به شمعدانی های لب باغچه قول داده ام که دیگر حرفی نزنم که نتوانم تا آخرش بروم . همین تابستان ٨٨ به خودم قول داده ام که مهارت روی مهارت بگذارم . قول داده ام که هیچکس را !نه! هیچ چیز را دست کم نگیرم ! پیش بینی نکنم ! عاشق بمانم . مردم و کشورم را دوست بدارم . این حس های ماندگار . این نداشتن ها و تلاش های بی جهت . این پرسش های تا بی نهایت بی جواب . قیافه های عبوس مردان و زنانی که از کنارت می گذرند . دلشوره های دم صبح که همیشه با یک درست می شود یا درستش می کنیم . ختم به خیرش می کنی . کاج لب در زرد زرد شده ، دلم می خواست قدم آنقدر بلند بود که تمام برگ های زردش را بکنم و به سر و صورتش لامپ و شرشره بیاویزم . چرا؟ نمی دانم !شاید شادی بزرگی نزدیک است شاید این چهره های عبوس قراراست سالها بخندند شاید غم دارد کوله بارش را می بندد تا برای همیشه یا حداقل مدتی برود . بگذارد نفسی تازه کنیم . چقدر دلم هوای تازه آرامش می خواهد . چادر زدن روی قله و نفس کشیدن بر بلندیها . نگاه کردن به مهتاب از بالا . مثل ماه و پلنگ حسین منزوی . گفتم حسین منزوی یاد شعر زیبایی از منروی افتادم:
آهای تو که یه جونمت هزار تا جون بها داره
بکش منو با لبی که بوسه شو خون بها داره
بذار حسودی بکشه رقیب و وقتی می کشه
سرش تو لاک خودش _ چیکار به کار ما داره
سرت سلامت اگه باز میخونه ها بسته شدند
با چشم مست تو آخه به می کی اعتنا داره
خوشگلا خوشگلن ولی باز تو نمیشن کی میگه
خوشگل خالی ربطی با خوشگل خوشگلا داره
کی گفته ماه و زهره رو شبیه چشمای توان
چه دخلی خورشیدای تو به اون ستاره ها داره
قصه من با *تن تو ، قصه آب و ماهیه
وگرنه کی یه* خوابیدن این همه ماجرا داره
من خودمم نمی دونم چجوری عاشقت شدم
چیزی که ابتدا نداشت چطوری انتها داره
نترس از اینکه عشق من با تو یه روز تموم بشه
چیزی که ابتدا نداشت چطوری انتها داره
پی نوشت : این شعر همیشه پاییز ها به یادم می اندازد که زندگی زیباست حتی با دلخوشی های کوچکش .
پی نوشت ٢: حسین منزوی را می شناسید این اسم توضیح ندارد .
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت
٩:٠٥ ق.ظ توسط دختر مهربون
نظرات () |