فهیمه رحیمی

برای من ؛ کتابخوانی از فهیمه رحیمی شروع نشده است خدایش بیامرزد ! اما خیلی ها با فهیمه رحیمی کتابخوان شدند ! همین نزدیکی ها که داشتم کتابهایم را وجین می کردم لاشه ی ِ چند کتاب از فهیمه رحیمی را پیدا کردم ! یعنی آنقدر پاره و پوره شده بود که نمی شد نگاهش کرد ! کتابخوان بودن یعنی چه ! شاید خیلی ها را بشناسیم که در خانه شان یک کتابخانه به تمام معنا داشته باشند! اما کلن کتاب دان هستند نه کتاب خوان ! تحلیل یک کتاب به نظرم از خواندنش مهمتر است ! خیلی مهمتر ! چیزی که ما در خواندن رعایتش نمی کنیم !گاهی کتاب خواندن می شود یک عادت ! مثل سیگار کشیدن ! که وقتی دو روز نمی خوانی انگار چیزی گم کرده ایی ! این ها را که می نویسم یاد انجمن نیم سکرت ادبی خودمان می افتم که صبح جمعه ها در زیرزمین یک آموزشگاه کنکور برگزار می شد و ما که آن وقت بچه دبیرستانی بودیم با چه شوری می رفتیم و شرکت می کردیم ! شاید من آنجا به معنای واقعی کتابخوان شدم چون همه در آن محفل از من بزرگتر بودند ! کلی کتاب خوان ! بعدها سرنوشت تک تک شان را دنبال کردم ! یکی نویسنده یِ مطرحی  شد !آن یکی نقاشی موفق! یکی رشته ی حقوق را در ترم آخر انصراف داد و از عشق خانم معلمِ سنتور نواز  جمع ادبیات خواند ! یکی هم این اواخر در رقابت شورای شهر برنده شد ! هم او که غم نان مردم را داشت و حالا پرادو سوار شده بود !به هرحال مطالعه همیشه هم تو را نمی برد به عاقبت گل محمد کلیدر ! گاهی هم می کندت صاحب کرسی فلان مرکز و منصب ! بگذریم !

/ 5 نظر / 14 بازدید
فاطمه

تحلیل کردن من هم با این قسمت موافقم . تنها کتاب خواندن کافی نیست باید تفکر کرد تحلیل کرد. وگرنه واگوی اندیشه دیگران درجا زدن است.البته ما که در الف اش ماندایم این که یای آخر است.

دونا

الان که نوشته تون رو خوندم دوباره استرس گرفتم! [اضطراب] آخه من بدون تحلیل کتاب میخوندم، به خصوص داستان کوتاه، اما جدیداً درسی داشتیم با عنوان "آشنایی با ادبیات معاصر" که دکتر پاینده لطف کردن و بهمون فهموندن هرچی تا الان خوندیم رو کشکی خوندیم! راستش چند وقته دلم نمیخواد کتاب بخونم و فکر میکنم دلیلش پیچیدگی ای هست که تو نقد داستان یاد گرفتیم... الان دیگه داستان خوندن واسم بیشتر منطقیه تا احساسی... و لذتش کمتر... :(

الی

حالا بدم نیست که یکی از کتاب خوانی بسیار به یه جایی برسه . ب نظرم کتابخوانی حرفه ای هم خودش یک جور مهارت و فن محسوب میشه

آبیجان

بله حق با شماست ادم باید با احتیاط کتاب بخونه ... یکی از بزرگترین و جذاب ترین خصوصیات کتاب های خوب ( که وادارمان میکند نقش بسیار اساسی و در عین حال محدودی که خواندن در زندگی معنوی مان دارد را ببینیم ) این است که ممکن است نویسنده آن را " نتیجه گیری" بنامد و خواننده " انگیزش" . ما قویا احساس می کنیم، خِرَدمان از آنجایی آغاز می شود که از آنِ نویسنده قطع می شود و مایلیم پاسخ های مان را بدهد حال آن که تنها کاری که از عهدۀ او برمی آید این است که امیال مان را تشدید کند... این است ارزش خواندن کتاب و نیز ناکارایی آن. هرگاه آن را به اصلی در زندگی تبدیل کنیم به معنی آن است که به چیزی که انگیزه ای بیش نیست نقش مهم تری محول کنیم. خواندن کتاب بابِ زندگی معنوی است، می تواندما را به آن وارد کند ولی آن را برایمان به وجود نمی آورد" تا وقتی کتاب خواندن برای ما عامل تحریک کننده ای باشد که جادویش کلید فتح باب مکانهای عمیقی در وجودمان بشود، که جز از این طریق به آن دسترسی نیست، نقش آن در زندگی مان قابل احترام است. از طرف دیگر اگر به عوض بیدار کردن ما نسبت به زندگی مستقلِ ذهن، جای آن را بگیرد، به طوری که

behdone

دانسته های ما اهمیتی ندارند،آنچه با دانسته هایمان انجام میدهیم مهم است.