پیاده شو؛ برقصیم !

راننده تاکسی : دختر چهار ساله و زن بیست ساله م رو از دست دادم توی تصادف !

مرد مسافر: می دونستید من توی بند ستار و لیلا فروهر ساز می زنم !

راننده تاکسی : دختر کوچولوم رو یه دل سیر ندیدم همش حسرت خنده های قشنگش رو دارم !

مرد مسافر به دخترکان بغل دست :شما ها که بهتون میاد خیلی کم سن باشید ها تو که فکر کنم متولد 68 به  بالایی ! ( انفجار خنده )

راننده تاکسی : از تنهایی خونه نمی رم شب تا دیر وقت کار می کنم ! تنهایی بد دردیه! !

مرد مسافر: آره داداش من رفته بودم شب شعر برج میلاد اونجا چند شاعر غمگین بودند گفتم بهشون : شاد باشید ! چرا شعر غمگین آخه !

بعد رو به راننده تاکسی : اقا من دلم می خواد اینجا توی جاده پیاده شم برقصم اصلن همه برقصن ! دخترها تایید می کنند !

راننده تاکسی آهی می کشد . 

به ماه کامل نگاه می کنم ! چقدر آدم اینجا تنهاست !

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید