مرگ

به یاد دارم برای تشییع جنازه دوستم که رفته بودم هنوز حس مرگ تو رگ هام پخش نشده بود وبا وجود وابستگی شدیدم به این آدم؛ حس طنزم را از دست نداده بودم .مراسم خاکسپاری که انجام شد . بچه ها چون از شهرهای مختلف آمده بودند حلقه زدند تا دیداری تازه کنند نمی دانم یک آن چه شد که گفتم : دیگه هیچ کس حق نداره بمیره ! من دیگه حوصله عزاداری رو ندارم . یکی از بچه ها به شدت خندید که سبب مکدر شدن صاحبان عزا شد و در همان حین گفت: چی می گی بعدش نوبت ب و بعد هم نوبت م_ کجای کاری زنبیل گذاشتیم . حالا ۵ سال از آن روزها گذشته ولی برای من همچنان تازه و زنده است نه اینکه افسرده و غمگین باشم نه اما واقعا " به ماهیت اسرار آمیز مرگ که فکر می کنم کرخت می شوم و نمی دانم چگونه باآن روبرو خواهم شد . نمی دانم چه شد که این را نوشتم شاید به خاطر اینکه ماه مبارک است و انسان خود را به رفتن نزدیک حس می کند و شاید هم فقط دلتنگی .

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرویز

.......:::درود بر شما:::........ ----[گل]دوست گرامی[گل]----

پرویز

.......:::درود بر شما:::........ ----[گل]دوست گرامی[گل]----

؟؟؟

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

رضا

مت اونوری ام دیگه [نیشخند]

سحر

بعضي ها براي نوشتن كافيه بخوان؛ و مي نويسند، بعضي ها هم.....با مطلبی به روزم دوست دارم مثل همیشه میزبان تو مهربون باشم ...درضمن اگه دیر به دیر سر می زنم به بزرگی خودت ببخش..مشغلم زیاد..ولی میام...پذیرای حضورت در سر سفره افطار آبجی سحر هستم منتظرم بیا[گل]

رضا

چشمم روشن رابطه هم که داری [نیشخند] اونم با افتاب تازه در نظر دادن رو هم که بستی؟[چشمک]

mahdi joon.2008

سلام وب بسیارجالبی داریداگه وقت کردید یه سری هم به من بزنید[گل]... .

سعید زمانی

تا بوی کافور به مشامت نخوره . تا دستت بازوهای سرد مرده رو از روی اون پارچه ی دوست داشتنی سفت نگیره .تا توی سردخونه نری و پنجاه تا مرده رو یکجا نبینی که کنار هم خوابیدن و سرمای یخچاال رو حس نکنی .تا اون موقع مرگ رو با سلولهات حس نمی کنی . بمیر دوست عزیز تا بعد بوی زندگی رو حس کنی (طعم گیلاس رو هم دوباره بعدش نگاه کن)