کتاب بسته ام در پیش روی تو          بانو مرا آغاز کن لب باز کن بانو

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢۱ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |

 

یک شعر رو که خیلی دوست دارم و مال خودمه براتون می ذارم

کسی دوباره مرا از سکوت دزدیده است        و نام کوچک ما  را از آب پرسیده است

کسی دوباره مرا از ستاره خورشید                به نام خوانده و نوری دوباره پاشیده است

گذار حادثه از شاهراه های خطر                      به اعتماد عزیزی که صبح را چیده است

صدای سوت قطار سپیده می پیچد                 مسافر افقم عشق را کسی دیده است

و باز همسفر بادهای منتظرم                          پیام وحشی توفان چه زود پیچیده است

و کوچ می کنم از خویش تا نهایت مرگ            نگاه کن تو به این تک درخت خشکیده است

ولی دوباره یکی نور را صدا زده است               پرنده دل من تا بهار رقصیده است

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط دختر مهربون نظرات () |