ناتمام !

پنج شنبه بعد از ظهر در شلوغترین خیابان شهر یک لحظه حس رودررویی با شخصیت داستانم را داشتم ! مردی که یک بلوز صورتی با راه های ظریف سپید پوشیده بود و موهای قهوه ایش را تا شانه بلند کرده بود. موهایش از این موهای لخت و بی حالت نبود که با وزش نسیمی به هوا بلند شود معلوم بود که با دقت صاف شده و مرتب پشت سرش رها شده است . همراهش مردی مسن تر بود . اما خودش معلوم بود در آغاز پختگی است ! مثل شخصیت داستان من آرام و گاهی هم در ظاهر بی تفاوت می زد. خیلی با نگاهم توجه اش را جلب نمی کردم ! پایین تر از چهار راه اول پشت سرش آرام قدم برمی داشتم که برگشت و دقیق من را ورانداز کرد و آرام با همراهش از خیابان عبور کرد من با چشمم عبورش را دنبال نکردم اما مثل اینکه فهمیده بود. شناختمش !شخصیت داستان من هم هر وقت حوصله اش سر بیاید از قفس کلمات بیرون می آید و می رود در شلوغ ترین خیابان شهر خرید می کند !

پی نوشت : خیلی وقت بود که دیدن کسی در من حسی به این قدرت ایجاد نکرده بود ! بله خودش بود شخصیت داستان ناتمام من که از ناتمامی خسته شده است !

/ 4 نظر / 22 بازدید
مازیار

ما بال هایمان را با باد "زمان" دادیم ...! می بینی ؟ ما قرار بود فرشته باشیم تو بی گناه بودی من بی گناه زمان اما دست بر گلو می گذارد می گوید : زندگی را و زمین را چه به این حرف ها ؟ چه به این بال ها ؟! چه غلط ها ...؟ ما بال هایمان را به زمان باج دادیم تا " زندگی " کنیم !

زویا

چه خوشگل نوشتی :) حالا این واقعی بود یا خیالی؟

zahra sh

هههه اگه این واقعا شخصیت داستانتون باشه پس داستانتون باید خیلی جالب باشه!آره آدم وقتی یه نفرو شبیه برخی از تصوراتش تو دنیای واقعی مشاهده میکنه خیلی حس جالبیه من هم مثل شما ولی اون داشت ازکلاس موسیقی برمیگشت بگمانم!!

خاطره

امیدوارم شخصیت داستانت به زودی در آغوش مهربانت باشد