شاهزاده خانمی از ییلاق

ریشه به ریشه چسبیده ام به خاندان مادریم ! نمی دانم به کجا می رسم ! مثل یک پازل قطعات کوچک را می گذارم کنار هم تا این قصه به کجا برساندم ! ولوله افتاده درون ذهن فامیل ! همه می خواهند بدانند بالاخره اهل کجا بودند و جدشان که بوده است ! تا اینجای ِ قصه تا خلخال رفته ایم ! در جستجوهایمان رسیده ایم به یک شاهزاده خانم قجری ! انگار گل اندام قجری آرام ارام جلو می آید تا خطوط چهره اش را ببینیم ! از کار سرنوشت در عجبم ! مکان ؛ زمان نمی شناسد این قصه گو هر جا که میلش بکشد باید دستهایت را بالا بگیری و از وسط قصه بروی داخل دهلیز یک داستان دیگر ؛ یک سرزمین دیگر ! قصه یِ مادرم؛ ارسلان ؛ آبا ؛ گل اندام ؛ یزید محمد حالاها حالاها کار دارد ! تازه می فهمم این یک دندگی خُلقم از خلقت چه کسی مایه گرفته است !

پی نوشت : زمانی که کودکی بیش نبودم و مادرم خیلی کم رنگ و گسیخته از این شاهزاده خانم قجری می گفت فکر می کردم خواب نما شده و با آن ذهن داستان پردازم همین داستانی که اول و آخرش افتاده بود را برای همکلاسیم تعریف کردم شانه بالا انداخت و پشت چشم نازک کرد که یعنی : دروغ نگو !

/ 2 نظر / 13 بازدید
affa

یک زمانی خیلی دنبالش بودم ببینم به کجا میرسه این قصه ... اما چند وقتیه بی خیال شدم ... هی میگم خوب که چی حالا!

فاطمه

جالبه چه طور به این خانم رسیدی ؟ باید تعریف کنی؟ البته زندگی بازی های عجیبی دارد. درود و بدرود